آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، چارپاره ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی


 
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

مانند غروب زخمی دریا سرخ
مانند بهار در شقایق‌ها سرخ
یک روز شبیه غنچه در بارش نور
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

هادی فردوسی


 
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

از زخم، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

هادی فردوسی


 
محدوده صبح را معین کردند/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

یراهنی از ستاره بر تن کردند
دل را به امید کوچ روشن کردند
آنجا که شب از رود خروشان تر بود
محدوده صبح را معین کردند

هادی فردوسی


 
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم
تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم
سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

هادی فردوسی

 


 
یکروز بهار می شود با یک گل/ هادی فردوسی
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انتظار

شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل

گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل...

هادی فردوسی


 
با هرقلمی که می نویسم سرخ است/ هادی فردوسی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

هادی فردوسی ۲۰ساله اهل یکی از روستاهای سروستان فارس است. با قوت و قدرت رباعی می‌سراید. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی است.

 

 

 

ما دور مداری از خطر می گردیم
تا صبح بدنبال سحر می گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل
گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل

 
 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم
با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم
هروقت که نام عشق را می خوانند
هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 
 

خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است
می گریم و چشم های خیسم سرخ است
هرچند که سبز رفته ای نامت را
با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 
 

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز

  

سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود
لبخند تمام کوچه ها غمگین بود
آنروز که بردوش ترا می بردیم
تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است
در جام کمی شراب باقی مانده است
هر قطرة خون به قاصدکها می‌گفت
گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 


بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 
 
هادی فردوسی

 


 
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما دور مداری از خطر می گردیم

تا صبح بدنبال سحر می گردیم 

سوگند به لاله ها که همچون خورشید

زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  

شهر آینه دار می شود با یک گل

پروانه تبار می شود با یک گل

 گفتند نمی شود ولی می بینند

یکروز بهار می شود با یک گل

 

 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم

با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم

 هروقت که نام عشق را می خوانند

هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 

 

 خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است

می گریم و چشم های خیسم سرخ است 

هرچند که سبز رفته ای نامت را

با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 

  

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز 

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولی ادامه دارند هنوز

 

 

 سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود

لبخند تمام کوچه ها غمگین بود 

آنروز که بردوش ترا می بردیم

تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است

در جام کمی شراب باقی مانده است

هر قطره خون به قاصدکها می‌گفت

گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 

بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 

 هادی فردوسی