آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم/ مژگان عباسلو
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مژگان عباسلو

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو


 
بغض می کنند، در گلوی من، سه حرف/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مژگان عباسلو ، شعر نو نیمایی

می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف

مژگان عباسلو


 
نسیم گفت و گذشت/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، مژگان عباسلو

بهار پشت در است
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت

مژگان عباسلو


 
مانند ماهیان که پی نهر دیگری/ مژگان عباسلو
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مژگان عباسلو ، غزل

دست مرا بگیر و ببر شهر دیگری
مانند ماهیان که پی نهر دیگری…

شیرین نکرد کام تو را این دیار اگر
در جام من نریخت مگر زهر دیگری

با عاشقان، زمانه بگو آشتی نکن!
غمگین نمی‌شویم جز از قهر دیگری

عشق، آن عصای معجزه در دست‌های توست
بگذار با تو بگذرم از بحر دیگری

تلخ و رسول‌کُش شده این روزگار، کاش
ایمان بیاورم به تو در دهر ِ دیگری…

مژگان عباسلو


 
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است/ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است

 مژگان عباسلو


 
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند.../ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند...

مژگان عباسلو