آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

من سایه خیال تو هستم تو کیستی/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسفعلی میرشکاک

ای هستی من ای تپش نبض نیستی
راز کدام رابطه ای رمز چیستی؟

 عقل جنون!روان سکون!مشت خون بگو
پرواز بی پرنده ی پنهان کیستی؟

ای پرسش همیشه من اینجا چه می کنم؟
در زیر بار زندگی و رو به نیستی

گردون ز پا نشست و نشان مرا نیافت
من سایه ی خیال تو هستم تو کیستی؟

در من شبی به خنده گشودی دهان چو روز
ابری شدی پس آنگه و بر من گریستی

 یوسفعلی میرشکاک


 
ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، یوسفعلی میرشکاک

ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی‌گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را

پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را

به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه‌ات خاک کف پای محمد را

جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را

محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را

شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می‌دید در آیینه سیمای محمد را

چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را

چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را

که می‌داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را

شب صبح ازل پیوند رؤیایی تو می‌گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را

سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می‌بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را

یوسفعلی میرشکاک


 
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسفعلی میرشکاک

غم خویشم من و غمخوار خویشم
گـرفـتـار ِ دل ِ   بـیـمـار خـویـشم

 سـر و کـاری نـدارم بـا دو عـالـم
دو عـالـم گـوهـر اسـرار خـویشم

نمی دانم چه می جستم ازین پیش
کـنون در جسـتجوی کار خویـشم

دمـاغ گــفــتـگــو بـا کـس نـــدارم
کـه گـرم گـفـتـگو بـا یـار خویـشم

اگـر گـویـم و گـر نـاگــفــتـه مـانــم
چو خود مست از می گفتار خویشم

سزد گر خـامشـی سـرمایـه ســازم
که ننگ خویش و یار غار خویشم

غریـبـم در دو عـالـم ای حریـفـان
ازیـنـرو غرقه در پـنـدار خویـشم

مرا بر دار کـردن کـس نیـارسـت
اناالحق گوی خویش و دار خویشم

امـانـت دار ِ آن یـارم از ایـن رو
امـیـن وقـت گـوهـربـار خـویـشـم

نـدانـم نـَحو اگـر خـود عیـن مـحـوم
غریـق لـُـجّـه ی خـونـبـار خـویـشـم

چـه گـویـم بـا شـمـا اسـرار خـود را
چـو خـود گـنجـیـنـه اسـرار خویـشم

سـیـاسـت را سـپـهـســــــــــالار داند
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم

یوسفعلی میرشکاک


 
چه انجمادیه این؟ بهتره روون باشی/ پوسفعلی میرشکاک
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، یوسفعلی میرشکاک

اگه دوباره همون ابر و آسمون باشی
که با زمین تهی دست مهربون باشی

دعات می کنه خاک تموم مزرعه ها
که مثل روز ازل تا ابد جوون باشی

ادای سنگه نه سنگ اینکه آب یخ بزنه
چه انجمادیه این؟ بهتره روون باشی

پس از یه عمر تکاپوی آبشار بلند
می خوای کشاکش کوتاه ناودون باشی

عجب حکایتیه، من می گم تو دریایی
تو هی دلت بزنه پر که بادبون باشی

تو رودخونه ی خون منی، تن تو منم
تو چاره ای نداری غیر از اینکه خون باشی

پس از یه عمر توقف تو ایستگاه بهار
می خوای تا شب نشده اونور خزون باشی؟

پوسفعلی میرشکاک


 
بالاترین دلیل ِ وجود ِ خدا علی/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، یوسفعلی میرشکاک

ای هستی ِ تو بود و نـُمودِ خدا! علی!

بالاترین دلیل ِ وجود ِ خدا! علی! 

مستور کرده آینه ی ذاتِ خود، به خود

وانگه نهاده سر به سجود خدا، علی! 

با مصطفی، معاشر خاموش، بنده وار

با جبرئیل: گفت و شنود خدا، علی! 

در هرچه دیده کرد نظر، جلوه تو بود

ای منظر ِ تو غیب و شهود ِ خدا، علی! 

مهر تو پیشگیر خروج از حریم دین

قهر تو پاسدار حدود خدا، علی!

مغفور نیست آنکه پرستنده ی تو نیست

ای درگه تو خانه ی جود خدا، علی! 

میقات ِ بندگان خدا: زادگاه توست

ای بر فراز خاک، فرود خدا، علی! 

از آفریدگار ِ جهان و جهانیان

یعنی هم از تو، بر تو درود خدا، علی!

یوسفعلی میرشکاک