آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر اجتماعی

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 اتفاقی مقابلم رخ داد
 وسط کوچه ناگهان دیدم
 زن همسایه بر زمین افتاد
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 چادرش در میان گرد و غبار
 قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 در من انگار می‌شود تکرار
 
 آه سردی کشید، حس کردم
 کوچه آتش گرفت از این آه
 و سراسیمه گریه در گریه
 پسر کوچکش رسید از راه
 
 گفت: آرام باش! چیزی نیست
 به گمانم فقط کمی کمرم...
 دست من را بگیر، گریه نکن
 مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
چادرش را تکاند، با سختی
 یا علی گفت و از زمین پا شد
 پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 طرف کوچه رفتم و دیدم
 در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 با خودم فکر می‌کنم حالا
 کوچه ما چقدر تاریک است
 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 راستی! فاطمیه نزدیک است...

سید حمیدرضا برقعی


 
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد/ تکتم حسینی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، تکتم حسینی ، شعر اجتماعی

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


 
پسر عمه ام رَپِر شده است/ نسیم عرب امیری
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر اجتماعی

پسر عمه ام رَپِر شده است
اهل ژست و ادا و قِر شده است

صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن

ته صدایش گرفته و خشن است
عشق تیپ و قیافه فَشِن است

نه دلش می کشد به مایه ی شور
نه سه گاه و نه دشتی و ماهور

نه دهل می شناسد و گیتار
نه کمانچه نه دایره نه سه تار

نه تب عشق و جام مِی دارد
نه هوای دِلِی دِلِی دارد

نه که فهمیده معنی رپ چیست
رپ به معنای واقعی این نیست

هیچ چیز از هنر نمی داند
کارهای سخیف می خواند:

«مانتو ی تنگ و دامن کوتاه
تاپ سِک...»لااله الا الله!

وضع و حالش اگرچه ناجور است
شده دلخوش به این که مشهور است

شده معروف بین نسل جوان
صاحب نام و شهرت و عنوان

عشق نسرین و نرگس و رعناست
پس از او انتقاد بی معناست

گرچه از هر لحاظ تعطیل است
مایه افتخار فامیل است!

نسیم عرب امیری


 
به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، شعر اجتماعی

به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره؟!
به جای واژه نوشتی در این سرود گره...

تکان نمی خوری از پشت دار قالی ... آه
که خورده دست تو گویا به تار و پود گره!

بگو چگونه شدی چون کلاف سر در گم!؟
ـــ  اگر چه مونس تنهایی تو بود گره  ـــ

چه خس خسی است که درناله های مزمن توست
 : "مقصراست در این سُرفه کبود گره"

از این هنر به تو سودی نمی رسد هرچند
به دیگران برساند همیشه سود گره!!

نبود این همه سعی و تلاش لازم اگر...
کـسی ز بخـت سیـاه تـو می گشـود گـره

"معاشران گره از زلف یار باز کنید"
چه می شد اصلاً از اوّل اگر نبود گره؟!

چه عقده های فروبسته ای به دل داری
نـداشـت کـاشـکی از ابـتـدا وجـود گـره

 حمیدرضا حامدی


 
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست/ محمدرضا ترکی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، محمدرضا ترکی

این زمهریر فصل شکوفایی تو نیست
چیزی بجز تراکم تنهایی تو نیست

با صدهزار جلوه برون آمدی، ولی
چشمی برای دیدن زیبایی تو نیست

یک تن از این جماعت ابن السلامها
مجنون یک کرشمه لیلایی تو نیست

نامردها بغیر تنت را نخواستند
با قیمتی که خرج تن آرایی تو نیست!

برق غرور وحشی یک ببر ماده کو؟!
در چشمهای آهوی صحرایی تو نیست!

زیباترین! عروسک اهریمنان شدن
شایسته مقام اهورایی تو نیست!


محمدرضا ترکی


 
این است شاعری که دل از دور می برد/ نسیم عرب امیری
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، شعر اجتماعی

این شاعری که همدم خودکار و دفتر است
آوازهای خاطره انگیزی از بر است

با دود و بنگ و منقل و سیگار زنده است
شعرش پر از پیاله و ساقی و ساغر است

 با چای داغ و قند فقط حال می کند
دنبال استکانِ قدیمی لب پر است

اشعار سوزناکش اگر گریه دار نیست
وضع معاش و زندگی اش خنده آوراست

در جشنواره ها پی تندیس افتخار
همواره رو به قبله دعا گوی داور است

 در جمع شاعرانه دم از عشق می زند
در خانه خودش سخن از چیز دیگر است

اعصاب همسرش زده تب خال و خط خطی
 از بس که غرق وصف خط و خال دلبر است

در وصف مادرش غزلی گفته بی نظیر
این سال ها که بی خبر از حال مادر است

این است شاعری که دل از دور می برد
آری، شنیدن  دهل از دور خوش تر است!

نسیم عرب امیری


 
مانند همیشه شام باران داریم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم

جلیل صفربیگی


 
انگار تمام باورم زخم شده/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

انگار  تمام  باورم  زخم  شده
یک ایل بلوط در سرم زخم شده

ایلام چه دست های زبری دارد
مثل کف دست پدرم زخم شده

جلیل صفربیگی


 
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد

ایلام  ، زن  بلوطی  قصه ی  ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد

جلیل صفربیگی


 
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است/ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است

 مژگان عباسلو


 
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند.../ مژگان عباسلو
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مژگان عباسلو

پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند... دورتر بپرند...

مژگان عباسلو
 


 
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد/ غلامعلی شکوهیان
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
 
 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
 
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
 
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان


 
خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید/ علی ‌محمد مودب
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: علی ‌محمد مودب ، غزل ، شعر اجتماعی

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساکتِ تنهایی باز

باز هم رو‌به‌روی آینه کهنه نشست
تا کند پاک ز رخ رنگِ خودآرایی باز

قطره‌ای اشک به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ که: هان، گمشده! این‌جایی باز

باز کبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلکه سرگرم شود با دلِ سودایی باز

خسته از شهوتِ دیوی که تنش را کاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

زار در بستر همواره هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یک نغمه لالایی باز

علی‌محمد مؤدب

 


 
خیلیا نون حلالشون حرومه پسرم/ عبدالجبار کاکایی
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عامیانه ، شعر اجتماعی

گفته بودم قدم زندگی شومه پسرم
خواب به چشمای قشنگ تو حرومه پسرم

پدرت تا شده  و افتاده توی رختخواب
نفسش در نمیاد کارش تمومه پسرم

بعد از آفتاب بیا تا همسایه هامون ندونن
شبا نون آور خونمون کدومه پسرم

کاشکی مثل آخرت دنیا حساب کتابی داشت
خیلیا نون حلالشون حرومه پسرم

همه اسباب بازیاتو لای بغچه پیچیدم
روزای قشنگ بچگی تمومه پسرم

عبدالجبار کاکایی


 
خدا همیشه به کار گره ‌زدن بوده است/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، محمد کاظم کاظمی

خدا همیشه به کار  گره ‌زدن بوده است

به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصه از اینجاست: یک سواره گیج

و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده

پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

...

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت

تمام وقت پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا

قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

...

دو ماه بعد، هما با رضا، رضا؟ آری

که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط

به فکر «مورد دلخواه یافتن» بوده است)

...

حسن دوباره سوار همان قراضه خویش

دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و

خدا همیشه به کار گره‌زدن بوده است



محمدکاظم کاظمی

مشهد، مرداد 1387


 
درد، نام دیگر من است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر اجتماعی ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              
قیصر امین‌پور

 


 
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!/ بیژن ارژن
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، دفاع مقدس ، بیژن ارژن

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود- و آوارگی- و در‌به‌دری
سفر رسید وَ ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود -مثل اینکه نبود
و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار قشنگش قطار ِ رفتن بود
و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید و ما از قطار جا ماندیم
پلاکش آمد و ما با خبر بزرگ شدیم

قطار پوکه‌ی خالی -و زیرسیگاری
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!

که ما بزرگ نبودیم -این شکوه تو بود
به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم...

بیژن ارژن


 
روزی که در تقویم ها روز پدر بود/ عادل حیدری
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، عادل حیدری

هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم، او کارگر بود

هی حرف پشت حرف، نه، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود

گلناز، دَرسَت را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو، عمری اگر بود

گلناز، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود

بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود

آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود

عادل حیدری


 
پدر از معضلات اجتماعی است/ مریم آریان
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان

همان‌طوری که مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واکس واکرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بی‌صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیل‌ِ به شعری مستند شد

و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه گفت بد شد

دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد

پدر جان کند و هی از خستگی مرد
نفس در سینه‌اش حبس ابد شد

به مادر گفت من که رفتم اما
همان‌طوری که گفتی می‌شود شد

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم گریه کردم جزر و مد شد

مریم آریان


 
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد/ رضا عزیزی
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می‌سوزد، قصه‌ای مثل شاپرک دارد

خسته در خانه‌های بالاشهر پشت‌هم رخت چرک می‌شوید
در میان شکسته‌های دلش غمی اندازه‌ی فلک دارد

زخم‌ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمی‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می‌پرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی‌داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادر شکستنی، آنی‌ست، جانمازش همیشه بارانی‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف‌آلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد

 

رضا عزیزی


 
دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد/ مریم آریان
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم؛ وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

مریم آریان


 
روزی که کفّه های ترازو برابر است/ یاسر قنبر لو
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر اجتماعی

بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است
نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها
از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ... _

_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست
هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...

وقتی که اشتهای تو پر/ واز می کند
مادر نشسته است ، تو را ناز می کند

یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست
رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست

امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...
در بخت ما نوشته که  _ یا پول ، یا خدا ! _

بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است
تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

آهی که من به دار ِ خودم فکر می کنم
دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _

_ پروانه ام  به آتش تان نه! نمی رسد
این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد

کوتاه می شود همه جا نردبان من
همسایه های خانه ی بی سایبان من! _

_شاید زمانه دست مرا پینه بسته است
ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است
روزی که کفّه های ترازو برابر است

روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید
با چشم های مادر من ، رو به رو شوید !

یاسر قنبر لو


 
بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»/ مریم آریان
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، مریم آریان


باد بوی همه خاطره ها را آورد

حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:

بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم که غم واژه نان را دیشب

جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

شب سردی ست و من توی خودم می لرزم

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه  شب هشتم تیر

شعر را مثل خودم، مرده به دنیا آورد

 مریم آریان

 


 
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!/ الهام فرامرزی نیا
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

اندوه سارا (تقدیم به جانبازان شیمیایی)
 

 نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا.
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره ...

... سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت

الهام فرامرزی نیا

 


 
بابای او کجا و مردی که سر ندارد/ زهرا توقع همدانی
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

صد بار گفته بودی: "سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"
سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

زهرا توقع همدانی


 
گریه های مادرم یقتونو میگیره/ ابوالفضل سپهر
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی ، شعر اجتماعی


دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه  ........... تو رو به جون بچه

        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ... 
                                    
 قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما ا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........
مرحوم ابوالفضل سپهر


 
بنویس کی آن مرد در باران می آید/ غلامعلی شکوهیان
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، شعر اجتماعی

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان