آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

قول دادن به هر کس و ناکس/ ناصر فیض
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ناصر فیض ، شعر طنز اجتماعی

هیچ قولی نمی دهم به کسی
پس خیالم از این جهت تخت است

قول دادن به هر کس و ناکس
به خدا واقعاً کمی سخت است  

ناصر فیض


 
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن/ ناصر فیض
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

کاری سزای ماهیت دشمنان بکن
خود را خبر نگار شگفت جهان بکن

با تخم مرغ و گوجه کفایت نمی کند
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن

ناصر فیض


 
معاش از هنر درآوردن/ ناصر فیض
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن

با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن

شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

یا اگر از کمر نشد ناچار
 از پس پشت سر درآوردن

با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفر بر نفر درآوردن

تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

نان خود با تحر‌ّک موزون
از طریق کمر درآوردن

یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن

هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن

با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن

و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

و ادای حمایت از مردم
 با حقوق بشر درآوردن

خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن

یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

ناصر فیض


 
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم.../ ناصر فیض
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، ناصر فیض

 باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

 شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام

 آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم

 این بار شکل در زدنم را عوض کنم

 وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

 باید که قیچی چمنم را عوض کنم

 پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

 گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

 دستی به جام باده و دستی به زلف یار

  پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم

 شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

 باید تمام آن چه منم را عوض کنم

 دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

 وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

 مرگا به من که با پر طاووس عالمی

 یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند

 باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

 عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام

 امروز می روم لگنم را عوض کنم

 تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

 روزی هزار بار فنم را عوض کنم

 با من برادران زنم خوب نیستند

 باید برادران زنم را عوض کنم

 دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟

 یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

 مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

 

ناصر فیض

 

 

 

علی داوودی:

هر شب میان مقبره ها راه می روم        شاید هوای زیستنم را عوض کنم