علی برای حبیبش انار می آورد/ حسن بیاتانی

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود


نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد


نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت
و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست
"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

...

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان
درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت
برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...
همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد
علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

...

صدای گریه ی مردی غریب می آید
تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه
به عزت و شرف لاإله إلاالله

...

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه پوش کند گنبد کبودش را

حسن بیاتانی

 فایل صوتی شعر

/ 12 نظر / 390 بازدید
نمایش نظرات قبلی
vahid

Imam Khamenei's Perspective on the definition of Middle East ما خاورمیانه نیستیم کلیپی زیبا از شبکه نصر درباره فرمایشات امام خامنه ای درباره خاورمیانه http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?cid=15&lid=7773

مجتبی ابراهیمی

سلام بروزم با شعر جدیدم : طلسم و داستان : چراغ زرد خوشحال میشم بهم سر بزنین با تشکر

دوست

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست شاعر نیستم نه از نگاه یک شاعر بلکه از نگاه یک خواننده‌ی معمولی که اطّلاعات عمومی از شعر دارد می‌گویم: بسیار زیبا ست بسیار

مییز

آفرین آفرین آفرین آفرین! . . . آفرین!

omid

کوک کن ساعتِ خویش کوک کن ساعتِ خویش اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش که مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعتِ خویش رفتگر مُرده و این کوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است کوک کن ساعتِ خویش ماکیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . ـ خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند کوک کن ساعتِ خویش که در این شهر، دگر مستی نیست که تو وقتِ سحر، ـ آنگاه که از میکده برمیگردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی کوک کن ساعتِ خویش اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است

سارق دل

شعرهاى من روهم بخونيد. خالى ازلطف نيست.

قلی پور

درود با غزلي تحت عنوان هجران به مناسبت هجرت ناگهاني استاد شاعر جناب محمدرضا نصر به روزم و منتظر حضور نظرات ارزشمندتان.

بشرى صاحبى

سلام و نور... لذت بردم... زيبا بود... خيلى... با قطعه ى لتننگى به روزم و چشم به راه نقد و نظر شاعرانه تان...

رسول

بسیار عالی ممنون بابت زحماتتون