آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

خنده دار نیست؟/ حسن بیاتانی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، حسن بیاتانی

این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
                                 خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟

حسن بیاتانی


 
در دلم حادثه عشق، آغاز شده ست/ پروانه پرتوی
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، پروانه پرتوی

به ستاره اردیبهشتی:

ابرها مشت گره خورده‌ یک بغض ترند
که پس از صاعقه ای، سخت به خود می لرزد
و دم حادثه‌ عشق فرو می ریزد
راز سربسته دل، 
                    ناگهان می ترکد ...

و هوای دل من ابری نیست؛
بلکه بارانی ست
پیش تو مشت دلم باز شده ست
پاک دل باخته ام
مدتی ست
در دلم حادثه عشق
                        آغاز شده ست

پروانه پرتوی


 
ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند/محمد حسین نعمتی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمدحسین نعمتی ، شعر نو نیمایی ، شعر انتظار

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند

محمد حسین نعمتی


 
پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست/ علی محمد مودب
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی محمد مودب ، شعر نو نیمایی

دل به ابرهای هرزه خوش نکن
روی با ستارگان ترش نکن!
هیچ، هیچ، هیچ
هیچ غیر حرف آسمان درست نیست
آسمان هر آن‌چه دود را ز یاد می‌برد
پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست!
موضع خروسکان بادسنج را باد می برد!


 
یادداشتهای درد جاودانگی/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
 برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام ...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟

قیصر امین پور


 
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت/ محمدرضا عبدالملکیان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمدرضا عبدالملکیان ، شعر نو نیمایی

با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
 راه تو را می توان سرود
 بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود

محمدرضا عبدالملکیان

 


 
چیزی شبیه بال، احساس می‌کردم/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!

قیصر امین ‌پور


 
بغض می کنند، در گلوی من، سه حرف/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مژگان عباسلو ، شعر نو نیمایی

می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف

مژگان عباسلو


 
نسیم گفت و گذشت/ مژگان عباسلو
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، مژگان عباسلو

بهار پشت در است
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت

مژگان عباسلو


 
ای شما! ای تمام عاشقان ِ هر کجا!/ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

قیصر امین ‌پور


 
ما که جز وبال شانه ی زمین نبوده ایم/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: میلاد عرفان پور ، شعر نو نیمایی

این طرف
سبزه ای دم اذان
           لابلای سنگفرش ها
  در پیاده رو
جانماز خویش را گشوده است
هیچ فکر آبرو نمی کند

آن طرف
در میان باغچه
هیچ غنچه ای
خنده بی وضو نمی کند

ماولی
هیچ گاه
آنچنان و اینچنین نبوده ایم
ما که جز وبال شانه ی زمین نبوده ایم


میلاد عرفان پور


 
در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، نغمه مستشار نظامی ، شعر نو نیمایی

سالهاست
از میان کوچه های کربلا، نجف، دمشق
بی صدا عبور می کنی
زخمهای کهنه را مرور می کنی
عصرهای پنجشنبه بی گمان
قبل از آمدن به کاظمین و سامرا
دل به خلوت مدینه می زنی
 آه ای غریبه ای که نسبتت به مادری  عزیز می رسد
عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟

 نغمه مستشار نظامی

 


 
آهوی دل مرا درید/ عرفان نظرآهاری
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عرفان نظرآهاری ، شعر نو نیمایی

عشق، شیر شد
آهوی دل مرا که دید
آهو از میان سینه ام رمید
هی دوید و هی دوید و هی دوید...
شیر آخرش ولی به او رسید
آهوی دل مرا درید

عرفان نظرآهاری

 


 
ما را از آزمایش آتش هراس نیست/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی ، شعر انقلاب اسلامی

از ره رسیده ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور

 


 
از خوبی تو بود که من بد شدم!/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!

قیصر امین پور


 
از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

قیصر امین پور


 
نان را از هر طرف که بخوانی نان است/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است

قیصر امین پور

 


 
دانشگاه آزاد است!/ نسیم امیری
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نسیم عرب امیری ، شعر نو نیمایی ، شعر طنز اجتماعی

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
دانشگاه آزاد است!
همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم! سرها گرم!
حیا خواب و در دیزی ما باز است!
کبوتر… بی کبوتر
                  باز با باز است!

 
مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین
بیا پهلوی من بنشین!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است... آی!
"دمت گرم وسرت خوش باد!"
سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

 
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
 منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!


نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!) معذورم!
بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!
مدیر مالی! ای آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام
بستانم!
چه می گویی چک و سفته…؟!
فریبت می دهد
اینها که می بینی
لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!
و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!

 

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
هوا دلگیر، شکم ها سیر، دل ها شیر
پدرها پیر!
و جمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!
صدایی گر شنیدی می رسد از دور
یقیناً وز وز باد است!
دانشگاه آزاد است!

نسیم امیری


 
این کهنه‌های تازه‌نما را به‌هم بزن/ سید علی میرافضلی
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر کوتاه ، شعر نو نیمایی ، سید علی میرافضلی

ای حسّ و حال نو!
با من قدم بزن
در ذهن کوچکم
این کهنه‌های تازه‌نما را
                          به‌هم بزن

سید علی میرافضلی


 
بهار آمده از سیم خاردار گذشته از سیم خاردار گذشته/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

تو خامشی،
          که بخواند؟
تو می‌روی،
          که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
 
از این گریوه به دور،
         در آن کرانه ببین:
بهار آمده،
         از سیم خاردار گذشته
 
محمدرضا شفیعی کدکنی


 
ای مثل روز، آمدنت روشن/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور


 
واپسین هزیمت شما / محمدرضا ترکی
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، شعر فلسطین ، محمدرضا ترکی

سیّ و سه شبانه روز
شعله بود و شوکران
از نبرد در جنوب خون
                            غنیمت شما

بیست و دو شبانه روز نیز
در حصار غزّه
مرگ بود و مرگ
                     نقطهّ عزیمت شما...

راستی
بعد از این شکستها
یازده شبانه روز بیشتر
به طول می کشد
                   در دیار قدس
                   واپسین هزیمت شما !؟

محمدرضا ترکی


 
از ره رسیده ایم با قامتی به قصد شکستن/ قیصر امین پور
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

از ره رسیده ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور


 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب/ مهدی اخوان ثالث
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
 خوش خبر باشی، اما،‌ اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو  دروغ
 که فریبی تو ، فریب
 قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
... در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

 


 
این روزها که می گذرد/ قیصر امین پور
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

قیصر امین پور

 


 
سرودن علی رغم زنجیر اعجازشان بود/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، شعر نو نیمایی ، سید حسن حسینی

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
                  سرودن -علی رغم زنجیر-
                                  اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
                      ایمان بیاور!

سید حسن حسینی


 
او سبز بود و گرم که افتاد/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

قیصر امین پور

 


 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

قیصر امین پور


 
در باد گم‌شدن، با هیچ جای غیرت من سازگار نیست/ محمدعلی شیخ‌الاسلامی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

 امشب که روح من
تن شسته در صراحت ممکن‌ترین محال
و خلوت سکوت مرا
قریاد گنگ شب‌پره‌ای
                      آشفته کرده‌است
فکرم به هیچ روزنه‌ای ره نمی‌برد
اما تمام درک من از هستی
یکباره مثل خاطره‌ای جاری‌ست

دلتنگم از کدورت این لحظه‌های کور
در باغ‌های شوم سعادت
در باد گم‌شدن،
با هیچ جای غیرت من سازگار نیست

*

ای آبی غرور تو سرشار!
وقتی که با نهایت بی‌رنگی
بر اعتماد یخ‌زده‌ام
                    لبخند می‌زنی
خورشید در صداقت خود
                             تردید می‌کند
و آسمان به خویش می‌آید
عریانی صداقت تو وحشت‌آور است

من از هراس اینهمه عریانی
ای یار!
ناگزیر سکوتم
شاید سکوت من،
زخم دهان‌گشوده‌ی دردی نگفتنی ست
دردی که نیست.
وقتی که درد، درد تماشا نیست
وقتی که باد، پنجره را
                            باز کرده است

محمدعلی شیخ‌الاسلامی


 
به شکار خواهی آمد
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی

همه آهوان صحرا
سر خود نهاده برکف
به امید آنکه روزی
به شکار خواهی آمد...


 
فردا؟/ قیصر امین پور
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

دیروز
ما زندگی را
              به بازی گرفتیم
امروز، او
          ما را...
فردا؟

قیصر امین پور


 
شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن!/ قیصر امین پور
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

واژه واژه
سطر سطر

صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

 سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

قیصر امین پور


 
درد، نام دیگر من است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر اجتماعی ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              
قیصر امین‌پور

 


 
خواب یک ستاره دیگر/ قیصر امین پور
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

قیصر امین پور


 
مردهای بعد از قطعنامه ایم!/ آرش شفاعی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، آرش شفاعی

فکر ها علیل، ذکرها عبث

اوج ها به قدر سقف یک قفس

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند

ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها

شما؛

در زلال مغز آسمان رها

فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟

چرا، ولی چه فایده؟

آسمان قبولمان نمیکند

حال ما دچار عادت زمانه ایم

شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!

مرد های بعد از قطعنامه ایم !

 

آرش شفاعی


 
به کجا چنین شتابان؟/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

 به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی


 
کفش هایم کو/ کیومرث صابری فومنی
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، شعر طنز ، کیومرث صابری فومنی

کیومرث صابری فومنی ( گل آقا)   
     
  ...کفش هایم کو؟!
دم در چیزی نیست.
لنگه ی کفش من این جاها بود!
زیر اندیشه ی این جا کفشی!
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان!
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود .....
جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شکند.»
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در کله ی صبح، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
که به آن «نانوایی» می گویند!
شاید آن جا بتوان،‌نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم....اما نه!
کفش هایم نیست! کفش هایم...کو؟!
 


 
محبه کجا چنین شتابان؟/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، محمدرضا شفیعی کدکنی

      
  -"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."

-"‌به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."
 

محمدرضا شفیعی کدکنی   


 
آی آدمها/ نیما یوشیج
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

       
  آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...
 

نیما یوشیج  


 
زمستان/ مهدی اخوان ثالث
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

      
  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک ولغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کزگرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست "آی".
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم .
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست،
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است

مهدی اخوان ثالث   
 


 
می‌تراود مهتاب/ نیما یوشیج
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

نیما یوشیج 

  
      
  می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در ودیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.
 


 
قایقی خواهم ساخت/ سهراب سپهری
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری


 
نه با دنیا که دنیا را .../ قیصر امین ‌پور
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت
گفتیم : باید سوخت،
اما نه با دنیا
          که دنیا را !
گفتیم : باید ساخت
اما نه با دنیا
          که دنیا را !

 قیصر امین ‌پور


 
ناگهان چقدر زود دیر می‌شود.../ قیصر امین ‌پور
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

قیصر امین ‌پور


 
راز زندگی.../ قیصر امین ‌پور
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

 گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

قیصر امین ‌پور