آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز/ عباس چشامی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، عباس چشامی

صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم
تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم

تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم

به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی
سلام می کنی و می پری در آغوشم

سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می پوشم؟

 چگونه ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی؟
منی که بیشتر از مرده ها فراموشم

 صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز
نکرده باور اما اتاق خاموشم

عباس چشامی


 
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام/ عباس چشامی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، عباس چشامی

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام
تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام

تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب
دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام

هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او
دور نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام

گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من
با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام

کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود
از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام

سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام

عباس چشامی


 
یا زنده‌ باش یا کفنی از خدا بخواه/ عباس چشامی
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

ای من! زبان دل‌شکنی از خدا بخواه
روح سوار بر بدنی از خدا بخواه

هرگاه بغضی آمد و چشمت جلا گرفت
دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه

ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه

ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
انگشت های خارکنی از خدا بخواه

ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
یا زنده‌ باش یا کفنی از خدا بخواه

عباس چشامی


 
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم/ عباس چشامی
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

عمری است تا چیزی نباریده است بر رویم
باران بیاید می‌شکوفد دست و بازویم

باران بیاید می‌زنم از خانه‌ام بیرون
در پیش پایش می‌نشینم شعر می‌گویم

یک تار مویت یک طرف دنیا همه یک سو
یک تار مویت بال سنگین ترازویم

می‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخیزم
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم

از فرط قحطی‌خوردگی تیزند دندانها
دنبال این مردم نیفتی بره آهویم

عباس چشامی


 
کسی دارد می آید، لای در را باز بگذارید/ عباس چشامی
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی ، شعر انتظار

چراغ خانه را روشن کنید، آواز بگذارید
کسی دارد می آید، لای در را باز بگذارید

بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد
که در بالای مجلس چهار بالش ناز بگذارید

بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم
به پا خیزید و در دستان شادی‌ ساز بگذارید

الا دل‌های تمرین کرده دور از او پریدن را
از اینجا تا رسیدن‌ْگاه او پرواز بگذارید

بیاید، بیشتر گل می‏ دهد بیشْ‌انتظاران را
اگر دل کنده ‏اید از این صبوری باز بگذارید

نگاهش راهزن بسیار دارد من که می ترسم‏
مگر در رهگذار چشم او سرباز بگذارید!

عباس چشامی


 
من از اهالی عالم نمی شوم هرگز/ عباس چشامی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی

من از اهالی عالم نمی شوم هرگز
ذلیل این غم و آن غم نمی شوم هرگز

نگو بکن! نکن! آزاده مستی خویشم
به امر و نهی تو ملزم نمی شوم هرگز

از آن غریبه شهرم، که پیش پای کسی
به جز جنون خودم، خم نمی شوم هرگز

من آن حرارت تندم، که آب دریا را
اگر دهند به من کم نمی شوم هرگز

و یا نه، آن کلماتم هماره آشفته
که جز به شعر، فراهم نمی شوم هرگز

دمی که مستم، رم می کند غم از پیشم
و گر غمم به تو خرم نمی شوم هرگز

به ساعت دل خود، می تپم نه با تقویم
به سال، عید و محرم نمی شوم هرگز

همین ترانگی روح ماند  از هستیم
نمی دهم به تو، حاتم نمی شوم هرگز

تو مردگی را آدم شدن لقب دادی
مرا ببخش که آدم نمی شوم هرگز

عباس چشامی