آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

چشم وا کن که تماشایی دیدار شوم/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، کلیپ صوتی


 
شعرخوانی علی محمد مودب در دانشگاه علامه طباطبایی
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، کلیپ تصویری


 
آیات نام کوچک توفان ها/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: چارپاره ، علی ‌محمد مودب ، شعر بیداری اسلامی

آیات نام کوچک توفان ها
نامی که در کتاب خدا زنده است
نامی که تا همیشه نماز ما
در محضرش شکسته و شرمنده است

 
آیات شعر زلزله ها را گفت
حرف سطوح گمشده در گل را
چون نخل طور شعله کشید آیات
آوازهای سوخته در دل را

 با گردبادهای مهیب و سرد
بی ترس از نسیم و شکفتن خواند
در پیچش سیاهی عالمگیر
آن خطبه را چه محکم و روشن خواند

آیات نام کوچک مهتاب است
نام بلند هر چه که خورشید است
سیلی خور کسوف نخواهد ماند
صبحی که صبح روشن امید است

علی محمد مودب

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
چشم تو خوش ترین رویداد جهان است/ علی محمد مودب
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب

از نخستین نگاه نخستین سحرگاه عالم
در نگاه هراسیده هرچه حوا و آدم

از میان همه دیدنی ها و نادیدنی ها
آنچه گفتند و دیدند از شادی و غم

چشم تو خوش ترین رویداد جهان است
لحظه چشم هم چشمی عاشقانه است

علی محمد مودب

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم/ علی محمد مودب
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم
در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم

زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم

چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم

پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم
از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم

بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه می‌کنم

ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان
امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم

علی محمد مودب


 
ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف/ علی ‌محمد مودب
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر انتظار

ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه جان های مختلف!

 روح سلام در تن هستی که زنده‌ای
همواره در نسوج زبان های مختلف!

رؤیای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربان کران های مختلف!

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رها‌شده
در گرگ و میش ذهن شبان های مختلف

دارد یقین چوبی‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجوم گمان های مختلف

آقا! در ‌آ به عرصه هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف

علی ‌محمد مودب


 
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند/ علی ‌محمد مودب
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر عاشورایی

بر سفره تو هرچه که ماتـــم می آورند
در هفت خوان صابری ات کـم می آورند

دل داده ای به منطق نازک تــرین خیال
هر قــــــدر هم دلایل محکم می آورند

پرونده شکفته زخـــــــــــــم مدینه را
لب هات در دو صفحه فراهم می آورند

تو خیمه گاه ســـــــوخته قلب زینبی
انفاس تو هوای محـــــــــرم می آورند

رزمنده ای و تا خود معـــــــراج زخمها
یک ریــــــز در مصاف تو آدم می آورند

بر دوش چشمهای تو حتی هنوز هـم
مجروح از خطوط مقـــــــدم می آورند

حالا فرشته ها به حسینیه دلـــــــم
از زینبیه روزه مریــــــم می آورنــــــد

تا در سکوت روضه چشمت به پا شود
وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند

 علی ‌محمد مودب


 
ز گهواره تا گور راهی نبود/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، شعر عاشورایی

چو آن روز روز سیاهی نبود
که فرصت به قدر نگاهی نبود
گلوی تو در کربلا درس گفت
ز گهواره تا گور راهی نبود

علی ‌محمد مودب


 
هر کسی آیینه اسرار پنهان خود است/ علی محمد مودب
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

بی تو قلب عاشق من، ناگهان می ایستد
بی دل تنگ من از گردش، جهان می ایستد

چشمه سار آشنایی، میهن ماهی و ماه!
گر نجوشی دم به دم با من، زمان می ایستد

در حضورت شعله های دوزخی یخ می کنند
بی تو باری خون به قلب حوریان می ایستد

بانگ غم دارد به سودای لجن زاران وزغ!
با تو اما مرغ و ماهی، شادمان می ایستد

پیچک، آویزان دیوار و در همسایه هاست
سرو اما در کنارت جاودان می ایستد

با زبان سرخ من، باک از سر سبزم مباد
سبز و سرخ پرچمت تا در امان می ایستد

بی خیال پچ پچ خفاشکان، تا شعر من
بر هزاران قله با ببر بیان می ایستد

 هر کسی آیینه اسرار پنهان خود است
این میان، بوزینه شکل این و آن می ایستد

علی محمد مودب


 
سپید گفتن من هم همه تغزل بود/ علی محمد مودب
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

غزل ببخش نگفتم تو را و رد کردم
به عذر پیش تو باز آمدم که بد کردم

سپید گفتم اما نه این که فکر کنی
خدا نکرده گل سرخ را لگد کردم

سپید گفتم اما نه روسیاه نیم!
در آن سیاق سخن هرچه می شود کردم

سپید گفتن من هم همه تغزل بود
به قصد صید غزال آن کران رصد کردم

اگر چه با تو نبودم، هر آن‌چه بی تو گذشت
همه به حکم دل خویش مستند کردم

صنم پرست مخوانم! که در کنشت سپید
هر آنچه کردم با نیت صمد کردم

هنوز قافیه جز درس کودکی‌ها نیست
که زیر سنگ زمانه "احد احد" کردم

علی محمد مودب


 
اخلاق غزل این است/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب

دلم رازی است بی‌اندازه رسوا
                    گفتنش سخت است
چنان طوفان
         که جز در گوش دریا
                     گفتنش سخت است
نه از بن‌بست طبعم نیست
               اخلاق غزل این است
تماشایش دل‌انگیز است اما
                     گفتنش سخت است

علی ‌محمد مودب


 
کی چشم مغروری به پایان برده کاری را/ علی محمد مودب
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

مشتاقم از شب تا سحر، گیسوی یاری را
کوهی که حسرت دارد آبی، آبشاری را

چشمان من از گریه ی بسیار خشکیدند
مگذار در حسرت، چنین چشم‌انتظاری را

شاید محبت چاره سرسختی‌ام باشد
جز مِه چه می‌پوشاند آیا کوهساری را؟

باری هزار و یک‌ زمستان بی تو بی تاب است
بی روی تو گم کرده هستی نوبهاری را
 

یک گوشه چشمت، حاصل عمر نظربازی است
کی چشم مغروری به پایان برده کاری را؟

علی محمد مودب


 
چشم ماهیگیر من دریا به دریا تور ریخت/ علی محمد مودب
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب

سرفه کردم، برف‌ها از دوش نیشابور ریخت
قلب آهوبره‌های نازک مغرور ریخت

یادم آمد من که اسماعیل بودم، آسمان-
کارد وقتی کند شد بر گردنم ساطور ریخت

من ولی برخاستم، بعداً خودم را یافتم
یافتم بعداً سرم را، از نگاهم نور ریخت

تا کمی روشن شدم، در حسرت صیدی عزیز
چشم ماهیگیر من دریا به دریا تور ریخت

او شرابی تازه در جامی سفالین، من خمار
مرد کوچک شد، صدا زد، زن خودش را دور ریخت

از خماری مُردم اما دای تاکستان شدم
از سر دوشم هزاران خوشهٔ انگور ریخت

خوب می‌دانم چرا این قدر می‌میرد دلم
در گِلم آخر خدا یک مشت خاک گور ریخت

علی محمد مودب


 
خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، غزل ، شعر اجتماعی

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساکتِ تنهایی باز

باز هم رو‌به‌روی آینه کهنه نشست
تا کند پاک ز رخ رنگِ خودآرایی باز

قطره‌ای اشک به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ که: هان، گمشده! این‌جایی باز

باز کبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلکه سرگرم شود با دلِ سودایی باز

خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

زار در بستر همواره هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یک نغمه لالایی باز

علی‌محمد مؤدب