ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی

/ 6 نظر / 91 بازدید
نفیس ماندگار

سلام شما به جز قرآن های معمولی(معمولی از بابت جلد و صفهات،نه از بابت متن قرآن)قرآن دیگه ای دیدید؟ مثلا قرآن های قدیمی یا قرآنی که خطش ایرانی باشه ،نه عربی اونم مال حدود 300 سال پیش یا قرآنی که آقای خامنه ای تعریفش رو میکنه رو میشناسید؟ یا میدونید یه قرآنی هست که حتی استاد فرشچیان هم ازش تعریف کرده؟ اگه دوست داشتید بیاید تا آشنا بشید با یه قرآن خاص که هر کسی آرزوشه که داشته باشدش

یه قاچ انار

الهم عجل لولیک الفرج باورکن بابرآورده شدن این آرزوتمامی آرزوهایت برآورده می شود! یاعلی

ریحانه

سلام وبلاگ خوبی دارید به من حتما سر بزنید. اگه با تبادل لینک موافقید بگید

خط شکن

سلام وبلاگ جالبی دارین اگه مایل به تبادل لینک هستین اعلام کنید

شیرین

خوب بود[گل]

مریم

[رویا]من که این رانمی خواستم