آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام/ محمد رضا ترکی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام

خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری
بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام

سایه اهریمن است یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام
                                         
محمد رضا ترکی


 
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست/ محمدرضا ترکی
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشق های پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست!

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست

گام هایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افق های رهاتر پر کشید
آه، بال من برای پرزدن آماده نیست

محمدرضا ترکی


 
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، محمدرضا ترکی

این زمهریر فصل شکوفایی تو نیست
چیزی بجز تراکم تنهایی تو نیست

با صدهزار جلوه برون آمدی، ولی
چشمی برای دیدن زیبایی تو نیست

یک تن از این جماعت ابن السلامها
مجنون یک کرشمه لیلایی تو نیست

نامردها بغیر تنت را نخواستند
با قیمتی که خرج تن آرایی تو نیست!

برق غرور وحشی یک ببر ماده کو؟!
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست!

زیباترین! عروسک اهریمنان شدن
شایسته مقام اهورایی تو نیست!


محمدرضا ترکی


 
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، محمدرضا ترکی

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکی


 
منی که در آیینه تکرار بود/ محمدرضا ترکی
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

گذشت زمان بی تو دشوار بود
و یک لحظه اش نیز بسیار بود

چه کابوس تلخی که از هر طرف
دویدیم بن بست و دیوار بود

زمان کاش تقسیم می شد نه ضرب
در آن بوسه هایی که کشدار بود

من این روزها بی تو گم کرده ام
تنی را که چون شعله تبدار بود

چقدر از تو دورم ، چقدر از خودم
چقدر این زمان مردم آزار بود !

تو را می شناسم تو شاید منی
منی که در آیینه تکرار بود

تو را می شناسم تو را دیده ام
همین سالها پیش انگار بود...!

محمدرضا ترکی


 
شاعران در ستیز با شعر!
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نقدشعر ، محمدرضا ترکی

شاعران به نکوهش هر کس و هر چه زبان گشوده اند از جمله خود شعر! این شعر ستیزی گونه ای "شعر ضد شعر" را پدید آورده که نمونه آن در ادبیات فارسی کم نیست.شاعران  شعر ستیز , گاهی از منظر شرع به شعر نگریسته اند و  به استناد بخشی از آیات پایانی سوره شعرا ، شاعران را مورد پیروی گمراهان و متاع سخن را اسباب سرگردانی شمرده اند. مرحوم امیری فیروزکوهی با طنزی دلنشین به این دیدگاه اشاره دارد:

سرّ ما را آشکارا کرد در قرآن  ، امیر !
غیر شاعر هیچ قومی را خدا رسوا نکرد !

مخالفت شماری دیگر از شاعران با شعر از منظر حکمت و فلسفه است. چرا که شعر از دیدگاه منطق ، چیزی جز در هم پیوستن خیالات رنگین و چه بسا واهی و بی پایه و اساس نیست و ماجرای مخالفت فیلسوفان با شعر از روزگار یونان باستان سابقه دارد.جامی در هفت اورنگ آورده  است :

جامی ! از شعر و شاعری باز آی
با خموشی ز شعر دمساز آی

شعر شَعر [=پارچه مویین ] خیال بافتن است
بهر آن شَعر مو شکافتن است

به عبث شغل موشکافی چند
شعرگویی و شَعر بافی چند؟!

و انوری حتی شاهنامه فردوسی را با همه حکمت سراینده آن به دلیل همین گرایش فلسفی در برابر شفای بوعلی در نقصان می بیند :

انوری! بهر قبول عامه چند از ننگ شعر
راه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش...

در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر
هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش!

در نظر این قبیل شاعران حکمت شعار, ژاژخایی ها و خیال بافیهای شاعران که به عنوان نمونه نعل اسب ممدوح را به هلال ماه مانند کرده اند , از عواملی است که به بی اعتباری شعر افزوده است. مولوی می گوید:

گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را
زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی

 و این ویژگی شعر که اکذب آن را احسن آن دانسته اند , دلیل دیگری است بر پرهیز دادن از فن شعر. نظامی سروده است:

در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او

با ملاحظه خلق و خوی بسیاری از شاعران  در بسیاری از دورانها که به گداصفتی و  تملق گویی و مدح اصحاب قدرت متمایل بوده اند , باید به کسانی چون ناصر خسرو حق داد که زبان به نکوهش فن شعر بگشایند. ناصر ، شعر را همچون کتابت ، پیشه ای دنیوی می داند که در روزگار وی به ابتذال دچار آمده و در مرتبتی فروتر از مطربان درباری نشسته است:

نگر نشمری ای برادر گزافه
به دانش دبیری و نه شاعری را...

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپایی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زبان جری را...


و دیگری بنیان گذار قاعده شعر در گیتی و جمع شاعران را - بی هیچ استثنا و بلانسبتی ! - نفرین کرده و آنها را از خیر دو عالم بی نصیب خواسته است :

یا رب این قاعده شعر به گیتی که نهاد
که چو جمع شعرا خیر دو گیتیش مباد !

و انوری در ابیاتی که رنگ اعتراف دارد ، شاعری را پیشه ای غیر ضرور در نظام عالم و فروتر از کناسی [=نجاست روبی] دانسته و شاعران را که مشتی گدا صفت اند ، از  مردمی و آدمیت بی بهره دانسته است:

ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری
تا ز ما مشتی گدا کس را به مردم نشمری

باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصان اوفتد
در نظام عالم از روی خرد گر بنگری؟!

آدمی را چون معونت شرط کار شرکت است
نان ز کناسی خورد بهتر بود کز شاعری...

و خاقانی شاعران روزگار خود را – همچون منجمان و کیمیاگران و فیلسوفان - مشتی فلک زده می بیند که شعر آنان در ترازوی شرع و عقل شعیری[ =جوی] ارزش ندارد:

در جهان هر کجا فلک زده ای ست
بینوایی به دست فقر اسیر

شغل او شاعری است یا تنجیم
هوسش فلسفه ست یا اکسیر

چیست تنجیم و فلسفه ؟ تعطیل
چیست اکسیر و شاعری ؟ تزویر...

در ترازوی شرع و رسته عقل
فلسفه فلس دان و شعر شعیر

بسیاری از مخالفان شعر , حالت سرایندگی را که گاه عارض شاعران می شود به عادت ماهیانه زنان تشبیه کرده اند . انوری و عراقی و عطار با توجه به ابیات ذیل از طرفداران این دیدگاه اند:

شعر دانی چیست ؟ دور از روی تو ، حیض الرجال
قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری

***

شعر آن به که خود ندانندش
زان که حیض الرجال خوانندش

***

اگر چه شعر در حد کمال است
چو نیکو بنگری حیض الرجال است!

به همین دلایل است که در گذشته بسیاری از عالمان و عارفان و افراد متشخص اگر چه شاعرانی توانا بودند , همواره پرهیز داشتند از اینکه ننگ شاعری بر پیشانی آنان بخورد. عطار در اسرار نامه از همین گروه است که می خواهند آنان را به چشم شاعران ننگرند :

دگر کز شاعرانم نشمری تو
به چشم شاعرانم ننگری تو

اما شیخ محمود شبستری به استناد عظمت و بزرگواری همین عطار که خود از شاعری پروا داشته راضی به این می شود که از شعر احساس سرشکستگی و ننگ نداشته باشد و البته هیچ افتخاری هم به آن نکند :

مرا از شاعری خود عار ناید
که در صد قرن چون عطار ناید

 

در روزگار ما , مشکلات دیگری نیز چون ژورنالیسم و مصرفی شدن شعر و در غلتیدن در وادی نثر و سطحی نگری و ابتذال و معنی گریزی و معنی ستیزی و غلبه گرایشهای افراطی و به اصطلاح " جیغ بنفشی" ... بر تن نژند شعر عارض شده و  نگرانی استادان زبان و ادب فارسی و احیانا حتی شاعران نوگرا را باعث گشته است. نمونه این دغدغه ها را در چند پست قبل و در سروده استاد شفیعی کدکنی ملاحظه کردیم.

دکتر محمدرضا ترکی


 
در سفر تشنگی به آب رسیدیم/ محمدرضا ترکی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

در سفر تشنگی به آب رسیدیم
خسته تر از خستگی به خواب رسیدیم

عشق طلوعی دوباره کرد و من و تو
در شب ظلمت به آفتاب رسیدیم

شعله یک حس ناشناخته گل کرد
تا به تمنا، به التهاب رسیدیم

آن همه دلبستگی به واژه بدل شد
واژه به واژه به شعر ناب رسیدیم


در تب تشویش، بین ماندن و رفتن
ما به معمای بی جواب رسیدیم

طاقت ماندن نبود و تاب جدایی
چون به دوراهی انتخاب رسیدیم

خسته و سرگشته هر طرف که دویدیم
باز به سرچشمه سراب رسیدیم


قصه ما هرچه تلخ، هرچه که شیرین
زود به پایان این کتاب رسیدیم!

محمدرضا ترکی


 
همه دنبال ادعا رفتند/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا ترکی ، شعر طنز اجتماعی ، قطعه

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

محمدرضا ترکی


 
شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد/ محمدرضا ترکی
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق
در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن
حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو
بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد
تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود
سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

محمدرضا ترکی

 


 
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !

محمدرضا ترکی


 
واپسین هزیمت شما / محمدرضا ترکی
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، شعر فلسطین ، محمدرضا ترکی

سیّ و سه شبانه روز
شعله بود و شوکران
از نبرد در جنوب خون
                            غنیمت شما

بیست و دو شبانه روز نیز
در حصار غزّه
مرگ بود و مرگ
                     نقطهّ عزیمت شما...

راستی
بعد از این شکستها
یازده شبانه روز بیشتر
به طول می کشد
                   در دیار قدس
                   واپسین هزیمت شما !؟

محمدرضا ترکی


 
نمی شود تو نباشی ، به داستان برگرد/ محمدرضا ترکی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، محمدرضا ترکی

به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد
به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد

برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !
به سایه سار درختان مهربان برگرد

کنار من بجز این میله های زندان نیست
از این قفس به افقهای بی کران برگرد

به هر کجا که نشان صداقتی دیدی
بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد

نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست
برای کشتن این صید نیمه جان برگرد

بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است
نمی شود تو نباشی، به داستان برگرد

ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من
نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر  گرد...

محمدرضا ترکی


 
بیگانه نیستند تمام غریبه ها/ محمد رضا ترکی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، محمدرضا ترکی

بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها

وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها

گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...

با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها

بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها

با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها

معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!

کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!

با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!

محمد رضا ترکی