آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده/ عبدالحسین انصاری
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، غزل ، اشعار عاشقانه

لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده
این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده

موج با شوق تو می آید و برمی گردد
متلاشی شده، بی حوصله و سرخورده

گاه یک صخره ی پنهان شده را رد کرده ست
گرچه هر بار به یک صخره ی دیگر خورده

بوسه ات سرخ ترین میوه ی فصل است انگار-
سیلی موج که بر گونه ی بندر خورده

«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم»
هر که بد گفت به چشمان تو شکَّر خورده!

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت-
سینه ی ترد اناری ست که خنجر خورده

غزلی گفته ام از گونه ی گل نازک تر
من بجز شعر چه گفتم که به تو برخورده!؟

عبدالحسین انصاری



 
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را.../ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عبدالحسین انصاری

در دلم هر غروب می ریزم، غصه های تمام عالم را
زیر و رو می کنند پنداری، در درونم هزار و یک بم را

سال پنجاه و چند خورشیدی، مردی آمد غریب و خاکی پوش
پشت هم هی مثال می آورد، زینب و کوفه و محرم را

مادرم گریه کرد و فهمیدم، گریه یعنی پدر نمی آید
بچه بودم پدر! نفهمیدم، واژه ای مثل جنگ مبهم را

با همان دست کوچکم رفتم، پاک کردم نگاه خیسش را
قول دادم که خوب تر باشم، برندارم مداد مریم را

بعد از آن هی سپیدتر می شد،موی مادر و قصه هایش آه!
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را...

در همین کوچه ها قدم می زد، مادرم با پدر که باران بود
آه! شاید هنوز یادش هست، کوچه آن خاطرات نم نم را

عبدالحسین انصاری


 
بازیمان را خراب کردند/ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، شعر سپید، شعر آزاد ، دفاع مقدس

چشم بستم
تا قایم ...
موشک ها
بازیمان را خراب کردند

عبدالحسین انصاری


 
هیچ راهی نمانده همشهری! هیچ راهی جز اینکه راهی شد/ عبدالحسین انصاری
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عبدالحسین انصاری

باید از دست کوچه ها کوچید، یا در این فاضلاب ماهی شد
هیچ راهی نمانده همشهری! هیچ راهی جز اینکه راهی شد

کوچه دیگر قرار خوبی نیست ، مثل آن سال ها برای بهار
بارها دیده ام که گنجشکی، در همین کوچه دادگاهی شد

بارها در همین خیابان ها، توسری خورده اند ایوان ها
عابرانی نجیب برگشتند، از پلاکی که اشتباهی شد

این خیابان همیشه شبگرد است، روی هر ایستگاه تب کرده است
زندگی را به سرفه آورده ست، چارراهی که دلبخواهی شد

در دلش یک بغل شقایق بود، باد با بال او موافق بود
کفتری پاپری که عاشق بود، روزی از کوچه رفت و چاهی شد

کوچه تندیسی از درختان بود، شمعدانی کنار قرآن بود
گوش دریا به حرف باران بود، حیف انبار گوش ماهی شد

عبدالحسین انصاری