آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

ای‌ شاگردان‌ غزه‌! به‌ رادیوهای‌ ما اعتنا نکنید/ نزار قبانی
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر مقاومت اسلامی ، شعر فلسطین ، شعر عرب

دنیا را خیره‌ کردند
با آن‌ که‌ در دستان‌شان‌ جز سنگ‌ نبود
چونان‌ مشعل‌ها درخشیدند
و چونان‌ بشارت‌ از راه‌ رسیدند
ایستادند
منفجر شدند
شهید شدند
و ما برجا ماندیم‌; چونان‌ ستاره‌هایی‌
قط‌بی‌
ــ با پیکرهایی‌ پوشیده‌ از گرما ــ
آنان‌ از برای‌ ما جنگیدند
تا کشته‌ شدند
و ما در کافه‌هامان‌ ماندیم‌
ــ چونان‌ بزاق‌ صدف‌ها ــ
یکی‌ در پی‌ سوداگری‌
یکی‌ در ط‌لب‌ میلیاردها اسکناس‌ تا زده‌،
ازدواج‌ چهارم‌ و آغوش‌های‌ صیقلی‌ تمدن‌
یکی‌ در جست‌وجوی‌ قصری‌ بی‌مانند در
لندن‌
یکی‌ در کار سمساری‌ سلاح‌، در
کاباره‌ها، به‌ ط‌لب‌ خون‌بهای‌ خویشتن‌
یکی‌ در جست‌وجوی‌ تخت‌ و سپاه‌ و
صدارت‌
آه‌، ای‌ لشکریان‌ خیانت‌ها
ای‌ لشکریان‌ مزدوری‌ها
ای‌ لشکریان‌ تفاله‌ها
ای‌ لشکریان‌ هرزگی‌ها!
هر قدر هم‌ که‌ تاریخ‌ درنگ‌ کند
به‌ زودی‌، کودکان‌ سنگ‌ ویران‌تان‌
خواهند کرد



ای‌ شاگردان‌ غزه‌!
به‌ ما بیاموزید
ــ اندکی‌ از آن‌ چه‌ شما را ست‌ ــ
که‌ ما از یاد برده‌ایم‌
به‌ ما بیاموزید که‌ مرد باشیم‌
که‌ نزد ما مردانی‌ هستند که‌ خمیر
شده‌اند
به‌ ما بیاموزید:
که‌ چگونه‌ سنگ‌ در دست‌ کودکان‌، از
تراژدی‌های‌ گران‌ درمی‌گذرد
چگونه‌ دوچرخه‌ کودک‌ از مین‌ می‌گذرد؟
چگونه‌ روبان‌ ابریشمین‌ از کمین‌
می‌گذرد؟
چگونه‌ آب‌ نبات‌ شیرین‌ ــ وقتی‌ توقیفش‌
می‌کنند ــ به‌ چاقو بدل‌ می‌شود؟



ای‌ شاگردان‌ غزه‌!
به‌ رادیوهای‌ ما اعتنا نکنید
به‌ ما گوش‌ نسپارید
با تمام‌ توان‌تان‌ بتازید و بتازید
در راه‌تان‌ استوار بمانید
از ما پرسش‌ نکنید
ما اهل‌ حساب‌ و کتاب‌ و معامله‌ هستیم‌
در ژرفای‌ نبردهاتان‌ پیش‌ روید و ما را
واگذارید
که‌ ما خدمه‌ فراری‌ لشکریم‌
ط‌ناب‌هاتان‌ را بیاورید و حلق‌آویزمان‌
کنید
ما آن‌ مردگانیم‌ که‌ گوری‌ ندارند
و آن‌ یتیمان‌ که‌ چشمی‌ ندارند
ما به‌ سوراخ‌هامان‌ چسبیده‌ایم‌
و از شما می‌خواهیم‌
که‌ با اژدها بجنگید!
ما ــ هزار قرن‌ ــ در برابرتان‌ کوچک‌
شده‌ایم‌
و شما به‌ یک‌ ماه‌ قرن‌ها قد کشیده‌اید!



ای‌ کودکان‌ غزه‌
به‌ نوشته‌های‌ ما برنگردید
ما را نخوانید
ما پدران‌ شماییم‌
مثل‌ ما نباشید
ما بت‌های‌ شماییم‌
ما را نپرستید
ما برگه‌های‌ سیاست‌ و سرکوب‌ را
مبادله‌ می‌کنیم‌
و گورستان‌ها می‌سازیم‌ و زندان‌ها
آزادمان‌ کنید!
ــ از عقده‌ هراسی‌ که‌ در درون‌ ماست‌ ــ
و از مغزهامان‌ افیون‌ را دور بریزید!
به‌ ما بیاموزید
هنر چنگ‌ زدن‌ به‌ خاک‌ را
و مسیح‌ را در اندوه‌ رها مکنید!



ای‌ دوستان‌ کوچک‌ ما، سلام‌!
خداوند روزتان‌ را یاسمین‌ گرداند!
از تکه‌های‌ ویران‌ خاک‌ درخشیدید
و زخم‌هامان‌ را چون‌ گل‌ نسرین‌ کاشتید



این‌، انقلاب‌ دفترها و مرکب‌ها است‌
پس‌ برلب‌ها
نغمه‌هایی‌ باشید!
ــ که‌ دلاوری‌ و والایی‌ را بر ما می‌بارد ــ
ما را از زشتی‌هامان‌ شستشو دهید!
شستشو دهید!
از یهود مهراسید، هم‌ از سحرش‌
برای‌ چیدن‌ زیتون‌ مهیا باشید!
که‌ این‌ روزگار یهودی‌
وهمی‌ است‌ که‌ به‌ زودی‌ فرو خواهد
ریخت‌
ــ اگر باور داشته‌ باشیم‌ ــ
ای‌ دیوانگان‌ غزه‌!
هزاران‌ درود بر دیوانگان‌!
که‌ رهایی‌مان‌ بخشیدند
عصر عقل‌ سیاسی‌ از زمان‌ روگردانیده‌
است‌
پس‌، به‌ ما جنون‌ بیاموزید!



یک‌ سنگ‌ پرتاب‌ می‌شود... یا دو سنگ‌
افعی‌ اسراییل‌ نیمه‌ می‌شود
گوشت‌ چارپایان‌ را می‌جود
و سوی‌ ما می‌آید
ــ بی‌دست‌ ــ
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ سرزمینی‌ بر فراز
ابرها پدیدار می‌شود
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ حیفا پدیدار می‌شود
یا فا پدیدار می‌شود
و غزه‌ در موج‌های‌ دریا می‌آید
چون‌ ماذنه‌ای‌ میان‌ دو لب‌
قدس‌ را روشن‌ می‌کند
اسبی‌ از یاقوت‌ سپیده‌دم‌ نقش‌ می‌کند
و چون‌ اسکندر ذی‌القرنین‌ وارد می‌شود
دروازه‌های‌ تاریخ‌ را بر می‌کند
زمانه‌ افیونیان‌ را به‌ پایان‌ می‌برد
بازار قوادان‌ را می‌بندد
دست‌های‌ جیره‌خواران‌ را می‌برد
و بازماندگان‌ اهل‌ کهف‌ را از دو کتف‌
پرت‌ می‌کند
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ درختان‌ زیتون‌ بارور
می‌شوند
در سینه‌ها شیر جاری‌ می‌شود
سرزمینی‌ را در ((ط‌بریا)) نقش‌ می‌کند
که‌ دو سنبله‌ در آن‌ کاشته‌ می‌شود
و خانه‌ای‌ را نقش‌ می‌کند، بر فراز
))کرمل‌))
و مادری‌ را کنار درگاه‌ و فنجان‌ها
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ عط‌ر دلاویز لیمو
هجوم‌ می‌آورد
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
ماهی‌ را از چشم‌های‌ سیاهش‌ پرتاب‌
می‌کند
و گاه‌، دو ماه‌
قلمی‌ پرتاب‌ می‌کند
کتابهایی‌ پرتاب‌ می‌کند
مرکبی‌ پرتاب‌ می‌کند
صمغی‌ پرتاب‌ می‌کند
میزهای‌ رسم‌ را پرتاب‌ می‌کند
و قلم‌موی‌ رنگ‌ها را



مریم‌ فریاد می‌زند:((آه‌، ای‌ فرزندها!))
و او را در آغوش‌ می‌کشد
کودکی‌ بر زمین‌ می‌افتد
ــ در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ هزاران‌ کودک‌زاده‌
می‌شوند.
ــ و ماه‌ غزه‌ می‌گیرد.
در لحظ‌ه‌هایی‌ که‌ ماهی‌ از ((بیسان‌))
می‌درخشد
و وط‌نی‌ به‌ سلول‌ زندان‌ وارد می‌شود
و وط‌نی‌ زاده‌ می‌شود در چشم‌ها
که‌ از کفش‌هایش‌ گرد و غبار می‌تکاند
و در سرزمینی‌ آبی‌ داخل‌ می‌شود
افقی‌ دیگر می‌گشاید،
روزگارانی‌ دیگر می‌آفریند
متنی‌ دیگر می‌نگارد
حافظ‌ه‌ بیابان‌ را در هم‌ می‌شکند
زبان‌ فرسوده‌ را ــ از الف‌ تا یا ــ می‌کشد
فرهنگ‌ لغات‌ را سوراخ‌ می‌کند
و مرگ‌ نحو را جار می‌زند
و مرگ‌ شعرهای‌ گران‌بهای‌ ما را
سنگی‌ پرتاب‌ می‌کند
رخساره‌ فلسط‌ین‌ پیدا می‌شود.
ــ چون‌ قصیده‌ای‌ صورت‌ می‌بندد
ــ سنگی‌ دیگر پرتاب‌ می‌کند
ــ عکا برفراز آب‌ چون‌ قصیده‌ای‌
خاموش‌ می‌شود
ــ سنگی‌ دیگر پرتاب‌ می‌کند
ــ ((رام‌!...)) چون‌ بنفشه‌ای‌ می‌درخشد از
شب‌ خشم‌
ــ سنگ‌ دهم‌ را پرتاب‌ می‌کند
ــ رخساره‌ی‌ خداوند ظ‌اهر می‌شود
و روشنایی‌ سپیده‌دمان‌
سنگ‌ انقلاب‌ را پرتاب‌ می‌کند
تا آخرین‌ جانی‌ روزگار نابود شود
پرتاب‌ می‌کند...
پرتاب‌ می‌کند...
پرتاب‌ می‌کند...
تا ستاره‌ داوود را به‌ دستانش‌ برکند
و در دریا انداخته‌ شود
از روزنامه‌های‌ بزرگ‌ پرسش‌ می‌شود؟
این‌ برآمده‌ از کنعان‌، کدامین‌ پیامبر
است‌؟
این‌ درآمده‌ از بط‌ن‌ رنج‌ها، کدامین‌ کودک‌
است‌؟
این‌ درخشنده‌ از لابه‌لای‌ دیوارها،
کدامین‌ گیاه‌ افسانه‌ای‌ است‌؟
کدامین‌ چشمه‌های‌ یاقوت‌ از برگ‌های‌
قرآن‌ جوشید؟
پیشگویان‌ از او می‌پرسند
صوفیان‌ از او می‌پرسند
بوداییان‌ از او می‌پرسند
پادشاهان‌ جن‌ از او می‌پرسند
این‌ کودک‌ تابان‌، چون‌ هلوی‌ سرخ‌ از
درخت‌ فراموشی‌، کیست‌؟
این‌ ط‌فل‌ گریزپا از تصویرهای‌ نیاکان‌
و از دروغ‌های‌ نوادگان‌
و از جامه‌های‌ بنی‌قحط‌ان‌ کیست‌؟
کیست‌ این‌ جست‌وجوگر شکوفه‌های‌
عشق‌ و خورشید انسان‌؟
کیست‌ این‌ کودک‌ با چشمان‌ شعله‌ور
چونان‌ خدایان‌ یونان‌؟
ــ که‌ شکنجه‌ دیدگان‌ از او می‌پرسند
ــ سرکوب‌ شدگان‌ از او می‌پرسند
ــ تبعیدیان‌ از او می‌پرسند
ــ و گنجشک‌های‌ پشت‌ میله‌ها از او
می‌پرسند
ــ کیست‌ این‌ که‌ می‌آید
ــ از سوز و گداز شمع‌ و از کتابهای‌
راهبان‌؟
ــ کسیت‌ این‌ فرزند که‌ در چشمانش‌
آغاز هستی‌ پدیدار است‌؟
ــ کیست‌ این‌ فرزند که‌ بذر انقلاب‌ را در
همه‌ سو می‌کارد؟
قصه‌پردازان‌ از او می‌نویسند
و سواران‌ داستانش‌ را باز می‌گویند
کیست‌ این‌ کودک‌ رهیده‌ از فلج‌ ط‌فلان‌
و از کرم‌ خوردگی‌ کلمات‌؟
این‌ گریخته‌ از مزبله‌ تحمل‌ و از زبان‌
مردگان‌؟
روزنامه‌های‌ جهان‌ می‌پرسند:
چگونه‌ کودکی‌ چون‌ گل‌
دنیا را با مداد پاک‌کن‌ محو می‌کند؟



جریده‌های‌ آمریکایی‌ می‌پرسند:
چگونه‌ کودک‌ غزه‌ حیفا، عکا، نابلس‌
واگن‌ تاریخ‌ را واژگون‌ می‌کند
و شیشه‌ای‌ بلورین‌ تورات‌ را درهم‌
می‌شکند؟


کودکان‌ سنگ‌/نزار قبانی
ترجمه‌: عبدالرضا رضایی‌نیا


 
4 شعر از محمود درویش همراه با نگاهی به زندگی او
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر مقاومت اسلامی ، شعر عرب

«محمود درویش» یکی از سرشناس‌ترین شاعران عرب بود که شعرهایش محصول آوارگی‌ در فلسطین اشغالی است. 
   
 
محمود درویش، در 13 مارس 1941، در دهکده‌ای از فلسطین به نام «بروه» متولد شد. این «بروه» همان است که ناصر خسرو از آنجا گذر کرده و می‌نویسد: «به دیهی رسیدم که آن را برده می‌گفتند. آنجا قبر عیش و شمعون علیهما‌السلام را زیارت کردم.»
اسرائیلی‌ها این دهکده را به آتش کشیدند و محمود درویش شش ساله بود که مجبور شد به همراه خانواده‌اش به لبنان پناهنده شود.
سرانجام پس از مقاومت‌های بسیار دهکده «بروه» از دست اسرائیلی‌ها خارج شد و هنگامی که اهالی وارد دهکده شدند همه چیز از بین رفته بود.
محمود درویش در گفت‌وگویی می‌گوید: «به یاد دارم که شش ساله بودم. در دهکده‌ای آرام و زیبا زندگی می‌کردیم. خوب به یاد دارم. در یکی از شب‌های تابستان که معمولا عادت اهل ده این است که روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد و دیدم که داریم با صدها تن از مردم دهکده در میان بیشه‌ها فرار می‌کنیم. گلوله‌های سربی از روی سر ما می‌گذشت...»
بعدها در مبارزات مردم فلسطین شرکت کرد و این زمانی بود که 14 سال بیشتر نداشت. در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود. باید مرتب خود را به صورت هفتگی معرفی می‌کرد.
در سال 1970 برای ادامه تحصیل به مسکو سفر کرد و پس از مدتی به قاهره رفت.
نخستین مجموعه شعرش را در سال 1970 با عنوان «گنجشک‌های بی‌بال» منتشر کرد. با مجموعه دومش «برگ‌های زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز کرد.
محمود درویش چند سال عضو کمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود. درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیان‌گذار یکی از مهمترین فصل‌نامه‌های ادبی و مدرن جهان عرب به نام «الکرمل» است. درویش همراه با «ژاک دریدا»، «پی‌یر بوردیو»، پارلمان بین‌المللی نویسندگان را تاسیس کردند.
محمدرضا شفیعی کدکنی درباره محمود درویش می‌نویسد: اگر یک تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب کنیم که شعرش با نام فلسطین همواره تداعی می‌شود، محمود درویش است.
او تاکنون بیست و دو مجموعه شعر منتشر کرده است: برگ‌های زیتون (1964)؛ عاشقی از فلسطین (1966)؛ آخرشب (1967)؛ دلدار من از خواب خود برمی‌خیزد (1970)؛ گنجشک‌ها در الجلیل می‌میرند (1970)؛؛ دوستت می‌دارم، یا دوستت نمی‌دارم(1972)؛ اقدام شماره7 (1974)؛ آنک تصویر او و اینک انتحار عاشق (1975)؛ جشن‌ها (1976)؛ ستایش سایه بلند (1983)؛ محاصره‌ای برای مدایح دریا (1984)؛ آن ترانه است، آن ترانه است (1986)؛ سرخ گلی کمتر (1986)؛ تراژدی نرگس، کمدی نقره (1989)؛ آنچه را می‌خواهم می‌بینم (1990)؛ یازده ستاره (1992)؛ چرا اسب را تنها گذاشتی؟ (1996)؛ سریر زن غریبه (1995)؛ دیوارنگاره (2000)؛ حالتی از شهربندان (2002)؛ بر کرده خود پوزش مخواه(200)؛ چون شکوفه بادام یا دورتر (2005).
چند کتاب در نثر نیز او منتشر شده است که از درخشان‌ترین آنها یادداشت‌های روزانه اندوه عادی (1976) و حافظه‌ای برای فراموشی (1987) است.
در زیر چهار شعر از محمود درویش آمده است:

*** به قاتلی دیگر
اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمال‌های دیگری بود:
شاید اشغال به پایان می‌رسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمی‌آورد،
آن‌گاه چون کودکی سالم بزرگ می‌شد و به جوانی می‌رسید
و با یکی از دخترانت در یک کلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را می‌خواند
شاید هم به تور عشق یکدیگر می‌افتادند،
شاید صاحب دختری می‌شدند [که یهودی زاده می‌شد]،
پس ببین چه کرده‌ای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوه‌ات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آورده‌ای
و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زده‌ای.


*** در محاصره
اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]


***
صلح آه دو عاشق است که تن می‌شویند
با نور ماه

صلح پوزش طرف نیرومند است از آن‌که
ضعیف‌تر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.

صلح اعتراف آشکار به حقیقت است:
با خیل کشتگان چه کردید؟
شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی می‌گوید و عشق:
«یا او، یا من!»
جنگ چنین می‌شود آغاز.
اما با دیداری نامنتظر، به سر می‌رسد:
«من و او!»
و نیز از قدرت و معجزه عشق می‌گوید:
بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید که این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است.


*** جمله‌ای موسیقایی (ترجمه موسی اسوار)
شاعری اکنون سرودی می‌نویسد
به جای من
بر روی بیدبن دوردست باد
پس چرا گل سرخ در دیوار
برگ‌هایی تازه بر تن می‌کند؟

پسری اکنون کبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
سوی بالا، سوی سقف ابر
پس چرا این برف را جنگل
گرد لبخند چون اشک می‌ریزد؟

پرنده‌ای اکنون نامه‌ای با خود می‌برد
به جای ما
به آبی سرزمین غزال
پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد
تا تیرهای خود را پرتاب کند؟

مردی اکنون ماه را می‌شوید
به جای ما
و بر بلور رود راه می‌رود
پس چرا رنگ بر زمین می‌افتد
و چرا ما چون درختان برهنه تن می‌شویم؟

عاشقی اکنون به سان سیل معشوق را با خود می‌برد
به جای من
سوی گل چشمه‌های پرژرفا
پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
و دربانی باغ می‌کند؟

شهسواری اکنون اسب خود را نگه می‌دارد
به جای من
و در سایه سندیان می‌آساید
پس چرا مردگان به سوی ما
از دیواری و گنجه‌ای بیرون می‌شوند؟

«محمود درویش


 
دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت فلسطین از جنگ 33 روزه لبنان/ محمود درویش
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر عرب ، شعر مقاومت اسلامی

 تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد...می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما...در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد! 
   
 
«مهدی فرطوسی» مترجم ادبیات عرب، بخشی از ترجمه‌های منتشرنشده‌اش از دل‌نوشته‌های شاعر مقاومت «محمود درویش» را به صورت اختصاصی به خبرگزاری فارس سپرده است.
این دلنوشته‌ها به همراه اشعار محمود درویش از جنگ 33 روزه در قالب کتابی با نام «خاطرات روزهای جنگ» توسط نشر افراز منتشر می‌شود.


«مگس‌های سبز»
--------------------
چشم‌انداز، همان است، همان... تابستان و عرق‌ریزان. و رؤیایی کوته‌بین که از دیدنِ آن سوی افق درمی‌ماند، و امروز بهتر از فرداست... امّا این قربانیانند که نو می‌شوند... هر روز از نو زاده می‌شوند. به گاهِ آرمیدن، مرگ، آن‌ها را از خواب‌شان، به سوی خوابی بدون رویا، می‌رباید.
اعداد، بی‌ارزشند. هیچ‌کدام از دیگری یاری نمی‌جوید: صداهایی که به دنبال واژه‌گان می‌گردند و پژواک، آشکار و زخم‌زننده باز می‌گردد: کسی نیست. ولی کسی می‌گوید: «این حقِّ قاتل است که از شهوتِ کشتن دفاع کند» قربانیان امّا - هر چند با تأخیر - بانگ بر می‌آورند: «این حقِّ قربانیان است که حقِّ فریاد کشیدن را برای خویش محفوظ بدارند.»
به هنگامِ نماز بانگِ اذان به سوی جنازه‌هایی همسان بر می‌خیزد: تابوت‌هایی که با شتاب تشییع می‌شوند تا با شتاب به خاک سپرده شوند، که از هجومی دیگر، قربانیان دیگری در راه‌اند ... تک تک می‌آیند و دسته‌دسته ... خانواده‌ای که حتی یتیم یا مادر داغداری از آن‌ها بر جا نمانده است. آسمان خاکستری است؛ به رنگِ سرب. و دریا، خاکستری است و به آبی می‌زند. ولی رنگِ خون را دسته‌های مگسِ سبز از لنزِ دوربین‌ها پنهان داشته است.


«همچون شعری سپید»
--------------------------
تابستانِ پائیزگون، روی تپه‌ها، به شعری سپید می‌ماند. نسیم، ضربی است نامحسوس، در تواضعِ درختچه‌ها که حس‌اش می‌کنم ولی آن را نمی‌شنوم.
سبزه‌هایی که به زردی می‌زنند، تصاویری هستند که ریاضت می‌کشند، و شیوایی را اغوا می‌کنند که از تشبیهات ماکرانه‌شان بهره برد. تمام این‌ها را هیچ‌کس به پیشواز نمی‌رود جز گنجشککان ... با تلاشی که میان معنا و بیهودگی سرگردان است... طبیعت، پیکری است که خود را از زر و زیور می‌تکاند و صبر می‌کند تا انجیر و انگور و انار برسند و شهوت‌هایی که باران بیدارشان کرده است، فراموش شوند. «اگر نیازِ گنگِ من به شعر نبود، دیگر به هیچ چیز نیاز نداشتم» این را شاعری می‌گوید که از شور و حرارتش کاسته شده است و از خطاهایش نیز. پیاده‌رَوی می‌کند، زیرا پزشکان پیاده رَوی بی‌هدف را به او توصیه کرده‌اند تا قلبش را به بی‌تفاوتی عادت دهد، که پیاده‌رَوی برای سلامتی بسیار سودمند است. اگر هم چیزی به ذهنش خطور کند، نباید بیش از یک خاطره بی‌زیان باشد، از گذشته‌ای ... تابستان برای سرودنِ شعر زمانِ مناسبی نیست. تابستان، شعری سپید است که به کرکس‌های اوج گرفته در آسمان، وقعی نمی‌نهد.


«فراتر از توهُّم»
----------------
روبه‌روی تلویزیون می‌نشینم، زیرا کار دیگری نمی‌توانم بکنم. روبه‌روی تلویزیون، احساساتم را باز می‌یابم. می‌بیینم که چه بر من می‌گذرد و برایم رقم می‌خورد. دود از من بر می‌خیزد. دست‌بریده خویش را دراز می‌کنم تا دیگر اعضای از هم پاشیده‌ام را جمع کنم ... چیزی نمی‌یابم. از شدّت جذبه‌ای که در درد نهفته است، فرار نمی‌کنم. منم من، که از هوا و زمین و دریا محاصره شده‌ام. واپسین پرواز از فرودگاه بیروت بر می‌خیزد و مرا در برابرِ تلویزیون می‌نشاند، تا ادامه مرگِ خویش را با میلیون‌ها بیننده دیگر به نظاره بنشینم. هنگامی که با دکارت به اندیشه در می‌آیم، هیچ چیز ثابت نمی‌کند که وجود دارم. بلکه اکنون که در لبنان قربانی می‌شوم، هستم. وارد تلویزیون می‌شوم. من و هیولا. می‌دانم که هیولا از من نیرومندتر است، در جنگِ پرنده و هواپیما. من امّا شاید بیش از آن چه باید، به قهرمانی‌های مجازی خو گرفته‌ام. هیولا مرا بلعید و هضمم نکرد. چندین بار بیرون آمدم. روحِ من که از کالبد من و هیولا، با هم، چونان نوری بیرون جست، و به کالبد دیگری درآمد که سبک‌تر بود و نیرومندتر. اکنون نمی‌دانم که کجایم: روبه‌روی تلویزیون، یا درون آن. امّا قلب‌ام را می‌بینم که چون میوه صنوبری، از کوهی لبنانی به غزه فرو می‌غلتد.


«دشمن»
----------
یک ماه پیش آن جا بودم. و یک‌سال پیش‌تر نیز. همیشه آن‌جا بوده‌ام. تو گویی هیچ‌گاه جای دیگری نبوده‌ام. در سال 82 از قرن گذشته، چیزی بر ما گذشت شبیه آن چه امروز می‌گذرد. محاصره شدیم، کشته شدیم، و مقاومت کردیم در برابر آن چه از جهنم به ما عرضه شد. قربانیان - شهدا به هم شبیه نیستند. هر کدام مشخصات ویژه خود را دارند. خطوط چهره‌هایشان با هم تفاوت دارد و هر کدام نامی دارند و سنی و چشمانی دارند که شبیه دیگری نیست. این قاتلان‌اند که به هم شبیه‌اند. همه آنان یکی هستند که به تعداد ماشین‌های فولادی تقسیم شده است . کلیدی الکترونیکی را می فشارد . می کُشد و پنهان می شود. ما را می بیند و ما او را نمی‌بینیم. نه از این رو که به اشباح می‌ماند، بلکه بدین خاطر که نقابی است فولادی که یک اندیشه را پشت خود پنهان می‌کند ... نه مشخصاتی دارد و نه چهره‌ای و نه چشمانی و نه سنی و نه نامی . او ... او خود چنین برگزیده است که تنها یک نام داشته باشد: دشمن.


«نرون»
-------
در ذهنِ نرون چه می‌گذرد، آن دم که آتش سوزی لبنان را به نظاره می‌نشیند؟ مردمکان‌اش از فرط لذّت گشاد می‌شوند و راه رفتنش رقصی شاد را تداعی می‌کند: این دیوانگی من است. بگذار هر آن چه را که در توانم نیست، در آتش بسوزد... کودکان نیز باید تربیت شوند و ادب بیاموزند تا در آستانِ آهنگِ با شکوهِ من فریاد نزنند!
در ذهن نرون چه می‌گذرد آن دم که به تماشای عراق در آتش می‌نشیند؟ او خرسند است از این که در تاریخ جنگل حافظه‌ای را بر می‌انگیزد که نامش را چونان دشمن حمورابی، گیلگمش و ابو نواس به خاطر سپارد: مذهب من، مادرِ تمام مذاهب است. گیاهِ جاودانگی است این که در کشتزارِ من می روید. و شعر ... به راستی این واژه به چه معناست؟
در ذهنِ نرون چه می گذرد ، آن گاه که به آتشِ افتاده به جانِ فلسطین می‌نگرد؟ شادمان است که نامش همچون پیامبری که تاکنون هیچ کس به آئین او در نیامده است، در فهرستِ پیامبران ثبت می‌شود. پیامبری که از سوی خدا و برای پالایش گناهان مردم به کشتارِ آنان کمر بسته است. گناهانی که دیگر تنها کتب مقدس نیستند که آن‌ها را تبیین می‌کنند: «من نیز با خدا سخن گفته‌ام!» در ذهن نرون چه می‌گذرد هنگامی که جهان را در آتش می‌بیند؟ «من مالکِ آخرت‌ام» و پس از آن از دوربین‌ها می‌خواهد که تصویربرداری را متوقف کنند، زیرا نمی‌خواهد در پایانِ این فیلمِ آمریکایی بلند ،کسی آتشِ شعله‌ور در سرانگشتانش را ببیند.


«کبوتران»
----------
دسته‌ای از پرنده‌گان، ناگهان از میانِ دود برمی‌جهند و به سانِ امیدی آسمانی به صلح، می‌درخشند. میان خاکستری و پاره‌های آبی بر فرازِ شهری از دود، اوج می‌گیرند و به ما یادآور می‌شوند که زیبایی هنوز وجود دارد و نابودی ما را یکسره در برنگرفته است و به ما وعده می‌دهد یا گمان می‌بریم که به ما وعده می‌دهد که به‌زودی تفاوتش را با نیستی برای ما آشکار خواهد ساخت. در جنگ هیچ کس مرگ را حس نمی‌کند اگر درد به سراغ‌اش آید... مرگ زودتر از درد فرا می‌رسد. درد تنها نعمتِ جنگ است، و با اعلامِ آتش‌بس از کویی به کوی دیگر، همه‌جا را پُر خواهد کرد. اگر بخت با کسی یار باشد، طرح‌ها و برنامه‌های بلندمدت خود را فراموش می‌کند و نابودی را انتظار می‌کشد و شاید در میان دسته‌ای از کبوترانِ در حال پرواز دیده شود. در آسمان لبنان، کبوترانِ زیادی را می‌بینم که در دودی غوطه‌ورند که از سمتِ نیستی برمی‌خیزد!


«خانه‌ها کشته می‌شوند»
------------------------------
به آنی، همه زندگی یک خانه به پایان می‌رسد. خانه خود نیز کشته می‌شود. خانه نیز گرفتارِ کشتارِ جمعی است، حتا اگر خالی از ساکنان‌اش باشد. مقبره‌ای جمعی برای مواد اولیه ساخت ِ یک معنا ... یا چکامه‌ای نامربوط در زمان جنگ . "خانه ی مقتول" بریدن اشیاء از رابطه های شان است و از نام ِ احساسات... و نیاز تراژدی است به وسوسه ی شیوایی برای تعمق در زندگی شیء. در هر شیءای موجودی است که درد می کشد ... خاطره ی انگشتانی و خاطره ی بوئی و یادِ تصویری ... خانه ها نیز کشته می‌شوند ، هم آنگونه که ساکنان‌شان... و حافظه اشیاء هم کشته می شود: سنگ ، چوب و شیشه و آهن و سیمان همچون موجودات زنده تکه تکه می شوند ... پنبه و ابریشم و کتان و دفتر ها و کتابها همچون واژه گانی که صاحبان‌شان نتوانستند آن‌ها را بر زبان بیاورند، پاره‌پاره می‌شوند... و بشقاب‌ها و کاسه‌ها و بازیچه‌ها و صفحه‌های گرامافون و لوله‌های آب و یخچال و لباسشویی و گلدان‌ها و خمره‌های زیتون و ترشی، می‌شکنند، به سانِ صاحبان‌شان ... سپیدی نمک و سپیدی شکر و ادویه و جعبه‌های کبریت و داروها و قرص‌های پیشگیری و شربت‌های ویتامین و بندهای سیر و پیاز و سیب‌زمینی و بامیه خشک و برنج و عدس، زیرِ پا له می‌شوند، آن چنان که صاحبان‌شان هم... قراردادهای اجاره و سند ازدواج و گواهی ولادت و فیش آب و برق و کارت‌های شناسایی و پاسپورت‌ها و نامه‌های عاشقانه، مانند دلِ صاحبانشان پاره‌پاره می‌شوند ... عکس‌های خانوادگی و مسواک‌ها و شانه‌ها و وسایل آرایش و کفش‌ها و لباس‌های زیر و ملحفه‌ها و حوله‌ها همچون اسراری خانوادگی روی خرابه ها و پیشاپیش نگاهِ همگان پهن می‌شوند. همه این چیزها حافظه مردم است که از اشیاء تهی شده است... و حافظه اشیاء است که از مردم تهی شده است... به آنی همه چیز به پایان می‌رسد. اشیاء ما نیز مانند ما می‌میرند، هر چند با ما دفن نمی‌شوند!


«خنه»
-------
امروز، یعنی روز 26 ژوئیه، 21 قربانی-شهید در غزه، که دو کودک شیرخوار نیز در میان آنان بودند، توانستند از موانعِ نظامی و سیم‌خاردارها بگذرند.... و به «اخبار» راه یابند! هیچ توضیحی درباره آن‌ها داده نشد، زیرا که درد، پیش از هر واژه‌ای فرا رسید. نام آن‌ها از فرطِ عادی بودن و سادگی اعلام نشد و پرچمِ پیروزی در برابرِ دوربین‌ها به اهتزاز در نیامد، زیرا که لنز دوربین پُر از تصاویری بود که هیجان‌انگیزتر بودند.
جنگ هیجان است. سریالی است که در آن، قسمت جدید، بر قسمت گذشته، پیروز می‌شود. هنگامی که قتل هر روز رُخ دهد، عادی می‌شود و قربانیان، تبدیل به اعداد می‌شوند. مرگ تبدیل می‌شود به روزمرّه‌گی، و دیگر احساسات را برنمی‌انگیزد. روزمرّه‌گی کسل‌کننده است. و برنامه‌های کسل‌کننده، بیننده را از جلوی تلویزیون دور می‌کند، و خبرنگاران را بیکار. هنگامی که بیننده‌ها کم شود، آگهی‌های بازرگانی کم خواهد شد، و صنعت تصاویر ورشکست می‌شود. تازه: لوکیشن‌های غزه دیگر تکراری شده‌اند و آن حسّ ِ سابق را منتقل نمی‌کنند. آسمانی سربی رنگ بر فرازِ کوچه‌هایی باریک در اردوگاه هایی که به دریا راه ندارند . هیچ کوهی آن جا نیست. هیچ چشم انداز طبیعی ِزیبایی وجود ندارد که بیننده را سرگرم کند . همه چیز عادی است. قتل عادی است،جسد عادی است، و خیابانهای خاکستری . امّا آن چه امروز غیر عادی می نماید این است که بیست و یک نفر قربانی - شهید شجاعانه و بدون هیچ راهنمایی توانستند به اخبار نفوذ کنند!


«پشه»
--------
پشه ، که نمی‌دانم نام دیگری دارد یا نه، ویران‌کننده است. به مکیدن خون بسنده نمی‌کند، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می‌کند. پشه تنها در تاریکی می‌آید. همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می‌دهد و وزوز می‌کند، و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید. هدف، خونِ شماست. چراغ‌ها را روشن می‌کنی تا پشه را ببینی. ولی در گوشه‌ای پنهان می‌شود و از آن پس روی دیوار آرام می‌گیرد... آرام و صلح‌طلب... گویی دیگر تسلیم شده است. تلاش می‌کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی، ولی جا خالی می‌دهد و فرار می‌کند و بعد گویی که تو را مسخره می‌کند، با شماتت دوباره پیدا می‌شود. باز هم تلاش می‌کنی و شکست می‌خوری. با صدای بلند ناسزایش می‌گویی ، امّا اهمیتی نمی دهد. به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش میکنی و می خوابی. ولی پشه که این بار خونِ بیشتری مکیده است، دوباره وزوز می کند، که آژیر اعلام حمله ای جدید است. و تو، درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی. باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی . این بار با مطالعه. پشه امّا بر صفحه ای که می خوانی می نشیند ،و تو در درون می خندی : بالاخره در تله افتاد. و کتاب را محکم می بندی : کشتمش...کشتمش! و هنگامی که کتاب را می‌گشایی که پیروزی‌ات را جشن بگیری، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز .کتاب تو سفید است . پشه - که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه - نه استعاره است و نه کنایه و نه دو پهلوگویی. پشه حشره‌ای است که خونِ تو را دوست دارد. از فاصله بیست مایلی آن را بو می‌کند. و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سرِ آتش بس وجود ندارد، جز یک راه : گروه خون‌ات را تغییر بدهی!


«قانا»
------
بامداد امروز ، سی‌ام ژوئیه، حکومت اسرائیل به برتری نظامی قاطعی دست یافت! بر کودکان قانا پیروز شد، و آن‌ها را تکه تکه کرد. کودکان خوابیده بودند و رؤیای بازگشت به خانواده اصلی‌شان را می‌دیدند، و شاید رویای صلحی کوچک در این زمینِ کوچک، تا آرام آرام بزرگ شوند، و اول پائیز به مدرسه بروند، و گه‌گاه از مدرسه فرارکنند، و البته نه از ترس بمباران... بلکه از ملال درس جغرافی. ولی بدون این که متوجه شوند، کشته شدند. بی هیچ ترسی، بی هیچ فریادی. خواب بودند و خواب ماندند ... دست بعضی‌ها روی سینه‌هاشان بود و دست بعضی دیگر قطع شده بود. خیلی وقت است که گریه نکرده‌ام. درست از زمانی که فهمیدم اشک من کسانی را خوشحال می‌کند که مرگِ مرا می‌خواهند. ولی کسانی که مرگ ما را می‌خواهند امروز با پیروزی‌شان، شکست خوردند ... با پیروزی غریزه نفرت و قتل بر فطرت ِ عشقِ کودکان به مادران‌شان.
پس بگذار بی‌هیچ ترسی از سرزنش، بگریم. قاتلانی که از قانای اول باز می‌گردند، از آن می‌هراسند که ما از یاد ببریم، پس باز هم می‌کشند تا مبادا گمان بریم که رؤیای کودکانِ ما برای رسیدن به صلح امکان‌پذیر است. این بار عذر خواهی نکردند، تا مبادا ما آن‌ها را به برابری اخلاقی میان قاتل و مقتول متهم کنیم. نه، نه، نمی‌توانم با کسی صحبت کنم؛ تا از من نپرسد: چه می‌نویسی؟ «وصف» را هیچ اخلاقی نیست اگر زبان به شیوایی گرایش یابد، زیرا زبان حق ندارد که تصویر را بازگوید... تصویری که از فرطِ تراکمِ تکه پاره های فرشتگانِ کوچک ، تنگ می‌نماید. مگر یک عکس، گنجایشِ چند مسیحِ کوچک را دارد؟ هر کسی که امروز بتواند شعری بسراید یا تابلوئی رسم کند و رمانی بخواند یا گوش بدهد به موسیقی...گناه کار است. امروز ، روز عیدِ حکومتی است که بر فرشتگان پیروز شد، و به ما یادآور شد که آتش‌بس، تنها استراحت کوتاهی است میانِ دو کشتار!

«محمود درویش»
رام‌الله، ژوئیه 2006

خبرگزاری فارس