آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را/ پانته آ صفایی بروجنی
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، پانته‌آ صفایی بروجنی

بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را...
بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را...

روزی زنی درعهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه های روح یک معمارباشی را

آن وقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت
پوشاند اسلیمی تن عریان کاشی را

حالا دوباره اصفهان آبستن است ای عشق!
تندیس زیبایی که از من می‌تراشی را

روح مرا سوهان بکش، چکش بزن، بشکن
بیرون بریز از من هواها را حواشی را

حل کن مرا ای عشق! ای تیزاب افسونگر!
ذرات روحم تشنه هستند این تلاشی را

از نغمه ها آوازهای زنده رودت را...
بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را...

پانته آ صفایی بروجنی


 
سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
و گوش باغ پر از خنده‏ی کلاغان شد/ پانته‏آ صفایی بروجنی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، پانته‌آ صفایی بروجنی

درخت‏ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏های میوه شد و
چقدر جعبه‏ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده‏ی کلاغان شد

 پانته‏آ صفایی بروجنی


 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی
تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است
شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را/ پانته آ صفایی بروجنی
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، پانته‌آ صفایی بروجنی

 نفس نفس به درونت بکش هوایم را 

و پر کن از نفست ذره ذره هایم را

 

نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو 

شبانه ، گیسوی بر شانه ها رهایم را

 

اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است 

تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را

 

زنی به میل خودت آفریده ای از من 

خودت به هم زده ای نظم آشیانم را

 

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند 

تورا به سجده در آیند یا خدایم را

 

من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا 

کنار رفت و پذیرفت ادعایم را

 

به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز 

شناسنامه من ، اسم روستایم را

 

شغال های بیابان تمام شب تا صبح 

مدام زوزه کشیدند رد پایم را

 

برای آن که بدانند من ازآن توام 

به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را

 

پانته آ صفایی بروجنی