آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود/ محمد رفیعی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، محمد رفیعی

یک عمر هر چه خواستی از آنها، تنها جوابشان به تو شاید بود
آنها که هر چه خواسته اند از تو، قبلش همیشه حتمن و باید بود

در کار تو همیشه نه آوردند، گفتی چرا؟ برای تو از قرآن
فی الفور استخاره گرفتند و مثل همیشه پاسخ آن بد بود

گفتند مردی و پدرت باید رویت حساب باز کند یعنی
در خانه هم وجود تو مفهومش یک منبع اضافه در آمد بود

بختت همیشه ثانیه ی آخر چرخید و پشت و رو به زمین افتاد
در زندگی برای تو خوشبختی آن روی سکه ات که نیامد بود

هر کس که زخم زد به تو پیش از آن دیدی که دوستانه صدایت زد
کم کم رسید کار به جایی که کابوس تو «سلام محمد» بود

این شعر را دوباره بخوان از نو شاید بهانه ای شد و خندیدی
قدری برای گریه بر احوالت درد و غم تو بیشتر از حد است!

محمد رفیعی


 
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، محمد کاظم کاظمی ، شعر طنز اجتماعی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

محمدکاظم کاظمی


 
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن/ سعید بیابانکی
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن"

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

سعید بیابانکی


 
ما که قصد برادری داریم/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جوک های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم!

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم!

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم؟

حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم!

سعید بیابانکی


 
یکباره از مفاخر ملی حساب شد/ نسیم عرب امیری
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، نسیم عرب امیری

عکسش که روی سینه دیوار قاب شد
مسخ گریم و چهره پشت نقاب شد
 
از بین یک گروه هنرپیشه جوان
از حیث رنگ و حالت مو انتخاب شد
 
بعد از دو تا مصاحبه با نشریات زرد
یکباره از مفاخر ملی حساب شد!
 
با این که در تئاتر به جایی نمی رسید
چک پول سینمای تجاری خطاب شد
 
چون حد و غایت هدفش فتح گیشه بود
در سینما به جذب مخاطب مجاب شد
 
مفتون حالت و قر و اطوار اجنبی است
بی جنبه ای که یک شبه عالی جناب شد!
 
از خانواده و پدر و مادرش برید
آینده اش به طرز فجیعی خراب شد
 
از بس که در حضور  پدر پا دراز کرد
گستاخ و بی نزاکت و حاضر جواب شد
 
از لذت روابط مشروع حظ نبرد
سرگرم کارهای بد و ناصواب شد
 
کوتاه فکر بود، دعا کرد و پول خواست
بختش بلند بود، دعا مستجاب شد
 
می خواست مثل قله ی آتشفشان شود
در شعله های سرکش شهرت مذاب شد

نسیم عرب امیری


 
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست/ عباس احمدی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

قدر اهل درد، صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد می داند که چیست
وحشی بافقی

 
حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست          
مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست

آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی
 حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست

آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت
رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست

فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است
حرمت اوقاف یا انفال می‌داند که چیست؟

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"
بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش"
کار آسان را فقط دلال می‌داند که چیست

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است
زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست

آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا
حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو
سوز حقی را که شد پامال می‌داند که چیست

نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر
یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست

ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم
هر کسی حتی خر دجّال می‌داند که چیست

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را
شاطر و کلّه پز و بقال می‌داند که چیست

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را
 غالباً تنها "شکرتیغال"1 می‌داند که چیست     

 
1. شکر تیغال اسم گیاهی دارویی و از آن مهم تر! تخلص شاعر است.


عباس احمدی


 
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، عباس احمدی ، شعر طنز اجتماعی

نسیم مرگ می وزد مگر ز کوکنارها1
زیاد گشته در جهان تراکم خمار ها!
 
برای نشر نئشگی نموده خرج،  مافیا
فرانک ها فلوس ها ریال ها دلار ها
 
برادران طالبان به یاری وهابیان
کشیده اند با ترور به دور دین حصار ها
 
به موصل و به خانقین به بصره و به کاظمین
به گوش می رسد همی صدای انفجارها
 
ز تیغ مهلک ترور، نمانده اند در امان
کشیش ها، کومار ها، سزار ها2، تزار ها
 
به حمله های موشکی جناب بوش کِرمکی!
بدل به گور ساخته، هرات ها، مزار3ها
 
به شستشوی مغزها اجیر کرده انگلیس
ز پشتویان کرورها، هزاره ها هزارها
 
نموده خویش منفجر به بمب ها و ساخته
زکشته ها چه پشته ها، ز کلّه ها منار ها
 
گریخته رئیسشان به جانب تورابورا
شده است مثل موش ها نهان درون غارها
 
( کنون که حرف موش شد چه خوب می شود اگر
ترور شوند موش ها به دست شهردارها!)
 
خبر رسیده بعد از آن درون غار بی حیا
با کاندولیزا رایس ها گذاشته قرارها!
 
دو متر و نیم ریش او! خفن قر و قمیشِ او
نمی روند پیش او به غیر مرده خوار ها
 
به جای "لادن" جری، نشسته "الظّواهری"
که مومنان ظاهری کنند افتخار ها
 
و در مقابل البته که ایمن الظواهری
به مومنان ظاهری نماید افتخار ها!
 
نبود حیف جان تو، که گشت "بی نظیر بوتو"
 ترور به جای این سیبیل کلفت بی بخار ها؟!
 
رو دست آن فاشیست ها زده اند صهیونیست ها
ترور کنند دولتی، الاغ ها، حمار ها
 
ادب نمی دهد به ما اجازه تا ز شش جهت
کشیمشان به ده زبان به فحش خوار و مار ها!
 
چشیده ایم تلخی ترور چنانکه می چشند:
سلاجقه، افاغنه، ارامنه، مجارها
 
زدند ایر باس ما ز ناو و بعد داده اند
به کاپتان قاتلش مدال افتخار ها
 
به قصد محو دین ما چه مایه ماهپاره ها                  
درون ماهواره ها نهاده در مدار ها
 
ز جانب خودی ولی ترور بسی است تلخ تر
یه چیز توی مایه دوا و زهر مارها!
 
زده سعید عسگری به یک سعید دیگری
گلوله ای ز جانب گروه پُر فشارها
 
و هم سعید سومی4 ز غصه دوتای قبل
به تیغ تیزِ تیز بَر! نموده انتحارها...
 
ز بحث داغ مرگ، این قصیده بود قطره ای
که مانَد از حکیم احمدی! به یادگار ها
 
...
 
رسیده ماه روزه و تمام ترسم این بوَد
ترور شود هلالِ آن به دست روزه خوارها!
 
 
پی نوشت:
1- همان گیاه دارویی! خشخاش است در ادبیات قدیم
2- منظور مرحوم جولیوس سزار امپراطور روم است که در مجلس سنا ترور شد
3- افغان ها مزار شریف را بیشتر به مزار گویش می کنند که شاعر با زیبایی! با گور هم ایهام ایجاد کرده است .
4- سه سعید به ترتیب: سعید عسگر، سعید حجاریان و سعید امامی

عباس احمدی


 
پشت میزم از خدا نام و نشان خواهم گرفت!/ نسیم عرب امیری
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، نسیم عرب امیری ، شعر طنز اجتماعی

بعد از این آسایش از پیر و جوان خواهم گرفت
لقمه را از توی حلق این و آن خواهم گرفت!
 
می پرم تا آسمان خورشید را کش می روم
نور را هم از چراغ آسمان خواهم گرفت!
 
صبح ها در خانه گوش و چشم را گم می کنم
می روم کله پزی یک من زبان خواهم گرفت!
 
من که تا عهدی و بوقی شکل کفتر بوده ام
مثل کفتاری به روی مرده جان خواهم گرفت!
 
تا زمین را لاشه و نابود و خاکستر کنم
از خدا شش روز دنیا را زمان خواهم گرفت!
 
جن و دیو و اهرمن در کار من وامانده اند
ورد و جادو را من از آب روان خواهم گرفت!
 
در به تخته خورد و من هم صاحب میزی شدم
پشت میزم از خدا نام و نشان خواهم گرفت!
 
مثل توفانی به ساز زندگی رقصش (!)کنم
انتقام از آن «نسیم» مهربان خواهم گرفت!

نسیم عرب امیری


 
شعرم چقدَر پیام دارد؟!/ عباس احمدی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی

آنکس که به دست وام دارد
در بورس دو صد سهام دارد

اوقات فراغتش زیاد است
ده دیش به پشت بام دارد

همواره سری درون سایتِ
سه نقطه و دات کام دارد!

بر  دیدن فیلم‌های سیما
البته هم التزام دارد

گه محو جوانی زلیخاست
گه کف به لب از قطام دارد!

ویلای فراخ! در لواسان
که مرغ و خروس و دام دارد

کابینت MDF ندارد
اما سند بنام دارد

آنجا همه روزه با نگارَش
دیم دام دارادام دارام دارد

ده مدرک دکترا و ارشد
از کالج داش غلام! دارد

از بس‌که لیاقتش زیاد است
چندین پُست و مقام دارد

حاجت به بیان نباشد البت
کاین پست علَی‌الدوام دارد

خسته شده بسکه رفته عُمره
 عزم سفر سیام دارد

خود از اثرات اسکناس است
گر حرمت و احترام دارد

نه لنگ عواید حلال است
نه وحشتی از حرام دارد

این شخص شخیص اگرچه طشتی
افتاده ز روی بام دارد

با این همه باز اعتباری
در قاطبه نظام دارد

از خیل خواص بودنش را
از صدقه سر عوام دارد

از لطف خدا به اهل فقر است
این ملک اگر قوام دارد

خوانندۀ خوب حال کردی
شعرم چقدَر پیام دارد؟!

عباس احمدی


 
من دشمن هر زور و زری ام/ علیرضا قزوه
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر طنز اجتماعی

"درویشم و مست قلندری ام
در آذرم و نی آذری ام

امشب چقدر در تاب و تبم
امشب چقدر نیلوفری ام

مانند خلیل، آتش شده ام
دلتنگ دوتار سمندری ام

با یاد تو می چرخم همه شب
منظومه تویی، من مشتری ام

تا خاک شوم در دامن تو
رفتم به دیار مادری ام

ای خواجه سرم قربان رهت
این بار نگیری سرسری ام

با خشم تبرزین آمده ام
من دشمن هر زور و زری ام

پوشیده کفن از خاک وطن
آن مظهر عشق، این مظهری ام

گر کشته چشمانت نشدم
در زلف سیاهت بستری ام

در آینه افتادم به سجود
از شیشه برون آمد پری ام

من تو شدم و تو  من نشدی
تو دیگری و من دیگری ام

من وارث آن خشم و هیجان
من شعله ای از شعر دری ام

من ناصری ام، این حجت من
نی عسجدی و نی انوری ام

من آن طرفم تو این طرفی
تو این وری ای من آن وری ام

در جنگ و جدل با علم و عمل
دعوای سروش و داوری ام

گو شیخ خداجو جر نزند
از جر زدن بی خود جری ام

رویی بنما تا بنگرمت
چشمی بگشا تا بنگری ام

از طوس بپرس آزادگی ام
از کاوه بپرس آهنگری ام

ای عشق ابوتمّام منی
تو بهت منی من بحتری ام

با عقل گرفتاران چه کنم
من از همه جز عشقت بری ام

ای حاتم من وی خاتم من
ای نقش تو بر انگشتری ام

من خود ز غلامان قمرم
با یاد غلامش قنبری ام

هوهو مددی،  حق حق، مددی
حیدر حیدر من حیدری ام

علیرضا قزوه


 
دانشگاه آزاد است!/ نسیم امیری
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نسیم عرب امیری ، شعر نو نیمایی ، شعر طنز اجتماعی

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
دانشگاه آزاد است!
همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم! سرها گرم!
حیا خواب و در دیزی ما باز است!
کبوتر… بی کبوتر
                  باز با باز است!

 
مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین
بیا پهلوی من بنشین!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است... آی!
"دمت گرم وسرت خوش باد!"
سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

 
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
 منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!


نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!) معذورم!
بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!
مدیر مالی! ای آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام
بستانم!
چه می گویی چک و سفته…؟!
فریبت می دهد
اینها که می بینی
لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!
و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!

 

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
هوا دلگیر، شکم ها سیر، دل ها شیر
پدرها پیر!
و جمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!
صدایی گر شنیدی می رسد از دور
یقیناً وز وز باد است!
دانشگاه آزاد است!

نسیم امیری


 
مشورت نیز یک چنین چیزی است/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن، چراغ زنبوری

در ادارات ما که گلبیزی است
مشورت نیز یک چنین چیزی است

چون مدیران خبیر و هشیارند
چه نیازی به مشورت دارند

لیک در چارتها، بدون نیاز
جا برای مشاوران شده باز

گرچه این امر، خواه ناخواهی
باعث خیر می شود گاهی

گر رفیقی کند مراجعه دیر
یا سفارش شود کسی به مدیر

در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او

ابدا توی منصبی که گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت

آدم مطلع، شود گستاخ
یا برای مدیر، گردد شاخ
 
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه کمتر بداند او، بهتر
 
نظری هم اگر رساند به عرض
یا که جدی گرفت اگر که به فرض
،
عرض او را توان گرفت ندید
خوش خوشک، می توان نوکش را چید

تا به تدریج، کور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خیال شود

گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خویش ببند

نکن اظهار فضل، پیش مدیر
که کند کم محلی و تحقیر

گر نظر داشتی، نکن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی / عباس احمدی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز اجتماعی ، عباس احمدی

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی
نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش
پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب
صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و
لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی
توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی
یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند
سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید
شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که
همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه
بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند
نکند تکّه جامانده پازل باشی

عباس احمدی


 
بگذر از نی، من حکایت می کنم/ هادی خرسندی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، هادی خرسندی

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

ناله های نی ، از آن نی زن است
ناله های من ، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، رویید جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
آب من«واتر» شد و نانم«برد»

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم ، ناگهانی «ایز» شد

من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکته ها را فوت آب

من که با شیرین زبانی های خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری، چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم، لال لال

کم کمک،‌ گاهی «هِلو» ، گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد کلاس دومم

گاه «گود مورنینگ» من جای سلام
از سحر تا نیمه شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

می کنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هلو» رد و بدل

گر هوا خوبست یا این که بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است

جز هوا ، هر گفتگویی نابجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا از فتنه های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

بشنو از من ، بهترین راوی منم
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا

کاش می ماندم در آن محنت سرا
تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم

دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد


هادی خرسندی


 
همه دنبال ادعا رفتند/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمدرضا ترکی ، شعر طنز اجتماعی ، قطعه

روزی افتاد فتنه در کشور
هرکس از گوشه ای فرارفتند

عده ای با شعار رنگارنگ
به خیابان و کوچه ها رفتند

آمدند و به یکدگر چون خصم
چون که دادند ناسزا ، رفتند

یک نفر گفت: پول خواهم داد
همه را گر  به راه ما رفتند

می نشانم به پای سفره نفت
مردمی را که بی نوا رفتند

دیگری گفت: هرچه دولت بود
غیر من جانب خطا رفتند

پسران فلان کسَک همه عمر
در پی سود و ارتشا رفتند

آن یکی گفت : مردم ایران
در زمان تو کله پا رفتند

آبروی تمام کشور رفت
بس که دنبال ماجرا رفتند

به هدر حق شهروندی شد
شهروندان به روستا رفتند

خاک لبنان به ما چه ربطی داشت؟!
به فلان مملکت چرا رفتند!؟...

این یکی گفت : مدرک زن تو....
در جدل بین که تا کجا رفتند !

هیچ کس از دلیل حرف نزد
همه دنبال ادعا رفتند

چون ندیدند ره به سوی صفا
لاجرم جانب جفا رفتند

خلق بی چاره پای تلویزیون
از تعجب تمام وارفتند!!

محمدرضا ترکی


 
قول دادن به هر کس و ناکس/ ناصر فیض
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ناصر فیض ، شعر طنز اجتماعی

هیچ قولی نمی دهم به کسی
پس خیالم از این جهت تخت است

قول دادن به هر کس و ناکس
به خدا واقعاً کمی سخت است  

ناصر فیض


 
زرومشورت هم قواعدی دارد/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای لبت مثل خنده ات نمکین
جان شیرین من، حسام الدین

هر مقامی فوائدی دارد
مشورت هم قواعدی دارد

خاصه چون گاه گاه و دیر به دیر
مشورت خواهد از تو شخص مدیر

یعنی آن وقتها که سفت و قشنگ
سر شخص رئیس، خورده به سنگ

در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولی

(مشکلی گر از این قبیل نداشت
مشورت خواستن دلیل نداشت)

سرزنش کردنش کرامت نیست
وقت سرکوفت یا ملامت نیست

گر کنی در مصیبتش تشریک
می شوی بیشتر به او نزدیک

ابتدا صحبت از اداره بکن
محض یادآوری، اشاره بکن

که شما ناخدای توفانید
اوستاد مهار بحرانید

فتنه ها دیده اید از این بدتر
چه کسی از شما سرآمدتر؟

بگذارش چنین به مکر و دغل
چند تا هندوانه زیر بغل

هرچه خواهی به هم بدوز و ببر
باورش می شود، تو غصه نخور

بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتی مرحمت کنید که من

روی موضوع، خوب فکر کنم
آنچه دیدم صلاح، ذکر کنم»

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن/ ناصر فیض
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

کاری سزای ماهیت دشمنان بکن
خود را خبر نگار شگفت جهان بکن

با تخم مرغ و گوجه کفایت نمی کند
با لنگه کفش هم شده یک امتحان بکن

ناصر فیض


 
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد/ هادی خرسندی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، هادی خرسندی

مش حسن با دو عدد گاو ز صحرا آمد
با زنش گفت به شادی که اوباما آمد!
پلوئی دم بکن و پوست بکن بادمجان
که به جانم هوس مرغ و مسما آمد
همسرش گفت که این سمت نیامد، دیدم!
به گمانم که در اطراف یو.اس.آ. آمد
تازه با رأی من و تو که نیامد سر کار
روی آرای همان مردم آنجا آمد
چه کند فرق برای من و تو، بیچاره؟
درد ما را مگر او بهر مداوا آمد
گاومان شیر فزونتر بدهد از فردا؟
بابت ذوق زیادی که اوباما آمد
یا که گاو نرمان هم پس از این شیر دهد؟
روی شوقی که طرف با هی و هورا آمد؟
کو برنجت که پلو خواستی از بهر ناهار؟
مرغ بریان مگر از عالم رؤیا آمد
آنچنان ذوقزده ای آمده ای، پنداری
که پسرخاله ات از قریۀ بالا آمد
رفع تبعیض نژادی خبری شیرین بود
که به صبحانۀ ما مثل مربا آمد
لیکن این مرد سیاهی که دلت را برده
نه سیاهی است که در قصه و انشا آمد
این سیاهیست که با پول سفیدان جهان
پی افزایش سرمایه به سودا آمد
«آن سیه چُرده که شیرینی عالم با اوست»*
فرصتش ده که ببینی پی یغما آمد
همچنان در به همان پاشنه خواهد چرخید
این یکی از پی نو کردن لولا آمد
چشم پر ماتم افغان و عراقی روشن
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد
به طرفدار محمد مگرش رحم آید
اینکه با همرهی امت موسی آمد

نظر مشدی حسن چون ز اوباما برگشت
با دوتا گاو خودش جانب صحرا برگشت!

هادی خرسندی


 
معاش از هنر درآوردن/ ناصر فیض
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ناصر فیض

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

سالها توی مرغداری ها
از تن مرغ پر درآوردن

با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

سالها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن

شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

یا اگر از کمر نشد ناچار
 از پس پشت سر درآوردن

با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفر بر نفر درآوردن

تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

نان خود با تحر‌ّک موزون
از طریق کمر درآوردن

یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن

هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن

با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه ای مختصر درآوردن

و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

و ادای حمایت از مردم
 با حقوق بشر درآوردن

خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

مثل یک برده کفش و جوراب از
پای شیخ قطر درآوردن

یا که در سیرک ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

ناصر فیض


 
دارد این پست ها حساب کتاب/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

هست پست و مقام، خواب و خیال
اندر این روزگار قحط رجال
این مدیران که صاحب کلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر کسی به حد نصاب
دارد این پست ها حساب کتاب
باید البته بود بایسته
وانگهی کاردان و شایسته
با مدیر آشنا، به ضرس یقین
اهل یک فرقه ای، مضاف بر این
مدتی پیشتر، گرفته ژتون
نام فامیلی اش دهان پر کن
نیست در انتخاب آدم پاک
ابدا مدرک و سواد، ملاک
بعد سالی که پایه اش شد سفت
می شود دکترا براش گرفت
شصت تا دستیار خواهد داشت
به تخصص چه کار خواهد داشت
پست های کلیدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا این پست ها که مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
لیکن این پست ها، به شکل عجیب
نرسد مطلقا به غیر و غریب
مثل ما را فرا نمی خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن که رم زین رسوم نغز کند
باید اصلا فرار مغز کند!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
قربون اون دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون 
گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا
شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ
خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم 
نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه
رولب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌اما دل‌مون کربلاست 
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن
الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه
لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد
توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت 

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی
قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،‌توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟
حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش
کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه
رد وبدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا
وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه
آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده
دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره
می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»
می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»
می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»
می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید
عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه
نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»
حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم
خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم
شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی
کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا
به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سرسروری تو سرت کن 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!
فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد
 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره 
درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه
زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست 
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن
دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر
من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش! 
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر: 
 «با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپیمون 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب
چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده
قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تودلشون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب
کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قدوقامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روکلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !
مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی
گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست
یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت
معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه
مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟

فتنه و دعوا سرنونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی
سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هرکجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست
بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی
سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله
نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیرعمان
نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
توهر چی اظهارنظر می‌کنی
از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن
هرچی که چشمت دید و خواست،‌می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی
یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی
عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!

نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت
جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی
قدیمترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد
راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت
نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری
نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر
تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه
شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی
خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش
اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه
اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری
کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش
کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌و کینه‌ها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش روهرچی خط و مرزه
چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها
حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره
عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن
از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم
وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون
کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش
کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه
خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت
بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش
دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده
وگرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود
شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن
یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین
دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟
بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم
نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره
کنایه زیرلبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه
خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست
تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن
خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه
دنیا عجیب و بی‌دروپیکره
بپا که شصت پات‌تو چشمت نره
عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن
طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز
تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن
حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته
تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن
الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟
یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن
جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو
اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل‌توتوله
تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن

دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا
گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه
بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است
یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
در پنهان کردن شغل و مقام و معاونت از مردم روزگار و دلایل آن/ ابوالفضل زرویی نصرآ
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نکنی پیش این و آن عنوان
جز به معدودی از فک و فامیل
شغل خود را مگو، به چند دلیل
اولا روزگار، ناجور است
عده ای چشم و چارشان شور است
محو و پوشیده باش از نظرات
نظرت می زنند، این حضرات
ثانیا عده ای گرفتارند
قرض دارند یا بدهکارند
علم، پیدا ز منصبت چو کنند
طلب پول دستی از تو کنند
ثالثا هست هر کسی، ناچار
یا خودش یا برادرش بیکار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن کسی که دشمن توست
وای اگر باخبر شود، زین پست
گوید: این رفت تا رئیس شود
قسمتش بود کاسه لیس شود
یا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شریک دزد شده
تا که در دزدی تو شک نشود
عضو حساس او خنک نشود
شرح این نکته نیز، بی ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت دیگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی که مرموزند
بیشتر نیکبخت و بهروزند

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
منصبی خوشتر از مشاوره نیست / ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

در منصب مشاورت فرماید - حفظه الله -

در عمل، گرچه جز محاوره نیست
منصبی خوشتر از مشاوره نیست
به تو فرضا فلان مدیر ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شیوه اعاظم نیست
پس وجود تو، هیچ لازم نیست
نیستی در امور دنیایی
صاحب اختیار اجرایی
پس نیایی به کار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خویش را به ثبوت
که تو سنگین تری به وقت سکوت
پس می آید وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اکسسوار
وقت تصمیم و در عمل، روراست
چه نیازی به عز و جز شماست؟
چون که تصمیم نیست دست تو نیز
به چه کار آید آن وجود عزیز؟
بعد یک عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!

 ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
کی روز زمین‌خوردنشان می‌آید/ محمد صالح
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، رباعی ، دوبیتی ، شعر طنز اجتماعی

با میوه و بستنی و کیک و رانی
با حداقل سه‌چار تا قربانی

ای مرد به پیشواز تو می‌آئیم
امضا فدراسیون دو میدانی

* * * * *

آن یک، مشغول خوردن و بردن شد
این مسئول شکم در آوردن شد

در عصر بخوربخور نخوردن جرم است
تکلیف من و تو خون دل خوردن شد

* * * * *

عزیز! این ملک، خاصان خصوصی‌ست
حریم مایه‌داران خصوصی‌ست

نمی‌دانی بدان بالاترین جرم
همین تشویش اذهان خصوصی‌ست

* * * * *

این قصه حدیث هرکسی خواهد شد
بحث داغ مجالسی خواهد شد

یک جمله به دست خواهی آورد آخر
«در اسرع وقت رسیدگی خواهد شد»

* * * * *

کی لحظه‌ی افسردن‌شان می‌آید
پایان دل آزردنشان می‌آید

دیدیم زمین‌خواریشان را یا رب!
کی روز زمین‌خوردنشان می‌آید؟!

محمد صالح