آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند/ فاضل نظری
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

فاضل نظری


 
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود/ سید محمد مجید موسوی گرمارودی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مجید موسوی گرمارودی ، عشق ، غزل

از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود

 جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

با عطر گیسوان تو در باد مثل گل
صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود

وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک
در جستجوی دوست سبک خیز می شود

با من بمان که بودن من با تو ممکن است
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


 
ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!/ سید محمد مجید موسوی گرمارودی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مجید موسوی گرمارودی ، غزل ، عشق

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!
درمان دردها و خود از بی علاج ها

ایمانِ کفر، شادیِ غم، شوقِ بی امید
آمیزه ی شگرف ترین امتزاج ها

با یاد گیسوان خمت باز مانده ام
با صد هزار سلسله از اعوجاج ها

با اعتبار حسن، نه با حسن اعتبار
در سکه های قلب در افکن رواج ها

دلسرد مثل قطب شدم، سهم من نشد
یک شعله بوسه از لب آتش مزاج ها

وقتی ز چشم های تو گیسو کنار رفت
در شام های تیره عیان شد سراج ها

در انتهای شعر به آغاز می رسم
ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


 
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!/ فاضل نظری
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری


 
آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست/ پروانه پرتوی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، پروانه پرتوی

سرگذشتی بی سرانجام است و آنی بیش نیست
بشنو اما از زبان بی زبانی بیش نیست

پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت
آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست

سالهای سال دنبال کسی بودم ولی
آنچه در دل می نشیند بی نشانی بیش نیست

عشق را بر بیستون بادها حک کرده اند
قصه قرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است
داستان های حماسی هفت خوانی بیش نیست

عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند
آنکه اخمی می کند نامهربانی بیش نیست

پیش آن آتش نشان باید شبی بر باد رفت
آنکه سرگردان شود بی خانمانی بیش نیست

راه دل را پای سر پیماید اما آنچه را
عقل من قد می دهد از نردبانی بیش نیست

عاقلان گفتند فکر آب و نان باشم ولی
شکر، در خورجینم از غم آب و نانی بیش نیست

پیش از این گفتم که جانم را نثارت می کنم
من غلط کردم پشیمانم که جانی بیش نیست

عشق، عالم را سراسر دست نابودی دهد
حیف در دستان این عالم توانی بیش نیست

من نمی گویم که دیدم عشق با جانم چه کرد
آنچه را گفتیم و گفتند از گمانی بیش نیست

قصه از این باب می گویم که شبها بگذرد
ورنه فصل بی تو بودن ها خزانی بیش نیست

راست می گویند حرف عشق کار حرف نیست
هرچه گفتم خوب می بینم بیانی بیش نیست

پروانه پرتوی


 
یادت نرود اجازه از عشق بگیر!/ مصطفی علیپور
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، عشق ، مصطفی علیپور

یکرنگی و بوی تازه از عشق بگیر!
پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر!
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر!

 مصطفی علیپور


 
بگو حرف حسابت چیست ای عشق/ ایوب پرندآور
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایوب پرندآور ، رباعی ، عشق

تو آیین و کتابت چیست ای عشق؟
دلیل انتخابت چیست ای عشق؟
دلم با وعده هایت خون شد آخر
بگو حرف حسابت چیست ای عشق؟

ایوب پرندآور


 
همین جاها مطب وا می کند عشق/ ایوب پرندآور
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایوب پرندآور ، رباعی ، عشق

دوباره شور برپا می کند عشق
و غم ها را مداوا می کند عشق
برای درد بیماران قلبی
همین جاها مطب وا می کند عشق

ایوب پرندآور


 
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، محمدرضا ترکی

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکی


 
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد/ علی اصغر داوری
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

 


 
عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست/ علیرضا سلیمانی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا سلیمانی

عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست
اینکه یک شهر بدنبال خود آوردی نیست

عشق موجود عجیبی است که در عصر شما
صید افتاده به دامی است که برگردی نیست

بی سبب نیست به اندازه انگشت دو دست
بین بازارچه شهر شما مردی نیست

فکر تنهایی عشاق کمر می شکند
بین یک جمع فراموش شدن دردی نیست

پرده بردار از این چهره ی آدم برفی
پشت این خنده معصوم بجز سردی نیست

سیب در دست من افتاد که ثابت بشود
عشق جز جاذبه مردی و نامردی نیست

علیرضا سلیمانی


 
نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم/ حسین منزوی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، حسین منزوی

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 حسین منزوی


 
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ/ حسین منزوی
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی ، عشق

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

 حسین منزوی


 
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست/ فاضل نظری
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، عشق

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 


 
شد عشق نیز منکری از منکرات من/ محمدمهدی سیار
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، عشق ، محمد مهدی سیار

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

 شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

محمدمهدی سیار
 


 
یقین گم شده اش را به عشق برگردان/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

به این شکسته بی دست و پای سرگردان
یقین گم شده اش را به عشق برگردان

هنوز می شود این دل شکسته تر باشد
دل شکستهّ ما را شکسته تر گردان

بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام
لبان شعله ورم را به گریه تر گردان

بس است هرچه تپیدیم زیر خاکستر
بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان

دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

دل مرا به کنار ضریح عشق ببر
رمیده آهوی بی تاب دربه در گردان

محمدرضا ترکی


 
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، سید حمیدرضا برقعی

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

سیدحمیدرضا برقعی


 
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، عشق ، جلیل صفربیگی

هم چشمه و هم رود کپک خواهد زد
هم آتش و هم دود کپک خواهد زد

شور و نمک تمام هستی عشق است
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد

جلیل صفربیگی


 
نمی شود تو نباشی ، به داستان برگرد/ محمدرضا ترکی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، محمدرضا ترکی

به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد
به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد

برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !
به سایه سار درختان مهربان برگرد

کنار من بجز این میله های زندان نیست
از این قفس به افقهای بی کران برگرد

به هر کجا که نشان صداقتی دیدی
بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد

نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست
برای کشتن این صید نیمه جان برگرد

بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است
نمی شود تو نباشی، به داستان برگرد

ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من
نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر  گرد...

محمدرضا ترکی


 
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را/ علیرضا بدیع
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را

نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را

ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را

من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!

به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را

دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!

علیرضا بدیع

 


 
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را/ علیرضا بدیع
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

به بوسه یکسره کن کار دشمنانم را
که دشمنان به لب آورده اند جانم را

 به شکوه تا سخنی گفته ام، چنان اطفال
به بوسه ای شکرین بسته ای دهانم را

 به گل نشسته دلم، موج باش و کاری کن
نسیم باش و برافراز بادبانم را

پرنده ی قفسم: خو گرفته و خوش خوان
کنار قلب تو می سازم آشیانم را

 مرا کنار تو غم نیست این که دولت فقر
به خون دیگری آغشته است نانم را

به کوه هر چه که دادم، دوباره باز آورد
بگو کجا ببرم درد جاودانم را؟

به هر کجا بروم، آسمان همین رنگ است
تو چشم وا کن و آبی کن آسمانم را

علیرضا بدیع


 
وقتی که روزگار ازل آفریده شد/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد/ ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ شهریار
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم/ محمد حسین بهجت تبریزی شهریار
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، غزل ، محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

 


 
رسوا شدگان به هم سواران با هم/ علیرضا بدیع
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: عشق ، رباعی ، علیرضا بدیع

خوش باد سرافرازی یاران با هم
خون خواهی خیل سربداران با هم
شمشیر زدند در رکابت ای عشق
رسوا شدگان به هم... سواران با هم...

 

زان روز که از جمله ی یاران توایم
سردار توایم و سر به داران توایم
ای عشق دمی که می ستیزی با عقل
شادیم که هم راه سواران توایم

 

 شادیم که از جمله ی یاران توایم
صد شکر که در خیل سواران توایم
ای عشق سرافراز تر از ما کس نیست
زان روز که جزو سر به داران توایم

علیرضا بدیع

 


 
خوشا با خیال تو تصویر سازی/عبدالجبار کاکایی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

عبدالجبار کاکایی


 
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست/ علیرضا بدیع
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، علیرضا بدیع

مباش در پی کتمان.. که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل روسیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست...

علیرضا بدیع


 
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست/ فاضل نظری
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، فاضل نظری

غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست

پر از امید و هراسم که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری


 
تو آمدی به هیئت حوای دیگری/ محمد رفیعی
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق

من را به شکل آدم تنهای دیگری

تبعید کرده اند به دنیای دیگری

 تا اینکه یک غروب همین چند وقت پیش

تو آمدی به هیئت حوای دیگری

 ای عشق مدتی است دلم غرق لذت است

بخشیده ای به درد تو معنای دیگری

 با خلق تو گذاشت خدا جن و انس را

ناکام در جواب معمای دیگری

 عمری است در غزل سخن از حسن یوسف است

دیگر رسیده نوبت زیبای دیگری

 اینبار چند میوه ی نارنج لازم است؟

در من حلول کرده زلیخای دیگری

 پایان قصه هیچکسی جز من و تو نیست

اینبار من کنار توام جای دیگری

 گفتی که شعرهام شبیه گذشته نیست

طبعم رسیده است به امضای دیگری

محمد رفیعی