آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بود کیش من مهر دلدارها/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عرفانی

همی گویم و گفته‌ام بارها
 بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی‌ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها

بجز اشک چشم و بجز داغ دل
 نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان
  میان دل و کام دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها
 چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار
 مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان
 نبازند هرگز به مردارها

مهین مهرورزان که آزاده‌اند
  بریدند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند
 چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر
 به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون و دشت
  زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار
  در آیینهٔ آب رخسارها

رود شاخ گل دربر نیلُفر 
برقصد به صد ناز گلنارها

دَرَد پردهٔ غنچه را باد بام
 هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ
  خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گلرخان 
بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن
 که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان
  که بسته است چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز 
که آینده خوابی‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار
 که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش
  بهل گر بگیرند بیکارها

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
آنچه خدا خواست همان می‌شود/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شعر عرفانی

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
وز غم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد/ علامه سید محمد حسین طباطبایی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علامه سید محمد حسین طباطبایی ، غزل ، شعر عرفانی

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه سید محمد حسین طباطبایی


 
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را/ حضرت آیت الله خامنه ای
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ایم و در دل، گنجی ز راز داریم
با آن‌که بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم، ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر کس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو می‌شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوشی است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیکروزیست
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی

حضرت آیت الله خامنه ای


 
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار/ شاطر عباس صبوحی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار
در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

 در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

 از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

 هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز
تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ
چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش
خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار

شاطر عباس صبوحی

 


 
آنچـــــه خــواندیم و شنیدیم، همه باطل بود/ امام خمینی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

کـــــــاش، روزى به سـر کوى توام منزل بود
 کــــه در آن شـــــــادى و اندوه، مـــراد دل بود

کـــــــاش، از حلقـه زلفت، گرهى در کف بود
 که گـــــــره بـــــازکن عقـــــده هـر مشکل بود

دوش کـــز هجر تو دلْ حالت ظلمتکده داشت
یاد تو، شمـــــع فـــــــروزنــــــده آن محفل بود

دوستـــان مـــى‏زده و مست و ز هوش افتاده
بى نصیب آنکه در این جمع، چو من عاقل بود

آنکه بشکست همه قید، ظلوم است و جهول
 وآنکه از خویش و همه کــون و مکان غافل بود

در بـــر دلشــــدگان، علمْ حجاب است، حجاب
 از حجاب آنکه بـرون رفت، بحـــق جاهـــل بود

عاشــــق از شوق به دریاى فنا غوطه ور است
بیخبــــر آنکـــــــه به ظلمتکـــده ساحـــل بود

چــــــون به عشق آمـــدم از حوزه عرفان، دیدم
آنچـــــه خــواندیم و شنیدیم، همه باطل بود

امام خمینی(ره)


 
من محرم راز دل طوفانی خویشم/ سید علی خامنه ای
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

 سید علی خامنه ای


 
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد/ عماد خراسانی
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست

 عماد خراسانی


 
دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم/ شاطر عباس صبوحی قمی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم
نمی کنند دو بدمست احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو وچشم تو فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو با ما سخن نمی گوید
چه نکته ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
زسوز سینه ی من پرده های ساز از هم

به باغ سرو وصنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند زپستی دو سر فراز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می ترسم
کشی امام و بپاشی صف نماز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و « صبوحی » جان
به هیچ وجه نگشتیم بی نیاز از هم

شاطر عباس صبوحی قمی


 
نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است/ شاطر عباس صبوحی قمی (اصفهانی)
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آرى افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانى که شب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است

یارب این نقطه لب را، که به بالا بنهاد؟
نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است

گر صبوحى به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

شاطر عباس صبوحی قمی (اصفهانی)

 


 
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عرفانی ، علیرضا قزوه

ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شبها
یکی دستم بگیرد مست مست مستم این شبها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شبها
خدا را شکر سوزی هست، آهی هست، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شبها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد، نامه می بندد به بال دستم، این شبها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شبها

علیرضا قزوه

 


 
درد بی دردی علاجش آتش است/ مجذوب علیشاه
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر عرفانی

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)