آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها/ حسنا محمدزاده
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، حسنا محمدزاده

صدایت می‌کنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان
صدایت می‌کنم در گیر و دار باد پاییزان

به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و
به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان

ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته
به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان

به چشمم می‌کشم با سرمه این خاک مقدس را
که دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان

بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را
شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان

برای خالی آغوش دخترهای بی بابا
عروسک‌های خون‌آلود را از خاک برخیزان

چه آتش‌ها که افتاده‌ست روی دامن صحرا
کنار رود رود تو، کنار فصل گلریزان


فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها
که بازار رقیبان خورده بر پست کسادی‌ها

تمام خشت‌هایی را که می‌چینند روی هم
به ویرانی مبدل می‌شود از کج‌نهادی‌ها

هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!
که می‌کوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها

اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران کند طوفان
پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها

قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت
که ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها


 
علی برای حبیبش انار می آورد/ حسن بیاتانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، حسن بیاتانی ، شعر آیینی

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود


نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد


نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت
و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست
"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

...

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان
درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت
برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...
همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد
علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

...

صدای گریه ی مردی غریب می آید
تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه
به عزت و شرف لاإله إلاالله

...

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه پوش کند گنبد کبودش را

حسن بیاتانی

 فایل صوتی شعر


 
و علی راهی آرامش دریا شده است/ سید ابوطالب مظفری
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید ابوطالب مظفری ، غزل مثنوی ، شعر آیینی

و علی راهی آرامش دریا شده است
فاتح خیبر نفس است که مولا شده است

این کرامت نه به او قوم به پیری داده است
خود پدر تیغ به او سهم دلیری داده است

پاس تیغی که شب خوف به خیبرزده است
شعله افروخته بر خرمن کافرزده است

پاس آن آهن تفتیده که در رزم شگفت
بر دو دست طلب نفس برادر زده است

یا که در نیمه شب های جهان نگران
 سر به حلقوم زمین برده وپرپر زده است

کوفه دیده است خلیفه گل ونان بردستش
نیمه شب آمده انگشت به این درزده است

کودک ازخواب سرآسیمه دویده دم در
تا ببیند چه کسی ازشب اوسرزده است

تا رسیده است کبوتر چه سبک بار اما
دانه را ریخته آرام ولی پرزده است

فرق محراب شق از هیبت پیشانی اوست
کربلا عرصه یک صبح گل افشانی اوست

سید ابوطالب مظفری- شاعر افغان

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، محمد کاظم کاظمی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انقلاب اسلامی

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید
بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
 

 *

خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

*

و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

 
*

و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را


الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم


در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده 
«و به خال لبت ای دوست گرفتار شده»

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

محمدکاظم کاظمی

 


 
نه آهنم که فسون و فساد حس نکنم/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، محمد کاظم کاظمی

...
نه آهنم که فسون و فساد حس نکنم
نه کوه، تا اثر برف و باد حس نکنم

اگرچه خواسته اند آنچه قرن‌ها رفته ست
بر این قبیله آتش نژاد حس نکنم

و درد رستم تنهای زابلستان را
که درفتاده به چاه شغاد حس نکنم

ولی چگونه توانم حضورِ تیغی را
که خورد بر جگرِ اعتماد حس نکنم؟

زمین دوباره درو شد، چگونه دستی را
که زخم بر سر زخمم نهاد حس نکنم؟

...
محمدکاظم کاظمی


 
نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، سید حمیدرضا برقعی

به سید مرتضی آوینی

 
سلام  راوی مجنون، سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان، برای تو انگور
جهان دسیسه هارون و نقشه مامون

درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری، اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون

به سمت عشق پریدی خدانگهدارت
تو مرتضایی و دستان مرتضی یارت...

سید حمیدرضا برقعی


 
تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار / ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، شعر آیینی ، ابراهیم واشقانی فراهانی

دنیا... همیشه قصه‌ی دنیا چنین نبود
یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود

یک روزِ پرشکوه که خورشید می‌وزید
یک آسمانِ تازه که امّید می‌وزید

شب، پرده‌های خسته‌ی خود را کنار زد
ابلیس، پشت پنجره خود را به دار زد

مثل شعاع نور که ریزد به دخمه‌ها
یک خون تازه در رگِ آفاق شد رها

دروازه‌های زندگی تازه وا شدند
حتی جنازه‌های کهن جا به جا شدند

شعری شگفت در نفس خواب کشف شد
یک ردّپای گمشده بر آب کشف شد

از یک سرودِ تازه که در بیشه‌ها نشست
خواب عمیق در سر مرداب‌ها شکست

شاید مسیح یا که کسی بود از اولیا
وقت سحر سه بار صدا کرد: ایلیا

تورات، صفحه صفحه ورق خورد و بازگشت
انجیل از مسیح نویی قصه‌ساز گشت

یک روح، یک فرشته، نمی‌دانم او که بود
پشت کرانه‌های افق نغمه‌ای سرود

می‌خواند و خار و خاک و خزف، ماه می‌شدند
از سرنوشت خوب خود آگاه می‌شدند

می‌خواند و روح در نفس باد می‌وزید
در دخمه‌های شب‌زده فریاد می‌وزید

آن شب شروع تازه‌ی عصری بزرگ بود
پایان خاطرات بدِ میش و گرگ بود

تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار
پاییز خواب ماند و نیامد سر قرار

تاریخ اگرچه در بن تاریک، ریشه داشت
خود را ورق زد و سرِ خط، صبح را گذاشت

یک رعشه‌ی شگفت گذشت از تن منات
بادی وزید و ریخت حروف معلّقات

دیوارِ کعبه نه، که دلِ لات چاک خورد
عُزّی به موزه رفت و از آن روز خاک خورد

دیوار کعبه نه که دل سنگِ بت شکست
آمد خلیلِ ثانی، آمد عصا به دست

آمد کسی که حاصلِ این کارگاه، اوست
کون و مکان، دو تشنه‌لبِ یک نگاه‌ِ اوست

موی زمان و چشم زمین را سفید کرد
مقصود انتظار که چشم سیاهِ اوست

آن آب زندگی که به جوش است تا ابد
شب‌گریه‌های ریخته در قعر چاهِ اوست

این طاق آسمان که زمین را احاطه کرد
تمثیل نیمه‌کاره‌ی چتر پناه اوست

بیش از دو راه نیست، سه‌راه عبور ما:
یا راه، راه اوست و یا راه، راه اوست

یک لحظه مکث می‌کنم و پلک می‌زنم
و باز پلک می‌زنم و مکث می‌کنم

اشکال و رنگهای عجیبی است در اتاق
گویی بخور شعر، به جوش است بر اجاق

یک دست، زیر چانه و یک دست، روی میز
انگار شعر ریخته در خانه ریز ریز

و پنجره که پرده‌ی شب را کنار زد
در کوچه یک غریبه خودش را به دار زد

ابلیس از آن به بعد، شبیه جنازه شد
و این طلوع روشن یک صبح تازه شد

ابلیسِ مرده را که سحر، بار می‌زدند
میلاد آب و آینه را جار می‌زدند

آری همیشه قصه‌ی دنیا چنین نبود
یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود

یک روزِ پر شکوه که خورشید می‌وزید
یک آسمان تازه که امّید می‌وزید

پاییز خواب ماند و نیامد سرِ قرار
تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار 

ابراهیم واشقانی فراهانی