آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن/ سعید بیابانکی
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن"

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

سعید بیابانکی


 
روحی که در نماز شناور بود/ نسترن قدرتی
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر عاشورایی

هنگامه ی قیامت عاشورا
صحرای عشق ، عرصه ی محشر بود

دل ها ز داغ سرخ عطش بی تاب
چشم تمام آینه ها تر بود

صحرا پر از عبور شقایقها
لبریز عطر بال کبوتر بود

دستی ز باغ فاطمه گل می چید
باغی که سبز و سرخ و معطر بود

سروی میان معرکه در آتش
از شعله ی شرار ستمگر بود

از سوز تشنه کامی گل ، می سوخت
مردی که داغدار برادر بود

مردی ز نسل آبی دریاها
با بی کران عشق برابر بود

مثل شمیم عاطفه عطرآمیز
مثل زلال سوره کوثر بود

آیینه ی رشادت مولایی
نستوه ، شب شکار ، دلاور بود

سرشار آیه آیه غم و ماتم
مردی که نور چشم پیمبر بود

بر لب سرود سرخ نیایش داشت
روحش قرین درد مکرر بود

او راز جاودانگی ایمان
آوای جاودانه ی باور بود

باران تیر بود رها اما
سردار عشق را سر دیگر بود

تا قبله ی حضور خدا جاری
عطر نماز سرخ صنوبر بود

در سر هوای سبز پریدن داشت
روحی که در نماز شناور بود

نسترن قدرتی 


 
همه دنبال ادعا رفتند/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا ترکی ، شعر طنز اجتماعی ، قطعه

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

محمدرضا ترکی