آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه/ مهدی زارعی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی زارعی

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

مهدی زارعی


 
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!/ مهدی زارعی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی زارعی ، قصیده ، شعر انتظار

این بار اگر تنها بمانم بی تو و با غم
پشت تمام واژه ها را می نویسم خم

بی تو بهار است و بهار است و بهار اما
باران نمی بارد به جز از چشم ها نم نم

این کوزه ی لب تشنه ی روح من است ای رود!
بی تو به هر سو رو کنم، پر می شود از سم

بی تو جهان معکوس می گردد مدارش را
افتاده بر پاهای شیطان حضرت آدم

پروانه ها حیران که این ویرانه یا باغ است؟!
بر غنچه های سوخته سرب است یا شبنم؟!

ماهی مردد مانده بین آب با مرداب
بوی تعفن می وزد از سمت دریا هم

دنیای بی تو زخم چرکینی ست بی درمان
ای نوش دارو! ای شفا! ای آخرین مرهم!

حتی لباس جشن های نسل ما مشکی ست
بی تو عروسی هایمان هم می شود ماتم

ای محرم راز جهان! یک عده بعد از تو
مستانه می رقصند  با ابلیس نامحرم

آنان که صیادان هر آب گل آلودند
با دست هایی پشت پرده، چهره ای مبهم

بر کوخ هامان قارچ های کاخشان رویید
هی سهم آنها بیشتر شد، سهم ما هم کم

دنیا پر است از مدعیان دروغین، آه!
یک مشت کرم داده بر تخت کرامت لم

دیریست بار کاروان ها مرگ و افیون است
تحقیر شد دیگر شکوه راه ابریشم

هر کس که می آید به اسم دوستی اینجا
بر دوش ما جاپای خود را می کند محکم
 
مانند آن "شیخی که انسان آرزویش بود"
در بینشان می جویمت اما نمی یابم
 
پس کی بساط جورشان را می کنی ناجور؟
پس کی نشاط بزمشان را می زنی بر هم ؟

آن سو اگر دیو و زن جادوست، در این سو
کوچک ترین سربازتان رستم تر از رستم

وقتش رسیده تا که آن یار خراسانی
بر دست گیرد - مرگ هر ضحاک را- پرچم

تا تو بیایی و به یک شوراندن شمشیر
گردن زنی این دیوهای پیر را از دم

 آنان اگر از ادکلن های عبث مست اند
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!

باید لباسی را که تارش نور و پودش نور
با هم ببافید و بپوشانید بر عالم

مهدی زارعی


 
کجاست قبر تو بانو، کجاست آن گل زرد/ مهدی زارعی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی زارعی ، شعر آیینی

اتاقِ کاهگلی بود و مَرد و یک گل زرد
که باد، عطرِ غم انگیزِ مرگ را آورد

اُتاق کاهگلی ماند و مرد و یک تابوت
و لحظه های پُر از اضطراب و ماتم و درد

ستاره ها همه از عمقِ آسمان دیدند
که یک ستاره ی پُر نور، در زمین شد سرد

اتاق کاهگلی ناگهان به خود لرزید
و سقف، در وسط خود دریچه ای وا کرد

دریچه پُر شده بود از مه غلیظ و غبار
و یک فرشته که می گفت: پیشِ ما بر گرد!

و از دریچه ی غمگین، گُلی به بالا رفت
به روی دوشِ هزاران فرشته ی شبگرد

دریچه بسته شد و سقفْ جای خود برگشت
و خانه ماند و فضای گرفته ای از گَرد

و بعد آن شب غمگین، کسی نمی داند:
کجاست قبر تو بانو، کجاست آن گل زرد

مهدی زارعی


 
به تیغ غمزه ی یارانت، به تیغ یار خراسانی/ مهدی زارعی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، مهدی زارعی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انتظار

غزل نوشته نمی شد با
حروف گنگ و عبث ، یعنی :
دوباره مصرع نامفهوم
دوباره جمله ی بی معنی !
 
شبیه لحظه ی جان دادن
دوباره شاعر بی چاره
سکوت کرد و فقط افتاد
کنار چند ورق پاره

ولی اتاق هراسان بود
دقیقه ها نگران بودند
خطوط مضطرب ساعت
لبالب از هیجان بودند

که ناگهان تن شب لرزید
به وزن و قافیه جان دادند
هرآنچه را که نمی شد  دید
به چشم شعر نشان دادند

همین که پرده به سمتی رفت
و دید آنچه نباید را
نوشت بی تو جهان مرده ست
تمام کن غم بی حد را

در این دیار غزلگویان
نمانده هیچ غزلگویی
نمانده شوق نوشتن از
" شراب و یار و لب جویی "

بیا که بی تو لب این جو
سیاه  و لب به لب از قیر است
شراب بی تو شرنگ مرگ
هوای یار نفسگیر است

چراغ های زمان خاموش
اجاق های زمین ویران
در آسمان سیاه شهر
ستاره ها همگی بی جان

ببین که فطرت انسان ها
چقدر زخم به تن دارد
به ذهن پوچ بشر " شهوت "
"شرافتی " ست که زن دارد

زنان ، زنان خیابانی
زنان عرضه ی عریانی
هرآنچه مرد ، سگ ولگرد
به فکر طعمه ی مجانی

" ربا و رشوه و غش " پول و
" دروغ و دوز و دغل " پارو
" گناه های ثواب " این سو
" حرام های حلال " آن سو

رواج بردگی پنهان
به زیر سایه سرمایه
رییس ها شبح فرعون
برای نیروی دون پایه

فرشته های زمین دیری ست
اسیر پنجه ی ابلیسند
ببین که سر به کجا دارند ؟!
چه کاسه ای ست که می لیسند؟!

به جای بارش باران : بمب !
به جای رویش گندم : مین !
نشسته کنج قفس قمری
شکسته بال و پر شاهین

اگر چه یک به یک آهو ها
و بره ها همه جان دادند
نشان صلح جهانی را
به گرگ بیشه ی مان دادند

زمین ؟ نه ، جنگل بی قانون !
زمین؟ نه ، دهکده ی وحشت !
زمین سپرده عنانش را
به دست چند ابرنکبت

" یقین "  معادل  " خود بینی "
" خدا "  معادل  " تردید " است
خطوط خنجر شرک و شک
به روی شانه ی توحید است

در این زمانه که سلمانش
شده ست ننگ مسلمانی
خدا نوشته کتابی با
خطوط مرتد و شیطانی

" کشیش جونز " مترسک هم
که فیل ابرهه را زین کرد
دوباره مریم و عیسی را
سیاه پوش غم دین کرد

کشیش اگر چه که چشمش را
به چشم وحشی شیطان دوخت
کشاند آتش جهلش را
به کاغذی که نخواهد سوخت

بهشت ، گم شده و انسان
گرفته راه جهنم را
به دست تشنگی ات یاران
نمی دهند به جز سم را

به اختیار خودت شاعر
نگو که کاش نباشد جبر
زمین اگر چه که تفتیده
نگو  که کاش ببارد ابر
 
زمین اگر که به تو خندید
بدان به زلزله اش میل است
اگر که ابر ببارد هم
به قصد آمدن سیل است

خلاء گرفته جهان را ؟ نه
جهان پر است ، پر از جانی
دو گوی سرخ ؟ نه ، باید گفت :
دو چشم خونی سفیانی

نبود و نیست از این بد تر
که شعر پر بشود از درد
قبول کن که زمان ، دیگر
زمان آمدن است ای مرد !

نگو که چاره این شاعر
فقط سکوت و فقط صبر است
که صبر می کشدش بی تو
که صبر قافیه اش قبر است

به زیر پای خودت او را
بکش به نیت قربانی
به تیغ غمزه ی یارانت
به تیغ یار خراسانی !

مهدی زارعی