آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه/ محمد حسین نعمتی
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور ، محمدحسین نعمتی

می شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!

در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه!

افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که  بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد  شب  پژمرد،
او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه!

او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی ها، باید خروشد  اینچنین یا نه؟

شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!

دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی درمان
مرگ امد و این مرد بی پایان، چیزی نگفت اینبار حتی نه

 صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!

محمد حسین نعمتی

کلیپ تصویری شعر خوانی محمدحسین نعمتی در محضر رهبر انقلاب


 
شعرخوانی محمدحسین نعمتی
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: محمدحسین نعمتی ، کلیپ تصویری


 
ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند/محمد حسین نعمتی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمدحسین نعمتی ، شعر نو نیمایی ، شعر انتظار

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند

محمد حسین نعمتی


 
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش/ محمد حسین نعمتی
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمدحسین نعمتی

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم
کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

محمد حسین نعمتی


 
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است/ محمدحسین نعمتی
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، محمدحسین نعمتی

برگی به دستم بود گفتم: آخرین شعر است
بعد از تو شاعر نیستم گفتی: همین شعر است

گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست
در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد
دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

محمدحسین نعمتی