آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها!

این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

آراسته ست ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!

علیرضا بدیع


 
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند
نشانه رفته ز هر چار سو ضریح تنت را

چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را


علیرضا بدیع


 
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای اینکه سفالینه‌ای گلین بشوی

پیاله‌ای بشوی با شراب‌های مگو
و بعد هم‌دهن رب‌العالمین بشوی

تو را ملائکه در دست‌شان بچرخانند
ایاک‌ نعبد و ایاک‌ نستعین بشوی

زمان گذشته و زمین چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی

ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق یا و سین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می‌روی که به گوش زمان، طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه‌ها برود
تو می‌روی که سر افرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این‌بار دستچین بشوی

علیرضا بدیع


 
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع ، اشعار عاشقانه

مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت 
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...

علیرضا بدیع

 


 
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

دیری ست که از دشنه و دشنام به دورم
من ماهی خو کرده به این تنگ بلورم

از دوستی دشمن و از دشمنی دوست
گهواره ی لذت شده چون ذلت گورم

پرورده ی نازم؛ چه نیازم به پری ها؟
حالا که خود ماه در افتاده به تورم

پیشانی ات ای دوست جهان تاب تر از پیش
آیینه ی مصداقم و وابسته ی نورم

نه غوره، نه انگور! شرابم بکن ای عشق!
یا بی نمکم این همه یا آن همه شورم

ای آینه! هم صحبت من باش که دیری ست
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم

علیرضا بدیع


 
تسخیر کرده ای همه کائنات را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
 
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
 
خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم
پر رنگ کن بخاطر من این نکات را
 
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
 
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
 
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
 
تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

علیرضا بدیع

 


 
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا بدیع

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...

علیرضا بدیع


 
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، علیرضا بدیع

یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،
از جوهره علقمه پر کن قلم‌ات را

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه درد و غم‌ات را

 

 

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

 بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیه باخته شعر یزید است

چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

12/12/85


 
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را/ علیرضا بدیع
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را

نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

علیرضا بدیع

 


 
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را/ علیرضا بدیع
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به بوسه یکسره کن کار دشمنانم را
که دشمنان به لب آورده اند جانم را

 به شکوه تا سخنی گفته ام، چنان اطفال
به بوسه ای شکرین بسته ای دهانم را

 به گل نشسته دلم، موج باش و کاری کن
نسیم باش و برافراز بادبانم را

پرنده ی قفسم: خو گرفته و خوش خوان
کنار قلب تو می سازم آشیانم را

 مرا کنار تو غم نیست این که دولت فقر
به خون دیگری آغشته است نانم را

به کوه هر چه که دادم، دوباره باز آورد
بگو کجا ببرم درد جاودانم را؟

به هر کجا بروم، آسمان همین رنگ است
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را

علیرضا بدیع


 
به خاطر بسپریدم دشمنان چون نام من عشق است/ علیرضا بدیع
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

  شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم
که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد
و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان ! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

علیرضا بدیع


 
ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، علیرضا بدیع

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را
گرچه خود هرگز نمی بخشد گناه خویش را

سایه ات را از مدار رو سیاهان بر مدار
ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم
کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابر ها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز
برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند
آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام
پر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم _ای آن که می گفتی مرا
بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را_

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!
همدم آیینه هایش ساز آه خویش را

علیرضا بدیع


 
آماده باش وقت سحر مادیان من/ علیرضا بدیع
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من

گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

علیرضا بدیع


 
شهید اول این بوسه ها منم برخیز /علی رضا بدیع
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

 مگر که خون من است این که می شود نوشَت
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم ... برخیز !
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت ...

 


 
باید به یکی گفت پریشانی خود را/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

این قصیده ی کوتاه سر فروتنانه برای زلف دو تا و دل یکتای سید میر محسن میرزاده

انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را

من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد
کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی خود را

بگذار که بیرون بکشم با مدد تو
از چاه هوس یوسف زندانی خود را

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار
بردار سه تار من و بارانی خود را

بردار دلت را که خداخانه درین خوان
از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار
جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را

آن جمع به تفریق مزین شده، با وی
تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

نادانی شان ضامن ناندانی شان است
پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را

آن جمع ـ چنان باد که بر گردن شمشاد ـ
بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

هشدار! که این باد مصمم شده ای گل
بار تو کند بی سر و سامانی خود را

بزمی ست که عزم همگان جزم به رزم است
نظمی ست که خود خواسته ویرانی خود را

حق است که در الفیه ی خویش بماند
آن قوم که آزار دهد مانی خود را

ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد
بر دشت فرو ریز فراوانی خود را...


علیرضا بدیع


 
رسوا شدگان به هم سواران با هم/ علیرضا بدیع
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، رباعی ، علیرضا بدیع

خوش باد سرافرازی یاران با هم
خون خواهی خیل سربداران با هم
شمشیر زدند در رکابت ای عشق
رسوا شدگان به هم... سواران با هم...

 

زان روز که از جمله ی یاران توایم
سردار توایم و سر به داران توایم
ای عشق دمی که می ستیزی با عقل
شادیم که هم راه سواران توایم

 

 شادیم که از جمله ی یاران توایم
صد شکر که در خیل سواران توایم
ای عشق سرافراز تر از ما کس نیست
زان روز که جزو سر به داران توایم

علیرضا بدیع

 


 
دوست دستم را گرفت و دشمنم دشنام داد/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا بدیع

آن که از متن پریشانی به ما آرام داد
ننگ را تقدیر آنان کرد و ما را نام داد
راه را گم کرده بودم، راهبر را هیچ گاه
دوست دستم را گرفت و دشمنم دشنام داد
تا گلو عمری بدهکاریم دستی را که باز
دور دیگر مستمندان را به مستی وام داد
چشمه ی دیروز اقیانوس فردا می شود
پا به پای ماه و ماهی می روم تا بامداد...

علیرضا بدیع
12/5/87


 
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

مباش در پی کتمان.. که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست...

علیرضا بدیع


 
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت/ علیرضا بدیع
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، علیرضا بدیع

اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
اگرچه آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت ...

علیرضا بدیع