آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!/ مهدی زارعی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی زارعی ، قصیده ، شعر انتظار

این بار اگر تنها بمانم بی تو و با غم
پشت تمام واژه ها را می نویسم خم

بی تو بهار است و بهار است و بهار اما
باران نمی بارد به جز از چشم ها نم نم

این کوزه ی لب تشنه ی روح من است ای رود!
بی تو به هر سو رو کنم، پر می شود از سم

بی تو جهان معکوس می گردد مدارش را
افتاده بر پاهای شیطان حضرت آدم

پروانه ها حیران که این ویرانه یا باغ است؟!
بر غنچه های سوخته سرب است یا شبنم؟!

ماهی مردد مانده بین آب با مرداب
بوی تعفن می وزد از سمت دریا هم

دنیای بی تو زخم چرکینی ست بی درمان
ای نوش دارو! ای شفا! ای آخرین مرهم!

حتی لباس جشن های نسل ما مشکی ست
بی تو عروسی هایمان هم می شود ماتم

ای محرم راز جهان! یک عده بعد از تو
مستانه می رقصند  با ابلیس نامحرم

آنان که صیادان هر آب گل آلودند
با دست هایی پشت پرده، چهره ای مبهم

بر کوخ هامان قارچ های کاخشان رویید
هی سهم آنها بیشتر شد، سهم ما هم کم

دنیا پر است از مدعیان دروغین، آه!
یک مشت کرم داده بر تخت کرامت لم

دیریست بار کاروان ها مرگ و افیون است
تحقیر شد دیگر شکوه راه ابریشم

هر کس که می آید به اسم دوستی اینجا
بر دوش ما جاپای خود را می کند محکم
 
مانند آن "شیخی که انسان آرزویش بود"
در بینشان می جویمت اما نمی یابم
 
پس کی بساط جورشان را می کنی ناجور؟
پس کی نشاط بزمشان را می زنی بر هم ؟

آن سو اگر دیو و زن جادوست، در این سو
کوچک ترین سربازتان رستم تر از رستم

وقتش رسیده تا که آن یار خراسانی
بر دست گیرد - مرگ هر ضحاک را- پرچم

تا تو بیایی و به یک شوراندن شمشیر
گردن زنی این دیوهای پیر را از دم

 آنان اگر از ادکلن های عبث مست اند
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!

باید لباسی را که تارش نور و پودش نور
با هم ببافید و بپوشانید بر عالم

مهدی زارعی


 
مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی/ احمد محبی آشتیانی
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قصیده ، احمد محبی آشتیانی

بدمیده گلی به بر چمنی، به کناره ی بوته ی یاسمنی
زپس عبهر و لاله و نار و رزان، به ترنج و شقایق و نسترنی

زکران به کران در و دشت و دمن، ز طرف به طرف گل و سرو و سمن
همه سو، همه جا، همه آب روان، تو بگو که ختا، تو بگو ختنی

به کنار گل آمده بلبل و گل، غم او بخورد که: "که چه خسته شدی
که ندیده امت که شکسته شوی به پریدن و رفتن و آمدنی"

به جواب گل آمده بلبل و گویدش او که: "مگو که مگو سخنی
نظری کن از آن طرف و بنگر چه زنم سخنی، چه زنم سخنی

به دو زانوی بی رمقش بفتاده یکی پدری شیخی کهنی
به دو دست تکیده گرفته یکی بدریده به خون شده پیرهنی

رخ خوروش خود بنهاده بر آن، غم سینه نوان، نم دیده روان
گهش آه و فغان، گهش اشک دوان، ز دو دیده چکان گهر یمنی

که دو صد بودش پسر و همگی، همه یوسف و جمله به گمشدگی
همه پیرهنان بدریده به خون، همه با شغبی، همه با فتنی

بستاده جوانی از آن طرفش، که ز یوسفش آورد او خبری
چه ز یوسف مصر و چه قدس و چه قم، چه ز یوسف مکّه ای و مدنی

ولی از همه جا نبود خبری به جز آنکه دو پاره ی پیرهنی
بشِنو، بشِنو چه سرایدش او که ز من برده همه شکرشکنی"

بستاده جوان، عرقش به جبین، نگهی به پدر، نگهی به زمین
نگه دگرش پر از آتشِ کین، پی دشمن پست و عدوی دنی

که تو دشمن دون، تو عدوی حرون، بزنم به فنون بکشم به جنون
وگرت که دو صد دژ و باره و سد بودت به ستبری ذوالقرنی

به ستبری ابروی یار من ار نگری حذر از پس کنگره اش
که چو من کُشدت به دو برق دو دیده چنان که دو تیغه بوالحسنی

بنگر به جماعت مانده به پا، به سه تن: من و روح خدا و خدا
فَکَفَیت بِه علَماً و کَفی، نبود که نماز مرا شکنی

خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکده ای به ازین بنما
زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟

به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم
مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی

زدمی که دمیده دمی به دلم، به خطا سرِ دار جفا شده ام
چه عجب ز صلای انالحَق من که تو روح خدایی و روح منی

چو سخن به خطابه زنی چه کنم، که زنی سر ناوک غم به دلم
تو چه رستمی ای یله مرد خطابه! که تیر خطا، به نشانه زنی

بشکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن
که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو می شکنی

بت من بشکستی و خود شده ای بت من، بت من! تو چه بت شکنی
فَکَأن لَأنت کَبیرُهم، فَکَسرتَهم بیَد قمن

چه بود به خلیل جدل سخنم، که تو روح منی و روان تنم
چو تو گوییَم از همه دل بکنم، فَتُمیت و تُحیِی بالفتنِ

وگر از پس پرده نشسته کسی، که شکسته بتان و ندیده کسی
تو به مهر نشسته به پرده بگو که زمغرب خود کُند آمدنی

احمد محبی آشتیانی


 
آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود/ امید مهدی نژاد
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، امید مهدی ‌نژاد

ساقی بده از آن می مشدی ‌ت سبویی
تا قایمکی تر کنم از باده گلویی

زآن می که کند زاویه‌ی دید مرا باز
اعطا کندم پنجره‌ای رو به ویویی

کز خانه برون آیم و از خلق ببرّم
بالشت و تشک پهن کنم بر سر کویی

دیوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را
مستانه زنم چنگ به ریشی و به مویی

گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید
چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی

[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم
بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]

در باغچه‌ی شعر و سخن جنبی و جوشی
در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی

این طایفه‌ی طنز چه بی پشت و پناهند
این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...

ساقی بده از آن می مشدی به حریفان
تا هریکی از گوشه‌ای افتند به سویی

شاید که چو مولانا یک مرد برآید
دستی به سبوی می و دستی به کدویی

شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر
تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی

شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی
یا آن‌که برون آید از این دخمه دخویی

این جمله محال است، بیا تا بنشینیم
با یاری و دودی و کتابی لب جویی

ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم
از شاعر فحل و خفن و نادره‌گویی

آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد
آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی

آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود
ترکیبِ تنومندی و پیراسته‌خویی

آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت
آن معدنِ کم‌رویی و انبارِ نکویی

در فضل و هنر مثل گلی بین نواری
در صدق و صفا مثل پری روی ننویی

ماهی، جگری، باقلوایی، شکلاتی
کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی

هر تار سبیلش که اسارت‌گهِ جانی‌ست
صد بار زکی گفته به «زندان کچویی»

این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی... آری
استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی

باید بروم سر به سراپاش بمالم
پیدا نتوان کرد دگرباره چنویی

ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد
ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی

بی شوق تو بلبل نزند چه‌چهِ مشدی
بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی

هر مزّه که در پای سخن‌های تو ریزم
بی‌مزّه چنان شلغم در جنب لبویی

در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا
ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گویی

[این صنعت اغراق نه خالی‌ست ز واقع
ما چون تو نجستیم،‌ شما نیز نجویی]

*
گر زآن‌که قوافی نمی‌افتاد به تنگی
می‌شد که از این دست بگویی و بگویی

ای شاعر، از این بیش مشو مایه‌ی تصدیع
قافیه نمانده‌ست به‌جز «تویی» و «رویی»

اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:
ساقی بده از آن می مشدی‌ ت سبویی...

امید مهدی نژاد


 
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، عباس احمدی ، شعر طنز اجتماعی

نسیم مرگ می وزد مگر ز کوکنارها1
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!
 
برای نشر نئشگی نموده خرج،  مافیا
فرانک ها فلوس ها ریال ها دلار ها
 
برادران طالبان به یاری وهابیان
کشیده اند با ترور به دور دین حصار ها
 
به موصل و به خانقین به بصره و به کاظمین
به گوش می رسد همی صدای انفجارها
 
ز تیغ مهلک ترور، نمانده اند در امان
کشیش ها، کومار ها، سزار ها2، تزار ها
 
به حمله های موشکی جناب بوش کِرمکی!
بدل به گور ساخته، هرات ها، مزار3ها
 
به شستشوی مغزها اجیر کرده انگلیس
ز پشتویان کرورها، هزاره ها هزارها
 
نموده خویش منفجر به بمب ها و ساخته
زکشته ها چه پشته ها، ز کلّه ها منار ها
 
گریخته رئیسشان به جانب تورابورا
شده است مثل موش ها نهان درون غارها
 
( کنون که حرف موش شد چه خوب می شود اگر
ترور شوند موش ها به دست شهردارها!)
 
خبر رسیده بعد از آن درون غار بی حیا
با کاندولیزا رایس ها گذاشته قرارها!
 
دو متر و نیم ریش او! خفن قر و قمیشِ او
نمی روند پیش او به غیر مرده خوار ها
 
به جای "لادن" جری، نشسته "الظّواهری"
که مومنان ظاهری کنند افتخار ها
 
و در مقابل البته که ایمن الظواهری
به مومنان ظاهری نماید افتخار ها!
 
نبود حیف جان تو، که گشت "بی نظیر بوتو"
 ترور به جای این سیبیل کلفت بی بخار ها؟!
 
رو دست آن فاشیست ها زده اند صهیونیست ها
ترور کنند دولتی، الاغ ها، حمار ها
 
ادب نمی دهد به ما اجازه تا ز شش جهت
کشیمشان به ده زبان به فحش خوار و مار ها!
 
چشیده ایم تلخی ترور چنانکه می چشند:
سلاجقه، افاغنه، ارامنه، مجارها
 
زدند ایر باس ما ز ناو و بعد داده اند
به کاپتان قاتلش مدال افتخار ها
 
به قصد محو دین ما چه مایه ماهپاره ها                  
درون ماهواره ها نهاده در مدار ها
 
ز جانب خودی ولی ترور بسی است تلخ تر
یه چیز توی مایه دوا و زهر مارها!
 
زده سعید عسگری به یک سعید دیگری
گلوله ای ز جانب گروه پُر فشارها
 
و هم سعید سومی4 ز غصه دوتای قبل
به تیغ تیزِ تیز بَر! نموده انتحارها...
 
ز بحث داغ مرگ، این قصیده بود قطره ای
که مانَد از حکیم احمدی! به یادگار ها
 
...
 
رسیده ماه روزه و تمام ترسم این بوَد
ترور شود هلالِ آن به دست روزه خوارها!
 
 
پی نوشت:
1- همان گیاه دارویی! خشخاش است در ادبیات قدیم
2- منظور مرحوم جولیوس سزار امپراطور روم است که در مجلس سنا ترور شد
3- افغان ها مزار شریف را بیشتر به مزار گویش می کنند که شاعر با زیبایی! با گور هم ایهام ایجاد کرده است .
4- سه سعید به ترتیب: سعید عسگر، سعید حجاریان و سعید امامی

عباس احمدی


 
ایران من بلات مهل بر سر آورند / مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، مرتضی امیری اسفندقه ، شعر سیاسی اجتماعی

ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند


در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصله‌ات را سرآورند


یک هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند


همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند


با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند


فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند


افتاده‌اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند

چیزی نمانده است قیامت به پا کنند
خسته شکسته‌ات به صف محشر آورند


تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند

وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست که در محضر آورند


در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند

بردار و در کلیله و دمنه نگاه کن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند

نه نه مباد باز امیر کبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران بلای حمله‌ اسکندر آورند

ساکت نشسته‌ای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند

در تو مباد جای بدن‌های نازنین
از آتش مناظره خاکستر آورند

نه نه مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه‌ اهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام‌آور آورند

سیمرغ را خبر کن و با موبدان بگو
تا چاره‌ای به دست بیاید پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجه‌های رنگ، جهان گوهر آورند

مردم در این میانه گناهی نکرده‌اند
مردم نیامدند تب بر برآورند

ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست‌ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آوردند

مردم نیامدند بلا شک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند

مردم نیامدند که بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند

مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده‌اند
تا بر فراز دست یکی سرور آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی‌اند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره‌های پوچ که در ششدر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم که آمدند سخن گستر آورند

مردم که هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند هنر پرور آورند

کوزه‌گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه کوزه و کوزه‌گر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند

مردم که آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق سر منبر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و مات - گیج
تا از کدام سنگر گم سر در آورند

ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما کافر آورند

از راز پاک تو که همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند

از دست تو مباد برون بی‌ملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد
کاری بکن فرو به رفاقت سر آورند

کاری بکن که دست رفاقت دهند و پاک
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

در باختر به یاد تو محفل به پا کنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند

هنگام نطق، بعد سرآغاز نام‌ها
نام تو را در اول و در آخر آورند

ایران من به عرصه دید و شنید قرن
کورت مباد هرگز و هیچت کر آورند

در تو مباد تهمت نکبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند

در تو مباد خیل صراحی‌کشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند

در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

تکرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

تکرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه که در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس که در شعر می‌شود
جر را به حکم قافیه یا جر جر آورند

یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر می‌شود که به جوی و جر آورند

در شعر می‌شود سر و افسر کنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند

گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند

یعنی یکی دو بیت به این شیوه می‌شود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند

افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند

موسیقی کناری افسار افسر است
از شاعران بپرس که نیکش درآورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند

یزدان پاک یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند

این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد که بر سر در آورند

از نفیره‌های سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد که بر سر در آورند

آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند

این شاخه‌های سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند


من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز
از کاسه چشم‌های مرا گر در آورند

مرتضی امیری اسفندقه


 
رمضان کشتی نوح است نمانید شما/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، علیرضا قزوه

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل
روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج
دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ
دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا
گرد خورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر
داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا
چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم
شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیره باران بودند
همم از  طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب
چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او
دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع
در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند
ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر
مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل
زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم
کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

***
روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود
ای که فردای زمین را نگرانید شما

تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم
باز بر زخم چرا زخم زبانید شما

گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید
نه امیرید شمایان، نه شبانید شما

آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد
حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما

ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید
ای دریغا که پی نام و نشانید شما

حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست
چه کسی گفته که محتاج به نانید شما

هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟
هم از آیینه بپرسید کیانید شما

از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد
ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!!

این و آن راه به فردای هدایت بردند
ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما

نکند گم شده از دست شما خاتم عمر
بر چه عهدید شما  در چه زمانید شما

ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید
در پس پرده تزویر نهانید شما

گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان
من نگویم که فلان ابن فلانید شما

همزبانید ولی محرم بیگانه شدید
مهربانید ولی تلخ دهانید شما

 شاعرانید ولی از غم مردم دورید
نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید
با همه همهمه ها بی همگانید شما

ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت
ای دریغا که همه بار گرانید شما

خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد
آتش افروزانا در چه گمانید شما

نکند راز دل سوختگان فاش شود
نکند نامه به بیگانه رسانید شما

مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد
تا به کی مضحکه هرهیجانید شما

یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید
یا از این وسوسه خود را برهانید شما

خاکریزی ست که یکباره فرو می ریزد
بازگردید که در خط امانید شما

***
هله یاران منا دشمن جانی نشوید
خصم را بر سر جایش بنشانید شما

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما
رمضان آمده عین رمضانید شما

صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست
از منش نیز سلامی برسانید شما

علیرضا قزوه/ شهریور ماه ۱۳۸۸


 
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا شفیعی کدکنی ، قصیده

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شورو حال و عاطفه، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند

یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم، بر آتش نهی سپند!

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب؛ امیّدِ ارجمند،

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمه شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!


محمدرضا شفیعی کدکنی


 
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر/ علیرضا قزوه
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: قصیده ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

 زین روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر
من شِکوه دارم از همه، وز خویش، بیشتر


ای دل، شفیعِ آخرتِ مایی، الغیاث
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر!

پیراهنی ز گریه به تن کن، دلِ عزیز!
هم بویی از مشاهده سوی پدر، ببَر

کی می‌شود که دیدۀ یعقوب واشود؟
کی می‌رسد که یوسفِ دل، آید از سفر؟

آه و دریغ و درد که دنیای کوچکم
تکرارِ دردِ دل شد و تکرارِ دردِسر

با خستگی، هزار شبِ خسته‌ام گذشت
وایِ من از هزار شبِ خستۀ دگر

آخر کجای این شبِ محتوم، زندگی‌ست؟
هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

در دل، مرا چقدر نماز است بی‌حضور
در کف، مرا چقدر قنوت است بی‌اثر

ای دل، چقدر دور شدی، دور از خودت
تو بی‌خبر ز مرگی و مرگ از تو بی‌خبر

یک شب درآ به خانه‌ام ای مرگِ مهربان
یک شب مرا به خلوتِ جادویی‌ات بِبَر

باید قضا کُنم همۀ عمرِ خویش را
من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر،

کز هیچ کس امیدِ رهایی ز کار نیست
جز مالکِ قضا و به جز صاحبِ قَدَر

سنگی به سنگ خورد و سراپا شراره شد
دل، شعله‌ور نگشت ز بوسیدنِ «حَجَر»

سی شب به گردِ «حِجر» نشستم به التماس
سی شب تمام، دیده دل، باز تا سحر

امّا دریغ از آن که بلورین شود دلم
سنگین‌تر از همیشه، دلِ گنگ و کور و کر

پای برهنه، باز، دل از دست می‌‌دهم
وقتی هوای کعبه مرا اوفتد به سر

شاید هنوز نیمه دلی دارم از جنون
شاید هنوز نیمه غمی دارم از پدر

آه ای ستاره‌ای که نمی‌مانی از درخش
آه ای پرنده‌ای که نمی‌مانی از سفر

زان پیشتر که قافلۀ حاجیان رسند
یک شب مرا به خلوتِ «اُمّ‌القری» ببر

هر کس بر آن سر است که سوغاتی آورد
سوغات، سوی کعبه کسی می‌برد مگر؟

آری، به کعبه باید سوغاتی‌یی برم
دل می‌برم به کعبه و در دست او تبر

باید تهمتنانه گذشت از هزارخوان
هر خوانش، اژدهای سیاهِ هزارسر

یا رب به حقّ سیّد و سالارِ انبیاء
یا رب به حقّ هر چه نبی تا ابو‌البشر

یا رب به حقّ آیة «والشّمس و الضُّحی»
یا رب به حقّ سورۀ «النجم» و «القمر»

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل
من را دگر، دگر کن و دل را دگر، دگر!

 علیرضا قزوه