آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

شعرخوانی علی‌رضا قزوه در دیدار شعرا با رهبر انقلاب
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: علیرضا قزوه ، کلیپ صوتی


 
تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: علیرضا قزوه ، کلیپ تصویری


 
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، علیرضا قزوه

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علیرضا قزوه


 
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

علیرضا قزوه


 
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

علیرضا قزوه


 
دو چشمم بعد تو زاینده روده / علیرضا قزوه
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، علیرضا قزوه

زمین بازیچه بود و نبوده
همیشه چشم این گنبد کبوده
کنار رود کارون جون سپردی
دو چشمم بعد تو زاینده روده

علیرضا قزوه

 


 
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم
به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد
چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد
اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش
دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

علیرضا قزوه 


 
دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی
در نمازت گریه انگورها را بشنوی

 تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل
تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور
نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی

 سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی
سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم
تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری
بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا
محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

علیرضا قزوه


 
از همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند / علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود
گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد
شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید
بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد
حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست
چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود
این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید
با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد
 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها
آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست
از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند

علیرضا قزوه


 
زرستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این 
کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پرده عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند
شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

علیرضا قزوه


 
موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست
لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست

فرمود هر سحر عشق... گفتم  سلام بر عشق
جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست

باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود
تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست

ای دل  اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی
با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست

در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم!
از بدو زندگانی تا مرگ مان  تبانی ست

از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید 
تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست

از دست نابرادر یک روز خوش نداریم
در خانه غریبان هر روز روضه خوانی ست

این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون
فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست

این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست
 این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست

این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز
 موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست

علیرضا قزوه


 
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

علیرضا قزوه


 
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان  وصله ی ناجور کیست؟

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید،  صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

علیرضا قزوه


 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

خراسان در خراسان  نور در جان تو می‌چرخد
مگر خورشید در چاک گریبان تو می‌چرخد؟

خراسان مُهر دریا می‌شود با گام‌های تو
به دست ابرها تسبیح باران تو می‌چرخد

اگر شوق وصالت نیست در آیینه‌ها، درها
چرا آیینه در آیینه، ایوان تو می‌چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم‌های توست
سماع صوفیان هم گرد عرفان تو می‌چرخد

به سقّاخانه ات زیباست رقص کاسه‌های نور
در این پیمانه، آن پیمانه، پیمان تو می‌چرخد

بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه، صیّادی 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد

در این آدینه لبریز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه‌ای در بیت پایان تو می‌چرخد

 شب میلاد امام رضا (ع) 1384

 

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
شیرین دلکم یک دو دهن شوربخوان، شور

ای سورۀ اعراف من، ای قبلۀ هشـتم
در ظلمت من پنجـره‌ای بـاز کن از نـور

ای طوس تو میقات همه چلّه نشینان
آبی تری از نور، درخشان تری از طور

از شهر سنـابـاد برایــم کفن آریــد
امّید که با نام تو سر بر کنم از گور

در حادثه موسای به هوش آمده ماییم
سبحانک یا نورتر از نورتر از نور!

 تیرماه 1378

علیرضا قزوه

 

 


 
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سوره ی یاسین نخواهد شد

 فریبت می دهند این فصل ها، تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگر نه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

 مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سر سنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد

علیرضا قزوه


 
سلام بر همه الا به انقلاب فروش/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه ، شعر انقلاب اسلامی

تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش

شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش

نمانده  حجب و حیایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش

مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش

پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش

دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش

من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش

بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش

سلام بر همه الا  به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
                    
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده

علیرضا قزوه


 
من دشمن هر زور و زری ام/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر طنز اجتماعی

"درویشم و مست قلندری ام
در آذرم و نی آذری ام

امشب چقدر در تاب و تبم
امشب چقدر نیلوفری ام

مانند خلیل، آتش شده ام
دلتنگ دوتار سمندری ام

با یاد تو می چرخم همه شب
منظومه تویی، من مشتری ام

تا خاک شوم در دامن تو
رفتم به دیار مادری ام

ای خواجه سرم قربان رهت
این بار نگیری سرسری ام

با خشم تبرزین آمده ام
من دشمن هر زور و زری ام

پوشیده کفن از خاک وطن
آن مظهر عشق، این مظهری ام

گر کشته چشمانت نشدم
در زلف سیاهت بستری ام

در آینه افتادم به سجود
از شیشه برون آمد پری ام

من تو شدم و تو  من نشدی
تو دیگری و من دیگری ام

من وارث آن خشم و هیجان
من شعله ای از شعر دری ام

من ناصری ام، این حجت من
نی عسجدی و نی انوری ام

من آن طرفم تو این طرفی
تو این وری ای من آن وری ام

در جنگ و جدل با علم و عمل
دعوای سروش و داوری ام

گو شیخ خداجو جر نزند
از جر زدن بی خود جری ام

رویی بنما تا بنگرمت
چشمی بگشا تا بنگری ام

از طوس بپرس آزادگی ام
از کاوه بپرس آهنگری ام

ای عشق ابوتمّام منی
تو بهت منی من بحتری ام

با عقل گرفتاران چه کنم
من از همه جز عشقت بری ام

ای حاتم من وی خاتم من
ای نقش تو بر انگشتری ام

من خود ز غلامان قمرم
با یاد غلامش قنبری ام

هوهو مددی،  حق حق، مددی
حیدر حیدر من حیدری ام

علیرضا قزوه


 
مجو عدالت از این تاجران بازاری/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

"رفیق جان منا" * دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست

چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست

همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست

چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست

مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست

حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست

دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست

به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست

میان این همه  شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست

 به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی  که گمان می کند قیامت نیست

هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست

"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"*
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست

طریقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

*( بهار جان منا...) از ابوعبدالله محمد ابن عبدالله جنیدی شاعر قرن چهارم
**(کجا روم چه کنم....) از حافظ است.

علیرضا قزوه


 
گرم دعا تا شدیم نوبت شوّال شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

از رمضان آمدیم، باز سر سال شد
گرم دعا تا شدیم نوبت شوّال شد

هر که خط ناله خواند، عشق بزرگیش داد
هر که پی خال رفت، کوچک شد، خال شد

بود و نبودی اگر  بود همین ناله بود
آمد و رفت نفس نامه اعمال شد

ماضی و مستقبل از حال جماعت گریخت
مفتی گرم مقام، شیخ پی حال شد

موسی ناچار ما رفت پی سامری
مهدی بی تاب ما مهره دجّال شد

باز شبیخون زدند، گردن گردون زدند
خاتمی از دست رفت، آینه پامال شد

گشت دریغا هبا فرصت نایاب ما
در گذر هیچ و پوچ این همه جنجال شد

کوکبه علم رمل در کف دیوان فتاد
حق حق مردان حق حقّه رمّال شد

دست دعا باز کن، زمزمه ای ساز کن
شاید وقت نماز دست دعا بال شد

علیرضا قزوه


 
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

علیرضا قزوه


 
السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما/ علیرضا قزوه
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم
رؤیت این ماه یعنی نامه اعمال ما

خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر
کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

علیرضا قزوه


 
رمضان کشتی نوح است نمانید شما/ علیرضا قزوه
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، علیرضا قزوه

رمضان کشتی نوح است نمانید شما
ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبان های شب قدر چنین می گویند
این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند
هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی
چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر
بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل
روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج
دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ
دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا
گرد خورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر
داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا
چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم
شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیره باران بودند
همم از  طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب
چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او
دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع
در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند
ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر
مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل
زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم
کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

***
روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود
ای که فردای زمین را نگرانید شما

تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم
باز بر زخم چرا زخم زبانید شما

گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید
نه امیرید شمایان، نه شبانید شما

آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد
حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما

ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید
ای دریغا که پی نام و نشانید شما

حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست
چه کسی گفته که محتاج به نانید شما

هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟
هم از آیینه بپرسید کیانید شما

از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد
ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!!

این و آن راه به فردای هدایت بردند
ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما

نکند گم شده از دست شما خاتم عمر
بر چه عهدید شما  در چه زمانید شما

ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید
در پس پرده تزویر نهانید شما

گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان
من نگویم که فلان ابن فلانید شما

همزبانید ولی محرم بیگانه شدید
مهربانید ولی تلخ دهانید شما

 شاعرانید ولی از غم مردم دورید
نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ
بی خبر از غم و درد اخوانید شما

بیش از این از ستم خلق خدا دم مزنید
با همه همهمه ها بی همگانید شما

ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت
ای دریغا که همه بار گرانید شما

خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد
آتش افروزانا در چه گمانید شما

نکند راز دل سوختگان فاش شود
نکند نامه به بیگانه رسانید شما

مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد
تا به کی مضحکه هرهیجانید شما

یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید
یا از این وسوسه خود را برهانید شما

خاکریزی ست که یکباره فرو می ریزد
بازگردید که در خط امانید شما

***
هله یاران منا دشمن جانی نشوید
خصم را بر سر جایش بنشانید شما

هین بهار رمضان است به دل پردازید
گردی از جان و دل خود بتکانید شما

کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما
رمضان آمده عین رمضانید شما

صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست
از منش نیز سلامی برسانید شما

علیرضا قزوه/ شهریور ماه ۱۳۸۸


 
ای در نفست قونیه در قونیه اشراق/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، به پاس محبتها ومهربانی هایش

ای آینه ی  هر چه غزل، هر چه قصیده
دلبازترین پنجره ی رو به سپیده!

ای در نفست قونیه در قونیه اشراق
از دست خدا باده ی الهام چشیده

ای گندم بی معصیت، ای عصمت معصوم
دستان تو باغی ست پراز سیب رسیده

هم جان تو از مستی و اخلاص ، لبالب
هم شعر تو آمیزه ای از عشق و عقیده

فیروزه ی بازار سخن، یوسف نایاب!
یک شهر خریدار شماییم ندیده

 عطار زمان! تیغ زبان تیز کن - امشب
خواب مغولان دیدم و سرهای بریده!

علیرضا قزوه


 
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

عاشقان از گوٍن دشت عطش تاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز
به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران بی خبر از حال هم اند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان شهره آفاق ترند

علیرضا قزوه

 


 
جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

به بازار رضای او دو  روزی کسب وجدان کن
متاع حسن خود را می فروشی؟ رد احسان کن

حراجی تازه در بازار مهر دوست افتاده ست
اگرچه نرخ لبخند تو ارزان است ارزان کن

به آب دیده ات هر صبح دل را شستشویی ده
دکان دوست  را پاکیزه با جاروب مژگان کن

چراغان جهان غیر از چراغان دل خود نیست
جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن

 اگر طوف نگاهش می کنی چشمی ببین خود را
اگر در زلف او پیچیده ای حالی پریشان کن

عمارت ها که کردی قصر شیطان بود بر هم زن
عبادت ها که داری مسجد شرک است ویران کن

چو ابراهیم ادهم در مقام دوست مهمان باش
به زمزم می رسی اما حذر از دلو سلطان کن

شکستی این همه بت را و آخر بت شدی در خود
مسلمان کافرا روزی بت خود را مسلمان کن

علیرضا قزوه - خرداد ۱۳۸۸


 
خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر سیاسی اجتماعی

خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را-

دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند
خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

علیرضا قزوه، خرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو


 
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه


 
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، علیرضا قزوه

نمازی خوانده ام در بارش یکریز ترتیلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

 کلید آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهیم تنزیلش

 زمین هر روز فرعونی دگر در آستین دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش

 زمان اسب سپید مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فیلش

 زمین یکروز در پیش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجیلش

علیرضا قزوه


 
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی
در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی

 
تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل
تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور
نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی
سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم
تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری
بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا
محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو


 
نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

اگر در کربلا توفان نمی شد کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

علیرضا قزوه


 
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، علیرضا قزوه

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

علیرضا قزوه


 
پرزیدنتی که سوسک شد/ علی رضا قزوه
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر سیاسی ، علیرضا قزوه

کفشی به او نخورد

ولی مُرد

و پیش از آن که بمیرد

در نطق بچگانه خود گفت

که نمره ات 10 بود

اما تو 20 گرفتی المنتظر!

حالا باران کفش می بارد در واشنگتن و بغداد

المپیک کفش راه افتاده است در خیابان های دنیا

و در منا

شیطان عقبی را

هر ساله بعد از این

با کفش های سنگی

خواهند زد

کوتاه نیا المنتظر!

سیاستمداران تنها می توانند جا خالی بدهند

و کفش های گران و برّاق بپوشند

و حرف مفت بزنند

کوتاه نیا در برابر کوتوله ها

که کفش تو فصیح تر است و

یک لنگه کفش تو

از قیمت تمام کفش های دیکتاتورها

بالاتر است

مزایده کفش!

حراج فراگ های کابوی!

سقوط قیمت گاومیش!

سرگیجه فراکسیون دلار!

محاصره غزه!

موشک در برابر غذا

کفش در برابر دلار

دلار می شکند

و کفش های منتظر

پیروز می شود

و بعد از این

در قصّه های شب یلدا

مادربزرگ ها حکایت می کنند:

یکی نبود و یکی بود

کفشی بود و

پرزیدنتی که سوسک شد!

 جمعه ۲۹ آذر ۱۳۸۷- علی رضا قزوه


 
سنگ در مشت/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی ، علیرضا قزوه

یأتون بشجرة مکبّله بتهمة

أنها رشقتهم بحجارة التفّاح!

یأتون بشجرة البرتقال

لأنها أثمرت فاکهة دامیة

یأتون بشجرة الزیتون بتهمة

کونها أنجبت بدل الزیتون رصاصاً!

المحکمة رسمیّة

المتّهم موج استوقفوه فلم یقف

المتّهم طائر لم یغادر قبة الصخرة

المتّهم عصفور لأنه لم یجید العبریّة

المحکمة رسمیّة

المتّهم سدرة المنتهی!

و الطریق المنتهی إلی المعراج

المتّهمات شاهدات القبور

التی تحمل بسم الله

و کلّ الأمّهات اللّواتی

یخفین فی بطونهنّ أجنّة

یحملون فی أیدیهم حجراً!

              ***                       

  درخت سیب را می آورند

با دستبند

به جرم این که چرا

سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است!

درخت پرتقال را می آورند

به جرم این که چرا

میوه های امسالش خونین است

در خت زیتون را می آورند

به جرم این که چرا

یک در میان گلوله به دنیا آورده است!

دادگاه، رسمی ست 

متّهم موجی ست که به او ایست دادند

                            و نایستاد

متّهم کبوتری ست

که از قبة الصخره نرفت

متّهم، گنجشکی ست

که زبان عبری نمی داند!

دادگاه، رسمی ست

متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست!

و جاده ای که به معراج می رود

متّهم، تمام سنگ قبرهایند

که "بسم الله" دارند

و تمام مادران

که در شکم هاشان،

           فرزندانی دارند

                سنگ در مشت!

علیرضا قزوه 


 
همه مشکلات فلسطین حل خواهد شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سپید، شعر آزاد ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی ، علیرضا قزوه

همه مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی است ما نباشیم
و شاعران خفقان بگیرند
کافی است چشم‌ها را ببندیم و کشتی کج نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم

کافی است افغان‌ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی‌ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود

کافی است محمد حرب ترور شود
کافی است یحیی عیاش‌ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند

چه فرق می‌کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس؟
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض؟
36 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری؟
با پرچم سفید؟

نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می‌رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته‌های یهودی تزویج شد

نگاه کن که پادشاه رشید ترابلس
چگونه یک روبات شد

نه، از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی‌کند
رجالشان دست‌بوس رایسند
نساءشان دست‌بوس بوش

مگر باز شکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه


 
چه دور افتاده‌ام از حجراسماعیل پهــلویت/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

خدا را حلقۀ کعبه‌ست این یا حلقۀ مویت
چه دور افتاده‌ام از حجراسماعیل پهــلویت

تمام عاشقان بر گرد گیسوی تو می‌چرخند
بخوان امسال ما را هم به بیت الله گیسویت

 شبی از خطّ نسخ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلب‌ها را خطّ نستعلیق ابرویت

نه تنها چشم هایت سورة الشّمس می خوانند
به المیزان قسم، تفسیر یوسف می‌کند رویت

تعالی الله خود لبّیک اللّهم لبّیکی
چه لبّیکی که در هفت آسمان پیچیده هوهویت


علیرضا قزوه

  اسفند ماه 1377

,


 
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر/ علیرضا قزوه
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: قصیده ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

 زین روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر
من شِکوه دارم از همه، وز خویش، بیشتر


ای دل، شفیعِ آخرتِ مایی، الغیاث
دنیا کرشمه‌های زلیخاست، الحذر!

پیراهنی ز گریه به تن کن، دلِ عزیز!
هم بویی از مشاهده سوی پدر، ببَر

کی می‌شود که دیدۀ یعقوب واشود؟
کی می‌رسد که یوسفِ دل، آید از سفر؟

آه و دریغ و درد که دنیای کوچکم
تکرارِ دردِ دل شد و تکرارِ دردِسر

با خستگی، هزار شبِ خسته‌ام گذشت
وایِ من از هزار شبِ خستۀ دگر

آخر کجای این شبِ محتوم، زندگی‌ست؟
هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

در دل، مرا چقدر نماز است بی‌حضور
در کف، مرا چقدر قنوت است بی‌اثر

ای دل، چقدر دور شدی، دور از خودت
تو بی‌خبر ز مرگی و مرگ از تو بی‌خبر

یک شب درآ به خانه‌ام ای مرگِ مهربان
یک شب مرا به خلوتِ جادویی‌ات بِبَر

باید قضا کُنم همۀ عمرِ خویش را
من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر،

کز هیچ کس امیدِ رهایی ز کار نیست
جز مالکِ قضا و به جز صاحبِ قَدَر

سنگی به سنگ خورد و سراپا شراره شد
دل، شعله‌ور نگشت ز بوسیدنِ «حَجَر»

سی شب به گردِ «حِجر» نشستم به التماس
سی شب تمام، دیده دل، باز تا سحر

امّا دریغ از آن که بلورین شود دلم
سنگین‌تر از همیشه، دلِ گنگ و کور و کر

پای برهنه، باز، دل از دست می‌‌دهم
وقتی هوای کعبه مرا اوفتد به سر

شاید هنوز نیمه دلی دارم از جنون
شاید هنوز نیمه غمی دارم از پدر

آه ای ستاره‌ای که نمی‌مانی از درخش
آه ای پرنده‌ای که نمی‌مانی از سفر

زان پیشتر که قافلۀ حاجیان رسند
یک شب مرا به خلوتِ «اُمّ‌القری» ببر

هر کس بر آن سر است که سوغاتی آورد
سوغات، سوی کعبه کسی می‌برد مگر؟

آری، به کعبه باید سوغاتی‌یی برم
دل می‌برم به کعبه و در دست او تبر

باید تهمتنانه گذشت از هزارخوان
هر خوانش، اژدهای سیاهِ هزارسر

یا رب به حقّ سیّد و سالارِ انبیاء
یا رب به حقّ هر چه نبی تا ابو‌البشر

یا رب به حقّ آیة «والشّمس و الضُّحی»
یا رب به حقّ سورۀ «النجم» و «القمر»

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل
من را دگر، دگر کن و دل را دگر، دگر!

 علیرضا قزوه


 
شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه

گاومیشان فرق گاو و خر نمی دانند چیست
غیر خواب و خور ٬  بجز بستر نمی دانند چیست

داد از این گاوان که خود را هم ز خاطر برده اند
آه از این خرها که حتی خر نمی دانند چیست

نیستند اینان به غیر از لوطی و عنتر ٬ ولی
فرق بین لوطی و عنتر نمی دانند چیست

کرم ابریشم ؟ نه ٬ اینها کرم های خاکی اند
آخر این بی دست و پایان پر نمی دانند چیست

پوچی محض اند این بیگانگان با درد و داغ
غم نمی فهمند٬ چشم تر نمی دانند چیست

روسیاهان هوی٬ در غرب تاریک هوس
عشق را در مشرق خاور نمی دانند چیست

 آیت خورشید را بگذار هرگز نشنوند
جز نگاه کور و حرف کر نمی دانند چیست

می به چشم این جماعت باده انگوری است
معنی عرفانی ساغر نمی دانند چیست

خواستم از آتش محشر به جان هاشان زنم
باز دیدم آتش محشر نمی دانند چیست

با علی مردان دنیا دم چو مرحب می زنند
شاید اینان ضربت حیدر نمی دانند چیست

مهرشان قهر است و آتش٬ دین شان کفر است و کین
فرق ابراهیم با آذر نمی دانند چیست

ترسی از روز قیامت نیست در قاموس شان
بی حسابان دغل ٬ دفتر نمی دانند چیست

خواستم از مهر مادر نقل قولی آورم
دیدم این بی مادران٬ مادر نمی دانند چیست

دور از سرچشمه کوثر ٬ سیاست پیشگان
ابترند و معنی ابتر نمی دانند چیست

این طرف شوریدگان محشر زلفش مدام
شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست

با دل خونین به پابوس نگاهش می روند
کشتگان ابرویش خنجر نمی دانند چیست

علیرضا قزوه


 
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
از عدالت می نویسند٬ از تخلف می خورند

می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

 عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم  دزدکی نان تصوّف می خورند

 یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

 آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

علیرضا قزوه

 


 
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

علیرضا قزوه


 
ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم/ علیرضا قزوه
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

این غزل به حسین منزوی تقدیم شده است.

در این هزاره ی سوم از این هزار یکی کم
قطار راه می افتد ، از این قطار یکی کم

پیمبران همه شاعر ، پیمبران همه عاشق
ز شاعران اولوالعزم روزگار یکی کم

هزار و سیصد و بیست و چهار روز و یکی شب
هزار و سیصد و هشتاد و سه بهار ...یکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بی شمار یکی کم

ز جمع این همه سرمست سربلند ، یکی تو...
ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم...

علیرضا قزوه


 
شبیه آیه تطهیری شبیه سوره اعطینا/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

نه مثل ساره ای و مریم! نه مثل آسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه تطهیری شبیه سوره «اعطینا»

شناسنامه تو صبح است، پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا

بگیر آب و وضویی کن، ز چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا

علیرضا قزوه


 
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی ، علیرضا قزوه

ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شبها
یکی دستم بگیرد مست مست مستم این شبها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شبها
خدا را شکر سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد، نامه می بندد به بال دستم، این شبها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شبها

علیرضا قزوه

 


 
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی کاری کند/ علیرضا قزوه
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر سیاسی اجتماعی ، شعر سپید، شعر آزاد ، علیرضا قزوه

 تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم
و  شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کج نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه


 
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان در نقطۀ خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد

علیرضا قزوه

 


 
شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، علیرضا قزوه

نه مثل ساره ای و مریم ! نه مثل آسیه و حوّا

فقط شبیه خودت هستی ! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی ، شبیه نیمه شب قدری

شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!

شناسنامه تو صبح است ، پدر تبسّم و مادر نور

سلام ما به تو ای باران ، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!

به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!...

بگیر آب و وضویی کن ، ز چشمه سار فدک امشب

نماز عشق بخوان فردا ، به سمت قبله عاشورا

علیرضا قزوه