آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مرگ باید برادرت باشد!/ حمیده سادات غفوریان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر حماسی ، شعر انقلاب اسلامی ، حمیده سادات غفوریان

چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!
 
شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!
 
دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...

حمیده سادات غفوریان


 
شعرخوانی محمد مهدی سیار در شب شعر جوهر سرخ
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: محمدمهدی سیار ، کلیپ تصویری ، شعر انقلاب اسلامی


 
شعرخوانی مهدی جهاندار در شب شعر جوهر سرخ
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی جهاندار ، شعر انقلاب اسلامی ، کلیپ تصویری


 
شعرخوانی عباس احمدی درشب شعر جوهر سرخ
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عباس احمدی ، کلیپ تصویری ، شعر انقلاب اسلامی


 
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک/ سید محمد مهدی شفیعی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید محمد مهدی شفیعی ، غزل ، شعر انقلاب اسلامی

سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!
چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!

ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست
سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!

از تو هزار سیل خروشان گذشته است
حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!

دست تبر رسید و درختی بریده شد
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!

با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم
پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!

شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست
یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!

تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است
هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!

سید محمد مهدی شفیعی


 
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار/ محمدجواد محبت
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مثنوی ، محمدجواد محبت ، شعر انقلاب اسلامی

با داغ آشکار، زبیداد بى‏شمار
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار

هر شاخه‏اى جدا شود آنجا زپیکرى
جوش جوانه سر زند از جاى دیگرى

در باغ اگر زخم تبر، خارى اوفتد
زخمى که موریانه زند، کارى اوفتد

اى نخل سایه گستر پر بار انقلاب
اى در هجوم خصم خدا یار انقلاب

زخم تبر به جان تو هر چند نارواست
اما هراس ما همه از موریانه‏ هاست


محمدجواد محبت

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، علیرضا قزوه ، شعر انقلاب اسلامی

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علیرضا قزوه


 
ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، چارپاره ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی


 
رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، محمد کاظم کاظمی ، شعر انقلاب اسلامی ، شعر سیاسی اجتماعی

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید
بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
 

 *

خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

*

و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

 
*

و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را


الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم


در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده 
«و به خال لبت ای دوست گرفتار شده»

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

محمدکاظم کاظمی

 


 
رفتنش صبح را با خبر کرد/ میلاد عرفان پور
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، میلاد عرفان پور ، شعر انقلاب اسلامی

برای استاد شهید مجید شهریاری
به پاس دینی که بر گردن ما دارد

قصه ی صبح یک روز آذر
 سوز پاییز را بیشتر کرد
یک ستاره از این شهر پر زد
رفتنش صبح را با خبر کرد


مردی آنگونه عاشق که دریا
مردی آنگونه عارف که باران
عالمی از تبار گل سرخ
اوستاد کلاس بهاران


آتشی شعله ی نفرت افروخت
تا مگر عشق پایان بگیرد
غافل از اینکه او مثل ققنوس
تازه در شعله ها جان بگیرد


ما چنان شیشه ی عطر هستیم
عطر ما را شکستن نگیرد
منتشر می شویم از شهادت
دشمن از خشم باید بمیرد


 خصم اگر با سلاح شب آید
ما همه غیرت آفتابیم
چشم در راه خورشید موعود
شهریاران این انقلابیم

 میلاد عرفان پور


 
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده/ سعید بیابانکی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، سعید بیابانکی

 جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده

سعید بیابانکی


 
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش
جامی ز می لا زده بودیم ای کاش
آن شب که قراولان توفان رفتند
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

سیدحسن حسینی


 
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

سیدحسن حسینی


 
خورشید غروب کرده را می‌مانند/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حسن حسینی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

آنان که زبان عشق را می‌دانند
لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند
با رفتن‌شان ترنم آمدن است
خورشید غروب کرده را می‌مانند

سیدحسن حسینی


 
ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم / سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم
کز تیرگی قدیم شب کاسته‌ایم
صبحیم که صادقانه از خواب گران
با یک نفس عمیق برخاسته‌ایم

سیدحسن حسینی


 
نه‌ تسلیم‌ و سازش‌، نه‌ تکریم‌ و خواهش/ سپیده کاشانی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، سپیده کاشانی

به‌ خون‌ گر کشی‌ خاک‌ من‌، دشمن‌ من‌
بجوشد گل‌ اندر گل‌ از گلشن‌ من‌

تنم‌ گر بسوزی‌، به‌ تیرم‌ بدوزی
جدا سازی‌ ای‌ خصم‌، سر از تن‌ من

کجا می‌توانی‌، ز قلبم‌ ربایی‌
تو عشق‌ میان‌ من‌ و میهن‌ من

مسلمانم‌ و آرمانم‌ شهادت
تجلّیِ هستی‌ست‌، جان‌ کندن‌ من

مپندار این‌ شعله‌ افسرده‌ گردد
که‌ بعد از من‌ افروزد از مدفن‌ من

نه‌ تسلیم‌ و سازش‌، نه‌ تکریم‌ و خواهش
بتازد به‌ نیرنگ‌ تو، توسن‌ من

کنون‌ رود خلق‌ است‌ دریای‌ جوشان‌
همه‌ خوشه خشم‌ شد خرمن‌ من

من‌ آزاده‌ از خاک‌ آزادگانم‌
گل‌ صبر می‌پرورد دامن‌ من

جز از جام‌ توحید هرگز ننوشم‌
زنی‌ گر به‌ تیغ‌ ستم‌ گردن‌ من

بلند اخترم‌، رهبرم‌، از در آمد
بهار است‌ و هنگام‌ گل‌ چیدن‌ من‌
 
سپیده کاشانی


 
این غده نحس را به دریا ریزیم/ احسان کاوه
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، شعر فلسطین ، شعر مقاومت اسلامی

از حنجر انقلاب حلق آویزیم
الحق که مکلفیم تا برخیزیم
باید دل خویش را به دریا بزنیم
این غده نحس را به دریا ریزیم

احسان کاوه


 
ما را از آزمایش آتش هراس نیست/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین ‌پور ، شعر نو نیمایی ، شعر انقلاب اسلامی

از ره رسیده ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور

 


 
غدیر باز غدیر و علی دوباره علی/ احسان کاوه
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی

بگو چه دیده ای ای چاه در کنار علی
بگو تو مخزن اسرار و رازدار علی

چه دیده ای که چنین در زمین فرو رفتی
چها شنیده ای از رنج بی شمار علی

بگو پیامد پیمان شکستن قومی
سوار بر شتر نفس و کارزار علی

به نیزه بردن قرآن و حکم تن دادن
به جام زهر و سپس سلب اختیار علی

ازین جماعت کج فهم و جهل جریانی
که چشم فتنه شد و چشم اشکبار علی

فسانه نیست نه این چاه، چاه تاریخ است
سروده درد دل خود به استعاره علی

نفاق و قدرت و ثروت همان سه یار قدیم
قیام کرده به تکرار روزگار علی

"چراغ مصطفوی با شرار بولهبی ست"
قرائت اموی زهر ناگوار علی

کجاست صبر و بصیرت، کجاکجا عمار؟
کجاست مالک سردار سربدار علی؟

زمانه پرشده از قیل و قال دجالان
کجاست وارث برحق ذوالفقار علی

غبار فتنه آخرزمان بلند شده
میان معرکه مردی است از تبار علی

یزید پشت یزید و زیاد پشت زیاد
علی است یار علی تا علی است یار علی

فسانه نیست، ببین امتحان تاریخ است
که شیعه لاف زدن نیست با شعار علی

سحر به مصحف تاریخ استخاره زدم
غدیر باز غدیر و علی دوباره علی

نه استخاره نشد انتخاب باید کرد
کنار گود بمانیم یا کنار علی؟!

احسان کاوه
دی 1388، محرم 1431


 
سلام بر همه الا به انقلاب فروش/ علیرضا قزوه
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، علیرضا قزوه ، شعر انقلاب اسلامی

تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش

شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش

نمانده  حجب و حیایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش

مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش

پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش

دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش

من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش

بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش

سلام بر همه الا  به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
                    
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده

علیرضا قزوه


 
دستت اما حکایتی دارد.../ جواد محمدزمانی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، چارپاره

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند
 

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

 

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

 

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

 

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

 

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

 

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

 

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

 

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 جواد محمدزمانی


 
بیا عاشقی را رعایت کنیم / سید حسن حسینی
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انقلاب اسلامی ، سید حسن حسینی

بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند

از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان

غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود

عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد

حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت

از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند

ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق

چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند

سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان

به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:

«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما

اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان

بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است

بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار

که پروانه برد با دو بال حریق»

در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است

بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم

مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق

بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم

ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست

چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند

سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار

بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم

حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است

سید حسن حسینی


 
شعر انقلاب اسلامی/ دکتر محمدرضا سنگری
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، نقدشعر

 انقلاب‌ها، ذائقه‌ی‌ انسان‌ها و نگاه‌ و تلقی‌ آنان‌ را نسبت‌ به‌ جهان، جامعه‌ و خویشتن‌ تغییر می‌دهند و همین‌ دگرگونی، دگرگونی‌ در <زبان‌ و احساس> و حتی‌ در قلمرو <قالب‌ و شکل> را نیز در پی‌ دارد. انقلاب‌ بزرگ‌ صنعتی‌ در اروپا، انقلاب‌ مارکسیستی‌ در شوروی‌ و انقلاب‌ مشروطه‌ در ایران، نمونه‌های‌ روشنی‌ هستند که‌ گواه‌ حضور تفکر تازه‌ در عرصه‌ی‌ اجتماعی‌ و فروریختن‌ باورهای‌ قبلی‌ و در نتیجه‌ آفریدن‌ هنر و ادبیاتی‌ متناسب‌ با فضای‌ تازه‌ و نیازهای‌ تازه‌ هستند. در عصر مشروطه، گسترده‌ شدن‌ افق‌ نگاه‌ شاعر و نویسنده‌ به‌ دلیل‌ تجربه‌های‌ تازه‌ی‌ اجتماعی، ظهور موضوعاتی‌ تازه‌ و بی‌سابقه‌ یا کم‌سابقه‌ را در حوزه‌ی‌ ادبیات‌ باعث‌ می‌شود و قلمرو سرودن‌ و نوشتن‌ را وسعت‌ می‌بخشد، عرصه‌ای‌ که‌ پیش‌ از آن‌ حساسیت‌ هیچ‌ نویسنده‌ و شاعری‌ را برنمی‌انگیخت. پرداختن‌ به‌ مساءله‌ی‌ آزادی، بروز احساسات‌ ملی‌ و وطن‌گرایانه، طرح‌ نابسامانی‌های‌ اجتماعی‌ و دردها و رنج‌های‌ رنجبران‌ و کارگران‌ و بهره‌گیری‌ از قالب‌های‌ نوین‌ مانند تصنیف‌ها، نمایشنامه‌ها، رمان‌ها و... پدیده‌هایی‌ هستند که‌ پیش‌ از آن‌ سابقه‌ نداشته‌اند. گرچه‌ فضای‌ ادبی‌ و هنری‌ به‌ شدت‌ متاءثر از فرهنگ‌ فرنگ‌ است‌ و شیفتگی‌ها و غرب‌باوری‌ها بر شیوه‌ی‌ زندگی‌ و نگرش‌ جامعه‌ و در نتیجه‌ بر سیاست، اقتصاد، وضعیّت‌ فکری‌ و فرهنگی‌ جامعه‌ اثر گذارده‌ است. به‌ همین‌ دلیل‌ در نقد و تحلیل‌ آثار ادبی‌ و ذوقی، همچون‌ همه‌ی‌ مقوله‌های‌ دیگر، باید زمینه‌ها، شرایط، تحولات‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و دگرگونی‌های‌ فرهنگی‌ و حتی‌ معیشتی‌ را فراچشم‌ داشت‌ تا نقد و تحلیل، همه‌ سونگرانه‌ و واقع‌بینانه‌ باشد. بنابراین‌ اگر موقعیت‌ تاریخی‌ تولّد یک‌ اثر ادبی‌ و هنری‌ را نشناسیم، بررسی‌ها و قضاوت‌ها فاقد ارزش‌ و اصالت‌ خواهد بود.
شعر انقلاب‌ اسلامی، پاره‌ای‌ از پیکر انقلاب‌ اسلامی‌ و فرزند و میوه‌ی‌ آن‌ است‌ و باید متناسب‌ با نشیب‌ و فرازها و تحولات‌ سریع‌ و شتابناک‌ جامعه، بررسی‌ و مطالعه‌ گردد. بنابراین‌ شعر اوایل‌ انقلاب‌ (دوره‌ی‌ مبارزه‌ و تظاهرات‌ و درگیری‌های‌ خیابانی) باید با حال‌ و هوای‌ خاصّ خودش‌ سنجیده‌ شود. آنان‌ که‌ با فضای‌ امروز و احساس‌ امروزین، شعر دیروز را محک‌ می‌زنند در داوری‌ خویش‌ به‌ کژراهه‌ خواهند رفت. شاعر، درونمایه‌ شعر خویش‌ را از تجربیات‌ درونی‌ و دریافت‌های‌ بیرونی‌ می‌یابد و به‌ مدد توانمندی‌ خویش‌ در مضمون‌یابی‌ و آفرینندگی‌ و احیاناً تاءمل‌ انتقادی‌ در آثار گذشتگان‌ می‌پرورد و عرضه‌ می‌کند. اگر شاعر در لحظه‌های‌ متفاوت‌ خویش، احساس‌های‌ گونه‌گون‌ و گاه‌ متناقض‌ دارد طبیعی‌ است‌ در تحولات‌ ژرف‌ و بنیادین‌ هم‌ در طرح‌ و ساختار کلی‌ شعر و حتی‌ هم‌ در واژگان‌ و اوزانی‌ که‌ با جوشش‌های‌ شعری‌ او همزمانند تفاوت‌ و تحول‌ احساس‌ شود. <همفری‌ هاوس> در کتاب‌ خود به‌ نام‌ دنیای‌ دیکنز(1) که‌ نمونه‌ی‌ شایان‌ تحسینی‌ از نقد جامعه‌ شناختی‌ است‌ - نظر خود را به‌ تناوب‌ بین‌ بخش‌هایی‌ که‌ گزارش‌ صحنه‌ی‌ متغیر تاریخی‌ روزگار دیکنز است‌ و ارائه‌ی‌ انعکاس‌ این‌ دگرگونی‌ در رمان‌های‌ دیکنز، بیان‌ می‌کند.(2) نویسنده‌ در تحلیل‌ خویش، تاءثیر موفقیت‌های‌ صنعتی‌ بین‌ سالهای‌ 1870 - 1812 را بر آثار دیکنز کاملاً نشان‌ می‌دهد.
انقلاب‌ اسلامی‌ واقعه‌ای‌ بزرگ، تحولی‌ بنیادین‌ و آرمانی‌ در جامعه‌ بوده‌ و هست‌ و حادثه‌ها و لحظه‌های‌ آن، آشکار و پنهان، به‌ دنیای‌ شعر راه‌ می‌یابند. وقوع‌ حادثه‌های‌ بزرگ، لحظه‌های‌ خطیر و سترگ، لحظه‌هایی‌ که‌ با حیات‌ و مرگ‌ انقلاب‌ و جامعه‌ پیوند داشت‌ نمی‌توانست‌ و نباید بر سروده‌ها و احساس‌ شاعران‌ بی‌تاءثیر باشد. سخن‌ از نوع‌ دریافت‌ و نحوه‌ی‌ بازتاب‌ حادثه‌ها و لحظه‌ها نیست‌ بلکه‌ سخن‌ از ناگزیری‌ تاءثیر و تاءثر شاعر است‌ و همین‌ مطالعه‌ای‌ دقیق‌ و عمیق‌ می‌طلبد تا میزان‌ تاءثر شعر و شاعر و تاءثیر متقابل‌ شاعران‌ در مجموعه‌ی‌ حوادث‌ و جریان‌های‌ انقلاب‌ شناخته‌ شود. جز این، باید دید شاعر چقدر خود با لحظه‌ها زیسته‌ و از تجربه‌های‌ عاطفی‌ بهره‌ گرفته‌ است. چرا که‌ شعر عصر ما از فقدان‌ تجربه‌های‌ حسّی‌ شاعرانه‌ رنج‌ می‌برد و جماعت‌ شاعر و نویسنده‌ بیش از گذشته‌ به‌ تجربه‌ها و احساسات‌ عینی‌(objective) نیازمند است.
نکته‌ای‌ که‌ نباید از آن‌ غفلت‌ ورزید جدّی‌ گرفتن‌ <امروز> است‌ و نقد و تحلیل‌ عالمانه‌ و صادقانه‌ی‌ ادبیات‌ انقلاب‌ اسلامی. واگذار کردن‌ این‌ مهم‌ به‌ فردا، تنها به‌ این‌ بهانه‌ که‌ هنوز یک‌ دوره‌ پایان‌ نیافته‌ است‌ تا به‌ جمع‌بندی‌ و تحلیل‌ آن‌ نشست، کاری‌ ناسنجیده‌ و ناصواب‌ است. بسیاری‌ از تذکره‌نویسان‌ دیروز - با همه‌ی‌ ضعف‌های‌ اغماض‌ناپذیر - شاعران‌ عصر خویش‌ را معرفی‌ کرده‌ و گاه‌ نیز به‌ نقل‌ و نقد سروده‌هایشان‌ پرداخته‌اند. هیچ‌کس‌ نمی‌تواند ابوالفضل‌ بیهقی‌ را به‌ دلیل‌ نگارش‌ تاریخ‌ ارزشمندش‌ در دوره‌ی‌ غزنوی، دوره‌ای‌ که‌ در هنگام‌ نگارش‌ تاریخ، پایان‌ نیافته‌ بود و برخی‌ حادثه‌ها نیز به‌ یک‌ یا دو دهه‌ فاصله‌ نقل‌ و طرح‌ می‌شد، محاکمه‌ کند. متاءسفانه‌ کسانی‌ که‌ ناباورانه‌ یا اصولاً ناهمخوان‌ و ناهمخون‌ با این‌ دوره‌اند و یا زحمت‌ مرور و مطالعه‌ی‌ آثار این‌ دوره‌ را به‌ خویش‌ نداده‌اند چنین‌ انگاره‌ و القایی‌ دارند.
اگر این‌ ضرورت‌ امروز تحقق‌ نیابد، نسل‌های‌ بعد که‌ احیاناً در چنین‌ فضایی‌ تنفس‌ نکرده‌اند بی‌شک‌ نخواهند توانست‌ به‌ خوبی‌ و دقت‌ آنهایی‌ که‌ در حادثه‌ها زیسته‌ و تنفس‌ کرده‌اند به‌ بیان‌ و تبیین‌ شعر و هنر این‌ دوره‌ بپردازند. اگر آگاهی‌ ما از زوایای‌ زندگی‌ و آثار بسیاری‌ از چهره‌های‌ بزرگ‌ علمی‌ و ادبی‌ و تاریخی‌ کشورمان‌ کم‌ است‌ شگفت‌آور نیست؛ یا شگفت‌انگیزتر و دردآورتر آن‌ است‌ که‌ اطلاعات‌ ما نسبت‌ به‌ برخی‌ از بزرگان‌ معاصر نیز کم‌ و ناچیز و گم‌ گوشه‌ها در زندگی‌ و اندیشه‌ و آثار آنان‌ فراوان‌ است. حلقه‌های‌ مفقوده‌ در ادبیات‌ نزدیک‌ترین‌ دوره‌ به‌ ما یعنی‌ عصر مشروطیت‌ آن‌قدر زیاد است‌ که‌ فقدان‌ دیوان‌ اشعار دست‌ کم‌ چند نمونه‌ شعر از یک‌ شاعر ما را از دریافت‌ درست‌ تحولات‌ شعر دوره‌ی‌ مشروطیت‌ محروم‌ ساخته‌ است. مجموعه‌ی‌ شعر خانم‌ شمس‌ کسمائی‌ گم‌ شده‌ است. از سروده‌های‌ <میرزاده‌ی‌ عشقی>، <لاهوتی>، <تقی‌ رفعت> اندکی‌ در دست‌ ماست‌ و این‌ تاءسف‌ و دریغ‌ را کسانی‌ به‌ خوبی‌ درمی‌یابند که‌ در اندیشه‌ی‌ تحقیق‌ و تتبع‌ جدی‌ در این‌ دوره‌ برمی‌آیند.
باید ادبیات‌ عصر انقلاب‌ را جدی‌تر و دقیق‌تر پی‌گرفت. در همین‌ جا به‌ نکته‌ای‌ که‌ ضرورت‌ جمع‌آوری‌ آثار و پی‌گیری‌ تحولات‌ فکری‌ و روحی‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ این‌ دوره‌ را ضروری‌تر می‌سازد باید اشاره‌ کرد و آن‌ حذف‌ برخی‌ سروده‌ها و آثار، توسط‌ خود شاعر و نویسنده‌ است. برخی‌ از شاعران‌ و نویسندگان‌ امکان‌ ردیابی‌ و رصد را از پژوهشگران‌ به‌ هر دلیل‌ می‌گیرند. در مجموعه‌ دفترهای‌ چاپ‌ شده‌ی‌ شعری، سروده‌هایی‌ آشنا از شاعران‌ دیده‌ نمی‌شود؛ سروده‌هایی‌ که‌ با حافظه‌ی‌ مردم‌ گره‌ خورده‌ و گاه‌ نیز بسیار ارزنده‌ و خاطره‌انگیز است. گاه‌ نیز شعری‌ مثله‌ شده‌ و غیرقابل‌ انطباق‌ با اصل‌ یافت‌ می‌شود.
مثلاً برخی‌ شاعران، سروده‌های‌ دوره‌ی‌ جنگ‌ هشت‌ ساله‌ را در چاپ‌ مجموعه‌ شعرهایشان‌ قلم‌ گرفته‌اند! احیاناً برخی‌ شعارهای‌ تحقق‌ نایافته‌ یا مسائلی‌ که‌ در تحولات‌ سیاسی‌ فرهنگی‌ پیش‌ آمده‌ و یا نشیب‌ و فرازهای‌ روحی‌ و فکری‌ شاعر نیز در این‌ پالایش‌ و زدایش! مؤ‌ثر بوده‌ است. به‌ هر حال‌ این‌ کار به‌ لحاظ‌ اخلاقی‌ و اجتماعی، ستوده‌ یا نکوهیده، از نظر گاه‌ ادبی، بستن‌ پنجره‌ها و کور کردن‌ روزنه‌هایی‌ است‌ که‌ به‌ شناخت‌ بهتر و دقیق‌تر این‌ دوره‌ کمک‌ می‌کند.


سیر تحول‌ در محتوای‌ شعر انقلاب‌
نخستین‌ سروده‌های‌ عصر انقلاب‌ را اگر به‌ سال‌ شروع‌ جدّی‌ انقلاب، یعنی‌ سال‌ 1357 برگردانیم، حال‌ و هوای‌ شعاری‌ چشمگیرتر و پررنگ‌تر است. در این‌ سال، برخی‌ شعارها که‌ سازنده‌ی‌ عمده‌ی‌ آن‌ها شاعران‌ مطرح‌ نیستند از جوهره‌ی‌ شعری‌ برخوردارند. جامعه‌ی‌ ایرانی‌ قرن‌هاست‌ که‌ با شعر خوگر و زندگیش‌ آمیخته‌ با نغمه‌های‌ آسمانی‌ حافظ، سوگسروده‌های‌ عاشورایی‌ و ضرب‌المثل‌هایی‌ است‌ که‌ ایجاز و اعجاز در آن‌ها موج‌ می‌زند. شعر، آن‌ چنان‌ با فرهنگ‌ ما آمیخته‌ است‌ که‌ از لای‌لای‌ گهواره‌ تا سنگ‌ مزار با ما همراه‌ است‌ به‌ تعبیر نزار قبّانی‌ شاعر معاصر عرب: <اگر نیشتر بر رگمان‌ بزنند چیزی‌ سبز می‌جوشد. تصور نکنید نفت‌ است، شعر است!> گرچه‌ این‌ سخن‌ را در توصیف‌ عرب‌ و گرایش‌ او به‌ شعر گفته‌ است‌ اما بر روح‌ هنرمند و ذائقه‌ی‌ شعرگرای‌ ایرانی‌ نیز منطبق‌ است.
در دوره‌ی‌ حرکت‌های‌ مردمی‌ و تظاهرات‌ خیابانی‌ و دیوار نوشته‌ها، این‌ جوشش‌ها کاملاًمحسوس‌ است. شعارهای‌ ارتجالی‌ در کنار سروده‌های‌ تند و شعاری‌ و عموماً مقطعی، سروده‌های‌ انقلابی‌ که‌ شبیه‌ تصنیف‌های‌ دوران‌ مشروطه‌ و گاه‌ متفاوت‌ با آن‌ است‌ نیز دیده‌ می‌شود. شعر برخی‌ از <سروده‌ها> از شاعران‌ مشهور عصر مشروطه‌ مانند فرّخی‌ یزدی‌ و برخی‌ از شاعران‌ گمنام‌ و به‌ ندرت‌ مشهور است. از مهم‌ترین‌ ویژگی‌های‌ سروده‌های‌ این‌ دوره‌ به‌ ویژگی‌های‌ ذیل‌ می‌توان‌ اشاره‌ کرد:

1
- ترسیم‌ افق‌های‌ روشن‌ پیروزی‌
فضای‌ یاءس‌ آلود و سراسر بن‌بستی‌ که‌ شاعر پیش‌ از انقلاب‌ ترسیم‌ می‌کرد فرو می‌شکند. شاعر با بهره‌وری‌ از شکوه‌ و شور حرکت‌های‌ مردمی‌ و باورهای‌ عمیق‌ مذهبی‌ که‌ پیروزی‌ حق‌طلبان‌ را حتمی‌ و <صبحی‌ قریب>(3) را نوید می‌دهد با سرانگشت‌ شعر، فرداهای‌ روشن‌ را نشان‌ می‌داد:
هان‌ ای‌ خدایان!
در روز بار عام‌
حتی‌
تمثال‌ بی‌مثال‌ شما را
یارای‌ ادای‌ تظلم‌ نداشتیم‌
آری‌ حتی‌ خری‌ به‌ دست‌ تظلم‌
زنجیر عدل‌ و داد شما را تکان‌ نداد!(4)
باری‌ هرجا قدم‌ به‌ خاک‌ نهادید
صدها نهال‌ عاطفه‌ خشکید
صدها درخت‌ فاجعه‌ رویید
اینک‌
هرچند تاج‌ تخمه‌ به‌ گهواره‌ بسته‌اید(5)
باری‌ امید بس‌ عبثی‌ دارید!
زیرا که‌ شب‌
آبستن‌ طلوع‌ شگفتی‌ است!(6)
شعر این‌ دوره‌ دیگر از شب‌ و زمستان‌ و وحشت‌ و بن‌بست‌ آکنده‌ نیست. اگر هم‌ از وحشت‌ و انجماد و زمستان‌ و پاییز سخن‌ می‌رود، سرانگشت‌ شعر به‌ سمت‌ <روشنی> است. شاعر چشم‌انداز فضایی‌ بی‌زندان‌ و آسمانی‌ بی‌سقف‌ را دریافته‌ است. شعر سیاسی‌ دیروز - اگر این‌ عنوان‌ رسا و فراگیر باشد - عمدتاً سایه‌های‌ یاءس‌ و مرگ‌ و خزان‌های‌ بی‌برگی‌ با خویش‌ دارد. در شعر اخوان‌ ثالث‌ - که‌ باید او را پیشقراول‌ سرایندگان‌ شعر اجتماعی‌ و سیاسی‌ در حوزه‌ی‌ شعر نیمایی‌ خواند - و در شعر فروغ‌ و دیگران‌ این‌ دریافت‌ و استنتاج‌ مشهود است. حتی‌ سروده‌های‌ شاعران‌ معترض‌ قبل‌ از انقلاب‌ کمتر توفندگی‌ و جوشندگی‌ و خروش‌ و خشم‌ سروده‌های‌ این‌ دوره‌ را دارند.


2- طرح‌ فقر و محرومیت‌ و زراندوزی‌ و غارت‌ سرمایه‌های‌ جامعه‌
پیش‌ از این‌ برخی‌ از شاعران‌ که‌ عمده‌ی‌ آنها گرایش‌های‌ سیاسی‌ خاص‌ داشتند در کنار دو جریان‌ شعری‌ روشنفکران‌ غیرمذهبی‌ و شاعران‌ مذهبی‌ با زبانی‌ نمادین‌ و تمثیلی‌ و گاه‌ عریان‌ و شعارگونه، از فقر و محرومیت، استثمار و غارت‌ توده‌های‌ جامعه، و زراندوزی‌ و چپاول‌ سرمایه‌های‌ ملّی‌ توسط‌ عوامل‌ حکومت‌ و سرمایه‌داران‌ سخن‌ می‌گفتند. در سروده‌های‌ خسرو گلسرخی، سیاوش‌ کسرایی، اخوان‌ ثالث، شاملو، فروغ‌ و شاعران‌ مذهبی‌ همچون‌ نعمت‌ میرزازاده‌ (م.آزرم)، طاهره‌ صفارزاده، موسوی‌ گرمارودی، حمید سبزواری‌ و... نمونه‌هایی‌ از این‌ دست‌ مسائل‌ می‌توان‌ یافت. گاه‌ نیز این‌گونه‌ سروده‌ها نوعی‌ <ژست‌ سیاسی> برای‌ شاعران‌ محسوب‌ می‌شد.(7)
در هنگامه‌ی‌ طرح‌ این‌ فقر طاقت‌سوز، گاه‌ شعله‌های‌ اعتراض، دامن‌ سکوت‌ و سکون‌ مخاطب‌ها را فرامی‌گرفت. شاعر آشفته‌ و خشماگین، سکوت، اضطراب‌ و ترس، به‌ انتظار حادثه‌ نشستن‌ محرومان‌ و ستمدیدگان‌ را محکوم‌ می‌کرد:
در سجاف‌ کوچه‌ باغ‌
اضطراب‌
گام‌های‌ عابران‌ خسته‌ را،
شماره‌ می‌کند
رهگذر
غروب‌ را به‌ روی‌ شاخه‌های‌ خشک‌
روبروی‌ چشمه‌های‌ بی‌تپش‌
نظاره‌ می‌کند.
برزگر، خیال‌ خویش‌ را،
به‌ بوی‌ نان‌ گرم‌ آفتاب،
پر نمی‌دهد
سایه‌ی‌ پرنده‌ای‌
از بهارزایی‌ قنات‌ خشک‌
روستای‌ خفته‌ را خبر نمی‌دهد
فقر
خوش‌ نشسته‌ روبرو:
روبه‌روی‌ زرد زخم‌ آفتاب‌
روبه‌روی‌ سایه‌های‌ ممتد ملال‌
روبه‌روی‌ باغ‌های‌ خواب‌
روبه‌روی‌ ریگ، شن، سراب‌
در هجوم‌ هول‌
پشت‌ پلک‌ روستا
می‌توان‌ شکوفه‌های‌ خواب‌ را، نظاره‌ کرد
می‌توان‌ کلاف‌ ابر را
دور دوک‌ صبحدم، هماره‌ دید(8)...


3- غلبه‌ شعارگونگی‌ و عنصر تفکر بر دیگر عناصر شعری‌
ضرورت‌ها، نیازها و عطش‌ اجتماعی، فضای‌ سیاسی‌ و مبارزاتی‌ و هیجان‌ها و التهاب‌های‌ شاعرانه‌ای‌ که‌ متاءثر از اوضاع‌ و شرایط‌ خیزش‌ و قیام‌ مردمی‌ بود، به‌ شدّت‌ شعر را تحت‌ تاءثیر قرار داد. سروده‌های‌ آغاز انقلاب، گاه‌ سیاسی‌ محض‌ و فاقد ویژگی‌های‌ لازم‌ شعری‌ مانند زبان‌ استوار، ایماژها و صور خیال‌ زنده‌ و تازه‌ هستند. سروده‌ها از این‌ جهت‌ به‌ دوره‌ی‌ مشروطه‌ بسیار شبیه‌ می‌شوند. شاعر به‌ پیام‌ بیش‌ از هر چیز می‌اندیشد. لحن‌ شعر خطابی‌ است‌ و عنصر تفکر و تکیه‌ بر پیام‌ مشخص‌ سیاسی، عرصه‌ را بر دیگر عناصر شعر تنگ‌ می‌کند. در حالی‌ که‌ در یک‌ شعر خوب، هیچ‌ عنصری‌ نباید عرصه‌ را بر عنصر دیگر تنگ‌ کند؛ عاطفه‌ پا به‌ پای‌ تخیّل، آهنگ‌ و زبان‌ پا به‌ پای‌ هم‌ و همه‌ی‌ عناصر همدست‌ و همراه‌ در یک‌ مجموعه‌ی‌ همخوان‌ باید به‌ انتقال‌ پیام‌ شاعر کمک‌ کنند. این‌ گونه‌ سروده‌ها از انسجام‌ و گاه‌ ایجاز لازم‌ برخوردار نبودند. شعر در مدار تکرار می‌چرخید و تنها پاسخی‌ به‌ تشنه‌ کامی‌ و عطش‌ جامعه‌ به‌ این‌ نوع‌ سروده‌ها بود. برخی‌ از این‌ سروده‌ها، بی‌نام‌ و بی‌نشان، در کنار پیام‌ها و اطلاعیه‌ها بر دیوارها نصب‌ می‌شد و یا در تظاهرات‌ خوانده‌ می‌شد و بعدها که‌ اندکی‌ فضا برای‌ تنفس‌ باز شد در روزنامه‌ها و مجلات‌ به‌ چاپ‌ می‌رسید.


4- محتوا و مضامین‌ محدود
به‌ دلیل‌ تنفس‌ در فضای‌ واحد (مبارزه‌ با حاکمیت‌ و نظام‌ ستم)، درونمایه‌ و محتوای‌ شعر حول‌ محور موضوعاتی‌ معدود و محدود می‌چرخید. سوژه‌ وموضوع‌ عمده‌ی‌ سروده‌ها، مبارزه، وحدت، خودآگاهی، شهادت‌ و... بود. گاهی‌ تصویرها به‌ دلیل‌ شباهت‌ موضوع‌ نیز به‌ هم‌ نزدیک‌ می‌شد.(9) در حوزه‌ی‌ قصه‌ها و داستان‌های‌ همین‌ سال‌ها نیز مشابهت‌ و محدودیت‌ موضوعات‌ کاملاً محسوس‌ است. اما در عمده‌ی‌ این‌ سروده‌ها خیزش، جوشش‌ و تپندگی‌ واژه‌ها بر تندخوئی‌ و هیجان‌ مخاطب‌ می‌افزود و همین‌ سروده‌های‌ برانگیزاننده‌ و حرکت‌ بخش، نقش‌ جدّی‌ و شگرف‌ در مبارزه‌ی‌ مردم‌ داشت.

5- بیگانه‌ستیزی‌ و غرب‌ستیزی‌ (مبارزه‌ با روشنفکری‌ و خودباختگی)
بازگشت‌ به‌ خویشتن‌ که‌ به‌ شکل‌ جدی‌ و دقیق‌ قبلاً توسط‌ سیّدجمال‌ و اقبال‌ لاهوری‌ و سپس‌ در سخنرانی‌ها و نوشته‌های‌ دکتر شریعتی‌ مطرح‌ شده‌ بود به‌ قلمرو شعر نیز راه‌ یافت. پیش‌ از انقلاب، سهم‌ هیچ‌کس‌ در ستیز با روشنفکری‌ - روشنفکران‌ بی‌درد و خودباخته‌ - در حوزه‌ی‌ شعر، به‌ اندازه‌ی‌ شاعران‌ متعهد و روشن‌اندیش‌ مسلمان‌ نیست. گرچه‌ برخی‌ شاعران‌ دیگر نیز از بی‌تحرکی‌ و بی‌دردی‌ اینان‌ نالیده‌اند:
مرداب‌های‌ الکل‌
با آن‌ بخارهای‌ گس‌ مسموم‌
انبوه‌ بی‌تحرّک‌ روشنفکران‌ را
به‌ ژرفنای‌ خویش‌ کشیدند
و موش‌های‌ موذی‌
اوراق‌ زرنگار کتب‌ را
در گنجه‌های‌ کهنه‌ جویدند.
و در جای‌ دیگر صریح‌تر و تلخ‌تر و گزنده‌تر:
من‌ می‌توانم‌ از فردا
در پستوی‌ مغازه‌ی‌ خاچیک‌
بعد از فروکشیدن‌ چندین‌ نفس‌ از چند گرم‌ جنس‌ دست‌ اوّل‌ خالص‌
و صرف‌ چند بادیه‌ پپسی‌ کولای‌ ناخالص‌
و پخش‌ چند یا حق‌ و یا هو وغ‌ وغ‌ و هوهو
رسماً به‌ مجمع‌ فضلای‌ فکور و فضله‌های‌ فاضل‌ روشنفکر
و پیروان‌ مکتب‌ داخ‌ داخ‌ تاراخ‌ تاراخ‌ بپیوندم...(10)
در سروه‌های‌ طاهره‌ی‌ صفارزاده، موسوی‌ گرمارودی، میرزازاده، حمید سبزواری‌ و برخی‌ شاعران‌ که‌ در این‌ دوران‌ هنوز نام‌ و آوازه‌ای‌ ندارند - مستقیم‌ و غیرمستقیم‌ - ستیز با روشنفکری‌ محسوس‌ و چشمگیر است. بی‌هویتی، بریدگی‌ از فرهنگ‌ جامعه، بی‌دردی‌ و نشستن‌ در حاشیه‌ی‌ حادثه‌ها و به‌ تحلیلی‌ تحلیل‌ رفته‌ بسنده‌ کردن، شناسنامه‌ی‌ روشنفکران‌ است‌ که‌ با سرانگشت‌ شعر ورق‌ می‌خورد:
هم‌ اکنون‌ که‌ نعش‌ تو را به‌ ناکجا می‌برند
او در کافه‌ای‌ نشسته‌ و ودکا می‌نوشد
و مرگ‌ تو را تحلیل‌ علمی‌ می‌کند...
بر او ببخش‌ خواهرم!
روشنفکر است.(11)


6- اندیشه‌ها و مضامین‌ مذهبی‌
در طول‌ دوران‌ مبارزه‌ و پس‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی، هویت‌ مذهبی‌ انقلاب، موجی‌ وسیع‌ و گسترده‌ از مضامین‌ و واژگان‌ و در بیانی‌ کلی‌تر فرهنگ‌ اسلام‌ را به‌ فراخنای‌ شعر کشانید. شعر از آیات‌ و روایات‌ سرشار بود. ستایش‌ و یادکرد از چهره‌های‌
درخشان‌ تاریخ‌ اسلام‌ به‌ ویژه‌ ابوذر، عمار، حرّ، سمیّه، مالک‌ اشتر و مبارزان‌ و مجاهدان‌ و شهیدان‌ بزرگی‌ چون‌ جلال‌ آل‌احمد، دکتر شریعتی‌ و... در سروده‌های‌ این‌ دوره‌ احساس‌ می‌شد. احساسات‌ شورانگیز مذهبی‌ در تار و پود شعر تنیده‌ بود و سروده‌ها با بهره‌وری‌ از این‌ اندیشه‌ها و طرح‌ حماسه‌ی‌ شکوهمند عاشورای‌ حسینی‌ به‌ تهییج‌ و تحریک‌ عواطف‌ می‌پرداخت.


7- طرح‌ چهره‌های‌ ملّی‌ و اسطوره‌های‌ تاریخی‌
گرچه‌ طرح‌ چهره‌های‌ ملّی‌ و اشاره‌ به‌ اسطوره‌ها کم‌ فروغ‌تر از اندیشه‌های‌ مذهبی‌ در سروده‌ها چهره‌ می‌نمود اما اشعار این‌ دوره‌ خالی‌ از این‌ مسائل‌ نیست. اشاره‌ به‌ داستان‌ ضحّاک، کاوه‌ی‌ آهنگر، سیاووش‌ و کاربرد واژگان‌ دیو، اهریمن‌ و.... در شعر و اشعار مردم‌ شنیده‌ می‌شود.
در برخی‌ از سروده‌ها و <سرودها> و شعارها، مصراع‌ها و ابیاتی‌ از گذشتگان‌ نیز به‌ کار می‌رفت‌ که‌ مصراع‌ <دیو چو بیرون‌ رود فرشته‌ درآید>(12) از آن‌ جمله‌ است. احیای‌ برخی‌ مضامین‌ شعر مشروطیت‌ و استفاده‌ از سروده‌های‌ شاعران‌ برجسته‌ی‌ عصر مشروطه‌ که‌ مضامین‌ ملّی‌ در شعر آن‌ها وجود دارد مانند فرّخی‌ یزدی، نسیم‌ شمال، عارف‌ و عشقی‌ در لابه‌لای‌ شعارها و سروده‌ها به‌ چشم‌ می‌خورد.


8- مردم‌گرایی‌ و مردم‌ باوری‌
در شعر سال‌های‌ اختناق، نوعی‌ نفرت‌ و ناباوری‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ احساس‌ می‌شود. شاید مشاهده‌ی‌ بی‌تفاوتی‌ها، در خود خزیدن‌ها، نظاره‌گر بی‌درد حادثه‌ها و فاجعه‌ها بودن‌ دستاویز تاختن‌ به‌ مردم‌ است. به‌ دلیل‌ همان‌ یاءس‌ که‌ پیش‌تر از آن‌ سخن‌ رفت، شاعران‌ نسبت‌ به‌ فردای‌ این‌ مردم‌ چنان‌ یاءس‌زده‌ و ناباورند که‌ گاه‌ بالحنی‌ تند و شکننده‌ با آنان‌ سخن‌ می‌گویند:
مردم،
گروه‌ ساقط‌ مردم‌
دلمرده‌ و تکیده‌ و مبهوت‌
در زیر بار شوم‌ جسدهاشان‌
از غربتی‌ به‌ غربت‌ دیگر می‌رفتند
و میل‌ دردناک‌ جنایت‌
در دست‌هاشان‌ متوّرم‌ می‌شد(13)
شعر شاملو از ناامیدی‌ مطلق‌ و لحن‌ پرخاشگرانه‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ لبریز است. در مجموعه‌ هوای‌ تازه‌ و باغ‌ آینه‌ از این‌ دست‌ سروده‌ها فراوان‌ می‌توان‌ یافت. بعدها نعمت‌ میرزازاده‌ در مجموعه‌ی‌ <سحوری> پاسخی‌ نرم‌ به‌ او داد:
نفرین‌ مباد جنگل‌ آتش‌ گرفته‌ را
این‌ رهروان‌ دیده‌ شبیخون‌
وز چشم‌ زخم‌ اهرمن‌ از هم‌ گسیخته‌
دیگر سزای‌ سرزنشی‌ نیستند، مرد!
هرگز مباد نفرت‌ از این‌ مردم...(14)


9- بازگشت‌ به‌ عشق‌ عارفانه‌
دوره‌ی‌ پیش‌ از انقلاب، سرودن‌ شعر گناه‌آلود (کفرگونه) و در کنار آن‌ غزل‌ عاشقانه‌ زمینی، فراگیر و گسترده‌ در سروده‌ی‌ شاعران‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. در سروده‌های‌ شاملو، نصرت‌ رحمانی، نادرپور و... گاه‌ به‌ حوزه‌ی‌ مقدّس‌ترین‌ ارزش‌های‌ دینی‌ حمله‌ می‌شد. همان‌گونه‌ که‌ در قلمرو رمان‌ها و داستان‌های‌ این‌ زمان‌ همین‌ ویژگی‌ موج‌ می‌زد. دو جناح‌ روشنفکر غرب‌گرا و روشنفکران‌ شرق‌گرا با تفکرات‌ مادّی، با زبان‌ طنز و کنایه‌ و تمسخر و گاه‌ صریح‌ و روشن، باورهای‌ مذهبی‌ را به‌ سخره‌ می‌گرفتند و در کنار آن، خیل‌ شاعران‌ از بیان‌ عریان‌ترین‌ و بی‌پرده‌ترین‌ لحظه‌ها و صحنه‌های‌ جنسی‌ و التذاذهای‌ جسمی‌ پروایشان‌ نبود، فریدون‌ توللی، فروغ‌ فرخزاد، سیمین‌ بهبهانی، اخوان‌ ثالث، نادر نادرپور(15) و... از این‌ دست‌ شاعران‌ محسوب‌ می‌شوند. گرچه‌ برخی‌ از آن‌ها همچون‌ اخوان‌ بعدها رویکردی‌ به‌ سمت‌ سروده‌های‌ عمیق‌تر با نگاهی‌ و تاءملی‌ در مسائل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ دارند.
در عصر انقلاب، عشق‌ عارفانه‌ با بهره‌گیری‌ کم‌رنگ‌تر از اصطلاحات‌ رایج‌ عرفان‌ سنتی‌ دوباره‌ شعر را باز می‌یابد. در دوران‌ اوج‌گیری‌ مبارزه، عشق‌ هماره‌ با شهادت، خون، ایثار و وصال‌ محبوب‌ و... همراه‌ است. این‌ دست‌ سروده‌ها با عاشقانه‌ترین‌ حماسه‌ی‌ تاریخ‌ اسلام‌ یعنی‌ عاشورا امتزاج‌ و پیوند می‌یابند و با آمیزه‌ای‌ از عشق‌ و حماسه، فضایی‌ تازه‌ و بابی‌ نو در شعر انقلاب‌ می‌گشایند.
شیرمردا به‌ تو در بیشه‌ی‌ آهن‌ چه‌ گذشت؟
بر تو در حجم‌ شب‌ دشنه‌ و دشمن‌ - چه‌ گذشت؟
پشت‌ آن‌ پنجره‌ی‌ منفعل‌ از تابش‌ ماه‌
بر تو ای‌ اختر پاک‌ شب‌ میهن‌ چه‌ گذشت؟
زیر آوار جنون‌ آور شلاق‌ و سکوت‌
چه‌ به‌ روح‌ تو فرود آمد و بر تن‌ چه‌ گذشت؟
بر دلت؛ - روزنه‌ی‌ عاشق‌ خورشید بهار-
در سیه‌ چال‌ بدون‌ در و روزن‌ چه‌ گذشت؟
بر لبت: در دل‌ تاریک‌ترین‌ لحظه‌ی‌ عشق‌
جز پیام‌ گل‌ و آینده‌ی‌ روشن‌ چه‌ گذشت(16)...
شعر در سال‌ 1357 باید پیش‌ از این‌ کاویده‌ و مطالعه‌ و شناسانده‌ شود. گرچه‌ در حوزه‌های‌ دیگر ادبی‌ مانند قصه‌نویسی‌ (قصه‌ کودکان، نوجوان‌ و بزرگسالان)، طنز، شعارگویی‌ و شعارنویسی، سرود و... میدان‌ تحقیق‌ فراخ‌ است‌ و متاءسفانه‌ کاری‌ درخور و شایسته‌ انجام‌ نپذیرفته‌ است. با این‌ همه، پیشتر از آن‌ که‌ آثار این‌ دوره‌ محو و گم‌ و فراموش‌ شود باید با دقت‌ و وسواس، و رها از سمت‌گیری‌ها و حبّ و بغض‌های‌ متداول‌ دقیقاً مطالعه‌ و بررسی‌ گردد.


پا‌نوشت:

149 1. Humphrey House, The Dickens1World, Oxford university press,
2- دیچز دیوید. <شیوه‌های‌ نقد ادبی> ترجمه‌ی‌ محمد تقی‌ صدقیانی، دکتر غلامحسین‌ یوسفی، چاپ‌ سوم، انتشارات‌ علمی، صص‌ 553-554
3- الیس‌ الصبح‌ بقریب؟
4- شاعر اشاره‌ به‌ افسانه‌ای‌ انوشیروان‌ عادل‌ دارد و تظلّم‌ خری‌ به‌ بارگاه‌ او! پیش‌ از شاعر شریعتی‌ نیز گفته‌ بود: عدالت‌ انوشیروان‌ را تنها خری‌ باور کرد!
5- وقتی‌ ولیعهد کوچک‌ بود تاج‌ را به‌ گهواره‌ی‌ او می‌بستند.
6- امین‌پور، قیصر، <تنفّس‌ صبح>، چاپ‌ دوم‌ 1364، صص‌ 66-67 (شاعر این‌ شعر را در تیرماه‌ 57 سروده‌ است.)
7- به‌ عنوان‌ مثال‌ به‌ کارو می‌توان‌ اشاره‌ کرد که‌ از زبان‌ کارفرما می‌گوید: دوستان، همکاران/ پند این‌ پیر جهاندیده‌ همه‌ گوش‌ کنید/ تا به‌ پایان‌ نرسد سال‌ و مه‌ غارتگر/ خون‌ انسان‌ ستمدیده‌ به‌ نیرنگ‌ و فسون/ بچکانید و قدح‌ پشت‌ قدح‌ نوش‌ کنید.
8- باقری، عباس‌ <صبح‌ در پرگار> چاپ‌ اول، 1368، صص‌ 32-33
9- تصویر آینده‌ به‌ طلوع‌ خورشید و ترسیم‌ نظام‌ ستم‌ به‌ شب‌ و ضحّاک‌ و دیو و... از این‌ دست‌ تصاویر مشابه‌ است.
10- فرخزاد، فروغ، <تولدی‌ دیگر> چاپ‌ هفدهم‌ 1370، انتشارات‌ مروارید، ص‌ 91، ص 140
11- موسوی‌ گرمارودی، علی‌ <در فصل‌ سرخ‌ مردن> ص‌ 2
12- مصراع‌ دوم‌ این‌ بیت‌ حافظ‌ است‌ که:
خلوت‌ دل‌ نیست‌ جای‌ صحبت‌ اضداد
دیو چو بیرون‌ رود فرشته‌ درآید
13- تولّدی‌ دیگر، ص‌ 92
14- میرزازاده، نعمت‌ <سحوری> چاپ‌ اول، انتشارات‌ رواق، 1357، ص‌ 102 و آوازهای‌ نسل‌ سرخ، عبدالجبار کاکایی‌ - روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌
15- از نمونه‌ سروده‌هایی‌ که‌ پاس‌ حرمت‌ ارزش‌های‌ اعتقادی‌ نداشته‌اند به‌ سروده‌های‌ نصرت‌ رحمان، و شعر <قم> نادرپور و... و شعر گناه‌ آلود و عریان، به‌ بسیاری‌ از سروده‌های‌ فروغ‌ فرخزاد تا قبل‌ از <تولدی‌ دیگر> و حتّی‌ در تولّدی‌ دیگر می‌توان‌ اشاره‌ کرد.
16- صالحی، بهمن، دفتر، <کسوف‌ طولانی> (این‌ سروده‌ درباره‌ی‌ زندانیان‌ سیاسی‌ پس‌ از آزاد شدن‌ در بهمن‌ 1357 سروده‌ شده‌ است‌

 
منبع: سوره مهر شماره ٣۴


 
از ره رسیده ایم با قامتی به قصد شکستن/ قیصر امین پور
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انقلاب اسلامی ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

از ره رسیده ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور


 
سرودن علی رغم زنجیر اعجازشان بود/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، سید حسن حسینی ، شعر نو نیمایی

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
                  سرودن -علی رغم زنجیر-
                                  اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
                      ایمان بیاور!

سید حسن حسینی


 
کدر دین ما حرام است با چشم بسته مردن/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، سید حسن حسینی ، دفاع مقدس

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن

سید حسن حسینی


 
جای برادران غیورم چه خالی است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف میزنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !

پروانه نجاتی


 
حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از   "می آید از سفرش زود" دم زدن

مردی گذشت از زن و فرزند و زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !

پروانه نجاتی


 
و رد جاده در گذر او سفید شد/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد!

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد

یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی  لودر ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !

پروانه نجاتی


 
ای کاش نامه ای، خبری، عطر چفیه ای/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

پروانه نجاتی


 
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !
همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 پروانه نجاتی


 
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود
می خواستم صدا بزنم  بابا  اما چه داستان غریبی بود

لکنت گرفته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست
بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود

از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم  با ... با
نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود

در من چقدر حسرت این واژه است، در من چقدر حسرت این واژه است
ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود

من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید
یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود

از عمق قاب عکس نگاهم کن، آه ای غرور کوفته بر دیوار
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت

 پروانه نجاتی


 
در کار عشق شاید و اما نداشتی/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی
چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی

در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار
در کار عشق شاید و اما نداشتی

سجاده ات گواه دل عاشق تو بود
بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی

مثل فرشته دل به دل زخم می زدی
در مهربانی آه تو همتا نداشتی

دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود
ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی

اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو
دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟

امروزهای ما همه آکنده از تو باد
مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی

 


 
ای نگاه روشنت فانوس دریای همه/ غلامعلی حداد عادل
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، غلامعلی حداد عادل

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه 
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید 
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور 
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح 
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی 
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش 
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد 
ای گل رویت بهار عالم آرای همه

غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی 


 
گذری بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامی-دکتر قیصر امین پور
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نقدشعر ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور


    * یک
    «فرزندم!
    رؤیای روشنت را
    دیگر برای هیچ کس بازگو مکن!
    -حتی برادران عزیزت-
    می ترسم
    شاید دوباره دست بیندازند
    خواب تو را
    در چاه
    شاید دوباره گرگ...
    می دانم
    تو یازده ستاره و خورشید و ماه
    در خواب دیده ای
    حالاباش!
    تا خواب یک ستاره دیگر
    تعبیر خواب های تو را
    روشن کند
    ای کاش...!»
    متولد ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در روستای گتوند خوزستان؛ متوفا در ۸ آبان ۱۳۸۶. شاعر، محقق، سردبیر ماهنامه سروش نوجوان، استاد دانشگاه. نام: دکتر قیصر امین پور، از پایه گذاران حوزه هنری (حوزه اندیشه و هنر اسلامی).
    در آغاز شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی یا همان حوزه هنری امروز، سه شاعر به عنوان چهره های شاخص شعر این مرکز فرهنگی مطرح بودند که همان زمان گفته می شد که از سرآمدان شعر ایران می شوند و تحولی ایجاد می کنند در شعر پس از انقلاب. سیدحسن حسینی، قیصر امین پور و سلمان هراتی اصحاب ثلاثه آن دوره بودند که «سلمان» خیلی زود در همان نیمه نخست دهه ۶۰ رفت و آنچه از وی به جا ماند، شاعری را به ما می شناسند که عمیقاً «درگیر شعر» و «رویکردهای خلاقه» در آن است. «هراتی» آینده ای درخشان در انتظار داشت که چرخ تقدیر به گونه ای دیگر چرخید و کار دیگر شد. سیدحسن حسینی این فرصت را یافت که بهترین آثارش را در حوزه شعر سپید آئینی خلق کند و پیش اهل نظر مقبولیت تام بیابد وبه آینده ای تابناک تر بیندیشد اما زود راهی شود. امین پور در آن کاروان، تنها ماند و امیدها برانگیخت آن «که» در «غزل نو» پیشنهادهای بسیار دارد و در «شعر نیمایی» از پرمخاطب ترین شاعران پس از انقلاب است، سال ها بزید، نزیست! شعر او نه تنها مورد اقبال «عام» قرار گرفت که از تأیید چهره های شاخصی همچون دکتر شفیعی کدکنی -شاعر، منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه- نیز برخوردار بود که علاوه بر تأیید ات مکرر شعر او، بر کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» وی نیز مهر تأیید زد. [کتابی که در واقع رساله دکترای امین پور بود که دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی را با دکتر کدکنی گذراند.]
    دکتر تقی پور نامداریان -منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه - [که خود از شاگردان نامدار دکتر شفیعی کدکنی است] درباره امین پور می گوید: «آنچه که من از آثار وی می دانم، همین مجموعه شعرهای ایشان است که نمونه های بسیار خوبی از شعرهای موفق و متعالی معاصر دارد. کتابی هم که از او می شناسم، کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» است که فکر می کنم تحقیق و پژوهشی ارزنده در حوزه ادبیات معاصر باشد. در زمینه شعر هم امین پور یکی از بزرگترین شاعران دوران جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز است. زبان ساده، برداشت های بدیع و تصویرهای بسیار زیبای اشعارش باعث شده که در بین دوستداران شعر تبدیل به شاعری محبوب شود. امین پور از سال های بسیار دور شعر می گفت و من او را از سال های اولیه انقلاب و از دوران دانشجویی می شناختم و گویا درسی را هم با من گذراند. از همان موقع شعر می گفت. منتها مثل هر شاعری که در ابتدای راه شعر می گوید و اشعارش یک سیر تکاملی دارد، در یک جا می ایستد و تکرار می شود اما امین پور شعرش خیلی زود به تکامل و تعالی رسید. اگرچه بعضی وقت ها سبک کارش در برخی از آثار فرق می کرد اما این سبک ها به نظر من رو به کمال داشت و می توانست باز هم صورت های جدید و بدیع دیگری در شعر خلق کند. کتاب های آخرش را اگر با کتاب های اولش مقایسه کنید، متوجه می شوید چقدر فرق داشت. جهش در آثار این سال هایش مشهود است که هم در معناآفرینی هم در شکل و فرم نسبت به گذشته خیلی پیشرفته است.»
    «مرا
    به جشن تولد
    فراخوانده بودند
    چرا
    سر از مجلس ختم
    درآورده ام »
    کامیار عابدی- منتقد- می گوید: «پس از انقلاب به تدریج، شعر در وزن های نیمایی در حاشیه قرار گرفت و شاعران به شکل های شعری حاصل از این وزن ها، چه در حالت شکسته و ترکیبی و چه در حالت غیرشکسته و غیرترکیبی، اقبال چندانی نشان ندادند. امین پور از جمله معدود شاعرانی بود که در شعر به وزن های نیمایی از آغاز تا پایان عمر پابرجا بود. البته در این راه کمتر از نیما و بیشتر از سهراب سپهری و دکتر شفیعی کدکنی که در آثار مهمشان و نه همه شعرهایشان، به سبک عراقی در شعر آزاد توجه داشتند، تأثیر پذیرفت. امین پور حدود یک ربع قرن شعر گفت و اندک اندک خوانندگان درخور توجهی را به آثارش جلب کرده بود. برخی از این خوانندگان به دلایل ادبی و برخی دیگر به دلایل اجتماعی- فرهنگی به سروده های او علاقه داشتند. یعنی به آن جلوه هایی از آثار وی که در دوره نخست شعرگویی وی، متوجه فضای جنگ و آرمان های دینی و انقلابی شد.»
    «امین پور» سال های جنگ را با «شعری برای جنگ» می شناسیم، مشهورترین شعری که برای جنگ هشت ساله ایران و رژیم بعثی عراق سروده شده و ترجمه هم شده است. این شعر، شرح وضعیت است نه روایت غریوها.... شاید به همین دلیل است که هنوز -به رغم گذشت ربع قرن از سرودنش- غبار زمان بر آن ننشسته است. «امین پور» آن سال ها را می توان در رباعیات و دوبیتی های شاخص اش شناخت، حوزه ای که با سیدحسن حسینی بنیان اش نهادند و در واقع رباعیات آن دوره، تنها قالب را از رباعیات کهن به وام گرفته اند و کار «دیگر» کرده اند و سنگی دیگر بر بنای شعر فارسی افزوده اند:
    «من همسفر شراب از زرد به سرخ
    من همره اضطراب از زرد به سرخ
    یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
    چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ»
    یا
    «موسیقی شهر بانگ «رودارود» است
    خنیاگری آتش و رقص دود است
    برخاک خرابه ها بخوان قصه جنگ
    از چشم عروسکی که خون آلود است»
    رباعیات امین پور در آن روزگار، وجه احساسی اش بیشتر بود نسبت به رباعیات حسینی که روحیه حماسی داشت و البته تجسم این روحیه حماسی باز متفاوت بود با شعرهای اغلب شتابزده آن دوران؛ روحیه حماسی حسینی را می توان در آثاری چنین بازشناخت:
    «گامی به تولازده بودم ای کاش
    جامی ز می لازده بودم ای کاش
    آن شب که قراولان توفان رفتند
    چون موج به دریا زده بودم ای کاش»
    دکتر تقی پور نامداریان می گوید: «تعهد امین پور -تعهد اجتماعی اش- در مجموعه های اولیه اش بیشتر تعهدی بود که نسبت به انقلاب اسلامی و بخصوص نسبت به کسانی که به جبهه ها می رفتند و می جنگیدند خیلی محسوس تر و پررنگ تر بود. در مقطع پس از جنگ، او در پی کشف فضاهای تازه در شعر و در پی کشف برخی حقیقت ها بود که فقط در شعر می تواند مطرح و بیان شود. آن جرقه هایی که حاصل برخورد دو قطب عقل و جنون است، در آثار این سال های او دیده می شد و امین پور داشت به این سمت می رفت و من خیلی دلم می خواست که مجموعه های بعدی اش را ببینم و این خصیصه را که جستن نوعی حقیقت است، حقیقتی که با عقل ومنطق و فلسفه قابل بیان نیست و فقط از طریق شعر و شهود قابل است، در اشعار آینده اش بخوانم. حیف که نماند تا بشود این تصویرهای جدید را در شعرش ببینیم.»
    «بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
    نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
    بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
    همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
    بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
    رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
    سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
    بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
    به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
    بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
    شب و روز از تو می گوییم ومی گویند، کاری کن
    که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما
    نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
    که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
    بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
    همین حالابیاید وعده آینده های ما»
    دکتر علی موسوی گرمارودی - شاعر، منتقد، پژوهشگر، مترجم و استاد دانشگاه ـ می گوید: «در هندسه بیرونی و قالب و زبان و بیان و به طور کلی در فرم و صورت و ساختار، قیصر با اعتماد به نفس کامل، بی آن که دچار تزلزل در انتخاب فرم و صورت و ساختار شعر خود شود و یا حتی گوشه چشمی به مکتب های نوظهور و آوانگارد و پست مدرن داشته باشد، دوشادوش قریحه سرشار خود، گام برمی دارد یعنی بیرون شعر او را، درون شهر او و زبان او را، ذهن او انتخاب می کند. ویژگی دیگر شعر او این است که در عین باریک اندیشی تعقید روشنفکرانه ندارد و زیبایی های آن، محصول قریحه شگرف او و مضمون های متعالی و ایجاز و شناخت او از اعجاز و جادوگری های زبان بویژه تسلط و استادی او در زبان فارسی است به همین روی، شعر او، هم برای خواص دلچسب است و هم برای مخاطبان دیگر و همگان هیچ گاه در برخورد با شعر او، از «لذت کشف» محروم نمی مانند. از همین سمت و سوست که به حافظ نزدیک می شود بی آنکه غزل هایش رنگ و بوی قرن هشت و حتی سایه ای از تقلید را داشته باشد.»
    دکتر صابر امامی -شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر- می گوید: «قیصر کاری کرده که شاعری مانند او یا شاعرانی مانند او هیچ وقت نمی توانند بکنند. این کار را در واقع قیصر نکرده است، این کار را انقلاب اسلامی کرده است. انقلاب اسلامی نسل جدیدی از شاعران وهنرمندان را وارد عرصه کرد که در عین معاصر بودن در جهان شیطان زده معاصر- شیطان زده به معنای انسان زده بریده از آسمان معاصر- به آن دل سی پاره قرآنی رسیده بودند. افرادی مانند قیصر برای اولین بار توانستند شعری بگویند که ما در این شعرها صور خیال و موفقیت های شاعران آوانگارد معاصر را شاهد باشیم و از طرف دیگر، آن ارتباط قطع شده با آسمان دوباره متصل شود یعنی همان ارتباطی که در شعر کهن ما موجود بود و آن آثار را جهانی کرد.
    اکنون جهانیان دنبال آثار کلاسیک ما هستند چون در این آثار چیزی را می یابند که در آثار خودشان «یافت می نشود!» آنها تمایلی به شنیدن انعکاس صدای خودشان ندارند دنبال صدای تازه ای هستند که حرف تازه ای باشد کشف تازه ای باشد.»
    امین پور خود می گوید: «شاید شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلکه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعی بفهمد دارد شعر می گوید که روی خط شروع افتاده باشد. و شاید آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پایان بفهمد که دسته گلی را که به آب داده و یا سنگی را که در چاه انداخته است، شعر می گویند. و شاید هم شعر، نه نقطه و نه خط، بلکه حجم شروع داشته باشد. اصلاً وقتی که نقطه، هیچ باشد خط هم مجموعه ای از حاصل جمع هیچ هاست، یعنی هیچ است. و شاید هم شعر خطی بی آغاز و انجام باشد. چون هیچ وقت ندیده ایم که شعر برای آمدن به سراغ شاعر از منشی او وقت قبلی بگیرد. شاید برای این که شاعران اصلاً منشی ندارند. خودشان منشی هستند. منشی خودشان، یا منشی کسی دیگر، منشی دلشان! شعر، نه ناگهان، بلکه آنچنان آرام در را باز می کند و آنچنان شاعر را غافلگیر می کند که تازه بعد از رفتنش می فهمد که او با کفش روی فرش آمده بود و فقط جای پای او پیداست. اگر در شب امتحان جبر هم بیاید، شاعر بی اختیار تسلیم او می شود. نمی تواند با او اداری برخورد کند و بگوید فردا بیایید. چون اگر رفت، معلوم نیست که دوباره کی برگردد. اگر شاعران می دانستند که اولین شعرشان را در چه حالی و در زمانی سروده اند، هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن می گرفتند. شاعران شاید پایان شعرهایشان را بیشتر به یاد داشته باشند تا آغازشان را. مخصوصاً آغاز اولین شعرشان را. و یا شاید برای من این گونه باشد. چون آغاز شعر، همیشه در مه ای غلیظ فرو رفته است. آغاز هر شعر مثل آغاز بشریت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می خزد. قسمتی از این قطار، همیشه در تاریکی و دود و مه، پنهان است. شعر شگفتی و شکفتگی است. آیا می توان از یک شاخه گل محمدی خواست که منحنی سیر صعودی رایحه را در آوندها و مویرگ هایش، از غنچگی و نهفتگی تا شکفتگی رسم کند
    اگر این راز را از یک غنچه بپرسیم به جز لبخند چه جوابی دارد »
    *دو
    «می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    دیدم نمی شود
    دیگر قلم زبان دلم نیست
    گفتم:
    باید زمین گذاشت قلم ها را
    دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
    باید سلاح تیزتری برداشت
    باید برای جنگ
    از لوله تفنگ بخوانم
    - با واژه فشنگ-
    می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    شعری برای شهر خودم- دزفول-
    دیدم که لفظ ناخوش موشک را
    باید به کار برد
    اما
    موشک
    زیبایی کلام مرا می کاست
    گفتم که بیت ناقص شعرم
    از خانه های شهر که بهتر نیست
    بگذار شعر من هم
    چون خانه های خاکی مردم
    خرد و خراب باشد و خون آلود
    باید که شعر خاکی و خونین گفت
    باید که شعر خشم بگویم
    شعر فصیح فریاد
    - هر چند ناتمام-
    گفتم:
    در شهر ما
    دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
    اینجا
    وضعیت خطر گذرا نیست
    آژیر قرمز است که می نالد
    تنها میان ساکت شب ها
    برخواب ناتمام جسدها
    خفاش های وحشی دشمن
    حتی زنور روزنه بیزارند
    باید تمام پنجره ها را
    با پرده های کور بپوشانم
    اینجا
    دیوار هم
    دیگر پناه پشت کسی نیست
    کاین گور دیگری ست که استاده است
    در انتظار شب...»
    اهمیت «شعری برای جنگ» نه فقط در منحصر به فرد بودنش در حوزه ادبیات جنگ، که در وجه «توصیفی» آن است در روزگاری که تصویرگرایی به معنای «شعر محض» بود و اگر شعر به توصیف می گرایید لاجرم از دایره شمول شعر - به زعم بسیاری- بیرون می شد. هنوز بسیاری بر این باور بودند - و هستند- که فردوسی ناظم بزرگی بود و نه شاعری غول و بسیاری از آنان نه تعریف دکتر شفیعی کدکنی از صور خیال و انواع آن را خوانده بودند - و خوانده اند! - نه به شعور شعری خود اعتمادی داشتند که مد روزگار چنین بود! «شعری برای جنگ» در شعر نیمایی ایران یک تحول بود به دلیل پیشنهادهایی که به این حوزه وارد کرد و اکنون، آنقدر آن پیشنهادها در شعر موصوف به «دهه هفتاد» به کار گرفته شده اند و اسراف در مصرف یافته اند که دیگر کسی از مبدأ یادی نمی کند. یادآر ز شمع مرده یادآر! گر چه این شعر زنده تر از بسیاری از آثار سه دهه اخیر نفس می کشد و با ما در سخن است تأثیر گذار است هم در وجه عاطفی اش هم در وجه گزارشی اش هم در وجه شاعرانه اش هم در رویکرد معنا محورانه اش. شعر، گزارشی کامل از یک دوره تاریخی ست با همه بازتاب هایش:
    «... اما
    این شانه های گرد گرفته
    چه ساده و صبور
    وقت وقوع فاجعه می لرزند
    اینان
    هر چند
    بشکسته زانوان و کمرهاشان
    استاده اند فاتح و نستوه
    - بی هیچ خان و مان-
    در گوششان کلام امام است
    - فتوای استقامت و ایثار-
    بر دوششان درفش قیام است ...»
    همچنین گزارشی انسانی از وضعیتی غیرقابل توصیف پیش چشمان شاعر:
    «.... اینجا
    گاهی سر بریده مردی را
    تنها
    باید زبام دور بیاریم
    تا در میان گور بخوابانیم
    یاسنگ و خاک و آهن خونین را
    وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
    در زیر خاک گل شده می بینیم:
    زن روی چرخ کوچک خیاطی
    خاموش مانده است
    اینجا سپور هر صبح
    خاکستر عزیز کسی را
    همراه می برد ...»
    شعر، ساده است. راحت است، روایت اش ممتنع است. حکایت اش ما را نمی رماند. «زبان» در سهل بودنش قدرت نمایی می کند نه در پیچش و جهش های ناگهانی و آشنایی زدایی های مکرر از «معماری خود». این روش را امین پور، از همان نخست سرمشق قرار می دهد. می گویند در دورانی که وی در کلاس درس دکتر شفیعی کدکنی حاضر می شد، استاد پس از شنیدن شعری از وی، گفته بود همین است راه همین است رهایش مکن! رهایش نکرد. اقبال عامه از آثارش به همین دلیل است و البته بی غباری شعرهایش از پس این همه سال؛ چون با مد های متداول پیش نیامد تا با از مد افتادن فلان «روش»، شعرش نیز از سکه بیفتد؛ البته محافظه کاری پیشه کرد و خطر نکرد نه در گزارش زمانه، نه در تولید معنا، نه در آزمودن راه های نو در «زبان». می گویند در برخوردهای شخصی نیز، تصویری کامل از اعتدالی شرقی بود.
   
    * سه
    غزل امین پور، غزلی خاص اوست نه فقط به دلیل نوگرایی در خور تحسین اش [که پیش از او بسیاری در این حوزه کوشیدند و او نیز از این کوشش ها بسیار بهره گرفت] بلکه به دلیل استفاده از لحن روزمره و نزدیکی به نثر - در چارچوب وزن عروضی- و مجوز صادر کردن برای ورود کلماتی به غزل که پیش از او، مگر در آثاری معدود و با مخاطبانی محدود، مجوز ورود نداشتند:
    «خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
    شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
    آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین
    سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»
    و همین امر باعث شده که برخی منتقدان جوان به این باور برسند که امین پور بزرگترین غزلسرای ایران از مشروطه به این سوست که البته افراط و تفریط در ستودن درگذشتگان، همیشه مرگ زودرس ادبی را برای این گونه منتقدان در پی داشته و دارد؛ اما با رویکردی منصفانه می توان دریافت که کشف بزرگ امین پور در حوزه غزل، رسیدن به «فرم های روایی» در ابیات است؛ گرچه استفاده از فرم های روایی در شعر کلاسیک ما - خصوصاً شعر حافظ و بعدها در آثار بزرگان سبک هندی - مسبوق به سابقه بوده اما استفاده امین پور از آن، شکلی امروزی گرفته است و مصادف بوده با مطرح شدن این گونه فرم ها در شعر پست مدرن غرب؛ در حالی که در آن روزگار - اوایل دهه شصت - نه ترجمه ای از آن آثار موجود بود و نه آثار نظری پست مدرن - با اشارت مستقیم به فرم هایی روایی- در ایران ترجمه شده بود؛ بنابراین می توان این «رویکرد» را واقعاً «کشف» نامید؛ کشفی که بعدها توسط شاعران حرکت «غزل فرم» در دهه هفتاد مورد استقبال قرار گرفت و به وجه اصلی آثارشان بدل شد.
    «دلم قلمرو جغرافیای ویرانی ست
    هوای ناحیه ما همیشه بارانی ست
    دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
    همیشه برزخ دل تنگه پریشانی ست
    مهار عقده آتشفشان خاموشم
    گدازه های دلم دردهای پنهانی ست
    صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
    درون سینه من انفجار زندانی ست
    تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
    سخاوتی، که دلم خواهش بیابانی ست!»
    رضا عبداللهی - غزلسرا و پژوهشگر- می گوید: «خیلی از شعرا هستند که از دانش آکادمیک بی بهره اند و متکی اند به صرف شعر گفتن شان، به صرف استعدادشان؛ امین پور غیر از مقام آکادمیک اش، به تاریخ ادبیات خوب آگاه بود، شعر را خوب می شناخت و صنایع ادبی را هم خوب می شناخت عروض را هم خوب می شناخت و دنبال مضمون هم نمی گشت با وجود این که بسیاری از شاعران می گویند که بعد از حافظ مضمون به پایان رسیده است.»
    محمد رضا سهرابی نژاد - شاعر- می گوید: «دوشنبه ۸۶‎/۸‎/۷ در دانشگاه دیدمش. تکید ه تر و خسته تر از همیشه، به سختی نفس می کشید و گاهی هم به دیوار تکیه می داد. سمت راست سینه اش درد می کرد و به شوخی می گفت مگر قلب سمت راست است ! گفتم: شاید رگ هایش گرفته است. گفت: چکاب کرده ام! گفت - با لبخند گفت- گفته اند چیزی نیست. شاید هم تشخیص نداده اند!» می گویند حوالی ساعت ۲‎/۳۰ بامداد سه شنبه، شاعر از جهان گذرا رفته بود؛ البته بعضی ها او را در مراسم تشییع اش هم دیده اند که آن دور و برها گشتی زد و بعد آرام، در مهی که خیابان را دربرگرفته بود، ناپیدا شد.
    پایانی قابل انتظار برای شاعری محبوب.

یزدان سلحشور


 
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها/ اسماعیل امینی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، شعر شیعی

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی


 
خوابِ این خیل را پریشان کن/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، امید مهدی ‌نژاد

به کاروان‌سالار شعر انقلاب علی معلّم دامغانی

شاعر! از رجعتِ ستاره بگو
پیش از این گفته­ای، دوباره بگو

از سکوت تو مرگ می­زاید
چه نشستی به استخاره؟ بگو

خوابِ این خیل را پریشان کن
باز از تیغ و برگ و باره بگو

نعره­ای... هان، سکوت را بشکن
ناگزیریم، راه چاره بگو

شبِ غیبت به سر نمی­آید
حرفی از رجعتِ ستاره بگو

به صراحت نمی­توانی اگر
به کنایت، به استعاره بگو

بادۀ مولوی ست در جامت
مثنوی را به چارپاره بگو:

 می­شناسی رسم روزگارِمونو
هرجوری رسمِ روزگاره بگو

 امید مهدی نژاد


 
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی/ مهدی رحیمی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، مهدی رحیمی

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

 مهدی رحیمی - متولد 1360- دلیجان استان مرکزی

 


 
با هرقلمی که می نویسم سرخ است/ هادی فردوسی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

هادی فردوسی ۲۰ساله اهل یکی از روستاهای سروستان فارس است. با قوت و قدرت رباعی می‌سراید. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی است.

 

 

 

ما دور مداری از خطر می گردیم
تا صبح بدنبال سحر می گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل
گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل

 
 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم
با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم
هروقت که نام عشق را می خوانند
هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 
 

خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است
می گریم و چشم های خیسم سرخ است
هرچند که سبز رفته ای نامت را
با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 
 

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز

  

سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود
لبخند تمام کوچه ها غمگین بود
آنروز که بردوش ترا می بردیم
تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است
در جام کمی شراب باقی مانده است
هر قطرة خون به قاصدکها می‌گفت
گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 


بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 
 
هادی فردوسی

 


 
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ/چند رباعی از دو نسل/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، نقدشعر ، امید مهدی ‌نژاد

پدیدآورنده:امید مهدی‌نژاد،

ریاعی از جذاب‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین قالب‌های شعر فارسی است. قالبی که می‌تواند عمیق‌ترین اندیشه‌ها و ناب‌ترین عواطف را در موجزترین عبارات و با کمترین تعداد کلمات جلوه‌گر کند. از همین‌روست که حکمای شاعر در طول تاریخ شعر فارسی همواره عنایتی خاص به این قالب داشته‌اند. امروزه نیز در این سرعت سرسام‌آور زندگی و در بحران «وقت» که زندگی انسان امروز را در خود فراگرفته، رباعی با همین ایجاز استثنائی توانسته در انتقال عواطف و اندیشه‌های شاعران به مخاطبان عام نقشی درخور ایفا کند.

 

رباعی نیز همچون مثنوی از قالب‌هایی بود که می‌رفت تحت سیطرة شعر نو و شاعران نوپرداز بر شعر فارسی، به فراموشی سپرده شود، تا اینکه رستاخیز شعر انقلاب، این قالب را هم از محاق بیرون آورد و اتفاقاً آن را به یکی از قالب‌های موفق شعر انقلاب تبدیل کرد. رباعی فی‌نفسه و به علت کوتاهی، قابلیت بر سر زبان افتادن را دارد و همین قابلیت موجب شد تا شاعران انقلاب که برخلاف شاعران برج عاج نشین جبهه روشنفکری توجه بسیاری به مخاطبه با مردم داشتند، از این قالب استفاده‌های بسیاری کنند. و شاید کمتر کسی بداند که بسیاری از دوبیتی‌ها و رباعی‌هایی که سنگ‌های مزار شهدا را زینت می‌بخشیدند، سروده شاعرانی چون «سیدحسن حسینی» و «قیصر امین‌پور» و «محمدرضا سهرابی‌نژاد» و دیگر شاعران انقلاب باشد.

 

در صفحه شعر این شماره، ده رباعی از دو شاعر نسل اول انقلاب و دوازده رباعی از سه شاعر از نسل‌های بعدی انتخاب کرده‌ایم. سیدحسن حسینی و قیصر امین پور شاعران نسل اولی هستند که آشناتر از آن‌اند که نیازی به معرفی داشته باشند. «بیژن ارژن»، «هادی فردوسی» و «میلاد عرفان‌پور» هم شاعرانی از نسل دوم و سوم هستند. بیژن ارژن، کرمانشاهی است و جزو شاعرانی است که همّ خود را بر رباعی‌سرایی متمرکز کرده است. ارژن شکل و فرمی نو برای رباعی‌سرایی برگزیده و یکی از کسانی است که رباعی را از لحاظ شکلی دگرگون کرده‌اند. هادی فردوسی و میلاد عرفان‌پور نیز که پیش از این هم شعرهایشان را در امتداد خوانده بودید، دو جوان شیرازی هستند. عرفان‌پور اهل خود شیراز است و فردوسی اهل یکی از روستاهای سروستان. و هر دو با قوت و قدرت رباعی می‌سرایند. فردوسی زبان محکم‌تری دارد و انگار از موضع مطمئن‌تر و با یقین بیشتری هم حرف می زند. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی. اما عرفان‌پور در انتخاب مضامین و چینش واژه‌ها دقیق‌تر است. رباعی‌های عرفان‌پور طنطنه و شکوه کارهای فردوسی را ندارد، اما در عوض از تصاویر دقیق‌تر و شفاف‌تری بهره می‌برد.

 

مقایسه اشعار شاعران این دو نسل می‌تواند مختصات دقیق‌تری از پدیده‌ای به نام «شعر انقلاب» را به دست ما بدهد. مشترکاتی که در اشعار شاعران نسل‌های گوناگونی که در اعتقاد با هم شریک‌اند وجود دارد، لابد به آرمان‌هایی لازمان و لامکان مربوط می‌شود. یعنی آن آرمان‌هایی که با گذشت زمان کهنه نمی‌شوند و تا دنیا دنیاست و تا حق و باطل رودرروی هم صف کشیده‌اند، در جریان است. توجه به این مشترکات، راهگشای اینده شعر انقلاب هم خواهد بود.

 

قیصر امین‌پور

1

آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد

 

یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد

 

وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست 

گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد

 

 

 

٢

کس رازِ حیات او نداند گفتن 

بایست زبان به کام خود بنهفتن

 

هرچند میان خون خود خفت ولی 

سوگند که خون او نخواهد خفتن

 

 

3

موسیقی شهر بانگ رودارود است

 خنیاگری آتش و رقص دود است

 

بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ 

از چشم عروسکی که خون‌آلود است

 

 

4

آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است 

اندیشه روز و شب‌تان سوختن است

 

این چیست میان تو و پروانه و شمع؟ 

کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است

 

 

5

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟ 

گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ

 

گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید 

یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

 

 

سیدحسن حسینی

1

ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم 

کز تیرگی قدیم شب کاسته‌ایم

 

صبحیم که صادقانه از خواب گران 

با یک نفس عمیق برخاسته‌ایم

 

 

2

آنان که زبان عشق را می‌دانند 

لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند

 

با رفتن‌شان ترنم آمدن است 

خورشید غروب کرده را می‌مانند

 

 

3

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت 

با زخم نشان سرفرازی نگرفت

 

زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت 

حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

 

 

4

ای کاش سخن آینه جانم بود 

جان عرصه تُرکتاز جانانم بود

 

دل تنگ شد از نفاق دیرین، ای کاش 

یک ذره صداقت شهیدانم بود

 

 

5

 

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش 

جامی ز می لا زده بودیم ای کاش

 

آن شب که قراولان توفان رفتند 

چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

 

 

بیژن ارژن

1

آن‌سان که درخت برگ را زیسته‌اید 

در عریانی تگرگ را زیسته‌اید

 

بیچاره به ما که زندگی را مردیم 

خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

 

 

2

چشمی هستی همیشه در خون مانده 

زلفی هستی به راه مجنون مانده

 

- پایی هستم به خاکریز افتاده 

دستی هستم ز خاک بیرون مانده

 

3

شادی می‌رفت، جای آن غم می‌ماند 

باران و شب و چهره درهم می‌ماند

 

با رفتن آن بزرگ از خانه ما 

شهنامه من بدون رستم می‌ماند

 

4

افتاد به خاک، آسمان غمگین شد 

تن‌پوش بی آستین به خون آذین شد

 

هر قطره خون تو سپیداری سرخ 

هر برگ شبیه پنجه‌ای خونین شد

 

هادی فردوسی

1

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم 

تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

 

سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید 

زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

 

2

پیراهنی از ستاره بر تن کردند 

دل را به امید کوچ روشن کردند

 

آنجا که شب از رود خروشان تر بود 

محدوده صبح را معین کردند

 

3

از زخم، شناسنامه دارند هنوز 

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

 

آنان همه از تبار باران بودند 

رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

 

4

مانند غروب زخمی دریا سرخ 

مانند بهار در شقایق‌ها سرخ

 

یک روز شبیه غنچه در بارش نور 

می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

 

 

میلاد عرفان پور

1

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست 

یک مرد پر از کوه دماوند که نیست

 

یک مادر گریان که به دختر می گفت: 

بابای تو زنده است... هرچند که نیست

 

2

برگی شدم و به دست بادم دادند 

تا فصل حضور امتدادم دادند

 

آیینه نبوده‌ام و لیکن بودن 

درسی ا‌ست که هشت سال یادم دادند

 

 

3

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ 

بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ

 

ما نسل سپیدبخت سوم بودیم 

از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

 

 

4

آن روز در آن معرکه مجنون رقصید 

بیخود شد و در کنار کارون رقصید

 

خورشید فرو رفت به اعماق زمین 

از شرم برادرم که در خون رقصید