آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مهدی رحیمی

 دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دوتا شانه به هم خورد

دستور رسید از تَهِ مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سرِ میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لَبَیک علی» قطره باران به زمین ریخت
"لَبَیک علی"  نور و تن دانه به هم خورد

یک روز گذشت و شب مستی به‌سرآمد
یعنی سرِسنگ و سرِدیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سرمستان‌ و پس از آن
بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد
 
مهدی رحیمی


 
سخت است دیدن پدر از پشت میله ها/ مهدی رحیمی (م. زمستان)
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی رحیمی

یک جفت چشم سرخ و تر از پشت میله ها
در انتظار یک نفر از پشت میله ها

با آن لباس طوسی غمگین و راه راه
سخت است دیدن پدر از پشت میله ها

دنیا چگونه است درآن سو؟ پدر! بگو
زیباست خنده سحر از پشت میله ها؟!

هی گوشه می زنند به مادر که نیستی
همسایه های بیخبر از پشت میله ها

بابا! بیا به خواب من و لحظه ای بخند
رویت نمی شود اگر از پشت میله ها...

حال تمام پنجره هایم شکسته است
کی؟ کی می آیی از سفر... از پشت میله ها؟!

مهدی رحیمی (م. زمستان)


 
خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده/ مهدی رحیمی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده
تازه یک صبح رفته از «عهد»ت، سی‌ونُه فرصتِ دگر مانده

با شما دستِ «یا علی» دادم با همان دست‌های نامرئی
که چهل صبح عاشقت باشم، با همین چشم‌های درمانده

آه ای «طَلْعَةُ‌ألرَّشیدة‌»ی من!، زودتر «غُرَّةُ‌ألْحَمیدة»ی من!
پای بگذار روی دیده‌ٔ من، که فقط از من این‌قَدَر مانده

که فقط از منِ بدونِ شما، مانده در امتدادِ زندگی‌ام
گام‌هایی که جاده را بلَدند، دست‌هایی که بر کمر مانده

تو چه خواندی که هرچه باران‌ست، چشم‌های تو را نمی‌بارد
تو کجایی که باد هم حتّی از تو عمری‌ست بی خبر مانده

صبح، صبحِ چهلّمِ این عهد، حتم دارم که می‌رسی از راه
صبحِ آن چلّه... آه! یک طرف و... سی‌ونُه صبحِ پشتِ سر مانده

آخرِ گریه‌های این عهدست، می‌زنم باز روی زانویم
ألْعَجَل ألْعَجَل! شتاب کنید! مَرد! ای مردِ در سفر مانده!

مهدی رحیمی


 
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

از منزل چهاردهم مهتاب امشب هزاربار گذر کرده
پس کوزه‌های حوصلهٔ دریا تا پلکِ ابر رفته و سر کرده

افتاد باد در دهنِ باران، بادی که سر به پنجره می‌کوبد
بادی که کوه و دشت و بیابان را با یک دهانِ چاک خبر کرده

دریا نشسته است به‌جای ماه، مهتاب روی اسکله می‌رقصد
قانون جاذبه‌ست ـ نمی‌دانم ـ یا جذبه‌های توست اثر کرده؟

از جذبه‌های توست که چشمِ ابر از پلک‌های خاک سرازیر است
از جذبه‌های توست که هر ماهی پیراهنِ ستاره به بر کرده

با تو پلنگ بچهٔ آهویی‌ست، آهوی رَم‌نکرده ولی حسّاس
آن عاشقی که هر شب مهتابی، صخره‌به‌صخره تا تو خطر کرده

حالا پرنده است و سپیدار است تا صبح چشمِ پنجره بیدار است
پس پلک می‌زنی و به‌روی شهر، بارانِ چشم‌های تو سر کرده

در روزگار فتنه و بدعَهدی، «یا أهلَ الإنتظار! أنا ألمهدی!»
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»

مهدی رحیمی


 
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی/ مهدی رحیمی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، مهدی رحیمی

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

 مهدی رحیمی - متولد 1360- دلیجان استان مرکزی

 


 
موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در/ مهدی رحیمی
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی رحیمی

شانه بر دیوار محکم کرده و سر را به در

«وای» اگر دستی بکوبد کوبهٔ در را به در

 مثل گل در دست طوفان تکّه‌تکّه بسته است

چادری از باغ میخک‌های پرپر را به در

 شانهٔ دیوار از یک‌سو و باد از یک‌طرف

میخ کرده بال‌های این کبوتر را به در

 در، دهانش از شگفتی باز مانده، گوییا

موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در

 خون تراوش کرده و حک کرده با خطّی درشت

حرف‌های آتشین نام مادر را به در

 باز خواهد شد پس از این از سرِ شرمندگی

هر زبانی تا بگوید نام حیدر را به در

 

مهدی رحیمی