آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
جان عالم به فدای تو علی/ شهریار
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر شیعی ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرّالله است

شب علی دید به نزدیکی دید
گرچه او نیز به تاریکی دید

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی

شاه را دیده به نوشینی خواب
روی بر سینه دیوار خراب

قلعه بانی که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیزار
می فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو در آویزه ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

روزه داری که به مهر اسحار
بشکند نان جوینش افطار

ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سرّ جلی
نشد افشا که علی بود و علی

شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز

شهسواری که به برق شمشیر
در دل شب بشکافد دل شیر

عشق بازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامن گیر

دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
 زینبش دست به دامن که مرو

شال می بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب  عبودیّت حق
سر به محراب عبادت منشق

می زند پس لب او کاسه ی شیر
می کند چشم اشارت  به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر

کفن از گریه ی غسّال خجل
پیر هن از رخ وصّال خجل

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
 
محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار


 
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا/ شهریار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

 محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار 


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
شهریار
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار

نام: محمد حسین

نام خانوادگی: بهجت تبریزی (شهریار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهریور/ 1367

محل تولد: چای کنار


عاشیق دئیه ر : بیـر نـازلـی یـار واریمیش

عشقینـدن  اودلانیـب  یــانــار واریمیـش

بیر سازلی - سوزلی  «شهریـار»  واریمیش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخی چؤنمیوب

 


تولد و دوران کودکی شهریار :

 

          سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبریز دیده به جهان گشود ، پدر وی حاج سید میرآقا خشگنابی در آن زمان از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بی شماری از خوان کرم او سیر می شدند مادر وی کوکب خانم از خویشاوندان حاج میرآقا بود. تولد سید محمد حسین مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت است.

          در چنین اوضاع آشفته ای بود که میرآقا خشگنابی ، پدر محمد حسین ، صلاح را در این دید که خانواده و فرزندان خود را از چنین محیط آشوب زده ای دور سازد ؛ از ایـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجدادیشان ،‌ یعنی خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبریز منتقل کرد.

          بدین سان دوران کودکی ، رشد و شکوفایی سید محمد حسین در این دیار سبز وخرم و دو روستای بازهم آباد و بزرگ و زیبا ؛ یعنی قیش قَرَشاق ( قه ییش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپری شد. هر سه این روستاها در دامنه کوهی که بعدها شهریار نام او را عالم گیر کرد واقع شده اند. خود وی در باره این دوران از زندگیش می گوید: « زیباترین دوران زندگانیم را در دامنه های این کوه گذرانیدم ... »

بهترین دوران زندگی محمد حسین در چنین محیط باصفا و نشاط انگیزی سپری شد و چنین محیطی بود که زمینه ساز آفرینش شاهکار ادبی – اجتماعی شهریار ، «حیدربابا یا سلام» و مایه شهرت و آوازه وی گردید.

 

عزیمت به تهران:

هنگامی که محمد حسین 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله کوچکی روانه تهران می کند تا ادامه تحصیلات و مدارج کمال را در آنجا پی بگیرد او هنگام عزیمت به تهران در اولین منزل بین راه « قریه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب می بیند که بر  روی  قلل  کـوه  طبل  بزرگی را می کوبد و صدای آن طبل در اطراف و جوانب می پیچید و به قدری صدای آن رعد آساست که خودش نیز وحشت می کند ، تعبیر این خواب او  چیزی جز شهرت و آوازه ای که بعدها به دست آورد نمی توانست باشد.

شهریار دنباله تحصیلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پی گرفت و به زودی دوستان صمیمی و خوبی برای خود در تهران پیدا کرد از جمله آقای اسدالله زاهدی ، ‌لطف الله زاهدی و ابوالقاسم شهیار.

 

تخلص شهریار:

          شهریار که از مدتها پیش شعر می سرود در آن سالها بیشتر به شعر و شاعری روی آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص می کرد ولی در سال 1300 برای یافتن تخلصی جدید از فال حافظ تخلص خواست که بیت زیر شاهد از دیوان حافظ آمد:

« غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم»

          شهریار وقتی این بیت را دید در آغاز آن را نپذیرفت و خود را لایق عنوان «شهریار» ندانست و به قول خود چنین گفت که حافظ جان ، ما از تو یک نام درویشی خواستیم تو به ما چنین نامی پیشنهاد می کنی؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بیت آمد و این چنین آن را به فال نیک گرفت و از آن پس تخلص « شهریار» را برای خود برگزید و بدان مشهور شد.

          شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پایان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

 

آغاز قصه جدایی:

          در همان اثنا که شهریار مست از شور و نشاط جوانی و فارغ از خود و دنیا روزگار می گذراند . دست تقدیر حال وی را دگرگون کرد و سرگذشتی دیگر را برای وی رقم زد شاید خواست خدا چنین بود تا از شهریار ، شهریار بسازد.

          در اواسط دانشکده طب که جوانی 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبی در خواب دید که در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پری مشغول شنا است و غفلتاً پری را می بیند که به زیر آب می رود و خود نیز به دنبال او به زیر آب رفته ، هر چه جستجو می کند اثری از معشوقه نمی یابد ولی در قعر استخر سنگی گران قیمت به دست می آورد که چون روی آب می آید ملاحظه می کند که آن سنگ ، گوهر درخشانی است که دنیا را چون آفتاب روشن می کند و می شنود از هر طرف می گویند : گوهر شبچراغ را یافته است.

          این خواب سرآغاز قصه تلخ جدایی شهریار از پری بود و خبر از روزهای سخت و غم انگیزی برای شهریار بود ولی از طرفی نوید دهنده گوهری ارزشمندتر برای او یعنی همان عشق و معرفت حقیقی است.

          در منزلی که شهریار کرایه کرده ،‌دختری بسیار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود که قسمتی از کارهای منزل او را بدون توقع مزد و منتی انجام می داد و همچون خواهری مهربان برای شهریار بود. این همان لاله بود که شهریار چند سال بعد که از سفر خراسان بازگشت او را مرده یافت و بر سر خاک او غزل بسیار لطیفی با این مطلع ساخت:

بیداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

          اواخر دانشکده طب است ؛ این روزها نامزد شهریار خواسته یا ناخواسته کمتر به دیدار شهریار می آید گویی دستانی در کارند تا این وصل را به هجران بدل کنند ،‌ ظاهراً پدر پری دیگر با این وصلت موافق نبود و شهریار بی چیز و فقیر را لایق پری ، دختر خود نمی پنداشت و از این رو مانع از آن می شد که دخترش به دیدار شهریار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  که  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگی  و حسن  و جوانی و هنـر

عجبـا  هیـچ نیرزید  کـه  بی سیـم  و  زرم

ولی شهریار پری را نیز بی تقصیر نمی داند و دوری او را ناشی از بی مهری و بی وفایی او می داند اما هنوز شیفته و دلداده او است و از فراق او می سوزد.

 

دخالت تیمور تاش:

          آری این چنین بود که عزیزترین کس شهریار از دستش به در می رفت ولی هنوز امید برای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمور تاش ، وزیر در بار مستبد رضاخان آخرین رشته امید را نیز قطع کرد و شهریار را ناکام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالی طب ( دانشکده پزشکی) که به امتحان آخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چند ماه نماند بود ، در بیمارستان شماره یک ارتش انترن و مشغول کار بود. روزی رئیس بیمارستان او را به اطاق خود خواست . شهریار به اطاق رئیس رفت ؛ دید سرگردی آن جا نشسته است رئیس بیمارستان با قیافه ای ناراحت و حالی پریشان که می کوشید پنهان کند به شهریار گفت : جناب سرگرد با شما کاری دارند با ایشان بروید و ببیند چه کار دارند . سرگرد شهریار را یک راست به زندان دژبانی تهران برد و زندانی کرد. تیمور تاش دستور داده بود که او را آنجا زندانی کنند یا بکشند.

          مادر ثریا وقتی که از ماجرا با خبر می شود بر سر و روی خود می زند ،‌شیون کرده می گوید: این سید بیچاره چه گناهی کرده ؟! نفرین او ما و شما را زیر و رو می کند این چه کاریست می کنید؟ مبادا دستتان را به خون آلوده کنید.

          تیمور تاش به این شرط حاضر بود از کشتن شهریار منصرف شود که از تهران برود و بدین ترتیب او را از زندان آزاد کردند که به زودی تهران را ترک کند.

شهریار به علت فوت لاله ، خواهرش حالی افسرده و نگران داشت و سر و صورتی همچون دراویش ژولیده و پریشان پیدا کرده بود. دوستانش برای معالجه و مداوایش او را به بیمارستان بردند و بستری نمودند. پری وقتی خبر بازگشت و بستری شدن او را شنید برای دیدار وی به بیمارستان رفت. شهریار که ازخود قطع امید کرده بود و امیدی به زندگی نداشت با دیدن پری خاطرات دوران گذشته در یادش جان گرفتند و بارقه امید و زندگی در او درخشیدن گرفت.

پری را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشک می ریخت و چنین می گفت:

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

 

یک خاطره تلخ :

یکی از تلخ ترین خاطرات شهریار در سال 1331 به وقوع پیوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌کوکب خانم ،‌ در 31 تیرماه در بیمارستان هزار تختخوابی تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد . شهریار به همراه دوستان پیکر مادرش را از بیمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاک سپرد. او از مرگ مادر بسیار رنجیده و غمگین شد در این مورد منظومه ای به نام «ای وای مادرم» دارد که حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبی بیان می کند و شعری بسیار لطیف و پر احساس است.

 

عزیمت به تبریز و ازدواج:

          شهریار پس از مرگ مادر آن هنگام که دیگر بچه های برادرش تا حدودی بزرگ شده بودند و می توانستند روی پای خود بایستند ،‌ تنها خانه ای را که در تهران داشت با وسایلش به بچه های برادر بخشید و تنها با یک جامه دان لباسهایش به تبریز رفت . او پس از بازگشت به تبریز یعنی در سال1332 در 48 سالگی با نوه عمه خود، ‌عزیزه عبدالخالقی ،‌که آموزگار دبستان ازدواج کرد. عزیزه دختری بیست و چند ساله بود و با شهریار اختلاف سنی زیادی داشت.

 

یاد یار:

          شهریار هنوز پری را فراموش نکرده بود با یاد او شعر می گفت و به گذشته ها فکر  می کرد چرا که پری خاطره ای ماندگار در یاد او بود و هیچگاه از ذهنش پاک نمی شد. در سفری هم که از تبریز به تهران نمود به پارک بهجت آباد می رفت که برای او بهترین و زیباترین جای تهران بود پس از گذشت بیش از چهل و پنج سال از آن ایام و روزهای سرشار از عشق و محبت و جوانی ،‌هنوز در و دیوار کوی دوست گویای عشق آتشین او بود و به خاک کوی دوست بوسه ها نثار می کرد.

          پری هم گه گاه برای او نامه می نوشت و شهریار را فراموش نکرده بود.

 

داغ همسر:

          شهریار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساکن تهران بود پس از اقامت در تهران شهریار دوران آرام و خوشی داشت که ناگهان مرگ نا به هنگام عزیزه همسر شهریار در اثر سکته این خوشی و آرامش را بر هم زد و به عزا تبدیل کرد.

          عزیزه در حالی که کمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگانی  پرپر شد و شهریار وسه فرزندش را گریان رها کرد. شهریار با دلی خونین یار و یاور خود را در قم به خاک سپرد.

          این واقعه برای شهریار یادآور خاطره تلخ جدایی او از پری بود شهریار اشعاری در رثای عزیزه دارد که از جمله آنها شعری است ترکی به نام «عزیزه» و شعر دیگری به زبان فارسی به نام « عزیزه جان». شهریار پس از مرگ عزیزش دیگر نتوانست در تهران دوام بیاورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهی موطن خویش تبریز شد.

 

بیماری و فوت شهریار:

          شهریار در 20 آذر 1366 در تبریز بیمار شد و فزندش هادی او را با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل کرد و در آن جا بستری شد . حدود 4 ماه در بیمارستان بستری بود و بعد با شدت یافتن بیماری او به دستور آقای خامنه ای ( که در زمان رئیس جمهور بودند) او را با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان مهر بستری گردید.

          یک روز بعد از ظهر آقای خامنه ای برای عیادت شهریار به بیمارستان رفت و ایشان که خود نیز به زبان آذری آشنایی دارند علاقه خاصی به شهریار داشتند و چه قبل از مرگ شهریار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وی تاکید می کرد و او را جزو شاعران بزرگ می دانست.

          سرانجام شهریار در 26 شهریور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و بعد از یک عمر زندگی پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانیت و عشق به خالق ،‌دار فانی را وداع گفت.

          پیکر او را در 27 شهریور از طریق فرودگاه مهرآباد به تبریز منتقل کردند و روز سه شنبه 29 شهریور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشییع بی مثل و مانند و با شکوهی برای او برگزار شد و مردم قدردان تبریز قدرشناسی خود را به استاد خویش نشان دادند.

          پیکر شهریار در ساعت 10 در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد و شهر تبریز در کنار سایر شعرای نامی خود فرزند شاعر خود ،‌ شهریار را نیز در آغوش کشید.                     

روحش شاد و یادش جاوید باد!

 

حالا چرا؟

آمدی  جـانـم به  قربانت  ولـی حالا   چــرا؟

بی وفا  حـالا  که  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل  ایـن زودتر می خواستی حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه   که   با    این  عمر های   کـوتـه    بی اعتبار

این   همه   غافل شدن از چون منی شیدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده   بود

ای لب    شیرین !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پریشان  می کند

در   شگفتم   من   نمی باشد   ز  هم   دنیا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  ای  بلبل  طبع حـزیـن

خامشی   شـرط   وفـاداری   بــود  غوغا  چـرا؟

شهریارا    بی حبیب    خــود    نمی کردی   سفر

این سفـر    راه   قیامت     می روی    تنها   چـرا؟

 

منابع و ماخذ:

آخرین سلطان عشق : داستان زندگانی و شرح دلدادگی ها و ناکامی های شهـریـار به انضمام

« سلام بر حیدربابا» به اهتمام ناصر پیر محمدی ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائیز 77 

آثار: ر

وح پروانه/ مثنوی (1308)، دیوان شهریار (1310)، صدای خدا/ مثنوی (1321)، قهرمانان استالینگراد (1325)، حالا چرا (1328)، مجموعه اشعار (1329)، حیدر بابا (1332)، منتخب دیوان (1333)، حیدر بابا سلام (1346)، نغمه های خون (1363).

درباره او بخوانید: انقلاب در شعر شهریار (1361)، شهریار و انقلاب اسلامی/ اصغر فردی (1372)، این ترک پارسی‌گوی/ حسین منزوی (1372)، زندگانی ادبی و اجتماعی شهریار/ احمد کاویان پور (1375)، به همین سادگی و زیبایی (1376)، آخرین سلطان عشق/ ناصر پیرمحمدی (1377)، قلم نوشت جدایی/ باقر رشادتی (1378),مرغ بهشتی/ مریم مشرف(


 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شهریار   
     
  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
 


 
علی ای همای رحمت/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

 
  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا 
 
محمدحسین بهجت تبریزی شهریار