آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

شمع چشم تو رو به خاموشی است/ یوسف رحیمی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است

 
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد


کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند
جبروت تو را، جلالت را
 

چه غم از این که گوشه زندان
شب و روزش کبود و ظلمانیست
در کنار فروغ چشمانت
جلوه آفتاب پیدا نیست


همدمی غیر اشک و شیون نیست
در سحرگاه خیس تنهائیت
می شود در غروب عاطفه ها
تازیانه انیس تنهائیت


راوی اوج غربت و درد است
آه و أمّن یجیب تو هر روز
گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»
ندبه های غریب تو هر روز


از تمام صحیفه عمرت
آه چند آیه ای به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشی است
از تنت سایه ای به جا مانده
 

لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح تنت جراحت ها
شرمگین، بیقرار، بارانی
آسمان هم از این جسارت ها
 

چه به روز دل تو می آورد
کینه قاتل یهودی که
بر تن خسته تو گل می کرد
آنقدر سرخی و کبودی که
 

میله های کبود این زندان
شب آخر، شده عصای تو
زخم زنجیرها شده کاری
رفته از دست، ساق پای تو

 
پیکرت روی تکه ای تخته !
غربت تو چقدر دلگیر است
راوی روضه های بی کسی ات
ناله های کبود زنجیر است
 

شیعیان تو آمدند آن روز
پیکرت روی دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدنی زیر دست و پا گم شد


نیزه ها محو پیکر خورشید
محشری بود کربلا آن روز
بوسه نعل تازه گم می شد
بین انبوه زخم ها آن روز

 
عشق بر روی نیزه معنا شد
در حوالی قتلگاهی که
پیکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهی که ...

یوسف رحیمی


 
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست/ یوسف رحیمی
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، یوسف رحیمی

با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه!
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشم های تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلک‌ها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

 دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتی صبور قافله بی‌صبر می‌شود
با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست

یوسف رحیمی


 
شکر خدا که بوی محرم گرفته ام/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، یوسف رحیمی

شکر خدا که بوی محرم گرفته ام
در کوچه های سینه زنی دم گرفته ام

شکر خدا عبادت من روضه های توست
در دل دوباره هیئت ماتم گرفته ام

گاهی کنار روضه ات از دست می روم
با چشمهای پر شفق و غم گرفته ام

این آبروی نوکری هیئت تو را
از دستمال مشکی اشکم گرفته ام

دیگر هراس روز قیامت نمی برم
وقتی دخیلی از پر پرچم گرفته ام

با تربت تو کام دلم را گشوده اند
عمری اگر که بوی محرم گرفته ام

گفتم میان روضه از اعجاز چشمهات
دیدم رسیده ام به حوالی کربلات

یوسف رحیمی


 
باید مسیر باطل و حق را جدا کنیم/ یوسف رحیمی
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی

آماده ایم هستی خود را فدا کنیم
یعنی فدای مکتب خون خدا کنیم

آماده ایم بیرق ثارُ اللَّهی به کف
با یک اشاره معرکه را کربلا کنیم

در خون ماست غیرت سردار علقمه
هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم

در جان ماست شوق شهادت إلی الأبد
وقتی به سیدالشهدا اقتدا کنیم

«قالوا بلی» ولایت مولایمان علی‌ست
باید به عهد روز نخستین وفا کنیم

آسودگی ما عدم ماست، موج موج
طوفان شدیم تا که قیامت به پا کنیم

چون کوه در مصافِ ستم ایستاده ایم
هیهات اگر کمر به برِ خصم تا کنیم

دشمن به گور می‌برد این خواب شوم را
امروز دیده های بصیرت که وا کنیم

در سایه نفاق، منافق برنده است
باید مسیر باطل و حق را جدا کنیم

فردا چه ایمنی ز لهیب جهنم است؟
خود را اگر که هیزم این فتنه ها کنیم

دیگر مجال رِفق و مدارا گذشته است
تا کی به صبر، زخم جگر را دوا کنیم

توهین به سیدالشهدا روز مرگ ماست
دل را اگر حسینی و درد آشنا کنیم

باید برای عزت توحید، سر دهیم!
شاید که حق خون خدا را أدا کنیم

هر کس شود فدایی رهبر مقدس است
آماده ایم هستی خود را فدا کنیم

حالا کنار غربت زینب نشسته ایم
تا که برای روز ظهورش دعا کنیم

یوسف رحیمی


 
من کبوتر کبوتر مشهد/ یوسف رحیمی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

در کمند نگاه تو قلبم
مثل آهو به دام افتاده
یا شبیه کبوتری خسته
که به پای امام افتاده


من اسیرم اسیر این مرقد
خاک من با غمت سرشته شده
من کبوتر کبوتر مشهد
رزق من در حرم نوشته شده

 
با کرامات چشم تو دیگر
کی گرفتار درد و غم هستم
جزء عمرم نمی شود محسوب
لحظاتی که در حرم هستم
 

دم به دم عطر یاس می بارد
از قدمهات از عبوری سبز
 دل خود را دخیل می بندم
به ضریحی که غرق نوری سبز


با تمام شکوه خود خورشید
در کنارت چقدر کم جلوه‌ست
حج مقبول مستمندانی
کعبه با مرقد تو هم جلوه‌ست


شاعر چشمهای تو هستم
با نگاهی کمیت می سازی
من قلم را به دست می گیرم
این تویی بیت بیت می سازی


 قیمتم نیست آنقدر آقا
دعبل آستان تو باشم
همه افتخار من این است
سائل آستان تو باشم
 

مهر تو شرط عاشقی کردن
عشق تو ابتدای ایمان است
تو انیس النفوس دلهایی
قیمت خاک بوسی ات جان است


عشق، بی تو چقدر نامفهوم
عشق بی تو چقدر مکتوم است
مستم از باده های چشمانت
مستی این شراب معصوم است
 

چشمهایت محول الاحوال
قصه سرنوشت را دیدم
با نگاهی شدم اسیر تو
من تمام بهشت را دیدم
 

من کویرم کویر لب تشنه
تشنه آیه های بارانت
چشمهایت تمامْ توحید است
قبله من! منم مسلمانت
 

مظهر رأفت خداوندی
به کسی نه نگفته ای آقا
ای امام رئوف قسمت کن
یک شب جمعه صحن کرب و بلا


یک سحر پای پنجره فولاد
مست عطر ملیح سیبم کن
خاک بوسیِ تربت پاک
قبر شش گوشه را نصیبم کن
 

عشق را تو برایم آوردی
بانی روضه های ما هستی
همه هستی ام فدای تو
تو خودت کربلای ما هستی

یوسف رحیمی
 


 
مرد خلوت نشین سامرّا/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

به پیشگاه مقدس امام هادی

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود

یوسف رحیمی

 


 
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

وقتی بلور اشک زلالش شکستنی ست
حالا که قلب پر ز ملالش شکستنی ست

مردم دگر نیاز به این کارها که نیست
آن قامت ز غصه هلالش شکستنی ست

شمشیر و تازیانه برای چه می برید
باور کنید او پر و بالش شکستنی ست

ای دستهای سنگی کوچه نگاه کن
او آینه ست در همه حالش شکستنی ست

این دست نیست شاخة طوبای عصمت است
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست

یوسف رحیمی


 
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، یوسف رحیمی

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

یوسف رحیمی

 


 
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم/ یوسف رحیمی
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

وقتش شده که هستی خود را فدا کنیم
تا اینکه نذر روضه خون خدا کنیم

وقتش شده که مثل حسینیه های اشک
دل را به رنگ پرچم ماه عزا کنیم

وقتش شده که در دلمان با محرمت
آقا دوباره هیئت گریه بنا کنیم

 چشمی بده که هر شب روضه به پایتان
در آن هزار خیمه ماتم به پا کنیم

اشکی بده که دیده خود را برایتان
تا روز حشر چشمه آب بقا کنیم

قسمت شده دوباره شب جمعه یا حسین
با نامتان حسینیه را کربلا کنیم

یک لحظه هم نمی شود آقا دخیل دل
از پرچم سیاه عزای تو وا کنیم

با یک سلام ، می شود از راه دور هم
دل را دوباره زائر قبر شما کنیم

یوسف رحیمی


 
ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، یوسف رحیمی

ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم
یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب
تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم



صحن تو پر از تب عبوری سبز است
لبـریز تبـسم حضـوری سبز اسـت
مـن تـوشه کـربلام را مـی گـیرم
از پنجره ای که غرق نوری سبز است

یوسف رحیمی


 
سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی/ یوسف رحیمی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی ، یوسف رحیمی

تو که بر بی کسـی هامون دلیـلی
تو کـه خـلوت سـرای جبـرئیلی

چـرا داره فقـط رنگـین کـمونت
سه رنگ! اونم کبود و سرخ و نیلی

یوسف رحیمی