آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!/ مرتضی امیری اسفندقه
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، مرتضی امیری اسفندقه
برای استاد زنده‌یاد محمد قهرمان



چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا که هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن کار مشکلی‌ست
ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌کندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان

 مرتضی امیری اسفندقه


 
اجازه؟ بشکند بادام چشمم جزر و مدها را/ زهرا حسین زاده
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، زهرا حسین زاده

افتد گذرش سمت دوراهی که منم
باران بدهد دست گیاهی که منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر کشدار سیاهی که منم

***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر کرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

کسی با نان افغانی نمک‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته کردم این سبدها را

همین امضای سروان رد مرزم می‌کند فردا
به شهرت باز دعوت می‌کنی ما نام‌بدها را؟

چه کیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشکند بادام چشمم جزر و مدها را؟


 
چگونه می شود از گرگ، ترس برّه بریزد؟/ سید مهدی موسوی
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، سید مهدی موسوی

دلم خوش است به اشکی که ذره ذره بریزد
به کام پیرهنــــــم زهر روزمره بریزد

هنوز تاب غمش را دل رمیده ندارد...
چگونه می شود از گرگ، ترس برّه بریزد؟

بنا به عِرق برادر کشی قضا و قدر خواست
گدازه ی دل یعقوب را بـه درّه بریزد

همین که با لب و دندان به جان سرو بیفتد
چه لطف و مرحمتی از دهان ارّه بریزد

چه کسر می شود از شأن آفتاب که هردم
بزرگواری خــــود را به پای ذرّه بریزد...

سید مهدی موسوی


 
کاش بشکافند قدری قلب ما را بیشتر.../ احسان کاوه
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، شعر حماسی

شور بسیاری است در امواج، اما بیشتر
شوق این دل ها به دریاهاست؛ حتی بیشتر

پاسخ دریا یه سرسختی طوفانیم ما:
آی... ای جمعیت باد هوا! ما بیشتر

بس که ما مجنون تر از مجنون و فرهادیم، باز-
کوه می خواهیم بیش از پیش و صحرا بیشتر

ذره ایم و گرمی خورشید در دل های ماست
کاش بشکافند قدری قلب ما را بیشتر

تشنه زخمیم و خون خضر در رگ های ماست
بشکنید آیینه را، آیینه آیا بیشتر...

بیشتر  از پیش می آییم و هردم پیشتر
غرق امیدیم این شب ها و فردا بیشتر

احسان کاوه


 
مترس از موج، بسم الله مجریها و مُرسیها/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غزل ، محمدمهدی سیار

در این کشتی درآ، پا در رکاب ماست دریاها
مترس از موج، بسم الله مجریها و مُرسیها

اگر این ساحران اطوار می ریزند طوْری نیست!
عصا در دست اینک می رسند از کوه موسی ها

 زمین آسمان جُل را به حال خویش بگذارید
کسی چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها

بیاید هر که از فرهاد شیرین عقل تر باشد
نیاید هیچ کس جز ما و مجنون ها و لیلاها

 همین از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداری
همین سرها... همین سرهای سرگردان صحراها

شب قدری رقم زد خون ما تقدیر عالم را
که همرنگ غروب ماست صبح سرخ فرداها

محمدمهدی سیار


 
آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم/ مژگان عباسلو
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مژگان عباسلو

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو


 
بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند/ محمد جواد الهی پور
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر سیاسی اجتماعی ، محمد جواد الهی پور

کولیان جنوب شیکاگو، نوجوانان شاخ آفریقا
دختران جوان اورشلیم، موبدان قلمرو بودا

همه در انتظار یک روزن در دل برگ های تقویمند
چشمشان خیره مانده سوی افق، دلشان در امید فرداها...

کودکان گرسنه ی هایتی، مادران اسیر بحرینی
بغض دارند، بغض دلتنگی، گله دارند از خدا حتی

بوی باروت می رسد از مصر، از یمن بوی تند خودسوزی
بچه های یتیم غزه هنوز ناامیدند از همه اما...
...
بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند
درد تو چیست جز یتیمی که بی غدا مانده آن سوی دنیا

ما هم این گوشه از جهان خوبیم ،حالمان... ای... بدون تو بد نیست...
سامری ها فریبمان دادند، دور دیدیم چشم موسی را
...

یک شب جمعه...
جمکران...
باران
مهر و سجاده ای به سبک کمیل
آسمان ها به سجده افتادند، کاش می شد شما همین فردا...

 

محمد جواد الهی پور


 
الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد/ نجمه زارع
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، نجمه زارع ، اشعار عاشقانه

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد


 
او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه/ محمد حسین نعمتی
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور ، محمدحسین نعمتی

می شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!

در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه!

افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که  بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد  شب  پژمرد،
او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه!

او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی ها، باید خروشد  اینچنین یا نه؟

شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!

دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی درمان
مرگ امد و این مرد بی پایان، چیزی نگفت اینبار حتی نه

 صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!

محمد حسین نعمتی

کلیپ تصویری شعر خوانی محمدحسین نعمتی در محضر رهبر انقلاب


 
شعر خوانی محمدحسین نعمتی در محضر رهبر انقلاب
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نعمتی ، قیصر امین ‌پور ، غزل ، کلیپ تصویری


 
ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی/ فاضل نظری
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، اشعار عاشقانه

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به «جمع» مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت... برای تماشا خوش آمدی

راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق، روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

فاضل نظری


 
تشنگی خاص‌ترین لذت دنیاست رفیق/ انسیه سادات هاشمی
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، انسیه سادات هاشمی

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!
عشق سرگرمی‌اش آزار و تسلاست رفیق!

قیمت یک سحر آغوش چشیدن، صد شب
گریه و بغض و تب و آه و تمناست رفیق!

نشدم راهی این چشمه که سیراب شوم
تشنگی خاص‌ترین لذت دنیاست رفیق!

بارها تا لب این چشمه دویده است دلم
آبش اما فقط از دور گواراست رفیق!

اسم آن روز که نامیده‌ای اش روز وصال
در لغتنامه‌ی من «روز مباداست» رفیق!

«نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد»
بنشین شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفیق!

 انسیه سادات هاشمی


 
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد/ سید علیرضا جعفری
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سید علیرضا جعفری ، غزل

کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد


 
ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است/ تکتم حسینی
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، تکتم حسینی

ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است
خنده هایت راز و لبهایت معمـــــــــایی تر است

با نگاهت شمس تبـــــریزی ترین داغ دلــــــــم
چشم هایم بلــــخ و لب هایم بخارایــــی تر است

در تـــــب آغوش تو بالا و پاییــــــن مـــــی پــرم
رقص ماهی بر تن ساحل تماشــــایی تر است

باز هم پیراهنـــت را حسن یوســـف می زنی؟
خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است ...

تکتم حسینی


 
اگر امشب شب قدر است قرآنها چرا فردا.../میلاد عرفان پور
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور ، شعر عاشورایی

چنان اسفند می سوزد به صحرا ریگ ها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

 تمام دشت را زینب به خون آغشته می بیند
مگر باران خون می بارد از عرش خدا فردا

برادر دل گواهی می دهد امشب شب قدر است
اگر امشب شب قدر است قرآنها چرا فردا؟..

همه در جامه احرام دست از خویشتن شستند
شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا

ببین شش ماه ات بی تاب در گهواره می گرید
علی از تشنگی جان می دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را
همانانی که می افتند زیر دست و پا فردا

 برادر وقت جان افشانی عباس نزدیک است
قیامت می شود وقتی بگوید یا اخا فردا

 برادر خوب می خواهم ببینم روی ماهت را
که می ترسم دگر نشناسمت بر نیزه ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می مانم
تمام هستی من، می روی بی من کجا فردا؟

میلاد عرفان پور


 
بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!/ محمدمهدی سیار
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، محمدمهدی سیار

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 از خار، گرچه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

محمدمهدی سیار


 
دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت/ محمد رفیعی
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، محمد رفیعی ، شعر عاشورایی

ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت
جغرافیای درد زمین کربلا نداشت

این شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد
این بیت ها مرا به چه رنجی که وا نداشت

 فرمان رسیده بود کماندار را و بعد
تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت...

قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست
تیری که قدر یک سر سوزن خطا نداشت

تنها حسین بود که دیگر به پیکرش
جایی برای بوسه ی شمشیرها نداشت

بر سینه اش نشست و خنجر کشید و ... نه!!!
دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت

این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست
قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت

 تنها سه سال آه سه سال عمر کرده بود
اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت

با چشمهای کوچک خود دید آنچه را
گرگ درنده هم به شکارش روا نداشت

پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه
این قصه از شروع خودش انتها نداشت

محمد رفیعی


 
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟/ سیدمحمدرضا شرافت
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سیدمحمد رضا شرافت

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبروارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان، چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه ی سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه، و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند

سیدمحمدرضا شرافت


 
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن/ وحیده گرجی
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، وحیده گرجی

فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن

دردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

هل من معین توست که لبیک می دهم
اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن

من روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبردم حساب کن

داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است !
با خون من محاسن خود را خضاب کن

گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کن

وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن

وحیده گرجی


 
رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی/ محسن رضوانی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، محسن رضوانی

رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی

کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی

خودش را در کنار مادرش حس کرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شکر بودی زینب خود را بغل کردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را که شهادت را
درون کامشان شیرین‌تر از شهد و عسل کردی
***
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی

 محسن رضوانی


 
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد/ محسن ناصحی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، محسن ناصحی

این بار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خطّ مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد

این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضۀ ربودن معجر شروع کرد

برگشت، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:

ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد

یک کوچه باز کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد

محسن ناصحی


 
ذهنم پر از شعر است اما دفترم خالی است/ زهرا بشری موحد
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، زهرا بشری موحد

ذهنم پر از شعر است اما دفترم خالی است
این سرزمین از سال های دور، اِشغالی است

فرقی ندارد آسمان صاف است یا ابری
این از مزیت های عمری بی پروبالی است

من با خطوط دفتر شعرم گلاویزم
پیشانی ام درگیر خط های بداقبالی است

گرم غزل خوانی شدم یک عمر و یادم رفت
عمری است مردی در دلم سرگرم ِ نقالی است

وقتی که حرفم را نمی خواند کسی دیگر
کاری ندارم این غزل خوب است یا عالی است

زهرا بشری موحد


 
کی شود یک امینی دیگر شرح آن ضربه را کتاب کند؟/ قاسم صرافان
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، قاسم صرافان ، شعر آیینی

سرّ توحید احمدی اینست: که علی را فقط خطاب کند
عرصه‌ی جنگ هم که تنگ شود روی حیدر فقط حساب کند

آی مرحب! برو کنار بایست، هدف انگار کندن در نیست
شیر حق اینچنین که می‌غرّد آمده قلعه را خراب کند

روح انگار روح تازه گرفت، آمد از فاطمه اجازه گرفت
تا که در عرش، عکسِ حیدر را ـ درِ قلعه به دست ـ قاب کند
 
با دَم یا علی به هر دو دَمش، با هجوم سریع و پشت همش
ذوالفقار برهنه کاری کرد، ملک الموت اعتصاب کند

می‌پری آن طرف سواره، ولی، عمرو! آن سوی خندق است علی
جنگجویی ندیده‌ام چون تو سوی مرگش چنین شتاب کند

دلت از او شنید و نرم نشد؟ پیش خورشید بود و گرم نشد؟
پس لب ذوالفقار او تنها می‌تواند تو را مجاب کند

فرق او را شکافتی، بشکاف! مُحرِم است او و خواست قبل طواف
در وضویش به رسم عاشق‌ها روی خود را به خون خضاب کند

تیغ بر عمرو، پهلوان حیدر آنچنان زد که حضرت داور
ضربه‌ی روز خندقِ او را بهترین ضربه انتخاب کند

در میان عرب خبر پیچید، در دلش هر مبارزی فهمید
خاک خود را به باد خواهد داد رزم اگر با ابوتراب کند

همه دیدند امیر می‌آید زودتر از غدیر می‌آید
کی شود یک امینی دیگر شرح آن ضربه را کتاب کند؟

بیشتر بین عاشقانِ علی، حرف سلمان و مالک است ولی
رقص خرمافروش بر سرِ دار دل ما را همیشه آب کند

بعد یک عمر ذکر یا حیدر مطمئنیم ساقی کوثر
به دل کوزه‌گر می‌اندازد خاک ما ساغر شراب کند

قلب ما در لحد که می‌بویند، به رقیب و عتید می‌گویند
بنده‌ی حیدرند بگذارید او بیاید خودش حساب کند

شعرم از برق ذوالفقار رسید، روشن و گرم و بی‌قرار رسید
تا به ذره‌ نگاه یار رسید، می‌رود کار آفتاب کند1

شعر شمعی برای تو که نشد، قد گلدسته‌های تو که نشد 2
شادم اما، مگر شنیده کسی شاعرش را علی جواب کند؟


----------------------------------

1: به ذره گر نظر لطف بوتراب کند / به آسمان رود و کار آفتاب کند
2:اشاره به زمزمه ساده و خالصانه شمع سازی که مورد عنایت مولا قرار گرفت:
شمع میسازم برایت یاعلی / قد این گلدسته هایت یا علی

 

قاسم صرافان


 
بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را/ پانته آ صفایی بروجنی
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، پانته‌آ صفایی بروجنی

بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را...
بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را...

روزی زنی درعهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه های روح یک معمارباشی را

آن وقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت
پوشاند اسلیمی تن عریان کاشی را

حالا دوباره اصفهان آبستن است ای عشق!
تندیس زیبایی که از من می‌تراشی را

روح مرا سوهان بکش، چکش بزن، بشکن
بیرون بریز از من هواها را حواشی را

حل کن مرا ای عشق! ای تیزاب افسونگر!
ذرات روحم تشنه هستند این تلاشی را

از نغمه ها آوازهای زنده رودت را...
بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را...

پانته آ صفایی بروجنی


 
کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود/ محمد رفیعی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، محمد رفیعی

یک عمر هر چه خواستی از آنها، تنها جوابشان به تو شاید بود
آنها که هر چه خواسته اند از تو، قبلش همیشه حتمن و باید بود

در کار تو همیشه نه آوردند، گفتی چرا؟ برای تو از قرآن
فی الفور استخاره گرفتند و مثل همیشه پاسخ آن بد بود

گفتند مردی و پدرت باید رویت حساب باز کند یعنی
در خانه هم وجود تو مفهومش یک منبع اضافه در آمد بود

بختت همیشه ثانیه ی آخر چرخید و پشت و رو به زمین افتاد
در زندگی برای تو خوشبختی آن روی سکه ات که نیامد بود

هر کس که زخم زد به تو پیش از آن دیدی که دوستانه صدایت زد
کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود

این شعر را دوباره بخوان از نو شاید بهانه ای شد و خندیدی
قدری برای گریه بر احوالت درد و غم تو بیشتر از حد است!

محمد رفیعی


 
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد/ تکتم حسینی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، تکتم حسینی ، شعر اجتماعی

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


 
عشق از هر نظر خودت هستی با خودت چه تفاهمی داری/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

عاشقی را به وجد می آری، یوسفانه تبسمی داری
به کدامین ملیح رفتی که، چهره ای سبز و گندمی داری؟

وصف آیینه کار شاعر نیست، از لب خود شنیدنی هستی
کاش می شد خودت بگویی که از خودت چه تجسمی داری

مرهم و زخم در نگاه شماست، حلقه ی اتحاد خوف و رجاست
بر سر مهربانی چشمت، مژه هایی تهاجمی داری

با یقین می رسم به این معنی، چارده نور واحدی، یعنی؛
عشق از هر نظر خودت هستی با خودت چه تفاهمی داری

کفر را جذبه های لبخندت، چاره ای نیست جز مسلمانی
خنده کن یا مکارم الاخلاق معجزات تبسمی داری

 سید حمیدرضا برقعی


 
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند/ فاضل نظری
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

فاضل نظری


 
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مهدی شفیعی ، غزل ، شعر انقلاب اسلامی

سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!
چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!

ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست
سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!

از تو هزار سیل خروشان گذشته است
حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!

دست تبر رسید و درختی بریده شد
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!

با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم
پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!

شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست
یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!

تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است
هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!

سید محمد مهدی شفیعی


 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محسن جلالى فراهانى

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


 
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود/ محسن جلالی فراهانی
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محسن جلالی فراهانی

هرچه می دیدم، نمی دیدم، برای شعر بود
ارتباطی خالصانه با خدای شعر بود

سرپناهم بعد هرروز پر از آشفتگی
کلبه ای در کوچه و پس کوچه های شعر بود

چشم هایم را که از نو می گشودم روی شهر
هرکسی را خوب می دیدم گدای شعر بود

اتفاق دیگر آن روزها این بود که:
آرزوهایم بکلی لابلای شعر بود

مرهم زخم تنم در آنهمه بیچارگی
شهد شیرین شفابخش ندای شعر بود

هیچ چیزی از خودم در این خراب آباد نیست
آنچه را هم که خدا داد از دعای شعر بود

خواستم خالی شوم فریاد گرمی گفت: نه
آشنا بود آن صدا، آری صدای شعر بود

محسن جلالی فراهانی


 
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 

 


 
خود را برسانید که داغ است خبرها/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری، خیره، به سرها

بر خاک، عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک، عزیزی ست و در راه، عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

حسن بیاتانی


 
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی

هر روز می سوزی و خاکستر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد
برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی
می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست
«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای لایی برنداری


* مصرع داخل گیومه، وامی ست از برادرم سید محمد جواد شرافت


حسن بیاتانی


 
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حسن بیاتانی

گرفته مه همه ی جاده را
 ـ مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟
ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 ...

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

حسن بیاتانی


 
این خبر را برسانید به کنعانی ها/ مهدی جهاندار
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی جهاندار ، غزل ، شعر انتظار

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار


 
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود/ سید محمد مجید موسوی گرمارودی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مجید موسوی گرمارودی ، عشق ، غزل

از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود

 جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

با عطر گیسوان تو در باد مثل گل
صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود

وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک
در جستجوی دوست سبک خیز می شود

با من بمان که بودن من با تو ممکن است
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


 
ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!/ سید محمد مجید موسوی گرمارودی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مجید موسوی گرمارودی ، غزل ، عشق

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!
درمان دردها و خود از بی علاج ها

ایمانِ کفر، شادیِ غم، شوقِ بی امید
آمیزه ی شگرف ترین امتزاج ها

با یاد گیسوان خمت باز مانده ام
با صد هزار سلسله از اعوجاج ها

با اعتبار حسن، نه با حسن اعتبار
در سکه های قلب در افکن رواج ها

دلسرد مثل قطب شدم، سهم من نشد
یک شعله بوسه از لب آتش مزاج ها

وقتی ز چشم های تو گیسو کنار رفت
در شام های تیره عیان شد سراج ها

در انتهای شعر به آغاز می رسم
ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


 
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه/ مهدی زارعی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی زارعی

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

مهدی زارعی


 
سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، سید محمد مهدی شفیعی

این گونه ها که ماتم دیرین کشیده اند
سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!

این کودکان که گشته زمستان نصیبشان
قد در بهار خاک فلسطین کشیده اند

در دفتر سپیده خطِ خون نوشته اند
خط بر سیاه مشق دروغین کشیده اند


فرعون های شومِ پیمبر نقاب را
از تخت های شب زده پایین کشیده اند

با سنگ های خویش، ابابیل های شهر
از زیر پای ابرهه ها زین کشیده اند

تا این درخت کهنه ی زیتون ثمر دهد
دور تمام باغچه پرچین کشیده اند

این شاعران کوچک از عشق شعله ور
آرایه را به بند مضامین کشیده اند

سید محمد مهدی شفیعی


 
بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حمیدرضا حامدی

درخواب های من کسی از دور با فانوس
بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس

از مُحکمی، رعدِ صدایش جُفت با طوفان
در روشنی، رنگِ ردایش جور با فانوس!

در هیأتِ یک نوعروس آهسـته می گیــرند
او را میانِ خویش، تاج و تور با فانوس

باجذبه،من را می کِشد سمتِ خوداین تلفیق:
" مژگانِ زرد و گیسـوانِ بور با فـانوس "

نور از بلورِ پیـکرش رد می شود شفّـاف
من ماتِ بازی های این مَنشور با فانوس!

بی ردِّ پا نزدیک می آیـد شبیـــهِ مــرگ
سر کرده بیـرون از دهانِ گور با فـانوس

ازترس، خُشکم می زند وقتی که می پیچد
بـوی غلیــظِ مُـرده با کــافـور بـا فـانـوس

دستش تکانی می خورد آنگاه و می بینم
تصویـری از فهماندنِ منظور بـا فـانوس

درسایه روشن ها، به دستم می سپارد طِیف
تاریــــکی ام را می زند هاشـــور با فـانوس

چیزی به این آسانی امّا کم نخواهد شد
از خوفِ این خاموشی منفور با فانوس

وهمِ سکوت و خِش خِشی مرموز، می گردم
اطراف را از هولِ مار و مور با فــانوس!

برق نگاهش می رود ناگاه و من تنها...
گُم می شوم در دَخمه های کور با فانوس

حمیدرضاحامدی


 
در جزر و مد چاه، یک دریا علی مانده است/ مهدی جهاندار
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مهدی جهاندار

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی(ع)، تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

مهدی جهاندار


 
خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، محمد مهدی سیار

(تقدیم به اسطوره دادگری که قتل فی‌محراب عبادته لشده عدله»)

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند برسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

محمدمهدی سیار


 
سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده/ عبدالحسین انصاری
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، غزل ، اشعار عاشقانه

لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده
این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده

موج با شوق تو می آید و برمی گردد
متلاشی شده، بی حوصله و سرخورده

گاه یک صخره ی پنهان شده را رد کرده ست
گرچه هر بار به یک صخره ی دیگر خورده

بوسه ات سرخ ترین میوه ی فصل است انگار-
سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده

«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم»
هر که بد گفت به چشمان تو شکَّر خورده!

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت-
سینه ی ترد اناری ست که خنجر خورده

غزلی گفته ام از گونه ی گل نازک تر
من بجز شعر چه گفتم که به تو برخورده!؟

عبدالحسین انصاری



 
ورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد/ سید علی شکراللهی
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید علی شکراللهی ، غزل ، شعر آیینی

ورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد
یقین کار خدا بود اتفاقی اینچنین افتاد

اذان ظهر بود از آسمان خورشید می بارید
نماز عصر شد پیشانی خورشید چین افتاد

هزار الله اکبر کیست این بانو که حتی کفر
به محض دیدنش یاد امیرالمومنین افتاد

همان بانو که در ادراک چشمانش حلولی سرخ
میان اتفاقات جهان زیباترین افتاد

به لطف لهجه ای سرخ از لبش این شعر بیرون ریخت
که از دستی شراب آلود "کاس من مَعین" افتاد

زمان رفت و سری پیچیده در سربند یا زینب
میان بارش خورشید در میدان مین افتاد

شهادت می دهد یکروز این سربند خون آلود
که بر ما چند روزی سایه روح الامین افتاد

سید علی شکراللهی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
چه حالی می کند درویش چشمان سحر خیزت/ محمد رمضانی فرخانی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محمد رمضانی فرخانی

چه  حالی می کند  درویش  چشمان سحر خیزت
تو  مولانای ما خواهی شد و ما  شمس تبریزت

 چه منعی دارد این افسانه  در  بازار دلجویان
چه  افسوسی برانگیزد  لبان مست پرهیزت

چه دف هایی که  می آشوبی  از  تکرار  دستانت
چه  ساغر ها  که  سرشارند  از  گلبانگ  لبریزت

غزل با ماست، با آیات منثور خراسانی
فدای سوره های نثر ما شطح  غزل خیزت

اگر  نیلوفری  از نغمه های  بی لبت می رُست
چه ها می شد! چه ها؟ وقف  کرامات دل انگیزت....

محمد رمضانی فرخانی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم/ سجاد سامانی
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سجاد سامانی

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم
ظاهری آرام دارد باطن توفانیم

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند
خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم
سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع
هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم

هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم

سجاد سامانی


شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
از آبها بخواه که برپا بایستند/ مهری جهانگیری
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مهری جهانگیری

پنهان شبیه سایه در این خانه زیستند
معلوممان نشد که کجایند و کیستند

باران در  این دیار تبسم نکرده است
نیلوفران تشنه به امید چیستند
 
دیگر نگاه پنجره در انتظار کیست؟
پروانه ها مسافر این کوچه نیستند

از گونه های تشنه شبی کوچ کرده اند
در خشکسال عاطفه نم نم گریستند

جنگل به احترام گلی قد کشیده است
از آبها بخواه که برپا بایستند

مهری جهانگیری

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
از ما سلامی به خورشید، از ما سلامی به باران/ مصطفی محدثی خراسانی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مصطفی محدثی خراسانی ، غزل

ازمشرق جان رسیدی، در دست، پیمانه دل
یک شهر شیدای چشمت، اما تو دیوانه دل

چون گردبادی تو را عشق، گردید و در خود نهان کرد
گنجینه سرّ او شد ناگاه، ویرانه دل

 آنگاه با او رسیدی، ناگاه در او شکفتی
شد عقل بیگانه بااو، شد عشق همخانه دل

 پا بی شکیب رسیدن، پر بیقرار پریدن
در حسرت سر نهادن، یک لحظه برشانه دل

  یک عمر پیچیدی از درد، یک دم شکایت نکردی
افشاند رنگ حقیقت، داغت بر افسانه دل

 حالا که شاد و شکوفا، رفتی از این خانه بی ما
حالا که از پیله رستی، بر بال پروانه دل


از ما سلامی به خورشید، از ما سلامی به باران
یادی کن از ما درآن بزم، در بزم مستانه دل

مصطفی محدثی خراسانی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت/ سیّدفضل اللّه قدسی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید فضل الله قدسی ، غزل ، شعر آیینی

دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع
شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت

کنار پنجره ها دیدگان پر اشکم
سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

نشان شعله و درد و نوای زهرا را
توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت

مصیبتی است علی را که پیش چشمانش
عدو امید دلش را به تازیانه گرفت

چه گفت فاطمه کانگونه با تاثر و غم
علی مراسم تدفین او شبانه گرفت

فراق فاطمه را بوتراب باور کرد
شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

سیّدفضل اللّه قدسی- شاعر افغان

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
دیدی چگونه رفت زمستان و عید شد/ زهره نارنجی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، زهره نارنجی

دیدی چگونه رفت زمستان و عید شد
دوران غم رسید به پایان و عید شد

گل داد آفتاب و نفس های سر به خاک
کم کم گرفت عطر بهاران و عید شد

آمد بهار و خیمه در آغوش دشت زد
شد آسمان دوباره چراغان و عید شد

کوچید از نگاه درختان هراس مرگ
دنیا گرفت رنگ بهاران و عید شد

دیدی که با نسیم نفس های آفتاب
سرما گذاشت سر به بیابان و عید شد

گفتم که لب به شکوه گشودن صلاح نیست
دیدی گذشت موسم هجران و عید شد

زهره نارنجی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
با یال اسب های رها در باد، بوی جنون زلف تو می آید/ خدیجه رحیمی
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، خدیجه رحیمی

توفان ِ بی ملاحظه در راه است، فردا بلوطِ پیر چه خواهد کرد؟
باد زبان نفهم غضب آلود، با بید سر به زیر چه خواهد کرد؟

آن روزها ردیف صنوبرها، در گیج گاه جاده امیدی بود
فردا که رد هیچ درختی نیست، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟

فانوس های سرخ ترک خورده در باغِ مه گرفته تماشایی است
با این چراغ های اناری رنگ، باد بهانه گیر چه خواهد کرد؟

این تکه سنگِ از همه جا مانده، بیهوده در مدار نمی چرخد
گیرم هزار سال دگر اما، با روز ناگزیر چه خواهد کرد؟

روزی که کوه ها بدود در باد، بارانی از ستاره فرو ریزد
در رقص خاک و صاعقه و آتش، در بهت آن کویر چه خواهد کرد؟

با یال اسب های رها در باد، بوی جنون  زلف تو می آید
در التهاب سرخ نفس هایت، این جاده -این مسیر- چه خواهد کرد؟

شاعر به سمت جاده نگاهی کرد، غیر از صدای باد صدایی نیست
تو نیستی و شاعر دردآلود با این غم خطیر چه خواهد کرد؟!

خدیجه رحیمی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
سختی در پیله جان کندن به آسانی گذشت/ مهدی مظاهری
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی مظاهری

سختی در پیله جان کندن به آسانی گذشت
گریه پروانه از دیوار سیمانی گذشت

من یقین دارم به روز وصل ای درد فراق
روزگاری که مرا می شد برنجانی گذشت

بعد از این هنگامه شادی است ای غم، روزگار
یا نمی داند گذشتی یا نمی دانی گذشت

ماه پنهان در حجاب ابرها گیسو گشود
کار دلهای پریشان از پریشانی گذشت

شوق حج ناتمامی در طوافم تازه شد
هفت بار از خاطرم این فکر نورانی گذشت

وای از تردید و داد از شک و فریاد از درنگ
فرصت پاسخ به آن لبخند ربانی گذشت

حرف دشمن از زیان دوستان آمد به گوش
کس نمی داند چه بر یار خراسانی گذشت

مهدی مظاهری

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
فرمانده ای نبود زتو کم سپاه تر/ پروانه نجاتی
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، پروانه نجاتی ، شعر آیینی

درخانه نیست مثل تو بی تکیه گاه تر
هرگز ندیده ایم ز تو بی پناه تر

انگیزه گناه نخست است زن ولی
از همسر تو نیست کسی پرگناه تر

امشب پر از هوای غم انگیز گریه ام
اما بقیع هست ز من روبراه تر

تو وارث شجاعت بازوی حیدری
فرمانده ای نبود زتو کم سپاه تر

در پرتو درخشش الماس تشت خون
ترسیم کرده روی تورا هرچه ماه تر

حتی به جسم پرپر تو تیر می زنند
از دشمن تو نیست کسی دل سیاه تر

در بین مردمی که تو را می شناختند
از تیرها نبود کسی سر براه تر

مظلوم کوجه های غریب مدینه ای
از کوفه نیست شهر تو کم اشتباه تر

پروانه نجاتی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
بگیر زیر پر و بال جبرئیلت را/ پروانه نجاتی
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، پروانه نجاتی

بگیر زیر پر و بال جبرئیلت را
به جان واژه بریز آیه و دلیلت را

بکوچ سمت مضامین آفتابی تر
به خواب شهر ببر طعم سلسبیلت را

فراتر از کره خاک چیزهایی هست
به آسمان برسان ذهن مستطیلت را

عروج، قصه "قوسین" عشق، "او ادنی"
بیاور آینه های ازین قبیلت را

سکوت مایه تشویش می شود ...
بریز در نفس جاده قال و قیلت را

برای معجزه دیری است چشم بر راهیم
ببند روی همین شعرها دخیلت را

پروانه نجاتی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

محمدکاظم کاظمی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
آنچه هنگام سحر با غنچه، باران می‌کند/ غلامعلی حداد عادل
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، غلامعلی حداد عادل

آسمان را ماه شب‌ها نورباران می‌کند
کوچه شب را به نور خود چراغان می‌کند

خفته در زیر حریر نازک مهتاب، باد
دیده را زیبایی این خفته حیران می‌کند

سرو مفتون می‌شود با دیدن رخسار ماه
بید، مجنون می‌شود گیسو پریشان می‌کند

فاخته هوهوکنان در لابلای شاخه‌ها
گاه خود را می‌نماید گاه پنهان می‌کند

باد می‌رقصد به باغ و با سرانگشت نسیم
دامن مهتاب را شب‌ها گل‌افشان می‌کند

ماه دور از چشم‌های کنجکاو اختران
پیکر خود را در آب برکه عریان می‌کند

می‌کند با جان من مهتاب در شب‌های تار
آنچه هنگام سحر با غنچه، باران می‌کند

غلامعلی حداد عادل



شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم/ فاضل نظری
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
 
تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
 
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
 
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
 
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فاضل نظری

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب اسلامی- رمضان 1390


 
و کربلای سکوتی و چارده قرن است.../ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

غزلی برای امام حسن(ع)

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

سید حمیدرضا برقعی


 
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سعید بیابانکی

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

سعید بیابانکی


 
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم/ مهدی جهاندار
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی جهاندار

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار


 
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، علیرضا قزوه ، شعر انقلاب اسلامی

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علیرضا قزوه


 
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است/ کاظم بهمنی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، کاظم بهمنی

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

کاظم بهمنی


 
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند/ کاظم بهمنی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کاظم بهمنی ، غزل

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی


 
کاش در باغ زمین هم میوه ی ممنوعه بود/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند
تا درختان هم چو یاران پنجه در خونم کنند

کاش در باغ زمین هم میوه ی ممنوعه بود
بلکه آدم ها از این ویرانه بیرونم کنند

عشق نایاب است اینجا گرچه لیلی های شهر     
با فریب رنگ می خواهند مجنونم کنند

بگذر از خیر حسابم با کرام الکاتبین
امر کن فکری به حال زار اکنونم کنند

گوشه ویرانه ام امشب درختی سبز شد
باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند

سید صابر موسوی


 
این دو راهی‌ِ یقین است که یا تو یا تو/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

دلم آنقدر گرفته‌ست که چشمم را تو
پل زده از دل این کاسه‌ی پرخون تا تو

مشکلی هست که این گونه مردد ماندم
آن طرف منتظرم نیست کسی حتی تو

دو نگاهند یکی شاد و یکی ناباور
این دو راهی به یقین است که یا تو یا تو

راه افتادم و یک آن پل... پایم لرزید
پس خداحافظی نیمه‌تمامی با تو

دلم آنقدر گرفته‌ست که هی می‌خندم
کارم از گریه گذشته‌ست چرا؟ زیرا تو...

سید صابر موسوی


 
لایق آواره بودن هم خدایا نیستم/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

هرچه می گردم نمی یابم خودم را، نیستم
یا اگر باشم به غیر از یک معما نیستم

گیج و سرگردان، غباری در اتاق آینه
هر طرف چشمم می افتد هستم اما نیستم

گر چه بر دوش زمین از بیستون سنگین ترم
لیک جز خاری به چشم خلق دنیا نیستم

باد هم دیگر سراغم را نمی گیرد ز خاک
لایق آواره بودن هم خدایا نیستم !؟

آه! مستی کاش این آیینه ها را بشکند
نیستم، هرگز نبودم، نیستم، ها، نیستم

سید صابر موسوی


 
امشب خدای من چه بر این دل گذشته است/ سید صابر موسوی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید صابر موسوی

از خیر بازگشت به ساحل گذشته است
موجی که از کران مقابل گذشته است

مثل نسیم هستی‌اش از رفتن است موج
کار از «سلوک» و«سیر منازل» گذشته است

تا صخره دل سپرد به موجی که می‌رسید
یک باره دید ای دل غافل گذشته است

دریا! چه سود از این همه دست نوازشت
دیریست آب از سر ساحل گذشته است

دریا... دلی که با شفق از خون خود گذشت
امشب خدای من چه بر این دل گذشته است

سید صابر موسوی


 
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!/ فاضل نظری
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری


 
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع *
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

سید حمیدرضا برقعی


 
شگفت است مهمانی چشم تو/ سید حسن حسینی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حسن حسینی

هلا روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می‌دهد
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی ‌های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می‌زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می‌دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو

هلا توشه‌ راه دریا دلان
مفاهیم توفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو

سید حسن حسینی


 
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم/ علی محمد مودب
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم
در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم

زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم

چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم

پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم
از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم

بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه می‌کنم

ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان
امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم

علی محمد مودب


 
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی ، شعر طنز اجتماعی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

محمدکاظم کاظمی


 
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات/ مریم پیله ور
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، مریم پیله ور ، اشعار عاشقانه

سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!
مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات

نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی
حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات

بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات

¤

روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود
هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!

من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم
با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!

دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند
تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟

من ِ لیلی برات مجنونم٬ من ِ مجنون برات می میرم
قصه ی عاشقانه ای داری٬ مثل "ابسال" با "سلامان"ات !

من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده
قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...

می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟
طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...

¤

...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده
با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات

 مریم پیله ور

 


 
صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز/ عباس چشامی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، عباس چشامی

صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم
تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم

تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم

به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام می کنی و می پری در آغوشم

سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می پوشم؟

 چگونه ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی؟
منی که بیشتر از مرده ها فراموشم

 صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم

عباس چشامی


 
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام/ عباس چشامی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، عباس چشامی

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام
تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام

تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب
دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام

هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او
دور نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام

گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من
با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام

کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود
از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام

سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام

عباس چشامی


 
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند/ سید محمد حسینی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی ، سید محمد حسینی

هر چند با هزار مکافات زنده اند
اما هنوز اهل مناجات زنده اند

اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود
گاهی فقط شبیه به اموات زنده اند

پیغمبری تمام بتان را شکست لیک
بتهای بدتر از هبل و لات زنده اند

آل خلیفه اند دلیلی که در جهان
اصحاب آن سقیفه ی بد ذات زنده اند

با دشمنان بگو که اگر کشته هم شویم
بسیار مثل خواهرم آیات زنده اند

آیات یک نشانه که بعد از هزار سال
دلدادگان مادر سادات زنده اند

سید محمد حسینی


 
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور ، شعر انتظار

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور


 
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند/ زکریا اخلاقی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زکریا اخلاقی

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع زاده ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان این بار، دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او
یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر، آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی

 


 
زیباشناسی نظری پیش چشم تو/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو!
افسانه ای ست حور و پری پیش چشم تو
 
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
 
  باید به جای نرگس و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
 
  "زین آتش نهفته که در سینه ی من است"
خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو
 
  هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟
 
چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو


 
من یوسفم، که است که با من برادر است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی

همسایه -چشم بد نرسد- صاحب زر است
چون صاحب زر است، یقیناً ابوذر است

کم‌کم به دست مرده‌دلان غصب می‌شود
باغی که در تصرّف گُلهای پرپر است

چون و چرا مکن که در این کشتزار وهم
هرکس که چون نکرد و چرا کرد، بهتر است

صبح از مزار خط‌‌ شکنان زنده می‌شود
شاعر هنوز در شکن زلف دلبر است

ای بُرده هرچه بوده! چه داری که پس دهی؟
اصلاً بیا و فرض کن امروز محشر است

گفتید؛ «لب ببند که با هم برادریم»
من یوسفم، که است که با من برادر است؟

ما دل به رهنمایی اینها نبسته‌ایم
پایی اگر دراز کنی، جاده رهبر است

با سنگها بگو که چه اندیشه می‌کنند
حتّی بدون بال، کبوتر کبوتر است

محمدکاظم کاظمی


 
تو رودی و جریان تو آرام ندارد/ سیروس عبدی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سیروس عبدی

در کار جهان هیچکس ابهام ندارد
تنها غم عشق است که فرجام ندارد

ما سوخته ها طعمه همواره عشقیم
این آتش کهنه هوس خام ندارد

از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه
دیوانگی من سحر و شام ندارد

بگذار که با یاد تو غافل شود از تو
این مرغک وحشی خبر از بام ندارد

هرچند پریشان ولی آسوده ترینم
دیوانه غم گردش ایام ندارد

ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین
تا سلسله درد سرانجام ندارد

بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل
بگذار بگویند: دلی رام ندارد

بگذار برای همه بیواسطه باشی
مانند شرابی که غم جام ندارد

آرامش مرداب برای تو عذابست
تو رودی و جریان تو آرام ندارد

سیروس عبدی

 


 
دست سر بلندها روی سر به زیرها؟!/ سیروس عبدی
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیروس عبدی ، غزل

ای شجاعت بعید٬ در نگاه شیرها
 بر تو غبطه می خورند٬ جمله ی دلیرها

بی تو جز ملال و آه، بی تو جز گرسنگی
 بوی نان نمی دهد سفره ی فقیرها

بی تو  گل نمی دهند٬ بی تو  تر نمی شوند
شاخه ی درختها، سینه ی کویرها

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است
بوی عشق می دهند٬ بعد تو مسیرها

عشق من! اگر جهان٬ روز و شب به من زند
زخم و زخم و زخم٬ از٬ تیر و تیر و تیرها

 دل نمی دهم به این٬ دلبران رنگ رنگ
خم نمی شود سرم٬ پیش آن امیرها

عشق من! شبیه تو  در جهان نیافرید
آنکه با تو کاست از٬ شأن بی نظیرها

بعد از آن که آمدی کی بلند می شود
دست سر بلندها روی سر به زیرها؟!

سیروس عبدی


 
آنکه ذرات تنش٬ خاک وطن می خواهد/ سیروس عبدی
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سیروس عبدی ، غزل

اگر آن ترکش تهدید، بدن می خواهد
طفل این خاک، نه قنداق، کفن می خواهد

زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود
زندگی٬ پیرهن مرگ٬ به تن می خواهد

حفظ حیثیت دریا به -فقط- ساحل نیست
موج های قدر صخره شکن  می خواهد

او به ویران شدن رابطه می اندیشد
آنکه صد فاصله بین تو  و  من  می خواهد

او به جریان من و تو نگران می نگرد
او از این خرمی رود٬ لجن می خواهد

آه از آن دشت٬ که در آن نخروشد رودی
آه از آن رود که مرداب شدن  می خواهد


کاش در معرکه ی مرگ٬ شهیدی باشم
آنکه ذرات تنش٬ خاک وطن  می خواهد

سیروس عبدی
 


 
غم های دم دستی و دلهای فروشی/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد مهدی سیار

ای دل تو که مستی - چه بنوشی چه ننوشی-
با هر میٍ نا پخته نبینم که بجوشی

این منزل دلباز نه دزدی ست نه غصبی
میراث رسیده ست به ما خانه به دوشی

دلسردم و بیزار از این گرمی بازار
غم های دم دستی و دلهای فروشی

رفته ست ز یاد آن همه فریاد و نمانده ست
جز چند اذان چند اذان در گوشی

نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر
ماییم و میانمایگی عصر خموشی

ما شاعرکان قافیه بافیم و زبان باز
در ما ندمیده ست نه دیوی نه سروشی

محمد مهدی سیار


 
زخم می خورد که خوناب کند دریا را/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر عاشورایی

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

 روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی


 
سوره توبه رسیده است به بسم الله‌اش/ فاضل نظری
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
می‌کشد گمشدگان را به زیارتگاهش

نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش

به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟

کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خسته‌ام مثل درختی که از آذر ماهش

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره توبه رسیده است به بسم الله اش

فاضل نظری


 
آه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!/ مریم سقلاطونی
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، مریم سقلاطونی

رودم و در تب و تابم، بروم تا دریا
بروم حرف دلم را بزنم با دریا

دوری و فاصله انداخته از پای مرا
آه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!

در سراشیبی کوه­ام؛ وسط دره و دشت
مانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟

بس که پا کوفته ام، پا به زمین می­ترسم
نشناسد من پر آبله پا را دریا

کنده ام از دل هر صخره مسیری تا او
می­روم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!

می­روم تا که بگویم غم دوری سخت است
کنده این عشق چو کوهی دلم از جا دریا

آه دریا! عطش وصل کشیده است مرا
از نوک قله به شیب و خم صحرا دریا

نکند وصل من و تو به درازا بکشد
و بیفتد به همان روز مبادا دریا؟

نکند لحظه دیدار به توفان بخورم
و نبینی که من افتاده ام از پا دریا!

مریم سقلاطونی


 
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت/ فاضل نظری
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

 فاضل نظری


 
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

علیرضا قزوه


 
دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!/ جواد مـزنـگــی
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، جواد مـزنـگــی ، اشعار عاشقانه

با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...
تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود

آنـقَـدَر شــور از دلـم صَــــــرفِ نگــاهــت می کنم
تا تمــام تلخـی چشمـــــــان تـو شیــرین شود

آنچنـــان پـــرشـــور می رقصــم کــه از تـأثیــر آن
مـوجِ موهــــایِ تو هـــم یکـجــور آهنگــین شود

مطـمئنــم هـــــم زمــــان بـا دیــدنِ لبخـــندِ تو
چشم هــایم روبــروی هــر غمـــی رویـین شود

جالب است اینکه: فقـط کافیـست تا نام تو را
بر زبان آرم کـــه از آن خـــانه عطـــرآگیـن شود

« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است
دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!

جواد مـزنـگــی


 
ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف/ علی ‌محمد مودب
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر انتظار

ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه جان های مختلف!

 روح سلام در تن هستی که زنده‌ای
همواره در نسوج زبان های مختلف!

رؤیای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربان کران های مختلف!

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رها‌شده
در گرگ و میش ذهن شبان های مختلف

دارد یقین چوبی‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجوم گمان های مختلف

آقا! در ‌آ به عرصه هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف

علی ‌محمد مودب


 
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند/ علی ‌محمد مودب
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر عاشورایی

بر سفره تو هرچه که ماتـــم می آورند
در هفت خوان صابری ات کـم می آورند

دل داده ای به منطق نازک تــرین خیال
هر قــــــدر هم دلایل محکم می آورند

پرونده شکفته زخـــــــــــــم مدینه را
لب هات در دو صفحه فراهم می آورند

تو خیمه گاه ســـــــوخته قلب زینبی
انفاس تو هوای محـــــــــرم می آورند

رزمنده ای و تا خود معـــــــراج زخمها
یک ریــــــز در مصاف تو آدم می آورند

بر دوش چشمهای تو حتی هنوز هـم
مجروح از خطوط مقـــــــدم می آورند

حالا فرشته ها به حسینیه دلـــــــم
از زینبیه روزه مریــــــم می آورنــــــد

تا در سکوت روضه چشمت به پا شود
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند

 علی ‌محمد مودب


 
هر کسی آیینه اسرار پنهان خود است/ علی محمد مودب
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

بی تو قلب عاشق من، ناگهان می ایستد
بی دل تنگ من از گردش، جهان می ایستد

چشمه سار آشنایی، میهن ماهی و ماه!
گر نجوشی دم به دم با من، زمان می ایستد

در حضورت شعله های دوزخی یخ می کنند
بی تو باری خون به قلب حوریان می ایستد

بانگ غم دارد به سودای لجن زاران وزغ!
با تو اما مرغ و ماهی، شادمان می ایستد

پیچک، آویزان دیوار و در همسایه هاست
سرو اما در کنارت جاودان می ایستد

با زبان سرخ من، باک از سر سبزم مباد
سبز و سرخ پرچمت تا در امان می ایستد

بی خیال پچ پچ خفاشکان، تا شعر من
بر هزاران قله با ببر بیان می ایستد

 هر کسی آیینه اسرار پنهان خود است
این میان، بوزینه شکل این و آن می ایستد

علی محمد مودب


 
یا زنده‌ باش یا کفنی از خدا بخواه/ عباس چشامی
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

ای من! زبان دل‌شکنی از خدا بخواه
روح سوار بر بدنی از خدا بخواه

هرگاه بغضی آمد و چشمت جلا گرفت
دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه

ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه

ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
انگشت های خارکنی از خدا بخواه

ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
یا زنده‌ باش یا کفنی از خدا بخواه

عباس چشامی


 
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم/ عباس چشامی
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

عمری است تا چیزی نباریده است بر رویم
باران بیاید می‌شکوفد دست و بازویم

باران بیاید می‌زنم از خانه‌ام بیرون
در پیش پایش می‌نشینم شعر می‌گویم

یک تار مویت یک طرف دنیا همه یک سو
یک تار مویت بال سنگین ترازویم

می‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخیزم
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم

از فرط قحطی‌خوردگی تیزند دندانها
دنبال این مردم نیفتی بره آهویم

عباس چشامی


 
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی/ فاضل نظری
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

فاضل نظری
 
 
 


 
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى/ آیت الله وحید خراسانی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى

زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى

آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوا
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى

تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى

از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى

مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى

در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق، ز محشر بگذرى

بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدم، گرچه او را دخترى

کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى

با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى

قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى

آیت الله وحید خراسانی


 
ما را کبوترانه وفادار کرده است/ فاضل نظری
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری