آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مرگ باید برادرت باشد!/ حمیده سادات غفوریان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر حماسی ، حمیده سادات غفوریان ، شعر انقلاب اسلامی

چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!
 
شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!
 
دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...

حمیده سادات غفوریان


 
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر اجتماعی

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 اتفاقی مقابلم رخ داد
 وسط کوچه ناگهان دیدم
 زن همسایه بر زمین افتاد
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 چادرش در میان گرد و غبار
 قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 در من انگار می‌شود تکرار
 
 آه سردی کشید، حس کردم
 کوچه آتش گرفت از این آه
 و سراسیمه گریه در گریه
 پسر کوچکش رسید از راه
 
 گفت: آرام باش! چیزی نیست
 به گمانم فقط کمی کمرم...
 دست من را بگیر، گریه نکن
 مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
چادرش را تکاند، با سختی
 یا علی گفت و از زمین پا شد
 پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 طرف کوچه رفتم و دیدم
 در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 با خودم فکر می‌کنم حالا
 کوچه ما چقدر تاریک است
 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 راستی! فاطمیه نزدیک است...

سید حمیدرضا برقعی


 
تصویر ماه ی در دلم در تور می افتد/ فاطمه دریایی
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: چارپاره ، فاطمه دریایی

دلبستگی های مرا می بُرد تا ساحل
موجی که او را تنگ در آغوش می گیرد
این ساحل عاشق که افسون پری ها را
در گوشماهی های دریا گوش می گیرد

من موج ها را با خودم تا رود خواهم برد
وقتی که اقیانوس در مد راه می افتد
شاید پریشانی است در تقدیرِ هر موجی
وقتی که چشمانش به چشم ماه می افتد

در آب تا عکس خودش را دید عاشق شد
ماه ی که هر شب در دلت مهتاب می ریزد
دریا! کسی با اشک های هر شبش دارد
دلبستگی های مرا در آب می ریزد!

از آسمانم رد شو و با بادها بگذر
دارد دلت در سرنوشتی شور می افتد
این ابر اگر رو وا کند در لای موهایش
تصویر ماه ی در دلم در تور می افتد

*
رد می شود از عشق با یک کوزه ی خالی
مثل زنی که از بهشت ِسیب، گندم خورد
تصویر یک دختر درون آب می گوید:
من موج ها را با خودم تا رود خواهم برد...

فاطمه دریایی


 
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!/ محمد مهدی سیار
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: چارپاره ، محمد مهدی سیار

چندی‌ست هر بهار می‌شکفد
بر شاخه‌های تازۀ زیتون، سنگ
دیگر نشان صلح نخواهم بود...
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

 دیری‌ست سهم سینۀ ما تیر است
دیری‌ست راهِ رفتنِ ما خار است
بیدارماندگانِ شبی تاریم
دار است حقّ گردنِ ما، دار است

 زنجیر باز کرده و می‌آییم
با دسته‌های سینه‌زنی از راه
ما فوجِ بسملیم که در راهیم
ای تیغ‌های سر زده! بسم‌الله!

 یادش به خیر گفتۀ دریامَرد:
کافی‌ست سطل آبی اگر ریزیم...
جز آبروی رفته چه خواهد ماند
امروز اگر که سیل نینگیزیم؟

محمد مهدی سیار


 
در سکوت ایستاده بی حرکت/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: چارپاره ، حمیدرضا حامدی

در سکوت ایستاده بی حرکت
چهره در چهره یک نفر با من
بسته آیا مسیر من را او ؟
یا که راه عبور او را من ؟

ناگهان چشمهای هر دوی ما
خیره شد در نگاه یکدیگر
دو دریچه به روی هم شد باز
گرچه بستیم راه یکدیگر

من در او با وضوح، تلفیقی
از غم و اضطراب می بینم
گاه شک می کنم که بیدارم
گاهی انگار خواب می بینم

دروجودش هراس و اندوهیست
که ندیدم مشابه آن را
قاب کرده ست بُهت چشمانم
همچنان عکس آن پریشان را

هر چه پرسیدم او سؤالم را
همزمان باز از خودم پرسید
هرچه انجام می دهم، به شتاب
درهمان لحظه می کند تقلید!

نه خودش می رود کنار، نه من
می گذارد از او عبور کنم
چه سرانجام مضحکی!؟ ازخویش
این سِمِج را چگونه دور کنم؟

صبر و خواهش نداشت تأثیری
کارم آخر کشیده شد به جنون
عاقبت مُشت محکمی پاشید...
همه جا خرده شیشه، آینه، خون

صورتش در شکسته ها پیداست
چارۀ من نه خشم بود و نه مُشت
می دهندش به من هنوز نشان
تکّه آیینه های ریز و دُرشت!

حمیدرضاحامدی


 
آیات نام کوچک توفان ها/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: چارپاره ، علی ‌محمد مودب ، شعر بیداری اسلامی

آیات نام کوچک توفان ها
نامی که در کتاب خدا زنده است
نامی که تا همیشه نماز ما
در محضرش شکسته و شرمنده است

 
آیات شعر زلزله ها را گفت
حرف سطوح گمشده در گل را
چون نخل طور شعله کشید آیات
آوازهای سوخته در دل را

 با گردبادهای مهیب و سرد
بی ترس از نسیم و شکفتن خواند
در پیچش سیاهی عالمگیر
آن خطبه را چه محکم و روشن خواند

آیات نام کوچک مهتاب است
نام بلند هر چه که خورشید است
سیلی خور کسوف نخواهد ماند
صبحی که صبح روشن امید است

علی محمد مودب

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، چارپاره ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی


 
رفتنش صبح را با خبر کرد/ میلاد عرفان پور
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، میلاد عرفان پور ، شعر انقلاب اسلامی

برای استاد شهید مجید شهریاری
به پاس دینی که بر گردن ما دارد

قصه ی صبح یک روز آذر
 سوز پاییز را بیشتر کرد
یک ستاره از این شهر پر زد
رفتنش صبح را با خبر کرد


مردی آنگونه عاشق که دریا
مردی آنگونه عارف که باران
عالمی از تبار گل سرخ
اوستاد کلاس بهاران


آتشی شعله ی نفرت افروخت
تا مگر عشق پایان بگیرد
غافل از اینکه او مثل ققنوس
تازه در شعله ها جان بگیرد


ما چنان شیشه ی عطر هستیم
عطر ما را شکستن نگیرد
منتشر می شویم از شهادت
دشمن از خشم باید بمیرد


 خصم اگر با سلاح شب آید
ما همه غیرت آفتابیم
چشم در راه خورشید موعود
شهریاران این انقلابیم

 میلاد عرفان پور


 
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید/ رضا شیبانی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، رضا شیبانی ، دفاع مقدس

مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها
انگار انتظار تو را پیر کرده است
زود است باز این همه پیری برای تو
شاید منم که آمدنم دیرکرده است

مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم
جایی که بودم از نفس جاده دور بود
آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت
آیینه شکسته من پر غرور بود

دیرینه سال بود که در دور دست‌ها
یک سرزمین به گرده من بار درد بود
در من کسی شبیه یلان حماسه‌ساز
بی‌وقفه با زمین و زمان در نبرد بود

دیرینه سال بود که سرپنجه‌های من
چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد

قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من
تنها برای خاطر تو این چنین شدم...
... که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم
یک عمر استخوان گلوی زمین شدم

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید
تا ارتفاع شانه مردان شهرمان
از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید


مادر نمیر!...زندگی من از آن تو!
مادر نمیر!...زندگی از آن میهن است
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!..

رضا شیبانی


 
شمع چشم تو رو به خاموشی است/ یوسف رحیمی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است

 
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد


کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند
جبروت تو را، جلالت را
 

چه غم از این که گوشه زندان
شب و روزش کبود و ظلمانیست
در کنار فروغ چشمانت
جلوه آفتاب پیدا نیست


همدمی غیر اشک و شیون نیست
در سحرگاه خیس تنهائیت
می شود در غروب عاطفه ها
تازیانه انیس تنهائیت


راوی اوج غربت و درد است
آه و أمّن یجیب تو هر روز
گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»
ندبه های غریب تو هر روز


از تمام صحیفه عمرت
آه چند آیه ای به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشی است
از تنت سایه ای به جا مانده
 

لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح تنت جراحت ها
شرمگین، بیقرار، بارانی
آسمان هم از این جسارت ها
 

چه به روز دل تو می آورد
کینه قاتل یهودی که
بر تن خسته تو گل می کرد
آنقدر سرخی و کبودی که
 

میله های کبود این زندان
شب آخر، شده عصای تو
زخم زنجیرها شده کاری
رفته از دست، ساق پای تو

 
پیکرت روی تکه ای تخته !
غربت تو چقدر دلگیر است
راوی روضه های بی کسی ات
ناله های کبود زنجیر است
 

شیعیان تو آمدند آن روز
پیکرت روی دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدنی زیر دست و پا گم شد


نیزه ها محو پیکر خورشید
محشری بود کربلا آن روز
بوسه نعل تازه گم می شد
بین انبوه زخم ها آن روز

 
عشق بر روی نیزه معنا شد
در حوالی قتلگاهی که
پیکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهی که ...

یوسف رحیمی


 
خواست با مرگ بی‌حساب شود/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، عباس احمدی

علت فاجعه: سیاهی ما
مرکز زلزله: حوالی قم
درد از سقف چکه‌چکه چکید
بر کف سرد «مسجد خانم»

خیسِ اشکند گوشه قفسه            
چند قرآن کوچک جیبی
خبر از ماتم بدی دارد
چهره زرد «گنبد بی‌بی»

دو سه ماهی است حسرت و اندوه         
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشک
خون دل قوت غالبم شده است

دو سه ماهی است بر نمی‌خیزد
«گذر خان به» احترام کسی
نخل ها، سروها... همه رفتند
«چون نگه می‌کنم نمانده بسی»

طعم خوب کلوچه‌ها شد تلخ
در نبودش به «فومن» و «ماسال»
او که ذکر خدا نمی‌شد محو            
از لبش «بالغُدوّ وَ الآصال»

حرف‌هایش نگفتنی بودند
کوه فریاد در سکوتش بود
از نمازش فرشته می‌بارید
صورت دوست در قنوتش بود

یاس‌ها را به گریه می‌انداخت
مُهر «العبد» بر رساله او
شاپرک‌‌ها مقلّدش بودند
می‌نشستند بر کلاله او

پیرمردی که انحنای تنش
شیب رنگین‌کمان عرفان بود
راستش آخرش نفهمیدیم
او ملَک بود یا که انسان بود

پیرِ ما کوچ کرد و راحت شد
راحت از این زمانه هرزه
ما ـ امام زمان! ـ بگو چه کنیم
با خسارات این زمین‌لرزه

ای بهارِ بدون لاله! برو
رفت از سفره دلم برکت
یک سبد غم برایم آوردی
آه، اردی‌بهشتِ بی‌بهجت!

«کاشکی پیش‌مان بماند» ... نه
نشد این ضجّه مستجاب شود
گرچه او موت اختیاری داشت
خواست با مرگ بی‌حساب شود

عباس احمدی


 
به تیغ غمزه ی یارانت، به تیغ یار خراسانی/ مهدی زارعی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، مهدی زارعی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انتظار

غزل نوشته نمی شد با
حروف گنگ و عبث ، یعنی :
دوباره مصرع نامفهوم
دوباره جمله ی بی معنی !
 
شبیه لحظه ی جان دادن
دوباره شاعر بی چاره
سکوت کرد و فقط افتاد
کنار چند ورق پاره

ولی اتاق هراسان بود
دقیقه ها نگران بودند
خطوط مضطرب ساعت
لبالب از هیجان بودند

که ناگهان تن شب لرزید
به وزن و قافیه جان دادند
هرآنچه را که نمی شد  دید
به چشم شعر نشان دادند

همین که پرده به سمتی رفت
و دید آنچه نباید را
نوشت بی تو جهان مرده ست
تمام کن غم بی حد را

در این دیار غزلگویان
نمانده هیچ غزلگویی
نمانده شوق نوشتن از
" شراب و یار و لب جویی "

بیا که بی تو لب این جو
سیاه  و لب به لب از قیر است
شراب بی تو شرنگ مرگ
هوای یار نفسگیر است

چراغ های زمان خاموش
اجاق های زمین ویران
در آسمان سیاه شهر
ستاره ها همگی بی جان

ببین که فطرت انسان ها
چقدر زخم به تن دارد
به ذهن پوچ بشر " شهوت "
"شرافتی " ست که زن دارد

زنان ، زنان خیابانی
زنان عرضه ی عریانی
هرآنچه مرد ، سگ ولگرد
به فکر طعمه ی مجانی

" ربا و رشوه و غش " پول و
" دروغ و دوز و دغل " پارو
" گناه های ثواب " این سو
" حرام های حلال " آن سو

رواج بردگی پنهان
به زیر سایه سرمایه
رییس ها شبح فرعون
برای نیروی دون پایه

فرشته های زمین دیری ست
اسیر پنجه ی ابلیسند
ببین که سر به کجا دارند ؟!
چه کاسه ای ست که می لیسند؟!

به جای بارش باران : بمب !
به جای رویش گندم : مین !
نشسته کنج قفس قمری
شکسته بال و پر شاهین

اگر چه یک به یک آهو ها
و بره ها همه جان دادند
نشان صلح جهانی را
به گرگ بیشه ی مان دادند

زمین ؟ نه ، جنگل بی قانون !
زمین؟ نه ، دهکده ی وحشت !
زمین سپرده عنانش را
به دست چند ابرنکبت

" یقین "  معادل  " خود بینی "
" خدا "  معادل  " تردید " است
خطوط خنجر شرک و شک
به روی شانه ی توحید است

در این زمانه که سلمانش
شده ست ننگ مسلمانی
خدا نوشته کتابی با
خطوط مرتد و شیطانی

" کشیش جونز " مترسک هم
که فیل ابرهه را زین کرد
دوباره مریم و عیسی را
سیاه پوش غم دین کرد

کشیش اگر چه که چشمش را
به چشم وحشی شیطان دوخت
کشاند آتش جهلش را
به کاغذی که نخواهد سوخت

بهشت ، گم شده و انسان
گرفته راه جهنم را
به دست تشنگی ات یاران
نمی دهند به جز سم را

به اختیار خودت شاعر
نگو که کاش نباشد جبر
زمین اگر چه که تفتیده
نگو  که کاش ببارد ابر
 
زمین اگر که به تو خندید
بدان به زلزله اش میل است
اگر که ابر ببارد هم
به قصد آمدن سیل است

خلاء گرفته جهان را ؟ نه
جهان پر است ، پر از جانی
دو گوی سرخ ؟ نه ، باید گفت :
دو چشم خونی سفیانی

نبود و نیست از این بد تر
که شعر پر بشود از درد
قبول کن که زمان ، دیگر
زمان آمدن است ای مرد !

نگو که چاره این شاعر
فقط سکوت و فقط صبر است
که صبر می کشدش بی تو
که صبر قافیه اش قبر است

به زیر پای خودت او را
بکش به نیت قربانی
به تیغ غمزه ی یارانت
به تیغ یار خراسانی !

مهدی زارعی


 
مرد خلوت نشین سامرّا/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

به پیشگاه مقدس امام هادی

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود

یوسف رحیمی

 


 
دستت اما حکایتی دارد.../ جواد محمدزمانی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، چارپاره

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند
 

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

 

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

 

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

 

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

 

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

 

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

 

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

 

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 جواد محمدزمانی


 
زیباست جمع خواهش من با غرور تو/ زهره قاسمی فر
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، اشعار عاشقانه

آن روزها که پنجره ام رو به صبح بود
می شد به سایه های نگاه تو دل سپرد

می شد محیط خاطره ها را حساب کرد
می شد خطوط چهره احساس را شمرد

 


آن روزها که زیر نفسهای آفتاب
خواب از سر لبان شب آلود می پرید

وقتی عبور ثانیه ها سرد سرد بود
من در تو ضرب می شد و آتش می آفرید

 

مجذور اشتیاق سلامی دوباره بود
جذر بهار و آئینه می شد بلوغ مرگ

می شد برای صورت گل مخرجی نوشت
کسر همیشه ساده نمی شد به دست مرگ

 


در خشکسال دل به توان می رسید اشک
جمع شب و ستاره جوابش طلوع بود

راهی شدن به سمت صدای رسای عشق
منهای هر بهانه جوابش شروع بود

 


آن روزهای خوب و شکوفائی و ظهور
آن روزهای رویش و تکثیر و انتشار

آن روزهای چشمه و خورشید و زندگی
آن روزهای آبی و باران و آبشار

 

 

امشب به نام نامی آن روزهای پاک
ژرفای عشق را به تو تسلیم می کنم

دریای پر تلاطم فریاد خویش را
بر ساحل سکوت تو تقسیم می کنم

 


در دفتر حساب خود امشب نوشته ام
ای لحظه های من به توان حضور تو

وقتی کتاب فاصله ها بسته می شود
زیباست جمع خواهش من با غرور تو

 مرحومه زهره قاسمی فر

 


 
این انتظار پشت زمین را شکسته است/ نغمه مستشارنظامی
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، چارپاره ، نغمه مستشار نظامی

بهاریه ای تقدیم به موعود مهربان


از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را درین شب تاریک گفته است

نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد

گیسوی شهر عطر تورا پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

این انتظار پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانه های زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوریت
بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!

نغمه مستشارنظامی

 


 
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم/ ‌اکبر آزاد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ترانه ، چارپاره

آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در
آوار خیس باران

وامانده در تبی گنگ
ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا امیدی

در برکه ی دو چشمت
نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هرگز  نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم
یکباره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده
بار دگر پریدی

‌اکبر آزاد

 


 
کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود/ نادر نادرپور
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: چارپاره

کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهای نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان
گلبرگهای سرخ شفق، تازه ریخته

کف‌بین پیر باد در آمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم که رفت، درختی سلام گفت
هر شاخه، دست خویش به سویش دراز کرد
او دستهای یک یکشان را کنار زد
چون کولیان، نوای غریبانه ساز کرد

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه
شب را ز لابلای درختان صدا زدند
از بیم آن صدا، به زمین ریخت برگها
گویی هزار چلچله را در هوا زدند

شب همچو آبی از سر این برگها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستی بریده بود
هرچند نقشی از کف این دست‌ها نخواند،
کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود!

نادر نادرپور


 
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها/ پروانه نجاتی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، چارپاره ، پروانه نجاتی

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

پروانه نجاتی


 
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم/ گلاره جمشیدی
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اشعار عاشقانه ، چارپاره

پروانه ام؛ درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود، چرخ می زدم
سیبم؛ که از درخت خدا کَنده می شدم
تا بر زمین بیفتم، صد چرخ می زدم

من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود
نارنگی ِ زنانگی اش را به من دهد
شاید در امتداد سرانگشتهای تو،
خورشیدهای گلبهی ِ تازه سر زند!

من آمدم کلاغ شوم، قار، قار، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار، زار،
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار، کار، کار؟!

من آمدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من آمدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم

من آمدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیر ِِ انزجار
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم!

من آمدم بهار ببارم برای تو،
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها،
شمشادهای خنده بکارم برای تو

یخ ها درون پیرهنم : آب! آبِ آب!
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب؟!
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید،
امشب به روی شانه ی تو خواب! خوابِ خواب!

من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود!
در دستهای نقره نشان ِ تویی که دشت!
در پلکهای پر هیجان ِ تویی که رود!

حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی ِ شطِ تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم!

 
گلاره جمشیدی