آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند/ محمد جواد الهی پور
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر سیاسی اجتماعی ، محمد جواد الهی پور

کولیان جنوب شیکاگو، نوجوانان شاخ آفریقا
دختران جوان اورشلیم، موبدان قلمرو بودا

همه در انتظار یک روزن در دل برگ های تقویمند
چشمشان خیره مانده سوی افق، دلشان در امید فرداها...

کودکان گرسنه ی هایتی، مادران اسیر بحرینی
بغض دارند، بغض دلتنگی، گله دارند از خدا حتی

بوی باروت می رسد از مصر، از یمن بوی تند خودسوزی
بچه های یتیم غزه هنوز ناامیدند از همه اما...
...
بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند
درد تو چیست جز یتیمی که بی غدا مانده آن سوی دنیا

ما هم این گوشه از جهان خوبیم ،حالمان... ای... بدون تو بد نیست...
سامری ها فریبمان دادند، دور دیدیم چشم موسی را
...

یک شب جمعه...
جمکران...
باران
مهر و سجاده ای به سبک کمیل
آسمان ها به سجده افتادند، کاش می شد شما همین فردا...

 

محمد جواد الهی پور


 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محسن جلالى فراهانى

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


 
مردم شهر همه منتظر یک نفرند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 محسن جلالى فراهانى


 
خود را برسانید که داغ است خبرها/ حسن بیاتانی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر عاشورایی ، حسن بیاتانی

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری، خیره، به سرها

بر خاک، عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک، عزیزی ست و در راه، عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

حسن بیاتانی


 
این خبر را برسانید به کنعانی ها/ مهدی جهاندار
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی جهاندار ، غزل ، شعر انتظار

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار


 
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه/ مهدی زارعی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی زارعی

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

مهدی زارعی


 
خنده دار نیست؟/ حسن بیاتانی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، حسن بیاتانی

این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
                                 خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟

حسن بیاتانی


 
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش.../ احسان کاوه
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر فلسطین

ای مهر! بیا و ماه شهریور باش
ای جمعه! بیا و جمعه آخر باش
ما منتظر حلول ماه از قدسیم
ای عید! بیا و جمعه دیگر باش...

احسان کاوه



 
با یال اسب های رها در باد، بوی جنون زلف تو می آید/ خدیجه رحیمی
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، خدیجه رحیمی

توفان ِ بی ملاحظه در راه است، فردا بلوطِ پیر چه خواهد کرد؟
باد زبان نفهم غضب آلود، با بید سر به زیر چه خواهد کرد؟

آن روزها ردیف صنوبرها، در گیج گاه جاده امیدی بود
فردا که رد هیچ درختی نیست، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟

فانوس های سرخ ترک خورده در باغِ مه گرفته تماشایی است
با این چراغ های اناری رنگ، باد بهانه گیر چه خواهد کرد؟

این تکه سنگِ از همه جا مانده، بیهوده در مدار نمی چرخد
گیرم هزار سال دگر اما، با روز ناگزیر چه خواهد کرد؟

روزی که کوه ها بدود در باد، بارانی از ستاره فرو ریزد
در رقص خاک و صاعقه و آتش، در بهت آن کویر چه خواهد کرد؟

با یال اسب های رها در باد، بوی جنون  زلف تو می آید
در التهاب سرخ نفس هایت، این جاده -این مسیر- چه خواهد کرد؟

شاعر به سمت جاده نگاهی کرد، غیر از صدای باد صدایی نیست
تو نیستی و شاعر دردآلود با این غم خطیر چه خواهد کرد؟!

خدیجه رحیمی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سعید بیابانکی

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

سعید بیابانکی


 
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!/ مهدی زارعی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی زارعی ، قصیده ، شعر انتظار

این بار اگر تنها بمانم بی تو و با غم
پشت تمام واژه ها را می نویسم خم

بی تو بهار است و بهار است و بهار اما
باران نمی بارد به جز از چشم ها نم نم

این کوزه ی لب تشنه ی روح من است ای رود!
بی تو به هر سو رو کنم، پر می شود از سم

بی تو جهان معکوس می گردد مدارش را
افتاده بر پاهای شیطان حضرت آدم

پروانه ها حیران که این ویرانه یا باغ است؟!
بر غنچه های سوخته سرب است یا شبنم؟!

ماهی مردد مانده بین آب با مرداب
بوی تعفن می وزد از سمت دریا هم

دنیای بی تو زخم چرکینی ست بی درمان
ای نوش دارو! ای شفا! ای آخرین مرهم!

حتی لباس جشن های نسل ما مشکی ست
بی تو عروسی هایمان هم می شود ماتم

ای محرم راز جهان! یک عده بعد از تو
مستانه می رقصند  با ابلیس نامحرم

آنان که صیادان هر آب گل آلودند
با دست هایی پشت پرده، چهره ای مبهم

بر کوخ هامان قارچ های کاخشان رویید
هی سهم آنها بیشتر شد، سهم ما هم کم

دنیا پر است از مدعیان دروغین، آه!
یک مشت کرم داده بر تخت کرامت لم

دیریست بار کاروان ها مرگ و افیون است
تحقیر شد دیگر شکوه راه ابریشم

هر کس که می آید به اسم دوستی اینجا
بر دوش ما جاپای خود را می کند محکم
 
مانند آن "شیخی که انسان آرزویش بود"
در بینشان می جویمت اما نمی یابم
 
پس کی بساط جورشان را می کنی ناجور؟
پس کی نشاط بزمشان را می زنی بر هم ؟

آن سو اگر دیو و زن جادوست، در این سو
کوچک ترین سربازتان رستم تر از رستم

وقتش رسیده تا که آن یار خراسانی
بر دست گیرد - مرگ هر ضحاک را- پرچم

تا تو بیایی و به یک شوراندن شمشیر
گردن زنی این دیوهای پیر را از دم

 آنان اگر از ادکلن های عبث مست اند
ما هم خماریم ای گل نرگس! گل مریم!

باید لباسی را که تارش نور و پودش نور
با هم ببافید و بپوشانید بر عالم

مهدی زارعی


 
ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند/محمد حسین نعمتی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمدحسین نعمتی ، شعر نو نیمایی ، شعر انتظار

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند

محمد حسین نعمتی


 
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، قیصر امین ‌پور ، شعر انتظار

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور


 
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند/ زکریا اخلاقی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زکریا اخلاقی

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع زاده ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان این بار، دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او
یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر، آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی

 


 
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم/ حسن بیاتانی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی ، شعر عاشورایی ، شعر انتظار ، شعر آیینی

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

 یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

 یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

 با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

 وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

 فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم

 تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

 نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم

 با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم

 این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

 آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

 امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

حسن بیاتانی


 
ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف/ علی ‌محمد مودب
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، علی ‌محمد مودب ، شعر انتظار

ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه جان های مختلف!

 روح سلام در تن هستی که زنده‌ای
همواره در نسوج زبان های مختلف!

رؤیای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربان کران های مختلف!

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رها‌شده
در گرگ و میش ذهن شبان های مختلف

دارد یقین چوبی‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجوم گمان های مختلف

آقا! در ‌آ به عرصه هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف

علی ‌محمد مودب


 
کسی دارد می آید، لای در را باز بگذارید/ عباس چشامی
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، عباس چشامی ، شعر انتظار

چراغ خانه را روشن کنید، آواز بگذارید
کسی دارد می آید، لای در را باز بگذارید

بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد
که در بالای مجلس چهار بالش ناز بگذارید

بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم
به پا خیزید و در دستان شادی‌ ساز بگذارید

الا دل‌های تمرین کرده دور از او پریدن را
از اینجا تا رسیدن‌ْگاه او پرواز بگذارید

بیاید، بیشتر گل می‏ دهد بیشْ‌انتظاران را
اگر دل کنده ‏اید از این صبوری باز بگذارید

نگاهش راهزن بسیار دارد من که می ترسم‏
مگر در رهگذار چشم او سرباز بگذارید!

عباس چشامی


 
توکه باشی برای من کافی است، چه نیازی است هیچ کس ها را/ زهرا بشری
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زهرا بشری موحد

باهمان دست راست ات بشکن آخرین قفل این نفس ها را
بال های شکسته می دانند رمز محکم ترین قفس ها را

هرچه را پیش از این نمی خواهم، تازه در ابتدای این راهم
ببرم هرکجا که می خواهی، تو نشانم بده سپس ها را

کاش زیبا نبود چشمانت، آه از این نابرادران حسود
پلک هایت  ورق ورق زده است شرحی از احسن القصص ها را

کوسه ها تکه تکه ام بکنند باز دست از تو برنخواهم داشت
وارث ماهیان  اروندم، می روم تا ته ارس ها را

درد و تنهایی  و غریبی که سرنوشت تمام عاشق هاست
توکه  باشی برای من کافی است، چه نیازی است هیچ کس ها را

زهرا بشری


 
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حمیدرضا برقعی

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم، بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

سید حمیدرضا برقعی


 
ولی تو «حتما»ی و اتفاق می افتی!/ محمد سعید میرزایی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، محمد سعید میرزایی ، شعر انتظار

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

چه قدر دلخورم از این جهان بی موعود؛
از این زمین که پیاپی ... و آسمان که هنوز...

جهان سه نقطه پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پی «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتما»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز...

 در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز...

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شد
به جست و جوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز...

محمد سعید میرزایی


 
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حمیدرضا برقعی

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

سید حمیدرضا برقعی


 
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است/ قیصر امین پور
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور


 
قحط انسان است وقتی نیستی/ محمد بختیاری
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد بختیاری

جای باران است وقتی نیستی
فصل طوفان است وقتی نیستی

این فضای چاردیواری سرد
کنج زندان است وقتی نیستی

چشم آغاز تمام قصه‌ها
خیس پایان است وقتی نیستی

هیچکس در چشم این آئینه نیست
قحط انسان است وقتی نیستی

زیر پرچم‌های شیطان هرکسی
یک مسلمان است وقتی نیستی...

محمد بختیاری

 


 
به تیغ غمزه ی یارانت، به تیغ یار خراسانی/ مهدی زارعی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، مهدی زارعی ، شعر سیاسی اجتماعی ، شعر انتظار

غزل نوشته نمی شد با
حروف گنگ و عبث ، یعنی :
دوباره مصرع نامفهوم
دوباره جمله ی بی معنی !
 
شبیه لحظه ی جان دادن
دوباره شاعر بی چاره
سکوت کرد و فقط افتاد
کنار چند ورق پاره

ولی اتاق هراسان بود
دقیقه ها نگران بودند
خطوط مضطرب ساعت
لبالب از هیجان بودند

که ناگهان تن شب لرزید
به وزن و قافیه جان دادند
هرآنچه را که نمی شد  دید
به چشم شعر نشان دادند

همین که پرده به سمتی رفت
و دید آنچه نباید را
نوشت بی تو جهان مرده ست
تمام کن غم بی حد را

در این دیار غزلگویان
نمانده هیچ غزلگویی
نمانده شوق نوشتن از
" شراب و یار و لب جویی "

بیا که بی تو لب این جو
سیاه  و لب به لب از قیر است
شراب بی تو شرنگ مرگ
هوای یار نفسگیر است

چراغ های زمان خاموش
اجاق های زمین ویران
در آسمان سیاه شهر
ستاره ها همگی بی جان

ببین که فطرت انسان ها
چقدر زخم به تن دارد
به ذهن پوچ بشر " شهوت "
"شرافتی " ست که زن دارد

زنان ، زنان خیابانی
زنان عرضه ی عریانی
هرآنچه مرد ، سگ ولگرد
به فکر طعمه ی مجانی

" ربا و رشوه و غش " پول و
" دروغ و دوز و دغل " پارو
" گناه های ثواب " این سو
" حرام های حلال " آن سو

رواج بردگی پنهان
به زیر سایه سرمایه
رییس ها شبح فرعون
برای نیروی دون پایه

فرشته های زمین دیری ست
اسیر پنجه ی ابلیسند
ببین که سر به کجا دارند ؟!
چه کاسه ای ست که می لیسند؟!

به جای بارش باران : بمب !
به جای رویش گندم : مین !
نشسته کنج قفس قمری
شکسته بال و پر شاهین

اگر چه یک به یک آهو ها
و بره ها همه جان دادند
نشان صلح جهانی را
به گرگ بیشه ی مان دادند

زمین ؟ نه ، جنگل بی قانون !
زمین؟ نه ، دهکده ی وحشت !
زمین سپرده عنانش را
به دست چند ابرنکبت

" یقین "  معادل  " خود بینی "
" خدا "  معادل  " تردید " است
خطوط خنجر شرک و شک
به روی شانه ی توحید است

در این زمانه که سلمانش
شده ست ننگ مسلمانی
خدا نوشته کتابی با
خطوط مرتد و شیطانی

" کشیش جونز " مترسک هم
که فیل ابرهه را زین کرد
دوباره مریم و عیسی را
سیاه پوش غم دین کرد

کشیش اگر چه که چشمش را
به چشم وحشی شیطان دوخت
کشاند آتش جهلش را
به کاغذی که نخواهد سوخت

بهشت ، گم شده و انسان
گرفته راه جهنم را
به دست تشنگی ات یاران
نمی دهند به جز سم را

به اختیار خودت شاعر
نگو که کاش نباشد جبر
زمین اگر چه که تفتیده
نگو  که کاش ببارد ابر
 
زمین اگر که به تو خندید
بدان به زلزله اش میل است
اگر که ابر ببارد هم
به قصد آمدن سیل است

خلاء گرفته جهان را ؟ نه
جهان پر است ، پر از جانی
دو گوی سرخ ؟ نه ، باید گفت :
دو چشم خونی سفیانی

نبود و نیست از این بد تر
که شعر پر بشود از درد
قبول کن که زمان ، دیگر
زمان آمدن است ای مرد !

نگو که چاره این شاعر
فقط سکوت و فقط صبر است
که صبر می کشدش بی تو
که صبر قافیه اش قبر است

به زیر پای خودت او را
بکش به نیت قربانی
به تیغ غمزه ی یارانت
به تیغ یار خراسانی !

مهدی زارعی


 
هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، عباس احمدی

هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام
 جانم به لب رسیده بیا یار جانی ام

 از باد ها نشانی تان را گرفته ام
 عمری است عاجزانه پی آن نشانی ام

 طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت
" شرمنده جوانی از این زندگانیم"

  با من بگو که خیمه کجا می کنی به پا
 آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام

 در این دهه اگر چه صدایت گرفته است
 یک شب  بخوان به صوت خوش آسمانی ام

 در روضه احتمال حضورت قوی تر است
 شاید به عشق نام عمویت بخوانی ام

  هم پیر قد خمیدگی زینب توا م
  هم داغدار آن دو لب خیزرانی ام

 این روزها که حال مرا درک می کنی
 بگذار دست بر دل آتشفشانی ام

 در به دری برای غلام تو خوب نیست
 تأیید کن که نوکر صاحب زمانی ام

عباس احمدی


 
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر/ مریم سقلاطونی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مریم سقلاطونی

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

مریم سقلاطونی


 
بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید / رضا خیری (اشکین)
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، رضا خیری

چرا از آمدن او خبر نمی آید ؟
و انتظار قریبش به سر نمی آید؟

چه راه طول و درازی است بین بنده و او
مسافر غزلم از سفر نمی آید

تو گفته ای که دعا کن ولی گنه کارم !
از این دعا به خدا کار بر نمی آید

بگو که پس خودمان لا اقل قیام کنیم
علیه ظلم جهانی اگر نمی آید ؟

به منطقی که تو داری و عقل ناقص من
...ولی نیامدنش جور در نمی آید

جهان ظلمت و ظلم است و اصل نور تویی
بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید

رضا خیری (اشکین)


 
مثل گل آفتاب‌گردان در شب/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، محمد مهدی سیار ، شعر انتظار

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در شب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب

بی‌رؤیت روی او بلاتکلیفم         
مثل گل آفتاب‌گردان در شب

محمدمهدی سیار


 
یکروز بهار می شود با یک گل/ هادی فردوسی
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انتظار

شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل

گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل...

هادی فردوسی


 
نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم/ حمید هنرجو
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حمید هنرجو ، غزل ، شعر انتظار

تواز تبار بهاری چگونه بی تو بمانم
شمیم عاطفه داری چگونه بی تو بمانم

تواز سلاله نوری تو آفتاب حضوری
به رخش صبح سواری چگونه بی تو بمانم
 
تویی که باده نابی و گر نه بی تو چه سخت است
تمام عمر خماری چگونه بی تو بمانم
 
ببار ابر بهاری هنوز شهره شهر است
کرامتی که تو داری چگونه بی تو بمانم
 
بیا به خانه دلها که در فراق تو دل را
نمانده است قراری چگونه بی تو بمانم
 
حمید هنرجو


 
ای پاسخ گرامی امن یجیب ها/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، نغمه مستشار نظامی

ای پاسخ گرامی امن یجیب ها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب ها

چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیب ها

تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیب ها!

برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریب ها

تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی امن یجیب ها

نغمه مستشار نظامی


 
ما منتظریم ماه کامل بشود/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انتظار ، جلیل صفربیگی

۱
یک عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

۲
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی
داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

۳
هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!

ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا!

 

۴
 سر تا سر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده

 

۵
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه

بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب کار تو هستیم همه

 

۶
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

۷
از مزرعه های کوچک بعضی ها
برچیده شود مترسک بعضی ها

آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها

 

۸
این مرد که در ره است باید او را...
می ترسم اگر سر زده آید او را...

از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی شناسد او را

 

۹
ای قبله ی ابرهای بار آور تو!
دریا به نماز ایستاده در تو

باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات می فرستد بر تو

 
جلیل صفربیگی


 
گمان کنم که زمانش رسیده برگردی/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نغمه مستشار نظامی ، غزل ، شعر انتظار

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین آفریده برگردی

گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی

نغمه مستشار نظامی


 
عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

بیا و قافله‌ها را به راه برگردان
به پایتخت زمین، پادشاه برگردان

به بادهای پریشان امانتی بسپار
به چشم‌های عزیزان نگاه برگردان

عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا
و مار شعبده را در کلاه برگردان

بیا و گله بی‌پاسبان حیران را
از آستانه کشتارگاه برگردان

ستاره از رمق افتاد، شب مضاعف شد
چراغ راهنما را به ماه برگردان

به یک اشاره قطار غرور انسان را
از انتهای همین ایستگاه برگردان

میان خیل خدایان تازه گم شده‌ام
مرا به آن طرف لا اله برگردان

امید مهدی‌نژاد


 
چقدر بر تن کعبه سفید می آید/ حسن بیاتانی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، حسن بیاتانی

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
چقدر بر تن کعبه سفید می آید

حسن بیاتانی

 


 
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو / آیت الله سید علی خامنه ای
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

آیت الله سید علی خامنه ای


 
تو سرنوشت زمینی که اتفاق می افتد/ محمد مهدی سیار
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

حریر نور غریبش براین رواق می افتد
گرچه ماه شبی چند در محاق می افتد

تو بایدی و یقینی، نه انفاقی و شاید
تو سرنوشت زمینی که اتفاق می افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا ازاشتیاق می افتد؟

به روی طاقچه گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می افتد

بهار می رسد اما چه فرق می کند آیا
برای شاخه خشکی که در اجاق می افتد

محمدمهدی سیار

 


 
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد/ مهدی فرجی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی فرجی

در باغ گل برآتش نمرود می رسد
با شعر با صدای دف و عود می رسد

این بار هم به تارک طاغوت می خورد
سنگی که از فلاخن داوود می رسد

پیغمبران آمده، رفته، مبارک است
او که نوید مصحفتان بود می رسد

ای دست های سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد

جزاو به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد

مهدی فرجی


 
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی» مانده است/ مهدی جهاندار
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی جهاندار

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی(ع) تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

مهدی جهاندار


 
چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها/ محسن وطنی
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

حالا چقدر دلخورم از جمعه عصرها
چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها

بیست و چهارسال شرابی! چه فایده
هر هفته زهر می خورم از جمعه عصرها

هی روز می شمارم و شب کیسه می کنم
بی تو چه قدر بشمرم از جمعه عصرها

امید غیر توست، هرس کرده آرزو
دل نیست این که می بُرم از جمعه عصرها

چون بغض در گلو، پرم از جمعه عصرها
از دوست نه! که دلخورم از جمعه عصرها

محسن وطنی

 


 
حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، نغمه مستشار نظامی

از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
خورشید اگر هنوز درخشنده مانده نیز
نام تو را درین شب تاریک گفته است

 
 نام تورا تمامی گلها به احترام
 در ابتدای فصل بهاران سروده اند
 در گوش ماه از خبر آن ظهور سبز
 لبخند یک ستاره نزدیک گفته است

  
 آیینه را مقابل چشمت نگاه دار
 این بی غبار درد تو را درک می کند
 انگار با دهان نگاه و زبان اشک
 با تو هزار نکته باریک گفته است
 

 از آنچه رفته است به آیینه دارها
 از آنچه می رود به دل بی غبارها
 از آرزوی کهنه چشم انتظارها
 از هر چه بود و رفت به تفکیک گفته است

  
هرکس به یاد توست تو میبینیش به لطف
 کو عاشقی که یار به حالش نظر نکرد؟
 "ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست!"
حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است!


 فصل بهار می رسد و بغض کهنه ام
 در بارش دعای فرج تازه می شود
 گویا خدا رسیدن سال جدید را
پیش از زمینیان به تو تبریک گفته است!

نغمه مستشار  نظامی


 
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش/ علیرضا قزوه
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، علیرضا قزوه

نمازی خوانده ام در بارش یکریز ترتیلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

 کلید آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهیم تنزیلش

 زمین هر روز فرعونی دگر در آستین دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نیلش

 زمان اسب سپید مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فیلش

 زمین یکروز در پیش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجیلش

علیرضا قزوه


 
بهارهای شگفتی در راهند/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر سپید، شعر آزاد

بهارهای شگفتی
در راهند
فردا ، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!

علیرضا قزوه


 
سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها/ یوسف رحیمی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، یوسف رحیمی

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

یوسف رحیمی

 


 
این انتظار پشت زمین را شکسته است/ نغمه مستشارنظامی
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، چارپاره ، نغمه مستشار نظامی

بهاریه ای تقدیم به موعود مهربان


از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را درین شب تاریک گفته است

نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد

گیسوی شهر عطر تورا پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

این انتظار پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانه های زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوریت
بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!

نغمه مستشارنظامی

 


 
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟/ زهرا بیدکی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زهرا بیدکی

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می‌رسم
یکباره شعر وارد تمثیل می‌شود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو ...
از انتظار پنجره تجلیل می‌شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه‌های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می‌شود؟

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می‌شود

«آنروز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می‌شود»

 
زهرا بیدکی
 


 
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو مانده‌ای/ امید مهدی نژاد
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده‌ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده‌ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا! تو مانده‌ای

السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده‌ای

ما گم نمی‌شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو مانده‌ای

ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفته‌ایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو مانده‌ای

پایین نگاه می‌کنم و جمله رفته‌اند
رو می‌کنم به جانب بالا: تو مانده‌ای

تعظیم می‌کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده‌ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته‌ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده‌ای

ما مانده‌ایم و معرکه، ما مانده‌ایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو مانده‌ای

امید مهدی نژاد

 


 
ای ناگهان تر از همه اتفاق ها/ مهدی عابدی
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی عابدی

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها
پایان خوب قصه تلخ فراق ها

یک جا به شوق آمدنت باز می شوند
درهای نیمه باز تمام اتاق ها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
سر باز می کنند ترک های طاق ها

بی دستگیری ات به کجا راه می برم
در این مسیر پر شده از باتلاق ها

باز آ بهار من که به نوبت نشسته اند
در انتظار مرگ درختان، اجاق ها

ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن
تا کم شود ابهت پر طمطراق ها

مهدی عابدی

 


 
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن / پروانه نجاتی
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پروانه نجاتی

دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن

آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

شب های جمعه یاد تو بیداد می کند
آدینه ای زکوچه دنیا عبور کن

آقا چقدر فاصله اندوه انتظار
فکری برای این سفر راه دور کن

زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق
جان را پر از شراره غوغا و شور کن
 
آقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن

پروانه نجاتی


 
ای مثل روز، آمدنت روشن/ قیصر امین پور
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور


 
تو کجایی ... تو کجایی.../ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، بحر طویل ، سید حمیدرضا برقعی

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

 سیدحمیدرضا برقعی


 
یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی/ مهدی جهان‌دار
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، مثنوی ، مهدی جهاندار

    هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
    ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می آوری

    او کیست؟ تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    ناگه به خود می‌آیی و درمانده می‌شوی
    دل‌خسته از بهشت خدا رانده می‌شوی

    طوفان شروع می‌شود و ماجرا تویی
    کشتی به آب می‌زند و ناخدا تویی

    از شهر می‌گریزی و تنها، تبر به دست
    حتی بت بزرگ دلت را شکسته است

    یک‌روز دیگر از تو نجابت، نگاه از او
    زل می زنی به چشم زلیخا و آه از او

    این قصه در ادامه به دریا رسیده است
    یعنی عصا دوباره به موسی رسیده است

    دل پادشاه گشت و سلیمان ماجراست
    بلقیس پس کجاست که پایان ماجراست

    ای روزگار! قافیه تنگ است و باز من
    من یونسم دهان نهنگ است و باز من

    وقتی خریده‌اند به سیبی تو را مرنج
    نفروختند اگر به صلیبی تو را مرنج

    یک‌روز صبح زود تو از خواب می‌پری
    چشمت به او می‌افتد و پر در می‌آوری

    او کیست تازه قصه‌ی ما می‌شود شروع
    بود و یکی نبود خدا می‌شود شروع

    من منتظر نشسته که ناگاه می‌رسی
    یک‌روز صبح زود تو از راه می‌رسی

    مهدی جهان‌دار


 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی/ پانته‌آ صفایی بروجنی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، پانته‌آ صفایی بروجنی

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی
تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است
شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...

پانته‌آ صفایی بروجنی


 
خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده/ مهدی رحیمی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده
تازه یک صبح رفته از «عهد»ت، سی‌ونُه فرصتِ دگر مانده

با شما دستِ «یا علی» دادم با همان دست‌های نامرئی
که چهل صبح عاشقت باشم، با همین چشم‌های درمانده

آه ای «طَلْعَةُ‌ألرَّشیدة‌»ی من!، زودتر «غُرَّةُ‌ألْحَمیدة»ی من!
پای بگذار روی دیده‌ٔ من، که فقط از من این‌قَدَر مانده

که فقط از منِ بدونِ شما، مانده در امتدادِ زندگی‌ام
گام‌هایی که جاده را بلَدند، دست‌هایی که بر کمر مانده

تو چه خواندی که هرچه باران‌ست، چشم‌های تو را نمی‌بارد
تو کجایی که باد هم حتّی از تو عمری‌ست بی خبر مانده

صبح، صبحِ چهلّمِ این عهد، حتم دارم که می‌رسی از راه
صبحِ آن چلّه... آه! یک طرف و... سی‌ونُه صبحِ پشتِ سر مانده

آخرِ گریه‌های این عهدست، می‌زنم باز روی زانویم
ألْعَجَل ألْعَجَل! شتاب کنید! مَرد! ای مردِ در سفر مانده!

مهدی رحیمی


 
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی رحیمی

از منزل چهاردهم مهتاب امشب هزاربار گذر کرده
پس کوزه‌های حوصلهٔ دریا تا پلکِ ابر رفته و سر کرده

افتاد باد در دهنِ باران، بادی که سر به پنجره می‌کوبد
بادی که کوه و دشت و بیابان را با یک دهانِ چاک خبر کرده

دریا نشسته است به‌جای ماه، مهتاب روی اسکله می‌رقصد
قانون جاذبه‌ست ـ نمی‌دانم ـ یا جذبه‌های توست اثر کرده؟

از جذبه‌های توست که چشمِ ابر از پلک‌های خاک سرازیر است
از جذبه‌های توست که هر ماهی پیراهنِ ستاره به بر کرده

با تو پلنگ بچهٔ آهویی‌ست، آهوی رَم‌نکرده ولی حسّاس
آن عاشقی که هر شب مهتابی، صخره‌به‌صخره تا تو خطر کرده

حالا پرنده است و سپیدار است تا صبح چشمِ پنجره بیدار است
پس پلک می‌زنی و به‌روی شهر، بارانِ چشم‌های تو سر کرده

در روزگار فتنه و بدعَهدی، «یا أهلَ الإنتظار! أنا ألمهدی!»
آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»

مهدی رحیمی


 
ببر به حضرت جانان سلام منتظران
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، تک بیت

نسیم صبح به پاداش، جان من بستان
ببر به حضرت جانان سلام منتظران


 
کى به پایان برسد درد، خدا مى داند/ محسن جلالى فراهانى
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

 کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند

در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند 

محسن جلالى فراهانى

 


 
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام/ حسن اسحاقی
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 حسن اسحاقی


 
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی/ سید حبیب نظاری
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حبیب نظاری

همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی

و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد
نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی

دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم
و من که خسته‌ام از این شعارهای پیاپی

شبیه عقربه‌ها در توالی شب و روزم
رها نمی‌شوم از این مدارهای پیاپی

چقدر دل بسپارم به داغهای همیشه؟
چقدر سر بگذارم به دارهای پیاپی؟

شدم دچار جهان و فریب جاذبه‌هایش
چگونه بگذرم از این حصارهای پیاپی؟

و بی‌درخت، و بی‌تو چگونه دل بسپارم
به وهم خاطره‌ای از بهارهای پیاپی؟

تو سرپناه‌ترینی، اگر که باز نیایی
پناه می‌برد انسان به غارهای پیاپی

ز سمت مشرق حیرت بتاب، تا که نگیرد
دوباره آینه‌ها را غبارهای پیاپی

هزار چشم، هزار آینه، هزار تماشا
فدای تو همه این هزارهای پیاپی

سید حبیب نظاری

 


 
ای کاش این دقایق بی‌تو بایستند/ مریم سقلاطونی
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مریم سقلاطونی

این لحظه‌ها قیامت عظمای چیستند؟
چون آیه‌های واقعه هستند و نیستند
این لحظه‌ها که بی‌تو سراسیمه می‌دوند
ای کاش این دقایق آخر بایستند
یا لااقل برای کسی بازگو کنند
چشمان بی‌قرار‌ِ که را می‌گریستند
این چرخ چرخهای مداوم برای کیست؟
تب‌‌‌‌دار می‌وزند، مگر شعله زیستند؟
تب‌دار می‌وزند، سرآسیمه می‌دوند
در جست‌وجوی روشن چشمان کیستند؟
یک روز سرد: جمعه دیگر بدون تو
ای کاش این دقایق بی‌تو بایستند

مریم سقلاطونی


 
اشاره کن که بهار از درخت سر بزند/ سمیه خسروی
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند
شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند
اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد
به سمت خانه بیاید، دوباره در بزند
که می‌تواند با یک اشاره کوتاه
به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟
نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!
که آمدست به شهر شکوفه سر بزند
اشاره کن که خزان از درخت برخیزد
اشاره کن که بهاری دوباره سر بزند

سمیه خسروی


 
دلم امروز گواه است کسی می‌آید/ محمد‌مهدی سی‍ّار
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

محمد‌مهدی سی‍ّار


 
پی خورشید آمدیم اما روی خورشید را حجاب شدیم/ محمد مهدی سیار
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

پس در آغاز روز خلقتمان اهل دریا شدیم ، آب شدیم
دل سپرده به رقص ماهی ها ، غرق بازی و پیچ و تاب شدیم

موج های حقیر و سرگردان ، ساده و سر به زیر و بی توفان
گاه آسوده گرم خوابی خوش ، گاه بیهوده در شتاب شدیم

کم کمک چشم و گوشمان وا شد ، از زمین رو به آسمان کردیم
چشممان تا به آفتاب افتاد موج در موج التهاب شدیم

بر و  رویش قشنگ بود قشنگ ، زلف آشفته اش طلایی رنگ
دیدنش مست مستمان می کرد ، آب بودیم ما ، شراب شدیم

جوششی در میانمان افتاد ، هیجانی به جانمان افتاد
سرمان از هوای او پر شد ، بر سر موج ها حباب شدیم ...

ــ موج ها ! ماهیان ! خداحافظ ، آبی بی کران خداحافظ !
دل به دریا زدیم و رقص کنان راهی شهر آفتاب شدیم

راهمان سخت شد ولی ناگاه ، پایمان سست شد میانه ی راه
آسمان سرد بود، لرزیدیم، گرم تردید و اضطراب شدیم

سرد شد، یخ زدیم و ابر شدیم ، ساکن و تیره و ستبر شدیم
پی خورشید آمدیم اما روی خورشید را حجاب شدیم

ابرها ابر نیستند فقط، صد هزار آرزوی یخ زده اند
این که باریده نیز باران نیست ... عاقبت از خجالت آب شدیم

محمد مهدی سیار

 


 
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی/ حامد حسینخانی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

 بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

 سمند نور، زلف تیرگی ها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی

حامد حسینخانی


 
و کاش مرد غزل‌خوان شهر برگردد/ خدیجه پنجی
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

و کاش مرد غزل‌خوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد
کسی شبیه خدا نیست، هیچ کس، ای کاش
کمال مطلق انسان شهر برگردد
چه خوب می‌شد اگر مرد آسمانی ما
به جمع خاکی خوبان شهر برگردد
خدا کند برکت ـ این خیال دور از ذهن ـ‌
شبی به سفره بی‌نان شهر برگردد
شبیه خانه ارواح ساکت و سردیم
خدای خوب! بگو جان شهر برگردد
هنوز منتظرم یک نفر خبر بدهد
که باز یوسف کنعان شهر برگردد


 
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند/ زکریا اخلاقی
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، زکریا اخلاقی

 
همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع زاده ی نرگس

پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جستجو هرچند بی تابانه می چرخد

ولی پیداست دیگر آن غلاماتی که می گویند

جهان این بار دیگر ایستاده با تمام خویش

کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود گل های ظهور او

یکایک می دمد طبق علاماتی که می گویند

کنون از ابتدای دشت های شرق می آید

صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک این خاک شاعر آسمانی می شود کم کم

در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد

سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی


 
پرستوها، پرستوها، پرستوها، پرستوها/ علی داوودی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، علی داوودی

 خدا، نه! شکل انسان، نه! جدا از رنگ ها، بوها
تو را با خویش می سنجند، دنیای ترازوها
کتابی! سوره هایت، هر ورق، معنای خورشیدند
جهان آیینه ی کور است و تفسیر ارسطوها
 نسیمی! بوی گندم زار در تو می دود هر دم
نه! سودای شرابی در تو می رقصند هندوها
قیامت در قیامت، رستخیز شاعران هستی
طرب در من ندارد رقص خلخال و النگوها
جهان، این چشم های سرمه کش در انتظار توست
که فانوسی بیاویزی، در این سوسوی گیسوها
نماز سبز گلدان های نومیدی، اجابت کن
بیاری گل، بریزی عطر در دستان شب بوها
تو راز غنچه های سر به مهری ای بهار تلخ!
بیا بگذار شیرین بگذرد اوقات کندوها
طلسم دیر سال خاک شاید بشکند امشب
که بر خود حرز می بندند اینجا، سحر و جادوها
 کمان در دست ابروها، جهان دست پری روها
 خوشم با این تکاپوها، چه اشراقی است این سوها
پرستوها که برگردند، فال عشق می گیرم
پرستوها، پرستوها، پرستوها، پرستوها

علی داوودی


 
داریم رکورد کوفه را می شکنیم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 
جلیل صفر بیگی


 
به شکار خواهی آمد
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی

همه آهوان صحرا
سر خود نهاده برکف
به امید آنکه روزی
به شکار خواهی آمد...


 
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی/ مهدی جهاندار
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر شیعی ، مهدی جهاندار

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی

مهدی جهاندار


 
در مسجد جمکران تو را می جویم/ سید محمد بابامیری
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، سیدمحمد بابا میری

ای رهبر انس و جان تو را می جویم
ای دلبر بی نشان تو را می جویم
در مسجد سهله گر ندیدم رخ تو
در مسجد جمکران تو را می جویم

سید محمد بابامیری

 


 
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند/ قیصر امین پور
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

 


 
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم/ سید مهدی موسوی
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار

آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند
جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان
تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

در کار حق مداخله کردیم، بد نبود
نان و شرف معامله کردیم، بد نبود

کم کم اصول دین خداوند پول شد
هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت
آری تمام غیرت یاران به باد رفت

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد
حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد
کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

تخم ریا میان دل ما جوانه زد
و مصلحت به گردۀ دین تازیانه زد

هر لقمۀ حرام شده سیر کردمان
و سفره های کفر نمک گیر کردمان

و کاروان جدا شد از راه مستقیم –
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

آقا خلاصۀ همه نامه ام غم است
آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن
از عمق استغاثه یاران طلوع کن

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما
یا اینکه مثل رحمت باران طلوع کن

دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است

در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر

سید مهدی موسوی


 
انتظار، همان جنگ است/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد کاظم کاظمی

نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است

گناه دیده مسکین نیست، کُمَیتِ عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها!

پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر

جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها

همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم که انتظار، همان جنگ است

محمد کاظم کاظمی

 


 
می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما/ قیصر امین پور
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، قیصر امین ‌پور

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

 بفرمایید هرچیزی همان باشد که می‌خواهد

همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

 بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق

رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

 سرِ مویی اگر با عاشق داری سرِ یاری

بیفشان زلف و مشکن حلقه‌ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند

بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

 شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن

که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های ما

 نمی‌دانم کجایی یا که‌ای، آنقدر می‌دانم

که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

 بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده‌ی آینده های ما

قیصر امین پور


 
خوابی دیگر/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر

هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر

جلیل صفربیگی


 
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی/ حسین بخشی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

تو بعد از آنکه آتش زد به خود ققنوس می آیی
هزاران سال بعد از مرگ دقیانوس می آیی

نشان های تورا روی زمین چندیست می بینم
که تو در قحطی آیینه و طاووس می آیی

شبی در خواب دیدم یک صدا در دشت پیچیده است
و تو بر اسب خود از روی اقیانوس می آیی

تو آواز رهایی بخش و وسرسبز خداوندی
گه از حلق بلال و گاه از ناقوس می آیی

تمدن راه را گم کرده و چشم انتظار توست
و تو از گوشه تاریخ با فانوس می آیی

تمدن راه را گم کرده و تو رستم مایی
که برمی خیزی و در عصر کیکاووس می آیی

حسین بخشی


 
خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

وقت اذان گذشت؛ و خورشید خواب ماند
افسوس، وعده‌های خدا در کتاب ماند

نم پس نداد ابری‌ِ بی‌خیر‌ِ آسمان
تنها درخت ناحیه بی‌آفتاب ماند

خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان
شیواترین سلام خدا بی‌جواب ماند

از لشگر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نام نامی‌ِ عالی‌جناب ماند

این جاده‌های گیج به جایی نمی‌رسند
مقصد فریب بود، دروغ‌ِ‌ سراب ماند

امید مهدی‌نژاد


 
دلم امروز گواه است کسی می‌آید/ محمد‌مهدی سی‍ّار
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، محمد مهدی سیار

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

... گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

محمد‌مهدی سی‍ّار


 
این جمعه ...
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار

شاید این جمعه بیاید، شاید ...


 
بنویس کی آن مرد در باران می آید/ غلامعلی شکوهیان
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر اجتماعی

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان


 
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست/ ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)


 
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست.../ احسان
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان


 
که پیش پای کسی جز تو برنمی‌خیزم/ سید محسن خاتمی‌
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

اما هنوز پاییزم...

چنان درخت خزان‌دیده اشک می‌ریزم‌

بهار آمده اما هنوز پاییزم...

شراب‌خورده مستیم و تشنه‌ لب تو

چگونه از هوس بوسه‌ات بپرهیزم؟!

اگر چه از کف دریا فروتریم اما

به موج‌های فراگیر درمی‌آویزم‌

تو مهربانی و با ذره مهر می‌ورزی‌

و گرنه گرد و غباری حقیر و ناچیزم‌

غبار روی زمینم و آنچنان مغرور

که پیش پای کسی جز تو برنمی‌خیزم...

سید محسن خاتمی‌


 
تکرار می‌شود غزل انتظار من‌/ محبوبه بزم آرا
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

گل می‌دهم به بوی بهاری که می‌رسد

چشمم به در به دیدن یاری که می‌رسد

تکرار می‌شود غزل انتظار من‌

هرشب به نامه آینه‌داری که می‌رسد

بغض هزار پنجره را اشک می‌شوم‌

در تار و پود نغمه تاری که می‌رسد

فردا تبی دوباره به خورشید می‌دهد

از آسمان تیره شراری که می‌رسد

روشن ز آیه‌های خدا می‌شود زمین‌

در برق ذوالفقار سواری که می‌رسد

محبوبه بزم آرا


 
وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان‌/ مسلم محبی‌
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان‌

شرک است، ذکرنام خدا بر لبانمان‌

اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم‌

 گم باد از صحیفه عالم، نشانمان‌

نفرین به ما به خاطر یک لقمه بیشتر

 واشد به سوی هرکس و ناکس دهانمان‌

تیر وکمان، به دست گرفتیم تا مباد

غرق پرنده‌ها بشود آسمانمان‌

درفکر طرح وسوسه سیب دیگری است

شیطان، همو که جازده خود را میانمان‌

وقت حضور توست مخواه آخرین امید

بی قهرمان تمام شود داستانمان‌

مسلم محبی‌

 


 
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی.../ مهدی مظاهری
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...


مهدی مظاهری


 
خواب یک ستاره دیگر/ قیصر امین پور
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

قیصر امین پور


 
نباریدی ترک برداشت گلدان/ سید حبیب نظاری
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر انتظار

شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو

ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو

دلی سبز و تناور داشت گلدان
نگاهی خیره بر در داشت گلدان

دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباریدی ترک برداشت گلدان

شنیدم مژده تابیدنت را
ندارم فرصت فهمیدنت را

به خورشید زمینی خیره ماندم
که تمرین کرده باشم دیدنت را

دلیل عشق مادرزادی ما
بیا تا جان بگیرد شادی ما

بجوشد رشته رشته از دل خاک
قنات تشنه آبادی ما

شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گرچه آکندند جمعه

گذشت و باز هم باران نبارید
تحمل تا به کی، تا چند جمعه؟

سید حبیب نظاری


 
با ما سخن همیشه ز دیوار گفته‌اند /الهام امین
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

ای مهربان که نام تو را یار گفته‌‌اند

چشم تو را فروغ شب تار گفته‌اند

از دست‌های مهر تو اعجاز چیده‌اند

از گام‌های سبز تو بسیار گفته‌اند

ما با در و دریچه و روزن غریبه‌ایم‌

با ما سخن همیشه ز دیوار گفته‌اند

واکن ز نور پنجره‌ای رو به‌روی ما

کز ابرهای تیره به تکرار گفته‌اند

برخیز و پرده برکش از آن روی تا که ما

باور کنیم آنچه زدیدار گفته‌اند

الهام امین‌


 
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما دور مداری از خطر می گردیم

تا صبح بدنبال سحر می گردیم 

سوگند به لاله ها که همچون خورشید

زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  

شهر آینه دار می شود با یک گل

پروانه تبار می شود با یک گل

 گفتند نمی شود ولی می بینند

یکروز بهار می شود با یک گل

 

 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم

با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم

 هروقت که نام عشق را می خوانند

هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 

 

 خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است

می گریم و چشم های خیسم سرخ است 

هرچند که سبز رفته ای نامت را

با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 

  

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز 

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولی ادامه دارند هنوز

 

 

 سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود

لبخند تمام کوچه ها غمگین بود 

آنروز که بردوش ترا می بردیم

تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است

در جام کمی شراب باقی مانده است

هر قطره خون به قاصدکها می‌گفت

گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 

بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 

 هادی فردوسی

 

 

 

 


 
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است/ مرحومه نجمه زارع
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، نجمه زارع

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏رسد که تکانى دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏خورد

پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است

در مى‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را

حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب

انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

مرحومه نجمه زارع

 


 
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟/ زهرا بیدکی
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می‌رسم

یکباره شعر وارد تمثیل می‌شود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو...

از انتظار پنجره تجلیل می‌شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه‌های سرد

بر چشمهای پنجره تحمیل می‌شود؟

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش

امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو

بازار وزن و قافیه تعطیل می‌شود

«آنروز هفت سین اهورایی بهار

موعود! با سلام تو تکمیل می‌شود»


 
زهرا بیدکی 
 


 
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است/ محسن جلالی فراهانی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر انتظار ، محسن جلالی فراهانی

امام عصر! گلویم فشرده از درد است
هنوز حال و هوای قبیله‌ام سرد است

قسم به چهره نورانیت که پنهان است
قسم به دست دعایت که رحمت از آن است

قسم به ناله جانسوز شام عاشورا
قسم به نور هدایت، امام عاشورا

قسم به روح شهیدی که غرق لبخند است
قسم به جسم شهیدی که پشت اروند است

شب بسیجی تو با حسین می‌گذرد
و با صحیفه پیر خمین می‌گذرد

دم بسیجی سید، دم مسیحایی است
اگر اشاره کند پا و سر تماشایی است

اگر ز پای خود اکنون فتاده‌اند آنها
اگر دو چشم خود از دست داده‌اند آنها

اگر ز بعد شبی که ستاره می‌چینند
دو دست عاشق خود را دگر نمی‌بینند

بدان نهایت رویایشان ظهور شماست
و روشنایی چشمانشان حضور شماست
 
محسن جلالی فراهانی


 
در گیر و دار وحشت این قرن سرب و دود
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

ای نوبهار چشم به راه تو مانده ایم

دلواپس فروغ نگاه تو مانده ایم

اینگونه در غروب غریبانه غرور

یاد طلوع گاه به گاه تو مانده ایم

در گیر و دار وحشت این قرن سرب و دود

مجنون چشم های سیاه تو مانده ایم

ای مرد، مرد همسفر لحظه گذر

در سایه خیال پناه تو مانده ایم

این شهر را خسوف مداوم گرفته است

تنها به شوق صورت ماه تو مانده ایم

اینجا تمام رهگذرانش غریبه اند

ای نوبهار چشم به راه تو مانده ایم

 


 
و مژده داد که صبح ظهور مى آید
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار

صداى بال ملائک ز دور مى آید

 مسافرى مگر از شهر نور مى آید  

دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت

مگر موسى  عمران ز طور مى آید

ستاره اى شبى از آسمان فرود آمد

 و مژده داد که صبح ظهور مى آید 

چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد

 به شوق آنکه پگاه سرور مى آید 

به زخمهاى شقایق قسم،هنوز از باغ

شمیم سبز بهار حضور مى آید  

مگر پگاه ظهور سپیده نزدیک است؟

 صداى پاى سوارى ز دور مى آید


 
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی/ مهدی جهاندار
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی جهاندار

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی

مهدی جهاندار


 
ای ناگهان تر از همه اتفاقها/ مهدی عابدی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، مهدی عابدی

ای ناگهان تر از همه اتفاقها

پایان خوب قصه تلخ فراقها

یکجا زشوق آمدنت باز می شوند

درهای نیمه باز تمام اتاقها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق

سر باز می کنند ترکها به طاقها

بی دستگیری ات به کجا راه می برم؟

در این مسیر پر شده از باتلاقها

باز آ، بهار من ! که به نوبت نشسته اند

در انتظار مرگ درختان اجاقها

ای وارث شکوه اساطیر ! جلوه کن

تا کم شود ابهت پر طمطراقها

مهدی عابدی