چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 

 

/ 45 نظر / 150 بازدید
نمایش نظرات قبلی

لطفا این شعر فحش رو حذف کنید در شان وبلاگ تون نیست!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عاطفه

وای نفست گرم شاعر متنفرم از این شهر سیاه

ساجده

فوق العاده بود

عاطفه

این شعر حال قشنگی رو در آدم ایجاد می کنه...

خیلی قشنگ بود مرسی

هیوا

وای وای وای فوق العاده بود من دیوانه این اشاره ها شدم

سام

شعرتون با تمام وجود زیباست اما بنظرم کمی به تهران ظلم شده! شهرهای دیگه هم شدید گرفتار مشکلاتن کلا مشکلات تو همه جا زیاده!! موفق باشید

به به

اَنـآر

خیلی عالی بود واقعا به دلم نشست هرچقدر میخونمش سیر نمیشم... طیب الله انفاسکم

جواد

بسیار بسیار زیبا بود