آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

کودک قرن (به یاد مرحومه دکتر طاهره صفارزاده)
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران

مژگان عباسلو

کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاست
پر نیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداست
بانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاست

او در بیست و هفتم آبان 1315 در شهر سیرجان متولد شد. در 6 سالگی تجوید و قرائت و حفظ قرآن را در مکتب محل آموخت‌. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در کرمان گذرانید.
از کودکی به شعر علاقه داشت و نخستین شعرش را در 13 سالگی سرود.
در دوره دبیرستان یکی از اشعارش مورد توجه دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی که آن زمان در دبیرستان بهمنیار دبیر بود، قرار گرفت و این اتفاق منجر به اهدای جایزه یی توسط رئیس آموزش و پرورش استان کرمان به طاهره صفارزاده شد.

بعد از دبیرستان در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل ادامه داد و پس از چندی به کار در یک شرکت بیمه و ضمنا تدریس پرداخت .
سپس به عنوان کارمند دفتری در شرکت نفت به کار مشغول شد و پس از مدتی در همان شرکت به اداره نگارش و ترجمه و ویراستاری انتقال یافت .
 برای ادامه تحصیل به انگلستان و امریکا رفت و این آغاز ورود جدی او به عرصه نقد و به ویژه نقد ترجمه بود و پس از گرفتن مدرک دکترا و بازگشت به ایران به تدریس نقد ترجمه در دانشگاه پرداخت و بعدها کتابش با عنوان "اصول و مبانی ترجمه" و به عنوان یکی از کتاب های درسی در رشته زبان و ادبیات انگلیسی انتخاب شد.
صفارزاده همزمان با تدریس در دانشگاه به سرودن شعر نیز مشغول بود اما شعرهایش به دلیل حساسیت هایی که برانگیخت، باعث اخراج او از دانشگاه شد.

پس از پیروزی انقلاب شعر و اندیشه اش او را در موقعیتی متفاوت با موقعیت اش در پیش از انقلاب قرار داد و این بار در مقام رئیس دانشگاه شهید بهشتی و رئیس دانشکده ادبیات همین دانشگاه بار دیگر به این دانشگاه برگشت و به یکی از سیاستگذاران اصلی در زمینه تغییر برنامه های آموزشی دانشگاه های ایران بدل شد. در این سال ها به طور جدی به ترجمه و فعالیت های پژوهشی پرداخت.
" صفارزاده"  در شعر قالب های مختلف را از کلاسیک تا شعر سپید تجربه کرد.
نخستین اشعارش را در قالب های کلاسیک سرود. آن گاه به شعر نیمایی روی آورد و سرانجام خود را در شعر سپید و شعری موسوم به شعر "طنین" تثبیت کرد و به یکی از شمایل های شعر دینی بدل شد.
تاسیس "کانون فرهنگی نهضت اسلامی"  توسط او و گروهی از نویسندگان و شاعران مذهبی همفکرش به پرورش حدود 300 هنرجو در رشته های مختلف از جمله داستان، شعر، تئاتر، سینما و... در این کانون منجر شد.
طرح ترجمه به عنوان یک علم، محور برنامه های آموزشی صفارزاده در دوران فعالیت های دانشگاهی اش بود.
در سال 1367 در فستیوال بین المللی شعر "داکا" ، صفارزاده در کنار پنج نفر دیگر به عنوان یکی از بنیانگذاران کمیته ترجمه آسیا انتخاب شد.
در سال 1371 وزارت علوم و آموزش عالی او را به عنوان استاد نمونه برگزید و با ترجمه قرآن لقب "خادم القرآن"  را از آن خود کرد.
در سال 2006 سازمان نویسندگان آسیا و آفریقا ، صفارزاده را به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه دانشمند مسلمان برگزید.
طاهره صفارزاده اواخر عمر مشغول ترجمه نهج البلاغه بود که این ترجمه به دلیل بیماری و درگذشت او ناتمام ماند.

آثار وی عبارتند از:
رهگذر مهتاب (۱۳۴۱)
چتر سرخ (به انگلیسی) (۱۳۴۷)
طنین در دلتا (۱۳۴۹)
سد و بازوان (۱۳۵۰)
سفر پنجم (۱۳۵۶)
حرکت و دیروز (۱۳۵۷)
بیعت با بیداری (۱۳۶۶)
مردان منحنی (۱۳۶۶)
دیدار با صبح (۱۳۶۶)
مردان منحنی ( 1366 )

با هم شعر «کودک قرن» را می خوانیم که با آن، بانوی شعر معاصر ایران به شهرت رسید. روحش شاد.


کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاست

پر نیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداست

بانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاست

گفته‌اند افسانه ها از مهربانیهای مادر، غمگساریهای مادر

در برگهواره‌ها، شب زنده داریهای مادر

لیک آن کودک ندارد هیچ باور

شب چو خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود"باز امشب مادرم کو"

بانگ آرامی برآید:

"چشم بر هم نه که امشب مادرت اینجاست"

پشت یک میز،

زیر پای دودهای تلخ سربی رنگ

درمیان شعله‌های خدعه و نیرنگ

در تلاش و جستجوی بخت!

چهره‌اش لبریز از زنگار فکر برد

فکر باخت، فکر پوچ، فکر هیچ!

کودک تنها دهد آواز:

 مادر!

خالهای بخت من در دستهای تست

آری آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی را

زود برخیز از میان شعله‌های خدعه و نیرنگ

سخت می‌ترسم که دست تو و بخت من

بسوزد بر سر این آتش خون رنگ

های و هوی این صداها:

آخرین دست، آخرین برگ، آخرین شانس

راه می‌بندد بروی ناله‌های کودکانه

می‌پرد ازخواب

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

 

شام دیگر چونکه خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود "باز امشب مادرم کو "

بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد:

 مادرت اینجاست !...

در سرای رنگی شب زنده داران

در هوای گرم و عطرآمیز یک زندان

قامت آن مادر زیبا بگرد قامت بیگانه‌یی

پیچان و دستش گردن آویز است

پای آنها در زمین نرم آهنگی قدم ریز است

آن اطاق از بانگ نوش‌وخنده‌ی مستانه لبریز است

می‌زند فریاد :

مادر !

جای من آنجاست

آغوشی که مرد ناشناسی سرنهاده

ناله‌های پرشگفتش گم شود در نعره‌های :

آخرین دور

آخرین رقص

آخرین جام

تا سپیده دم که خواب از دیده‌ی شبها در آید

مادر آن کودک تنها

درون لانه‌ی آغوش ها پر می‌گشاید

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

 

شام دیگر مادرش در خانــه‌است ، آنجاست

در اطاق او جدالی با پــدر برپاست

گفتگویی تلخ و ناهنجار ، دعوایی پر از تکرار

باز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ‌خیانتهاست

                                                        کودک بیچاره ترسان ، لرز لرزان

                                                           سرکند در زیر بالاپوش پنهان

                                                        پیش خود گوید:

                                           " خوش آنشب‌ها که در این خانه مادر نیست! "

                                            از هیاهوی شباهنگام :

                                            آخرین دست، آخرین رقص، آخرین جام

                                                آخرین دعوای ننگ و نام

                                                کی رود در خواب راحت

                                                    کودک این قرن بی‌فرجام؟

 

طاهره صفارزاده ـ تابستان 57

 

 منبع بیوگرافی: تبیان


 
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، معرفی شاعران ، اشعار عاشقانه ، جلیل صفربیگی

جلیل صفربیگی خیام ایلام شاعر رباعی است. رباعی های بدیع و غافلگیرانه...

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

 

 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

 

 

عمری است که مشت بر درم می کوبند

پا بر سر و روی باورم می کوبند

مشتی کلمه مدام از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می کوبند

 

 

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

 

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بگذار که پاک آبرویم برود

بنویس که دوست دخترم باران است

 

 

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

 

در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم-

 

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

 

لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 

برای سید علی میر افضلی

این شعر چه نقش و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت لب من به روی بیت لب تو

به به! چه رباعی قشنگی شده است

 

 

خورشید نشسته بر در چشمانت

زانو زده در برابر چشمانت

با بار ستار ماه لنگر زده است

در ساحل سبز بندر چشمانت

 

 

شب گم شده در سیاهی چشمانت

شد رود ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی

افتاده به تور ماهی چشمانت

 

 

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

 

 

وقتی (به سلامت )است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم

این بوسه امانت است روی لب تو

 

 

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

 

عمری است شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن هنوز لبهایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

 

 

من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست

از زندگی بدون تو شستم دست

می خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفشهایم را بست

 

 

برای فرهاد صفریان

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره ی رود تو را می گیرم

ای ماهی آبهای روشن ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

 

 

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است

 

 

دریا به سرش زده پری می رقصد

ناهید کنار مشتری می رقصد

بانو تو مگر چه کرده ای با عالم

با عشق تو رود بندری می رقصد

 

 

تا از لب تو شنید بوسه بوسه

از روی لبم پرید بوسه بوسه

پس کی تو مرا...؟کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟

جانم به لبم رسید بوسه بوسه

 

 

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت

یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت

با قرمز لبهای قشنگت تا صبح

بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

 

 

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

 

 

تا خرخره دفن می کنم شعرم را

در خاطره دفن می کنم شعرم

من شعر برای تو سرودم اما...

و چند سطر موزاییک می کشم رویش

 

 

برای عبدالرحیم سعیدی راد

در حق دلم چه کار خوبی کردم

با ماه و ستاره پایکوبی کردم

با بوسه تمام دوستت دارم را

بر روی لب تو خالکوبی کردم

 

 

برای سیامک بهرام پرور

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

 

 

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

 

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم

روزی من و تو به هم

خدا می داند

شاید

شاید

شاید

شاید

برسیم

 

 

خسته شدم از دست جلیلی که منم

از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم

با جادوی عشق کاش گنجشک شوم

بیزارم از این کروکودیلی که منم

 

 

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

 

 

کم زندگی مرا نمایش بدهید

تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم

لطفآ  دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 

 

امروز بیا چکامه ات را بنویس

با دست خودت ادامه ات را بنویس

حالا بلدم چطور بازی بکنم

ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس

 

 

یک بار نه صد بار نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید

فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 

 

با الهام از شعری از ساغر شفیعی

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

 هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم

 

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

 

یک عمر به اشتباه دعوا کردیم

شیطان و من و گناه دعوا کردیم

آدم شده بودم و نمی دانستم

عمری سر یک کلاه دعوا کردیم

 

 

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

 

 

خوش خط و تمیز و شیک عاشق شده است

افتاده به جیک جیک عاشق شده است

یک قلب کشیده است و تیری در آن

خودکار سیاه بیک عاشق شده است

 

 

شب آمده است آه! ماه اینجا نیست

یک شاعر خورشید نگاه اینجا نیست

دریا خفه کرده شاه ماهی ها را

یک ماهی کوچک سیاه اینجا نیست

 

 

من این همه از فروغ اگر می گویم

از کاهش بند و یوغ اگر می گویم

حرف دل من خدا وکیلی عشق است

من کور شوم دروغ اگر می گویم!

 

 

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

 

از این همه ابر لوس باران عزیز!

شد چهره ی من عبوس باران عزیز!

خشکید دوباره غنچه ی لبهایم

یک قطره مرا ببوس باران عزیز!

 

ترکیب (باران عزیز) از وحید امیری است.

 

یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من

در بین زباله ها ولو شد دل من

له گشت به زیر پایتان رهگذران!

در شهر شما پیاده رو شد دل من

 

 

دل-بی تو- درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

 

 

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

 

 

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است

 

 

پیداست به زور وزن لبخند زده

تا قافیه و ردیف را بند زده

این شعر به سردخانه باید برود

بدجور درون شاعرش گند زده

 

 

صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

از گردنه های شعر بالا رفتم

بالا بالا بالا بالا رفتم

یک بچه غزل به تور من خورد فقط

ناچار به صید قزل آلا رفتم

 

 

امشب شده آن شبی که باید بزنی

این جام لبالبی که باید بزنی

گیرم که نریزد لب تو خونم را

از خون دلم لبی که باید بزنی

 

 

بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

 

 

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلاْ

شعر خودم است من تو را می بوسم

 

 

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

 

 

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم!

 

 

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی

 

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است
از بادم و آشیانه‌ام گم شده است
از آبم و رود، رود  سرگردانم
در خاک کلید خانه‌ام گم شده است

 

او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بی‌چاره ولی بی‌خوابی است
من گربه‌ی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چله‌ی قصابی است

 

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

 

من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمی‌برد به این زودی‌ها
باید دو هزار گرگ را بشمارم

 

از شعله شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

 

اسبی که به روی قالی خانه‌ی ماست
در تاخت و تاز خالی خانه‌ی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبخت‌تر از اهالی خانه‌ی ماست!

 

با سرعت بی‌مهار واگن هایش
با لشکر بی‌شمار واگن هایش
از   دور  قطار  زندگی  می‌ آید
تنهایی و مرگ، بار واگن‌هایش

 

 

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود 

 

در شعر خود اعتراض می‌کاشت جلیل
هی پنجره‌های باز می‌کاشت جلیل
میلیونر شهر می‌شد امروز اگر
جای کلمه پیاز می‌کاشت جلیل

جلیل صفربیگی

شاعر رباعی

کتابها:
انجیل به روایت جلیل

شکلکی برای مرگ

کم کم کلمه می شوم


 
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود/مرحومه نجمه زارع
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، معرفی شاعران ، اشعار عاشقانه ، نجمه زارع

«عشق قابیل است» نخستین و تنها مجموعه‌ی منتشر شده از مرحومه نجمه زارع است  که با تمام ناتمامی، پدیده‌ای نو در غزلسرایی بود که اگر زندگی مجالی دوباره به شاعر جوانش می‌داد، ناسروده‌های ناب بسیار داشت.

مرحومه نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم آمد. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه همدان بود. پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 در بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست.

تولد: آذرماه 1361
وفات: شهریور 1384
خدایش بیامرزاد.

  

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم  عاری از گناه

 

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،

رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 

 بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

 

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

 

 


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 


به مهربانی‌های خواهرم سمانه

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو  فردا  شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

 


من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...

«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...

با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...


کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

 


گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 


...و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

 



کدخدا می‌گوید از این‌جا نرو ـ یک ناشناس،
با بهار و گل می‌آید سال نو یک ناشناس

با خودم می‌گویم ای شاعر! تو تنها نیستی
توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس

با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم
بشمرم این لحظه‌ها را تا سه! دو! یک!... ناشناس،

می‌رسد می‌پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟
خیره می‌ماند و می‌گوید که: مُو؟ یک ناشناس

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد
می‌رویم آن سوتر از غم‌ها من و یک ناشناس

 


به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 


همین دقیقه، همین ساعت آفتاب، درست
کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنجِ باغچه، گل‌های سرخ می‌چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است
کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست

چه‌قدر نامه نوشتم... دلم پُر است چه‌قدر
امید نیست به این شعرهای ساده‌ی سست

دوباره نامه‌ی من... شهر بی‌وفا شده است
چه خلوت است در این روزها اداره‌ی پست!

 


چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

 



خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

 



قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چه‌قدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

 



بده به دست من این‌بار بیستون‌ها را
که این‌چنین به تو ثابت کنم جنون‌ها را

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه‌ی سطرها، ستون‌ها را

عبور کم کن از این کوچه‌ها که می‌ترسم
بسازی از دل مردم کلکسیون‌ها را

منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم
تویی که دوری تو شیشه کرده خون‌ها را

میان جاده بدون تو خوب می‌فهمم
نوشته‌های غم‌انگیز کامیون‌ها را!

 


قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده
حروف «ع ش ق» به خطّ‌ِ عتیقه خشک شده

دوباره زخم تو گُل کرده «دوّم» ماه است
زمان به‌روی «دو و دَه دقیقه» خشک شده

کنار پنجره‌ای، ماه می‌وزد... داری
به سمت کوچه نگاه عمیقِ خشک شده

از آن قرار برای تو این فقط مانده است:
گُلی که بر سر جیبِ جلیقه خشک شده

هجومِ خاطره‌ها... چشم‌های تو بسته‌اند
و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده

برای «عشق»، تو سرمشق تازه می‌خواهی
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده

 

باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...  

این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

 دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

 ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

 حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...

 


این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

 


تقدیم به شاعر جوانه‌های انار: حمیده رضایی
تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

 



نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

 



ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

 



تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوم

این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

 



دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

 



دوباره تَش زده بر قلبِ نازکِ سیگار
هوای سرد و تو و فندک و پُک سیگار

تو طبقِ عادتِ هر روز می‌نویسی باز
به روی صندلیت «عشق» با نوکِ سیگار

و سرفه می‌کنی و یادِ حرف‌های منی
که گفته بوده‌ام انگار با تو که سیگار،

برای حنجره‌ات خوب نیست دست بکش
و دست می‌کشی از آخرین پکِ سیگار

نه! جای پای کسی نیست جز خودت این‌جا
فقط زمین و تن بی‌تحرکِ سیگار

کسی نمی‌رسد از راه، سخت می‌رنجی
و می‌روی که ببینی تدارکِ سیگار

 



دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 



کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است

 


صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 


دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

 -ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

- چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

 

تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است

تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است

ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی؟
دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است...؟

همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است

تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن
فقط نپرس که «لیلی زن است یا مرد است!!»

 



باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا...

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...
...
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا...

 



یک سرنوشت سه‌حرفی؛ خالی‌ست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اوّل

آن‌جا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود و خاکستر این‌جا مردی‌ست بر پای منقل

سردرد داریم و گیجیم این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست بعداً خودش می‌شود حل!

این گرگ‌های گرسنه عادی‌ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضعِ قانونِ جنگل

باید فداکار باشم دارد قطاری می‌آید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل

این شعر را بعدِ خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه، شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلّل

من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر- حل شد معمّای جدول

 



بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد
قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد

زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند
مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد
...
چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 



فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

 


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 



وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
...
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّقند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 


وطن‌پرست جنوبی! میان فاصله‌ها گم!
کجایی؟ آه! دل خوش از این قبیله ندارُم


بمانَد آن‌چه کشیدم از این قبیله چه دیدم
که چشم‌های تو حتی نمی‌کنند تجسّم

تو خوبِ خوبی و من نه، تو در جنوبی و من نه
فقط در این دو ندارم همیشه با تو تفاهم

...و رقصِ موی تو وقتی که بشکنی سر و گردن
...و چشم‌های تو وقتی که می‌کنند تبسّم

تمام می‌شوی اما اگر تمام شوم من
تو ای تمامی آتش! من این تمامی هیزم

بزن دفی و برقصان دوباره خاطره‌ها را
که بی‌تو زنده بمانم به کورچشمی مردُم

 


ساعت دو شب است که با چشمِ بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه‌گُل و جلدِ زرورق

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی...
هر وقت می‌نشستی به پیشانی‌اَت عرق...

من با زبانِ شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اَجَق وَجَق

این‌بار از زبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این‌همه غم نیست مستحق

من رفتنی شده؛ تو زبان باز کرده‌ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!

 


از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم

در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
...
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

 

 دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است  

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است  

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است  

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ... 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است  

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است  

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

 


شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

 

 

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏خورد
پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است

 

 

 

 هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

مرحومه نجمه زارع

 

مرحومه نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم آمد. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه همدان بود. پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 زارع در بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست.

 «عشق قابیل است» نخستین و تنها مجموعه‌ی منتشر شده از مرحومه نجمه زارع است  که با تمام ناتمامی، پدیده‌ای نو در غزلسرایی بود که اگر زندگی مجالی دوباره به شاعر جوانش می‌داد، ناسروده‌های ناب بسیار داشت.
تولد: آذرماه 1361
وفات: شهریور 1384
خدایش بیامرزاد.


 
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند / فاضل نظری
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، معرفی شاعران ، فاضل نظری

چند شعر از فاضل نظری

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

  

طلسم

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

 

پادشاه

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است

 

مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است


دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

 

دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

 

آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌خوانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 

جواهرخانه

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

 

حاصل عقل

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

 

گنج

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند


برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

هلاهل

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته


هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!

 

زیارت

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

 

دیر و دور

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

فاضل نظری
 


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
نگاهی به زندگی قیصر امین ‌پور
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، قیصر امین ‌پور

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور، 
 
قیصر امین‌پور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانه‌ها هیچ‌گاه از نامش نمی‌گذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما این‌بار خبر، خبر رفتن بود...

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور «دستور زبان عشق» را سرود و از دنیا رفت.

او آخرین مجموعه‌ی شعرش را مردادماه به‌دست علاقه‌مندان رساند. این آخری‌ها کارهای چاپ‌نشده‌ی سیدحسن حسینی را به سرانجام رساند و هنوز قرار بود کلیات حسینی فقید زیر نظر او منتشر شود؛ اما...

این شاعر و استاد دانشگاه حدود ساعت 3 بامداد امروز سه‌شنبه هشتم آبان‌ماه در حالی‌که چندماهی بود 48ساله شده بود، پس از تحمل سال‌ها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت.

امین‌پور چند سال پیش عمل پیوند کلیه انجام داده بود و چندی قبل نیز یک جراحی قلب را پشت سر گذاشت.

عضو پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی شامگاه گذشته در پی احساس درد به بیمارستان دی تهران مراجعه کرد؛ اما دیگر بیماری را تاب نیاورد و همان‌جا چشم از دنیا فروبست.

آثار قیصر امین‌پور

«دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» (1363)، «آینه‌های ناگهان» (1372) و «گل‌ها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعه‌های شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینه‌ی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.

همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومه‌ی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بی‌بال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» (1370)، «به‌قول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امین‌پور هستند.

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور دوم اردیبهشت‌ماه سال 1338 در گتوند خوزستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زداگاهش گذراند و دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان را در دزفول سپری کرد. سال 1357 در رشته‌ی دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد؛ ‌اما یک سال بعد، از این رشته انصراف داد و به دانشکده‌ی علوم اجتماعی همین دانشگاه رفت.

در همان سال در شکل‌گیری حلقه‌ی هنر و اندیشه‌ی اسلامی با افرادی چون سیدحسن ‌حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و... همکاری داشت (گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه‌ی هنری نام گرفتند و بعدترها چهره‌هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، محمدرضا عبدالملکیان، عبدالجبار کاکایی، فاطمه راکعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند). البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366، به‌همراه بسیاری از هم‌دوره‌یی‌هایش، از حوزه‌ی هنری خارج شد. از دیگر نهادهایی که قیصر امین‌پور در شکل‌گیری آن‌ها نقش داشت، به تشکیل دفتر شعر جوان در سال 1368 می‌توان اشاره کرد.

او در سال 1363 مجددا رشته‌ی تحصیلی خود را تغییر داد و در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد؛ تا این‌که در سال 1369 تحصیل در دوره‌ی دکتری این رشته را آغاز کرد و دفاع از رساله‌ی پایان‌نامه‌اش ـ با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و همکاری دکتر اسماعیل حاکمی و دکتر تقی پورنامداریان ـ با عنوان "سنت‌ و نوآوری در شعر معاصر" در سال 1376 انجام شد.

دکتر امین‌پور که تجربه‌ی تدریس در مقطع راهنمایی را در فاصله‌ی سال‌های 1360 تا 1362 در کارنامه‌ی خود داشت، از سال 1367 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 برمی‌گردد.

امین‌پور مدتی نیز به فعالیت‌های مطبوعاتی اشتغال داشت.
 

یک رباعی

1)

  ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی

 

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!

2)

لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

3)

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو

 

  صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو

 

  باید به جای نرگش و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو

 

  "زاین آتش نهفته که در سینه ی من است " 1
­خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو

 

  هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

 

  چیزی نداشتم که کنم پیشکش ، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو

 

 

 

 

4)


ای فرصت نسیم برای وزندگی 
پروانه ی پرنده برای پرندگی

 

  ای اهتزاز روح به بوی نسیم دوست

امکانِ دل برای تکان و تپندگی

 

 

  لیلایی تو را همه مجنون کوه و دشت:

بادِ دوندگی و غزالِ رمندگی

 

  در بند خویش بودن معنای عشق نیست

چونانکه زنده بودن ، معنای زندگی  

 

غرقِ عرق ز دست دلِ سرکش خودم

شرمندگی است پیش تو اظهار بندگی

 

5)

 

 
مبادا آسمان بی‌بال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بی‌در

مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر
 

 

6)

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

 

7)

 

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

8)

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

9)

طرحی برای صلح
 
طرحی برای صلح (1)

کودک

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد

صدای در!

ـ «شاید پدر!»


طرحی برای صلح (2)


شهیدی که بر خاک می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»

طرحی برای صلح (3)

شهیدی که بر خاک می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!»
 

10)

دستور زبان عشق
 
دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد
 

 11)

از این
 
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


بگذار بگویمت

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد


ای عشق

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی
 

12)

اگر دل دلیل است
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
 

13)

نان ماشینی
 
آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

گتوند-تابستان57

 

14)

روز مبادا!
 
وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!
 

15)

غزل دلتنگی
 
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 
  
 
قیصر امین پور
 


 
مثنوی عاشقان/ سیدحسن حسینی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، سیّدحسن حسینی

سیدحسن حسینی

مثنوی عاشقان
 
 
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم
حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
 
کرامات نورانی
 
 
هلا ، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارت پنهانی چشم تو
هلا توشه راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
 
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشه‌گیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بی‌دادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشم‌های روشنت
باردیگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

 

بیمارستان

بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
نگهبانی دست مرا می‌گیرد
و به سمت بهشت می‌برد
به غرفه‌های ستاره و گل
قدم می‌نهم
جام‌های بهشتی
یک‌بارمصرف است
سیگاری روشن می‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت می‌تکانم
سکوت می‌شکند
مومنان از زیارت هم جا می‌‌خورند
جام پنجره‌ها
لبریز از سوال
روی دست کنج‌کاوی‌ها چرکین می‌شود
فرشته من ساعت می‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی شیعیان جنوب لبنان
حراست می‌کند
ایندرال، آدرنالین، منشاوی، آرنولد...
خسته‌ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط‌کشی‌های منطقه‌دار
هستی
حس می‌کنم حوصله‌ی مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
و در حاشیه میدان شهدا
فرشته‌ی جوانی در دل آه می‌کشد
و آرزوهای گرسنه مرا بدرقه می‌کند...

 

شمشیر باستانی

در جایگاه تنگ فراموشی
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستی مرا کشید
با خون خصم
دستی مرا جلا داد
من
شمشیر باستانی شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ی قدیمی من کندند:
«یاران مصطفی
شمشیر زرنگار
حمایل نمی‌کنند...»
من
شمشیر باستانی شرقم:
پرورده‌ی مصاف
بی‌زار از غلاف!

 

نوش‌داروی طرح ژنریک

امانت
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهبانی» داد!

 

نان و پسته
شاعری می‌لنگید
ناقدی نان می‌خورد!

 

اشتباه
شاعری قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

 

آرامش
شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

 

طریقت نو
زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!»

 


عطش و دریا
شاعر تشنه
ز دریا می‌گفت
اهل بیت سخنش را
به اسارت بردند!

 

تاجر و تریبون
شاعری پرپر شد
گل کرد!

 

مراعات نظیر
تاجری دسته گلی پرپر دید
یاد پروانه‌ی کسبش افتاد!

 

سرقت
شاعری
آینه‌ای را دزید
روی آیینه‌ی مسروقه نوشت:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود!

 

تفاّل
تاجری فال گرفت
غزلی لامیه آمد-
تاجر
چیزی از شعر نفهمید اما
چشم مبهوتش را قافیه‌ی «مال» گرفت

 


تقلا
تاجری قصه‌نویس
کودکان را به تفاهم می‌خواند
مگسی
روی گل لاله تقلا می‌کرد!

 

امضا
تاجری اره برقی آورد.
پای یک منظره را
امضا کرد!

 

براعت استهلال
تاجری
مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!

 

رابطه
شاعری ضربت خورد
تاجری شعرشناس
در ته حجره‌ی خود
شربت خورد!

 

گله و صله
شاعری از غم دوران گله کرد
تاجری خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!

 

فردا صبح بهار تحویل می شود
غروبی که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
ماهی ها دل تنگ!
سیر ها و سنجد ها در پلاستیک
بهار در دور دست ها
در راه پله ها
بوی تند سبزی پلو
پیچیده
تشدید پررنگی روی تنهایی من!
مقابل آئینه می ایستم
و از بهارهای رفته خجالت می کشم!
زبان تلفن بند آمده !
انگشت ها به مرخصی نوروزی رفته اند!
 
حلقه ای در دهن چاه توالت افتاد
کیمیا را بنگر!
تاجری تا آرنج
دست در خون دل دنیا کرد!

 

 در اتوبان سلوک
شاعری هروله ای کرد و گذشت
زاهدی چپ شد و مرد
عارفی پنچری روح گرفت.
 
شاعری شعر جهانی می گفت
 هم بدان گونه که می افتد و دانی می گفت
 
شاعری شوریده
از خودش بر می گشت
کاغذی در کف داشت
پی یک شاعر دیگر می گشت
 
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
 
شاعری شایعه بود
نقد تکذیبش کرد!
 
تاجری سر می رفت
شاعری حل می شد
ناقدی نیزه به دست
در المپیک غم اول می شد.
 
شاعری خم می شد
منشی قبله ی عالم می شد!
 
شاعری خون می گفت
زاهدی ایدر و ایدون می گفت
قصه ی لیلی و مجنون می گفت!
 
سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت
در مجاری اداری گم شد!
 
شاعری مادر شد
پدر بچه ی خود را سوزاند!
 
شاعری نی می زد
عارفی می نالید
زاهدی بست پیاپی می زد!
 
تاجری مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!

 

 راز رشید

به گونه‌ی ماه
نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
و پیمان برادریت
با جبل نور
چون آیه‌های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه‌گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غریبان
مرحوم سیدحسن حسینی
سکوت
سنگین و پرهیاهو
صف می‌آراست
گلوی شورشی تو
_ در خط مقدم فریاد_
بر یال ذوالجناح باد
دستی دوباره می‌کشید
و زیر تابش خورشید
آه از نهاد علقمه برمی‌خاست!
***
سکوت
سنگین و پرهیاهو
درهم می‌شکست
گلوی شورشی تو
بر یال ذوالجناح باد
شتک می‌زد
علقمه _سرخ و سیراب_
در زیر زانوان تو می‌غلتید
و خورشید
بر کوهان کوه‌های برهنه
به اسارت می‌رفت...
 
سیدحسن حسینی
 


 
محمدرضا آقاسی
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران

مرحوم محمدرضا آقاسی، 24 فروردین ماه سال 1338 در تهران در خانواده‌ای مذهبی و شاعر متولد شد. وی به علت اختلاف نظر با مسوولان هنرستان تجسمی به تحصیل ادامه نداد و به مدرک سیکل اکتفا کرد. آقاسی قبل از انقلاب، در سال‌های 1355 و 1356 به عضویت انجمن‌های ادبی آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نیز از محضر اساتیدی چون مهرداد اوستا استفاده نمود. عمده اشعار او متعلق به سال‌های بعد از 1368 است.
آقاسی مدتی نیز در جبهه‌های جنگ در مناطق شوش، دانیال، جزیره‌ی مجنون، سه راه جفیر و شلمچه حضور داشت. از وی که با مثنوی بلند شیعه در جامعه شناخته شد، اشعار زیادی در خصوص جبهه و اهل بیت عصمت و طهارت بر جای مانده است.
محمد‌رضا ‌آقاسی‌، شاعر و مثنوی‌سرای اهل بیت،  بامداد روز سه شنبه سوم خرداد ماه ٨۴ در سن ‌‌۴۶  ‌سالگی‌ به علت عارضه‌ی قلبی در مرکز تخصصی قلب تهران دار فانی را وداع گفت. ‌پیکر وی در قطعه‌ی چهل و چهار شهیدان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.


 
محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد کاظم کاظمی

شاعر، نویسنده و محقق.

 وی متولد ١٣۴۶ در شهر هرات افغانستان است. در سال ١٣۵۴ به کابل کوچید و تا مقطع دیپلم در آنجا درس خواند. سپس در ١٣۶٣ راهی ایران شد و تحصیلاتش را در رشته‌ی مهندسی ساختمان در دانشگاه مشهد به پایان برد. از ١٣۶۵ بیش از پیش مشغول فعالیت‌های ادبی شد و این فعالیت‌ها در طول دهه‌ی هفتاد ادامه یافت. فعلا عضو موسسه‌ی فرهنگی «درّ دری» است و به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی اشتغال دارد.
محمد کاظم کاظمی با سرودن مثنوی «بازگشت» در فروردین ٧٠ نگاه‌ها را به شعر افغان خیره ساخت و بخشی از غرور به تاراج رفته‌ی ملت افغان را بازگرداند. پس از آن به جد به نقد ادبی روی آورد و به تربیت نسل تازه‌ای از شاعران جوان افغان همت گماشت.
از آثار اوست:
قصه‌سنگ و خشت: گزیده‌ی شعرها
شعر پارسی: گزیده و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تاکنون
دیوان خلیل‌الله خلیلی
روزنه: مجموعه‌ی آموزشی شعر
گزیده‌ی غزلیات بیدل دهلوی
افغانستان در پنج قرن اخیر
سرگذشت یتیم جاوید
و هم‌زبانی و بی‌زبانی:مباحثی درباره‌ی زبان فارسی به ویژه فارسی افغانستان

 خدایش زنده نگهدارد.