آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار/ محمدجواد محبت
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مثنوی ، محمدجواد محبت ، شعر انقلاب اسلامی

با داغ آشکار، زبیداد بى‏شمار
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار

هر شاخه‏اى جدا شود آنجا زپیکرى
جوش جوانه سر زند از جاى دیگرى

در باغ اگر زخم تبر، خارى اوفتد
زخمى که موریانه زند، کارى اوفتد

اى نخل سایه گستر پر بار انقلاب
اى در هجوم خصم خدا یار انقلاب

زخم تبر به جان تو هر چند نارواست
اما هراس ما همه از موریانه‏ هاست


محمدجواد محبت

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، مثنوی

جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشتهء همسنگرانش
(منزوی)

تقدیم به حماسه برادران بحرینی ام


باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است


یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 
بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

 سید حمیدرضا برقعی


 
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست/ علی معلم دامغانی
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، علی معلم دامغانی ، شعر سیاسی ، شعر مقاومت اسلامی

کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
توامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟

شرق از مرمره تا سند به پا می‌خیزد
خلق از افریقیه تا هند به پا می‌خیزد

خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد

باشه در صخره‌ کشمیر فزون خواهد شد
ببری از بیشه‌ی بنگال برون خواهد شد

ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهد کرد

روم عثمانی از آیینه برون خواهد تاخت
ترک شروانی از ارمن به لیون خواهد تاخت

اور و اربیل مپندار که بی‌آیین است
کرد سالار امین است، صلاح‌الدین است

دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
آذرخشی بدرخشید و درفشی برخاست

صبح امکان محال است در عالم امروز
حشر رایات جلال است در عالم امروز

گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
جیش سنّی و ابا‌ضیّه به هم خواهد شد

زیدی و مالکی افسانه‌ دِگر خواهد کرد
شافعی و حنفی ترک سمر خواهد کرد

هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست

علی معلم دامغانی


 
پسر عمه ام رَپِر شده است/ نسیم عرب امیری
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر اجتماعی

پسر عمه ام رَپِر شده است
اهل ژست و ادا و قِر شده است

صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن

ته صدایش گرفته و خشن است
عشق تیپ و قیافه فَشِن است

نه دلش می کشد به مایه ی شور
نه سه گاه و نه دشتی و ماهور

نه دهل می شناسد و گیتار
نه کمانچه نه دایره نه سه تار

نه تب عشق و جام مِی دارد
نه هوای دِلِی دِلِی دارد

نه که فهمیده معنی رپ چیست
رپ به معنای واقعی این نیست

هیچ چیز از هنر نمی داند
کارهای سخیف می خواند:

«مانتو ی تنگ و دامن کوتاه
تاپ سِک...»لااله الا الله!

وضع و حالش اگرچه ناجور است
شده دلخوش به این که مشهور است

شده معروف بین نسل جوان
صاحب نام و شهرت و عنوان

عشق نسرین و نرگس و رعناست
پس از او انتقاد بی معناست

گرچه از هر لحاظ تعطیل است
مایه افتخار فامیل است!

نسیم عرب امیری


 
آنچه خدا خواست همان می‌شود/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عرفانی

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
وز غم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مثنوی ، قیصر امین ‌پور

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ:

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

قیصر امین پور

 


 
موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی/ رضا امیرخانی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، دفاع مقدس ، رضا امیرخانی

موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی
چشمم مُکَوْکَب شد؛ تو سی شب وعده کردی...

... موسی! بلا در خانه افتاده ست؛ برگرد
محصولِ حیرانیت بر باد است؛ برگرد

دستت تقلب؛ اژدهایت ساحری شد
شیطانمان هارون؛ خدامان سامری شد...

...هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

گفتند: مستی تو! سیه مستی تو مسکین
علامةُ المهدیِّ رحمٌ بالمساکین

هر شیعه ای اینجا نه مسکین؛ مستکین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است

زنگار غم بر نقش بشکوه اوفتاده
صد تیشه بشکسته در کوه اوفتاده

شیرین؛ سیه عاشق؛ از اندوه اوفتاده
از خستگی فرهاد نستوه اوفتاده

فرهاد؛ کوهی مَردِمان خانه نشین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است...

آقا زبان شاعری در کام خشکید
خون قلم در بندهای دام خشکید

اسطوره های شاعریمان مرده بودند
حق خدا، حق بشر را خورده بودند

دیگر سکوتم مولوی دیگر نیرزد
در گور باشی استخوان­هایت بلرزد

سنگینی دوران که حشر کاینات است
کی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات است

دیگر زمانه­ی شمس تو دیگر گذشته­است
این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته­است

وقتی که خون در قلب شمسم تخته می­شد
ای مولوی دکان شمست تخته می­شد

شمست اگر با پای دل بر آب می­رفت
در فاو شمس من ته مرداب می­رفت

گر عشق شمست را به میدان یکه­اش کرد
میدان مین شمس مرا صد تکه­اش کرد

شمست طبیب حاذق دل­ها اگر بود
در هور عمران شمس من امدادگر بود

وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است
در جبهه شمس من وصیت می­نوشته­است

بگذار در کنج خراباتش بمیرد
تا شمس من سهم غذایش را بگیرد

...

رضا امیرخانی


 
خاکم و از مهر او آیینه‌ام/ اقبال لاهوری
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، اقبال لاهوری ، شعر آیینی

خاکم و از مهر او آیینه‌ام
می‌توان دیدن نوا در سینه‌ام

مُرسل حق کرد نام «بوتراب»
حق، یدالله خواند در امّ الکتاب

هر که دانای رموز زندگی‌ست
سِرّ اسمای علی داند که چیست
 
خاک تاریکی که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
 
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گِل تاریک را اکسیر کرد
 
مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است
 
هر که در آفاق گردد بوتراب
بازگرداند ز مغرب، آفتاب
 
 اقبال لاهوری


 
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، مثنوی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

 می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.


سید حمیدرضا برقعی


 
از رگ گردن به من نزدیک تر/ قیصرامین پور
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، مثنوی

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت....


تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

قیصر امین پور


 
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عاشورایی ، قیصر امین ‌پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی نوای بی نوایی ست
هوای ناله هایش نینوایی ست

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل بیماری سنگ

قلم تصویر جانکاهی ست از نی
علم، تمثیل کوتاهی ست از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که این سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی ست
به هم اعضای او وصل از جدایی ست

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
 سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

قیصر امین پور


 
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید/ علی معلم دامغانی
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، علی معلم دامغانی

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب زنخ بر می‌توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می‌توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخم‌های کهنه دارم بی شکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر
میراث‌خوار رنج هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد

بی درد مردم ها خدا، بی درد مردم
نامرد مردم ها خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه‌گان مصطفی را سربریدند
مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

علی معلم دامغانی


 
مشورت نیز یک چنین چیزی است/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن، چراغ زنبوری

در ادارات ما که گلبیزی است
مشورت نیز یک چنین چیزی است

چون مدیران خبیر و هشیارند
چه نیازی به مشورت دارند

لیک در چارتها، بدون نیاز
جا برای مشاوران شده باز

گرچه این امر، خواه ناخواهی
باعث خیر می شود گاهی

گر رفیقی کند مراجعه دیر
یا سفارش شود کسی به مدیر

در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او

ابدا توی منصبی که گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت

آدم مطلع، شود گستاخ
یا برای مدیر، گردد شاخ
 
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه کمتر بداند او، بهتر
 
نظری هم اگر رساند به عرض
یا که جدی گرفت اگر که به فرض
،
عرض او را توان گرفت ندید
خوش خوشک، می توان نوکش را چید

تا به تدریج، کور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خیال شود

گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خویش ببند

نکن اظهار فضل، پیش مدیر
که کند کم محلی و تحقیر

گر نظر داشتی، نکن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
شاعری که مهندس برق است!/ نسیم امیری
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، نسیم عرب امیری

مثل پیوند غرب با شرق است
شاعری که مهندس برق است!

فارغ از کشف واژه های بدیع
عاجزم از قواعد تقطیع

نه که یک ذره می شود بارم
اختیارات شاعری دارم!

چون بلد نیستم به وقت عمل
هیچ بحری به غیر بحر رمل!

گرچه عنوان شاعری شیک است
مدرک من الکترونیک است

چند باری نوشته ام پروژه
وصف ابرو و خال و خط و مژه

جای تحقیق آزمایشگاه
چند تا شعر می نویسم ماه

طبع انگشت های من سرد است
بارالها دلم پر از درد است!

گوش کن ای الهه طناز
نه غلط گفتم ای الهه ناز!

وقت اخبار بیست و سی شده است
ای خدا، جان هر کسی شده است،

هی قضاوت نکن از این اول
بنشین گوش کن بگو ایول!

واقعا غیراز این که کم کارم
من از ایشان چه چیز کم دارم؟!

حیف اسباب دردسر باشد
هر کسی جای خود اگر باشد

صبح تا شب به فکر نقالی است
تلوزیون چه چیز با حالی است!

نسیم امیری


 
باقی قصه می شود تعطیل/ نسیم عرب امیری
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز

شاعری بود در زمان قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!

دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!

پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!

اولاً: توی این موارد من
صورتم سرخ می شود کلأ

گفتن حرف نقطه چین خوب است؟!
از خجالت بمیرم این خوب است؟!

به خدا بی دلیل و آگاهی
شیطنت می کنم هر از گاهی!

نه که من عینهو نمک پاشم
دوست دارم که با نمک باشم!

چون مخاطب شناس هم هستم
هی قلم کار می دهد دستم!

فِ بگویم شما فرحزادید
بس که از هفت دولت آزادید!

ثانیاً:هرچه شاعر خفن است
اسم معشوقه اش شبیه من است!

هر کسی گفت: شاعر نامرد...
بعد از آن اسم بنده را آورد!

پس بیانات من خطر دارد
باقی قصه دردسر دارد!

ثالثا:از زمان خلقت زن
بوده این مشکلات تا بعدﺃ!

اینچنین قصه ها اگر کم نیست؟!
به گمانت که شاعرآدم نیست؟!

مصلحت نیست بیش از این گفتن
از رفیقان نازنین گفتن!

کنجکاوی به کارشان غلط است
حرمت شعر و شاعری وسط است!

با دلی خون و سینه ای پر درد
دست آخر سکوت باید کرد!

پس بیا تکیه بر دروغ کنیم
هی چرا بی خودی شلوغ کنیم؟!

باز هم ماجرا سیاسی شد
این هم آخر دموکراسی شد؟!

ساعت یک به وقت ایران است
«خواجه در بند نقش ایوان است!»

نسیم عرب امیری

 


 
بگذر از نی، من حکایت می کنم/ هادی خرسندی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، هادی خرسندی

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

ناله های نی ، از آن نی زن است
ناله های من ، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، رویید جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
آب من«واتر» شد و نانم«برد»

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم ، ناگهانی «ایز» شد

من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکته ها را فوت آب

من که با شیرین زبانی های خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری، چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم، لال لال

کم کمک،‌ گاهی «هِلو» ، گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد کلاس دومم

گاه «گود مورنینگ» من جای سلام
از سحر تا نیمه شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

می کنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هلو» رد و بدل

گر هوا خوبست یا این که بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است

جز هوا ، هر گفتگویی نابجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا از فتنه های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

بشنو از من ، بهترین راوی منم
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا

کاش می ماندم در آن محنت سرا
تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم

دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد


هادی خرسندی


 
نشد شکسته هم‌آوازی همیشه ما/ بیژن ترقی
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی

تو ای که «در نفس گرم جاده خواهی رفت
پیاده آمده بودی پیاده خواهی رفت»

شرار شعر تو یک شعله آتش است ای دوست!
طرازنامه جان بلاکش است ای دوست

بسی حدیث غم‌افزا شنیده بودم من
چنین چکامه سوزان ندیده بودم من

نمانده از غم تو آرزوی زیستنم
رسد به گوش فلک نغمه گریستنم

نمی‌بریم ز خاطر توان دست تو را
«به سنگ سنگ بناها نشان دست تو را»

بیا به اشک بشویم غبار راه تو را
به مهر بوسه زنم طفل بی‌گناه تو را

«اگر که کودک تو سنگ زد به شیشه ما»
نشد شکسته هم‌آوازی همیشه ما

که کودک است و زبان نهفته‌ای دارد
ز سنگ پرس چه راز نگفته‌ای دارد

ز سنگبار حوادث شکسته بال و پرش
مگر که سنگ گشاید دری به بام و درش:

که ای که در بر خود کودکی چو من دارید
سری ز روزن آسودگی برون آرید

«منم که نانی اگر داشتم ز آجر بود
و سفره‌ای که نبود از گرسنگی پر بود»

«همان غریبه که قلّک نداشت من بودم
و کودکی که عروسک نداشت، من بودم»


الا غریبه درد آشنا، دلاور مرد!
که صبر و طاقت تو پشت آسمان خم کرد

تو پیشتاز همه دودمان خود هستی
تو زنگ قافله کاروان خود هستی

تو نامدارترین مرد روزگار خودی
تو تابناک‌ترین کوکب دیار خودی

اگر که چشم تو گریان و دل پر از درد است
ز دشمنی برادرکشان نامرد است

چه جای شکوه ز غربت که همدمان همیم
هم آستان و هم‌آیین و هم‌زبان همیم

طلسم غربت ما آن زمان شکسته شود
که رشته بند عجوز زمان گسسته شود

بیژن ترقی

 

 


 
بیا عاشقی را رعایت کنیم / سید حسن حسینی
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انقلاب اسلامی ، سید حسن حسینی

بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند

از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان

غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود

عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد

حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت

از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند

ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق

چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند

سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان

به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:

«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما

اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان

بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است

بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار

که پروانه برد با دو بال حریق»

در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است

بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم

مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق

بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم

ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست

چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند

سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار

بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم

حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است

سید حسن حسینی


 
و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: محمد کاظم کاظمی ، مثنوی ، شعر سیاسی اجتماعی

و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند ، زبان بر بندید
بار - دزدان به کمینند - سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید ، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگین است
 

 خسته ای گفت که زاریم ، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم ، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید ، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

 
و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری ؛ که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید ، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

 
و کسی گفت: بخسپید ، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است ، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است ، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم ، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم ، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را

 
الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را ، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده ، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب - شب عصیان - که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار - آن علم سوخته - را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم


در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت ، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید ، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت ، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک ، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده 
« و به خال لبت ای دوست گرفتار شده »

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
« مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید »

محمدکاظم کاظمی


 
از گلوی غزه پیدایی هنوز آه مولایم تو تنهایی هنوز/ مرتضی حیدری آل کثیر
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

زخم می کاود گلوی خویش را
لاله گم کرده ست بوی خویش را

بادهایی که لبم را برده اند
حرف هایم را به لب آورده اند

چشم های من!مرا جاری کنید
پیش آبم ،آبرو داری کنید

من سکوت زخم های تشنه ام
چارده قرن است ،زیر دشنه ام

نیزه ای در من ، سرم را برده است
آسمان خاکسترم را برده است

دور ماندم از پگاه از مشرقین
از صدای نور از نای حسین

چارده قرن است ،گل ها پرپرند
نیزه ها آیینه ها را می برند

زنده ای مولا وبر سر می زنیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

از گلوی غزه پیدایی هنوز
آه مولایم تو تنهایی هنوز

از گلوی غزه می باری ولی
از درون ما خبر داری ولی

ما کجا و بانگ ـ هل من ناصرت
ما کجا و سایه ی انگشترت

زنده ای ،آهت می آید از نسیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

مرتضی حیدری آل کثیر


 
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر/ محمود حبیبی کسبی
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمود حبیبی کسبی

این سینه گرم داغ سکوت است، بشنوید
این شرح ماتم ملکوت است، بشنوید
 
روح القدس مدد کن و قفل زبان گشا
قفل زبان بسته ام از آسمان گشا

ماه محرم است فقط اشک، محرم است
با خیمه های تشنه فقط مشک، محرم است

هان ای قلم بشور و بشوران، سبو بگیر
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر

فکری به حال زار من تشنه کام کن
دست مرا بگیر و به ساقی سلام کن

ساقی سلام خرد و خرابیم... جرعه ای
ساقی سلام تشنه ء آبیم... جرعه ای

ساقی سلام بر تو و بر چشم مست تو
ساقی سلام بر تو و بر هر دو دست تو

ساقی سلام سرمه به چشم عطش بزن
ساقی سلام خنده به خشم عطش بزن

دستت اگر فتاد ولی جان گرفته ای
مشکی پر از فرات به دندان گرفته ای

آبی اگر نبود فدای سرت، سوار
آبی اگر نبود برایم عطش بیار

هشیار رفته بودی و بدمست آمدی
با مشک رفته بودی و بی دست آمدی

این دست ها پناه بنی هاشم است، وای
این دست های ماه بنی هاشم است، وای

این مشکِ خشک، مشکِ ابوالفضل حیدر است!
این قطره های اشکِ ابوالفضل حیدر است!

آه ای دریغ وای چه می گویم ای دریغ
از نای مشک تشنه چه می جویم ای دریغ

این شط فرات نیست در خیبر است این
این شیر حق، نگو که خودِ حیدر است این

صد چشم تشنه منتظر اوست در حرم
این هم امید اول و هم آخر است این

ام البنین، به زانوی غم سر گذاشته
گر چه دلاور است ولی مادر است این

جای دو دست در بدنش پر گذاشتند
آن گل شکفته بود ولی پرپر است این

بعد از تو در حرم عطش و آتش است و خون
آتش گرفت خیمه و خاکستر است این

سُرخاب نیست بر رخِ دختِ برادرت
آن زخم تازیانه و این خنجر است این

قرآن و عترت است که بر نیزه کرده اند
این امت و امانت پیغمبر است این

رفتی و با تو رفت دل و طاقت حسین
یعنی رسیده بود دگر نوبت حسین

نام حسین آمد و از خود به در شدم
گویی از این جهان به جهان دگر شدم

نام حسین آمد و چشمم وضو گرفت
آب از سرم گذشت و دلم آبرو گرفت

نام حسین آمد و طوفان گرفته است
بغض ستاره وا شد و باران گرفته است

این کیست این که تشنه به پیکار می رود؟
یک سر شکایت است و به نیزار می رود؟

این کیست این که خسته چو جان می رود ز تن؟
با این که پشت سر نگران می رود ز تن؟

این کیست این که می رود و گو نمی رود؟
هر کس که رفت، رفته ولی او نمی رود

این کیست این که رفته و مانده به راه، چشم
در جستجوی او یله شد در نگاه، چشم

افسوس هر چه بود حدیث غبار بود
هر اسب می رسید، خدا... بی سوار بود

ای باغ بی خزان حسین آن بهار کو؟
ای ذوالجناح آه بگو پس سوار کو؟

پای غبار خسته شد از آسمان نشست
دیدم سر حسین کنار سنان نشست

سردار سر به نیزه کمی از سنان بگو
وقت نماز نیست ولیکن اذان بگو

در رقص عاشقان می و میدان بهانه است
حاجت شکایت است نیستان بهانه است

شمس از مشارق افق نی طلوع کرد
پشت قمر کمان شد و عزم رکوع کرد

لب های نیزه جای اذان ستاره نیست
این نیزه است نیزه خدایا مناره نیست

 این چیست این که ملعبه ی سمِّ اسب هاست
این صورت است سنگدلان سنگ خاره نیست

هر تکه اش به گوشه ای از دشتِ کربلاست
همچون تن حسین تنی پاره پاره نیست

قرآن به دست باد ورق خورد روی نی
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

آن سوی زلف سرکش بر باد رفته ای
این سوی پیکری است که تیرش شماره نیست

راس الحسین را به کجا می برند... آه
سردار حسن را سرِ دارالعماره نیست

آن روز فرق حیدر و اینک سر حسین
بحریست کفر کوفه که هیچش کناره نیست

سرها چنان نگین سلیمان تر آمدند
انگشت ها به غارت انگشتر آمدند

سرهای سبز بر بدن باد بوسه زن
زنجیرها به گردن سجاد بوسه زن

فریاد یا اخی است که پیچیده در عطش
هرگز کسی چشیده از این بیشتر عطش؟

گلهای تازیانه بسی بی امان شکفت
در دشت کربلا گل زخم زبان شکفت

وقتی که شمس بر افق نی عمود شد
گلگونه های دختر مولا کبود شد

از ظهر کربلا به شب شام می رویم
آهوی سرکشیم که در دام می رویم

ای کاروان وحشی ازین رام تر کمی
سر می بری مگر!؟ کمی آرام تر کمی

 سر می بری که حوصلهء اشک سر رود
هر کس که تشنه آمده با چشم تر رود

یک زن که مانده بی کس و تنها کنار خویش
هم سوگوار قافله هم سوگوار خویش

لب باز کرد و شهد لبالب شروع شد
فصل خطابه خوانی زینب شروع شد

از ضهر کربلا به شب شامیان بگو
از این شهید بی کفن و بی نشان بگو

وهم زمین به درک حقیقت نمی رسد
از آسمان گم شده با آسمان بگو

هرگز نمی رسد خبر دین به گوششان
بیهوده است خواندن یاسین به گوششان

با خود نشین و قافلهء خویش را ببین
وان میوه های سوختهء خویش را بچین

این سر، سر بریدهء سالار زینب است
این سربدار سرزده سردار زینب است

می لرزد از سرش تبر شامیان هنوز
این سرو سر بلند علمدار زینب است

سجاد اگرچه مانده و بیمار کربلاست
ما به چشم خویش پرستار زینب است

این گونه باوقار کسی در زمین نزیست
عالم به دار رفتهء رفتار زینب است

آزادگی رها شدن از قید و بند نیست
آزاده آن کسی که گرفتار زینب است

زهرای ثانی است و به حیدر کشیده است
دستاس و چاه محرم اسرار زینب است

سرها دگر به منزل آخر رسیده اند
شام است شام، نوبت پیکار زینب است

 منزل به منزل از طلب دل گذشته ام
آبم که دیگر از سر ساحل گذشته ام

چون نیزه خون گریسته ام از جفای خویش
چون دود از میان مقاتل گذشته ام

مرداب بودم و سر دریا نداشتم
راهی به سوی بستر دریا نداشتم

دریا بهانه ایست که از خود روان شوم
بر خوان بی کرانهء تو میهمان شوم

هرچند از تحیّر اشراق، تر شدم
مشتاق تر شدم به تو مشتاق تر شدم

مشتاقیم علاج ندارد به غیر تو
عاشق که احتیاج ندارد به غیر تو

دیگر مگر که مرگ علاج عطش شود
تا جان من به جان جهان پیشکش شود

این چامه گفته ام که مگر ساقی ام شوی
بر سنگ قبر بلکه هوالباقی ام شوی

ما می رویم اوست هوالباقی السلام
دنیا به نام آل حسین است ... والسلام

محمود حبیبی کسبی


 
زرومشورت هم قواعدی دارد/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای لبت مثل خنده ات نمکین
جان شیرین من، حسام الدین

هر مقامی فوائدی دارد
مشورت هم قواعدی دارد

خاصه چون گاه گاه و دیر به دیر
مشورت خواهد از تو شخص مدیر

یعنی آن وقتها که سفت و قشنگ
سر شخص رئیس، خورده به سنگ

در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولی

(مشکلی گر از این قبیل نداشت
مشورت خواستن دلیل نداشت)

سرزنش کردنش کرامت نیست
وقت سرکوفت یا ملامت نیست

گر کنی در مصیبتش تشریک
می شوی بیشتر به او نزدیک

ابتدا صحبت از اداره بکن
محض یادآوری، اشاره بکن

که شما ناخدای توفانید
اوستاد مهار بحرانید

فتنه ها دیده اید از این بدتر
چه کسی از شما سرآمدتر؟

بگذارش چنین به مکر و دغل
چند تا هندوانه زیر بغل

هرچه خواهی به هم بدوز و ببر
باورش می شود، تو غصه نخور

بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتی مرحمت کنید که من

روی موضوع، خوب فکر کنم
آنچه دیدم صلاح، ذکر کنم»

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن/ قیصر امین پور
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر آیینی ، قیصر امین ‌پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از دل
عَلَم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

 
قیصر امین پور

,


 
یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی/ مهدی جهان‌دار
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، مثنوی ، مهدی جهاندار

    هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی

    مهدی جهان‌دار


 
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر سیاسی اجتماعی ، محمد کاظم کاظمی

شام است و آبگینه رؤیاست شهر من‌
دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌
دلخواه و دلفروز و دل ‌آراست شهر من‌
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من‌
از اشکهای یخ ‌زده آیینه ساخته‌
از خون دیده و دل خود خینه ساخته‌
اندوهگین نشسته که آیند در برش‌
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش‌
دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌
آری، در این معامله پالان عوض شده است‌
دیروزمان خیال قتال و حماسه‌ای‌
امروزمان دهانی و دستی و کاسه‌ای‌
دیروزمان به فرق برادر فرا شدن‌
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌
دیروزمان به کوره آتش فرو شدن‌
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌
گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند
غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود
با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود
با رنده پوست می ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌
قربان دوست می ‌شوم و دم نمی زنم‌
ای دوست‌! این سراچه و ایوان مبارکت‌
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت‌
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن‌
میراث‌ دار مردم دزد و دغل شدن‌
سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌
چوپان‌ شدن به گلّه گرگ است بعد از این‌
یا برّه می ‌شوند و در این دشت می ‌چرند
یا این که پوستین تو را نیز می ‌درند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌
شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌
اما نمی ‌دهند ز کف تخت و بخت خویش‌
دستار اگر که در بدل هیچ می ‌دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می ‌دهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌
ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌
این رنده می ‌تراشد و زیبات می ‌کند
آنگه عروس جمله دنیات می ‌کند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد
صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

محمدکاظم کاظمی
 


 
دارد این پست ها حساب کتاب/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

هست پست و مقام، خواب و خیال
اندر این روزگار قحط رجال
این مدیران که صاحب کلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر کسی به حد نصاب
دارد این پست ها حساب کتاب
باید البته بود بایسته
وانگهی کاردان و شایسته
با مدیر آشنا، به ضرس یقین
اهل یک فرقه ای، مضاف بر این
مدتی پیشتر، گرفته ژتون
نام فامیلی اش دهان پر کن
نیست در انتخاب آدم پاک
ابدا مدرک و سواد، ملاک
بعد سالی که پایه اش شد سفت
می شود دکترا براش گرفت
شصت تا دستیار خواهد داشت
به تخصص چه کار خواهد داشت
پست های کلیدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا این پست ها که مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
لیکن این پست ها، به شکل عجیب
نرسد مطلقا به غیر و غریب
مثل ما را فرا نمی خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن که رم زین رسوم نغز کند
باید اصلا فرار مغز کند!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را/ کاووس حسن لی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، کاووس حسن لی

فرشته‌می‌وزد امشب‌دوباره‌از هر سو
ظهور می‌کند اینک‌ستاره‌از هر سو

«که‌برگذشت‌که‌بوی‌عبیر می‌آید ؟
که‌می‌رود که‌چنین‌دلپذیر می‌آید؟»

چه‌خوب‌شد که‌خدا در ازل‌به‌فکر افتاد
که‌گل‌کند به‌تجلی‌در این‌خراب‌آباد

همین‌که‌در تن‌این‌خاک‌نور جان‌پاشید
به‌یک‌دم‌این‌همه‌آیینه‌در جهان‌پاشید

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار چشم‌فریبا دمید در عالم‌

همین‌که‌نور تجلّی‌رسید در عالم‌
هزار لیلیِ شیرین‌وزید در عالم‌

برای‌من‌که‌تمام‌جهان‌پر از لیلاست‌
برای‌من‌که‌زمین‌و زمان‌پر از لیلاست‌

چگونه‌چشم‌ببندم‌بر این‌همه‌لیلا
چگونه‌نور ننوشم‌از این‌همه‌دریا

«کس‌این‌کند که‌دل‌از یار خویش‌بردارد؟
مگر کسی‌که‌دل‌از سنگ‌سخت‌تر دارد»

نگاه‌آینه‌پُر کرده‌است‌دنیا را
چگونه‌وا نکنم‌دیده‌ی‌تماشا را

«که‌گفت‌بر رخ‌زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بود که‌نبینند روی‌زیبا را»

برای‌آن‌که‌گره‌وا شود تماشا را
خدا زیاد کند غمزه‌ی‌فریبا را

خدا زیاد کند دیده‌ای‌که‌هر ساعت‌
به‌یک‌کرشمه‌بر آتش‌کشد دلِ ما را

ببین‌چه‌عطر خوشی‌در هوا پراکنده‌است‌
ببین‌درخت‌چقدر از فرشته‌آکنده‌است‌

پرنده‌ها که‌بر این‌شاخه‌راز می‌خوانند
ببین‌چه‌ساده‌و شیرین‌نماز می‌خوانند

ببین‌چه‌صوت‌خوشی‌در ترانه‌ها جاری‌ست‌
خدا همیشه‌در این‌عاشقانه‌ها جاری‌ست‌

ببین‌چه‌نم‌نم‌بارآوری‌فراگیر است‌
خدا همیشه‌از این‌ابرها سرازیر است‌

خدا نهان‌شده‌در پشت‌هر چه‌زیبایی‌ست‌
جمال‌اوست‌که‌این‌گونه‌در فریبایی‌ست‌:

یکی‌به‌شکل‌درخت‌و یکی‌به‌شکل‌گیاه‌
یکی‌به‌شکل‌ستاره‌، یکی‌به‌هیأت‌ماه‌

یکی‌به‌شکل‌پرنده‌، یکی‌به‌شکل‌پری‌
یکی‌به‌شکل‌صدیقه‌، یکی‌به‌شکل‌زری‌

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌نورند
شبیه‌پرتو برتافته‌ز منشورند

چه‌فرق‌می‌کند این‌ها تمام‌یک‌جانند
اگرچه‌در نظرت‌ظاهراً فراوانند

اگر وجود کسی‌دلربا و دلبند است‌
خدا گواست‌که‌یک‌تکّه‌از خداوند است‌

«منم‌که‌شهره‌ی‌شهرم‌به‌عشق‌ورزیدن‌
منم‌که‌دیده‌نیالوده‌ام‌به‌بد دیدن‌»

اگر غبار هوس‌از نگاه‌برچینی‌
زلال‌می‌نگری‌هرچه‌را که‌می‌بینی‌

کسی‌که‌چشم‌و دلش‌را هوس‌نیاکنده‌ست‌
هزار آینه‌دور و برش‌پراکنده‌ست‌

برای‌دیدن‌او کاش‌فرصتی‌باشد
چه‌فرق‌می‌کند او در چه‌هیأتی‌باشد

«طفیل‌هستی‌عشقند آدمی‌و پری‌
ارادتی‌بنما تا سعادتی‌ببری‌»

کسی‌که‌ثانیه‌ها را سیاه‌می‌بیند
طلوع‌خنده‌ی‌ما را گناه‌می‌بیند

اگر چه‌در نظر خویش‌صاحب‌بصر است‌
به‌دیده‌ی‌تو قسم‌اشتباه‌می‌بیند

به‌راهِ دوست‌رها کرده‌ام‌سرِ خود را
و دل‌خوشم‌که‌مرا سر به‌راه‌می‌بیند

و دل‌خوشم‌که‌به‌چشم‌عنایتش‌گاهی‌
مرا به‌قدرِ یکی‌برگِ کاه‌می‌بیند

شنیدم‌از لب‌خورشید عاشقانه‌شبی‌
ترانه‌ی‌«سَبَقَتْ رَحْمَتی‌عَلی‌' غَضَبی‌»

چنان‌شدم‌که‌دگر از خدا نمی‌ترسم‌
از آن‌عنایت‌بی‌انتها نمی‌ترسم‌

بهشت‌می‌وزد این‌سان‌هماره‌از هر سو
در این‌کرانه‌ی‌رحمت‌چرا بترسم‌از او؟

از او که‌در همه‌ی‌تار و پود من‌جاری‌ست‌
از او که‌در دلِ بود و نبودِ من‌جاری‌ست‌

از او که‌بی‌خبر از من‌مرا نگهبان‌است‌
از او که‌مهرِ عیان‌است‌و لطف‌پنهان‌است

چنان‌که‌با مَنَش‌این‌عشوه‌های‌پنهانی‌ست‌
مسلّم‌است‌مرا جز بهشت‌جایی‌نیست‌

«چه‌مستی‌است‌ندانم‌که‌رو به‌ما آورد
که‌بود ساقی‌و این‌باده‌از کجا آورد»

خوشا به‌حال‌خودم‌کز خطر رها شده‌ام‌
از این‌جماعتِ سودانگر جدا شده‌ام‌

بَدا به‌حال‌کسانی‌که‌بی‌خبر ماندند
سفر به‌سر شد و در صورتِ سفر ماندند

دوباره‌کعبه‌پر از ازدحامِ مردم‌شد
در ازدحامِ سفرکردگان‌خدا گُم‌شد

کسی‌نکرد از این‌غافلان‌سفر در خویش‌
کسی‌ندید خدا را زلال‌تر در خویش‌

کسی‌نخواست‌که‌از خویشتن‌رها باشد
کسی‌نخواست‌که‌بیننده‌ی‌خدا باشد

یکی‌که‌خوابش‌از این‌دردها برآشفته‌ست‌
چقدر ساده‌و شیرین‌برای‌ما گفته‌ست‌:

«گناه‌کردنِ پنهان‌به‌از عبادت‌فاش‌
اگر خدای‌پرستی‌، هواپرست‌مباش‌»

 کاووس حسن لی

 


 
قربون اون دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون 
گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا
شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ
خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم 
نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه
رولب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌اما دل‌مون کربلاست 
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن
الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه
لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد
توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت 

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی
قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،‌توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟
حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش
کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه
رد وبدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا
وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه
آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده
دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره
می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»
می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»
می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»
می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید
عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه
نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»
حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم
خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم
شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی
کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا
به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سرسروری تو سرت کن 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!
فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد
 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره 
درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه
زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست 
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن
دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر
من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش! 
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر: 
 «با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپیمون 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب
چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده
قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تودلشون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب
کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قدوقامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روکلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !
مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی
گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست
یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت
معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه
مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟

فتنه و دعوا سرنونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی
سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هرکجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست
بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی
سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله
نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیرعمان
نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
توهر چی اظهارنظر می‌کنی
از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن
هرچی که چشمت دید و خواست،‌می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی
یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی
عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!

نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت
جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی
قدیمترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد
راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت
نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری
نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر
تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه
شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی
خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش
اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه
اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری
کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش
کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌و کینه‌ها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش روهرچی خط و مرزه
چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها
حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره
عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن
از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم
وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون
کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش
کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه
خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت
بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش
دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده
وگرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود
شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن
یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین
دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟
بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم
نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره
کنایه زیرلبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه
خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست
تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن
خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه
دنیا عجیب و بی‌دروپیکره
بپا که شصت پات‌تو چشمت نره
عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن
طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز
تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن
حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته
تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن
الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟
یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن
جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو
اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل‌توتوله
تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن

دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا
گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه
بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است
یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم/ سید مهدی موسوی
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار

آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند
جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان
تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

در کار حق مداخله کردیم، بد نبود
نان و شرف معامله کردیم، بد نبود

کم کم اصول دین خداوند پول شد
هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت
آری تمام غیرت یاران به باد رفت

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد
حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد
کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

تخم ریا میان دل ما جوانه زد
و مصلحت به گردۀ دین تازیانه زد

هر لقمۀ حرام شده سیر کردمان
و سفره های کفر نمک گیر کردمان

و کاروان جدا شد از راه مستقیم –
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

آقا خلاصۀ همه نامه ام غم است
آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن
از عمق استغاثه یاران طلوع کن

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما
یا اینکه مثل رحمت باران طلوع کن

دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است

در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر

سید مهدی موسوی


 
در پنهان کردن شغل و مقام و معاونت از مردم روزگار و دلایل آن/ ابوالفضل زرویی نصرآ
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نکنی پیش این و آن عنوان
جز به معدودی از فک و فامیل
شغل خود را مگو، به چند دلیل
اولا روزگار، ناجور است
عده ای چشم و چارشان شور است
محو و پوشیده باش از نظرات
نظرت می زنند، این حضرات
ثانیا عده ای گرفتارند
قرض دارند یا بدهکارند
علم، پیدا ز منصبت چو کنند
طلب پول دستی از تو کنند
ثالثا هست هر کسی، ناچار
یا خودش یا برادرش بیکار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن کسی که دشمن توست
وای اگر باخبر شود، زین پست
گوید: این رفت تا رئیس شود
قسمتش بود کاسه لیس شود
یا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شریک دزد شده
تا که در دزدی تو شک نشود
عضو حساس او خنک نشود
شرح این نکته نیز، بی ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت دیگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی که مرموزند
بیشتر نیکبخت و بهروزند

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
درد بی دردی علاجش آتش است/ مجذوب علیشاه
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عرفانی

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)


 
روزی که کفّه های ترازو برابر است/ یاسر قنبر لو
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر اجتماعی

بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است
نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها
از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ... _

_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست
هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...

وقتی که اشتهای تو پر/ واز می کند
مادر نشسته است ، تو را ناز می کند

یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست
رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست

امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...
در بخت ما نوشته که  _ یا پول ، یا خدا ! _

بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است
تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

آهی که من به دار ِ خودم فکر می کنم
دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _

_ پروانه ام  به آتش تان نه! نمی رسد
این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد

کوتاه می شود همه جا نردبان من
همسایه های خانه ی بی سایبان من! _

_شاید زمانه دست مرا پینه بسته است
ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است
روزی که کفّه های ترازو برابر است

روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید
با چشم های مادر من ، رو به رو شوید !

یاسر قنبر لو


 
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش/ عبد الکریم زارع
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش


عبد الکریم زارع


 
گریه های مادرم یقتونو میگیره/ ابوالفضل سپهر
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی ، شعر اجتماعی


دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه  ........... تو رو به جون بچه

        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ... 
                                    
 قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما ا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........
مرحوم ابوالفضل سپهر


 
منصبی خوشتر از مشاوره نیست / ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

در منصب مشاورت فرماید - حفظه الله -

در عمل، گرچه جز محاوره نیست
منصبی خوشتر از مشاوره نیست
به تو فرضا فلان مدیر ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شیوه اعاظم نیست
پس وجود تو، هیچ لازم نیست
نیستی در امور دنیایی
صاحب اختیار اجرایی
پس نیایی به کار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خویش را به ثبوت
که تو سنگین تری به وقت سکوت
پس می آید وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اکسسوار
وقت تصمیم و در عمل، روراست
چه نیازی به عز و جز شماست؟
چون که تصمیم نیست دست تو نیز
به چه کار آید آن وجود عزیز؟
بعد یک عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!

 ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
جان عالم به فدای تو علی/ شهریار
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر شیعی ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرّالله است

شب علی دید به نزدیکی دید
گرچه او نیز به تاریکی دید

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی

شاه را دیده به نوشینی خواب
روی بر سینه دیوار خراب

قلعه بانی که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیزار
می فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو در آویزه ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

روزه داری که به مهر اسحار
بشکند نان جوینش افطار

ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سرّ جلی
نشد افشا که علی بود و علی

شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز

شهسواری که به برق شمشیر
در دل شب بشکافد دل شیر

عشق بازی که هم آغوش خطر
خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامن گیر

دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
 زینبش دست به دامن که مرو

شال می بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب  عبودیّت حق
سر به محراب عبادت منشق

می زند پس لب او کاسه ی شیر
می کند چشم اشارت  به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر

کفن از گریه ی غسّال خجل
پیر هن از رخ وصّال خجل

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
 
محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار


 
شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد /مرحومه نجمه زارع
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، نجمه زارع

شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی

اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من

من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد

چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید

چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه

چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

مرحومه نجمه زارع

 


 
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است/ محسن جلالی فراهانی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار ، محسن جلالی فراهانی

امام عصر! گلویم فشرده از درد است
هنوز حال و هوای قبیله‌ام سرد است

قسم به چهره نورانیت که پنهان است
قسم به دست دعایت که رحمت از آن است

قسم به ناله جانسوز شام عاشورا
قسم به نور هدایت، امام عاشورا

قسم به روح شهیدی که غرق لبخند است
قسم به جسم شهیدی که پشت اروند است

شب بسیجی تو با حسین می‌گذرد
و با صحیفه پیر خمین می‌گذرد

دم بسیجی سید، دم مسیحایی است
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است

اگر ز پای خود اکنون فتاده‌اند آنها
اگر دو چشم خود از دست داده‌اند آنها

اگر ز بعد شبی که ستاره می‌چینند
دو دست عاشق خود را دگر نمی‌بینند

بدان نهایت رویایشان ظهور شماست
و روشنایی چشمانشان حضور شماست
 
محسن جلالی فراهانی


 
نفرين به سفر
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی

 

 مهدی اخوان ثالث/ آخر شاهنامه

ماچون دو دريچه روبه‌روي‌هم
آگاه ز هر بگومگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آيينه‌ي بهشت اما، آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته است
زيرا يكي از دريچه‌ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد

 


 
دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
   
   
     
   برگرفته از دو منظومه‌ی بلند با بیان عامیانه و محاوره‌ای
(قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر - نیمه رمضان ٨٣)


ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست
یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت
هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا
مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

شعر کاملترش:

ای جماعت، چطوره حالات تون
قربون اون فهم و کمالات تون

گردنتون پیش کسی خم نشه
از سَر بنده سایه تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی تون، دُرست
حساب کتاب زندگی تون، درست

بنده می شم غلام دربست تون
پیش کسی دراز نشه دست تون

از لب خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش، نمی دونم چرا
بینی و بینی ش، نمی دونم چرا

خلافامون، از سر اختلاف نیست
خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک ها، به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشنا گز شدن

تنگ غروب که شهر، پر شد از ((رپ))
ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می نشست که ما پا شدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گِل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زَدَناش، قشنگه
به سیم آخر زدناش، قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی، به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح، گریه کردم

سِجل و مدرک نمی خواد که گریه
دستک و دنبک نمی خواد که گریه

ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگه سُست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بِش حَرَج نیست
شعر شکسته ـ بسته، بش حرج نیست

جیک جیک مستونم که بود، برادر
فکر زمستونم نبود، برادر

تا که میفته دندونهای شیری
روی سرت می شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می شه تشکیل
دِرو می شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه، همکلاسیها پیر می شن
همبازیها، پیر و زمین گیر می شن

الک و دولک، الا کلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می شه

لی لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

((بی حرمتی)) با ((معرفت)) درافتاد
یه باره نسل لوطی ها ورافتاد

توی تنور خونه ها، کلوچه
بوی پیاز داغ توی کوچه
چطور شد؟ توم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پُشت بوم
ما موندیم و یه قصه نا تموم

بازم همون دوره بی سَواتی
قربون اون حرفای عشق ِ لاتی

قربون اون ((مخلصتم ، فداتم))
قربون اون ((من خاک زیر پاتم))

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حُسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دورۀ تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه باغی

قربون دوره ای که خوش بینی بود
تار سبیلها، چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل، نداره
شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه، توی ایوون
تو سفره ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتابهای کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال تون؟
چی مونده از صفای پارسال تون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است
خدا گواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می گیرم
برای تک تک شما می میرم

حتی اگه فقیر و بی پول باشید
دلم می خواد که شاد و شنگول باشید

خونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نیست؟
چی شده؟ خندتون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه دار نمی پسندین؟
می خواین یه جوک بگم، کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله ش
هوای عاشقی زده به کلّه ش

کسی که قلبش اتصالی داره
می دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دلنشینه
((تپش، تپش، وای از تپش)) همینه

ردّ و بدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه، آه اول

دل میگه ـ هر چی بش بگی ـ فوتینا
خواب و خوراک و زندگی، فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا
((خاطر خواهی رسوایی داره)) والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا می شه
توی دلت یه باره غوغا می شه

آرزوهات خیلی دورَن انگاری
توی دلت، رخت می شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می شنوه و می خنده

دین و مَرام و اعتقادت می ره
اون که می خواستی بگی، یادت می ره

می خوای بگی: ((فدات بشم الهی))
می گی که: ((خیلی مونده تا سه راهی؟))

می خوای بگی: ((عاشقتم عزیزم))
می گی که: ((من عا عا عا عا، چی چیزم!))

می خوای بگی: ((بیام به خواستگاری؟))
می گی: ((هوای خوبی داره ساری))
کوزۀ ضربه دیده، بی تَرَک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست

می خواد بگه: ((برات می میرم اصغر!))
می گه: ((تمنا می کنم برادر!))

اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه، مثل آبِ زیر کاهه

بین شماها عشقو می شه فهمید
از تو نگاها، عشقو می شه فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه
نگاه آدم که دروغ نمی گه

نگاه می گه: ((عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدی، بفرما))

حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده ام دعاگو

زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی ره پایین

شَبا همه ش یاد شما می کنم
می رم به آسمون نیگا می کنم

شما رو مثل ((ماه)) می کِشَم هی
شبا همیشه آه می کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا
نه جی جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ((ماریا کَری)) و ((گوگوش))
نوار گریه دار می کنم گوش:

((قشنگترین پیرهن تو تنت کن
تاج سَر سروری تو سرت کن

چشما تو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من ... ))

دلم می خواد که از سر محبّت
به عشق من بدین جواب مثبت
بگین ((بله)) و گرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می شم

اگر جواب ((نه)) بیاد تو نامه ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که ((نه)) نمی گه می شم
عاشق یک دختر دیگه می شم

تو بی لیاقتی اگه بگی ((نه))
اِندِ حماقتی اگه بگی ((نه))

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟
مثل تو صد تا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا ...
حرف زیاد نزن، برو ببینم با ااا ...

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مَرد!
این مدلی، نمی شه عاشقی کرد

تو هر دلی، یه عشق موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره

... درسته، دیگه توی شهر ما، نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی مون
دلای با صفای بچگی مون

یه چیز می گم، ایشالا دلخور نشین
قربونِ اون دلای تک سر نشین!

این روزا عُمر عاشقی دو روزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق های بنده، توشه

زری، پری، سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه ای و پر کلاغی ...

هزار خانومند توی این لیست
با عده ای که اسم شون یادم نیست!

گذشت دوره ای که ((ما)) یکی بود
((خدا)) و ((عشق)) آدما، یکی بود

نامۀ مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه، غوغا می کنند و دعوا
چهار تا یوسف، سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه، بی فروغه
اگه می گن ((عاشقتم)) دروغه

تو کوچه های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوبِ آب، گریه کردن؟

دلای بی افاده، یادش به خیر
دختر کای ساده، یادش به خیر

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ می گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی، عشق بی ریا نیست
حُجب و حیا تو چشم آدما نیست

کُشتۀ دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخورـ اگر که مردی ـ
که دیگه گِردِ عاشقی نگردی
ما توی صحبت رُک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حالِ کذایی به شما ارزونی
عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره، آخ جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می گم همه ش شعاره
عشق و محبّت، شاخ و دم نداره

مُهم، فقط نحوۀ ارتباطه
اینه که این قَدَر سرش بساطه

ناز و ادا، همیشه بوده جونم!
حُجب و حیا، همیشه بوده جونم!

آدمو تو فکر و خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعدۀ این که: ((من زن تو می شم
وصلۀ چاک پیرهن تو می شم))

حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خُب، به قول شاعر:

با اون همه قد و بالا تو قُربون
((با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزه داشتی، رفتی))
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!

چقدر مونده بی حساب و کتاب
نامۀ لاکتاب مون بی جواب

چقدر وعده های بی سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرفای عاشقانه
چقدر آه و نالۀ شبانه

چقدر گریه های توی پستو
چقدر وصف خطّ و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خوابهای خوب و شیرین
چقدر، بعد خواب، ناله ـ نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل شکسته
قربون اون دستای پینه بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم نظیر و کمیاب

کیسه چپق ها به پر شال شون
لشکر بچه ها به دنبال شون

بیل و کلنگ شون همیشه براق
قلیون شون به راه، دماغ شون چاق

صبح سحر پا می شن از رختخواب
یک سره رو پان، تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت
هیکلشون توپ، تن شون سلامت

نبوده غیر گرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام شون دُعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق شون بی ریا

مردای ناز دار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنۀ بی دلیل
مردای سر شکستۀ زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه کاری!

انگار آتیش گرفته ترمه هاشون
همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی

برای جستن از مظان شکها
دایرة المعارف کلکها

بچه به دنیا میارن با نُذور
اغلب شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می زنن
پشت سر امّا واسه هم می زنن

این جا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

 مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه


 
پیاده آمده‌بودم، پیاده خواهم‌رفت/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، محمد کاظم کاظمی

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد
و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌
شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌
تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد
اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا
تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

 


 
روحم و روی ابر می خوابم/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، محمد کاظم کاظمی

روحم و روی ابر می خوابم
خسته‌ام ، توی قبر می‌خوابم!

بوسه‌ات مانده روی بازویم
مادرم گریه می‌کند رویم

توی یک قبر تنگ و بن‌بستم
مثل یک مرده در خودم هستم!

روح من داغ و نیمه‌جان مانده
چشم‌هایم به آسمان مانده

حالت گیجی بدی دارم
استخوان‌درد ممتدی دارم

بوی باران گرفته پیرهنم
مزه‌ی سنگ می‌دهد دهنم!

زنگ تو از صدام افتاده
روحم از پشت بام افتاده

خاک می‌ریزد از نفس‌هایم
دو ٬ سه ساعت شده که اینجایم

نور افتاده بر سر و رویم
یک فرشته نشسته پهلویم

عطر بالش یواش می‌آید
بوی سیب از صداش می‌آید

نفسش توی قبر ، پخش و پلاست
شکل رویای مادرم، حوّاست!

شکل یک سیب سرخ، در سبد است
اسم و فامیل مرده را بلد است

ساکن برج سوم ماه است
بال‌هایش بلند و کوتاه است

مثل یک ماه ، توی بافه‌ی نور
مایه‌ی دلخوشی اهل قبور!

رو به رویم نشسته با خنده
«قطعه تون و  ردیفتون، چنده؟» 

*

-قبر من یک چراغ کم دارد
قبر پایین، کرایه هم دارد؟

من کمی آفتاب می‌خواهم
هفته‌ای یک کتاب می‌خواهم

نه! نریزید! آب لازم نیست
سنگ قبر و گلاب لازم نیست

یک فضای سپید می‌خواهم
سیم کارت جدید می‌خواهم

کنج این قبر شکل کافه شود
«حافظ سایه» هم اضافه شود!

اولین پنجشنبه‌ی هر ماه
مثنوی‌خوانی است با ارواح!

حق تفسیر مال مولاناست
روح او پنجشنبه‌ها اینجاست!

شمس یک گوشه تلخ می‌خندد
مثنوی را نخوانده، می‌بندد

آشناها کنار هم هستند
این طرف بچه‌های بم هستند

چه بهشت و جهنمی داریم
روزها توی قبر بی‌کاریم!

این طرف‌ها غریبی و غم نیست
دور و بر روح آشنا کم نیست

می‌رسد حافظ از سرازیری
با سیه چشم ناز کشمیری

*
حیف شد! زنده‌ای و من تنهام
سال‌هایی که بعد تو اینجام

لطفاً این روزها به لطف خدا
یک تصادف بکن! بمیر و بیا!

محمدکاظم کاظمی