آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

شعرخوانی عباس احمدی درشب شعر جوهر سرخ
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عباس احمدی ، کلیپ تصویری ، شعر انقلاب اسلامی


 
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است/ عباس احمدی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عباس احمدی

-خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است
پس مهماتمان چه شد... سید؟ هیچ امّید هست؟ -بسیار است

روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام یک و ژ٣
داغ سیصد هزار لاله ی سرخ؛ به گمانت کم است؟ بسیار است

دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب
داخل آلبومش ولی عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است

چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی
گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است

ساکنان حضیض بالاشهر طعنه اش می زنند گاه اما
گاهی اوقات درّه در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است

... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است

عباس احمدی


 
خواست با مرگ بی‌حساب شود/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، عباس احمدی

علت فاجعه: سیاهی ما
مرکز زلزله: حوالی قم
درد از سقف چکه‌چکه چکید
بر کف سرد «مسجد خانم»

خیسِ اشکند گوشه قفسه            
چند قرآن کوچک جیبی
خبر از ماتم بدی دارد
چهره زرد «گنبد بی‌بی»

دو سه ماهی است حسرت و اندوه         
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشک
خون دل قوت غالبم شده است

دو سه ماهی است بر نمی‌خیزد
«گذر خان به» احترام کسی
نخل ها، سروها... همه رفتند
«چون نگه می‌کنم نمانده بسی»

طعم خوب کلوچه‌ها شد تلخ
در نبودش به «فومن» و «ماسال»
او که ذکر خدا نمی‌شد محو            
از لبش «بالغُدوّ وَ الآصال»

حرف‌هایش نگفتنی بودند
کوه فریاد در سکوتش بود
از نمازش فرشته می‌بارید
صورت دوست در قنوتش بود

یاس‌ها را به گریه می‌انداخت
مُهر «العبد» بر رساله او
شاپرک‌‌ها مقلّدش بودند
می‌نشستند بر کلاله او

پیرمردی که انحنای تنش
شیب رنگین‌کمان عرفان بود
راستش آخرش نفهمیدیم
او ملَک بود یا که انسان بود

پیرِ ما کوچ کرد و راحت شد
راحت از این زمانه هرزه
ما ـ امام زمان! ـ بگو چه کنیم
با خسارات این زمین‌لرزه

ای بهارِ بدون لاله! برو
رفت از سفره دلم برکت
یک سبد غم برایم آوردی
آه، اردی‌بهشتِ بی‌بهجت!

«کاشکی پیش‌مان بماند» ... نه
نشد این ضجّه مستجاب شود
گرچه او موت اختیاری داشت
خواست با مرگ بی‌حساب شود

عباس احمدی


 
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست/ عباس احمدی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

قدر اهل درد، صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد می داند که چیست
وحشی بافقی

 
حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست          
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست

آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی
 حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست

آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت
رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست

فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است
حرمت اوقاف یا انفال می‌داند که چیست؟

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"
بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش"
کار آسان را فقط دلال می‌داند که چیست

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است
زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست

آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا
حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو
سوز حقی را که شد پامال می‌داند که چیست

نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر
یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست

ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم
هر کسی حتی خر دجّال می‌داند که چیست

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را
شاطر و کلّه پز و بقال می‌داند که چیست

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را
 غالباً تنها "شکرتیغال"1 می‌داند که چیست     

 
1. شکر تیغال اسم گیاهی دارویی و از آن مهم تر! تخلص شاعر است.


عباس احمدی


 
هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، عباس احمدی

هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام
 جانم به لب رسیده بیا یار جانی ام

 از باد ها نشانی تان را گرفته ام
 عمری است عاجزانه پی آن نشانی ام

 طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت
" شرمنده جوانی از این زندگانیم"

  با من بگو که خیمه کجا می کنی به پا
 آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام

 در این دهه اگر چه صدایت گرفته است
 یک شب  بخوان به صوت خوش آسمانی ام

 در روضه احتمال حضورت قوی تر است
 شاید به عشق نام عمویت بخوانی ام

  هم پیر قد خمیدگی زینب توا م
  هم داغدار آن دو لب خیزرانی ام

 این روزها که حال مرا درک می کنی
 بگذار دست بر دل آتشفشانی ام

 در به دری برای غلام تو خوب نیست
 تأیید کن که نوکر صاحب زمانی ام

عباس احمدی


 
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، عباس احمدی ، شعر طنز اجتماعی

نسیم مرگ می وزد مگر ز کوکنارها1
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!
 
برای نشر نئشگی نموده خرج،  مافیا
فرانک ها فلوس ها ریال ها دلار ها
 
برادران طالبان به یاری وهابیان
کشیده اند با ترور به دور دین حصار ها
 
به موصل و به خانقین به بصره و به کاظمین
به گوش می رسد همی صدای انفجارها
 
ز تیغ مهلک ترور، نمانده اند در امان
کشیش ها، کومار ها، سزار ها2، تزار ها
 
به حمله های موشکی جناب بوش کِرمکی!
بدل به گور ساخته، هرات ها، مزار3ها
 
به شستشوی مغزها اجیر کرده انگلیس
ز پشتویان کرورها، هزاره ها هزارها
 
نموده خویش منفجر به بمب ها و ساخته
زکشته ها چه پشته ها، ز کلّه ها منار ها
 
گریخته رئیسشان به جانب تورابورا
شده است مثل موش ها نهان درون غارها
 
( کنون که حرف موش شد چه خوب می شود اگر
ترور شوند موش ها به دست شهردارها!)
 
خبر رسیده بعد از آن درون غار بی حیا
با کاندولیزا رایس ها گذاشته قرارها!
 
دو متر و نیم ریش او! خفن قر و قمیشِ او
نمی روند پیش او به غیر مرده خوار ها
 
به جای "لادن" جری، نشسته "الظّواهری"
که مومنان ظاهری کنند افتخار ها
 
و در مقابل البته که ایمن الظواهری
به مومنان ظاهری نماید افتخار ها!
 
نبود حیف جان تو، که گشت "بی نظیر بوتو"
 ترور به جای این سیبیل کلفت بی بخار ها؟!
 
رو دست آن فاشیست ها زده اند صهیونیست ها
ترور کنند دولتی، الاغ ها، حمار ها
 
ادب نمی دهد به ما اجازه تا ز شش جهت
کشیمشان به ده زبان به فحش خوار و مار ها!
 
چشیده ایم تلخی ترور چنانکه می چشند:
سلاجقه، افاغنه، ارامنه، مجارها
 
زدند ایر باس ما ز ناو و بعد داده اند
به کاپتان قاتلش مدال افتخار ها
 
به قصد محو دین ما چه مایه ماهپاره ها                  
درون ماهواره ها نهاده در مدار ها
 
ز جانب خودی ولی ترور بسی است تلخ تر
یه چیز توی مایه دوا و زهر مارها!
 
زده سعید عسگری به یک سعید دیگری
گلوله ای ز جانب گروه پُر فشارها
 
و هم سعید سومی4 ز غصه دوتای قبل
به تیغ تیزِ تیز بَر! نموده انتحارها...
 
ز بحث داغ مرگ، این قصیده بود قطره ای
که مانَد از حکیم احمدی! به یادگار ها
 
...
 
رسیده ماه روزه و تمام ترسم این بوَد
ترور شود هلالِ آن به دست روزه خوارها!
 
 
پی نوشت:
1- همان گیاه دارویی! خشخاش است در ادبیات قدیم
2- منظور مرحوم جولیوس سزار امپراطور روم است که در مجلس سنا ترور شد
3- افغان ها مزار شریف را بیشتر به مزار گویش می کنند که شاعر با زیبایی! با گور هم ایهام ایجاد کرده است .
4- سه سعید به ترتیب: سعید عسگر، سعید حجاریان و سعید امامی

عباس احمدی


 
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عباس احمدی ، شعر آیینی

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیش اگر خالی است، باده غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشک دیوار را درآورده ست
ناله خانم جوانی که هرچه دارد علی ازاو دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور "حتی تقاتلوا" دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

عباس احمدی


 
نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی / عباس احمدی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی
نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش
پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب
صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و
لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی
توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی
یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند
سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید
شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که
همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه
بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند
نکند تکّه جامانده پازل باشی

عباس احمدی


 
پشت درهای بستۀ تزویر عشق از شش‌جهت محاصره شد/ عباس احمدی
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، شعر طنز ، عباس احمدی

باز هم در همایشی چرکین، روی زخم شما مذاکره شد
پشت درهای بستۀ تزویر عشق از شش‌جهت محاصره شد

میزبان: عقرب سیاه سعود، میهمان: مار‌ها و کرکس‌ها
مفتیِ مفت‌گوی الازهر نیز دعوت به این مناظره شد

ابرها راه را نشان دادند، اشک‌ها رد شدند از اتمسفر                          
تا که عکس چهار طفل شهید به تمام جهان مخابره شد

خاتم اندر مدینه آه کشید، اشک یعقوب بُرد کنعان را
دل موسی گرفت در سینا، روح عیسی حزین به ناصره شد

نا‌مبارک سگِ معاویه است، جای فرعون قعرِ هاویه است
در رفح نای عشق را بستند، غزّه باری شهیدِ قاهره شد

نقشۀ کفر برملا شده است، غزّه امروز کربلا شده است
در هوا هُرمِ روزِ عاشوراست، زنده آن شور و خون و خاطره شد

تا در این خاک بذر زیتون هست دیر یاسین و بیت‌حانون هست
هست ـ تا در رگ زمین خون هست ـ ریشه‌اش‌ (خاک اگر مصادره شد)

سامری بمب فسفری دارد، از فلسطین دلِ پُری دارد
گاو او سر به آخوری دارد، رامِ آن ماده‌گرگِ ساحره شد

آی غزّه! بیا و با ما باش، بی‌خیالِ عرب‌جماعت شو
سیمِ ما وصل شد، ببخش اگر که زبان دلم محاوره شد!

عباس احمدی


 
وصلت ما از ازل یک وصله نا جور بود/ عباس احمدی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، عباس احمدی

وصلت ما از ازل یک وصله نا جور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود
میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گر چه یک اصل مهم در زندگیست
انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصا ، صورتا ، فهما  فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده ، گرفته بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کله با کرم وافور بود

زن اخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

عباس احمدی


 
شاعر که تا سه ثانیه پیش زنده بود/ عباس احمدی
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عباس احمدی

عاشق شد و برای خودش یک کفن سرود

شاعر که تا سه ثانیه پیش زنده بود!

شاعر ، که تا سه ثانیه قبل مثل ما ...

شاعر ، که تا سه ثانیه بعد مثل رود...

چشمان او سفید شد و جاده ها سفید

دستان او کبود شد و آسمان کبود

رختی نداشت تا که ببندد از این جهان!

کفشی نداشت بگذرد از عالم وجود!

چیزی نداشت ، جز چمدانی پر از کلید

با عشق ، قفل هر چه در بسته را گشود

کوچید در سپیده دم آخرین سفر

با آخرین قطار ، بدون صدا و دود!

شاعر شبیه شعر خودش شد ، ولی چه دیر!

جان داد پای این غزل خود ولی ، چه زود!

این شعر را که میشنوید او سروده است

شاعر ، که تا سه ثانیه پیش زنده بود!

عباس احمدی