آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر اجتماعی

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 اتفاقی مقابلم رخ داد
 وسط کوچه ناگهان دیدم
 زن همسایه بر زمین افتاد
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 چادرش در میان گرد و غبار
 قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 در من انگار می‌شود تکرار
 
 آه سردی کشید، حس کردم
 کوچه آتش گرفت از این آه
 و سراسیمه گریه در گریه
 پسر کوچکش رسید از راه
 
 گفت: آرام باش! چیزی نیست
 به گمانم فقط کمی کمرم...
 دست من را بگیر، گریه نکن
 مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
چادرش را تکاند، با سختی
 یا علی گفت و از زمین پا شد
 پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 طرف کوچه رفتم و دیدم
 در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 با خودم فکر می‌کنم حالا
 کوچه ما چقدر تاریک است
 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 راستی! فاطمیه نزدیک است...

سید حمیدرضا برقعی


 
آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم/ مژگان عباسلو
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مژگان عباسلو

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو


 
باد یک نامه بی واژه به کنعان آورد/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ترکیب بند ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

به بهانهء هفده روز اقامت حضرت معصومه(س) در بیت النور قم

 

...و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باد یک نامه بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

ماند تا آینهء مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند
شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند

سیدحمیدرضا برقعی


 
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ترکیب بند ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

بند اول
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم
هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات
احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات
تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات
لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم
بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم
تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل
تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل
مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل
مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها
همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»

سیدمحمد جواد شرافت


 
علی برای حبیبش انار می آورد/ حسن بیاتانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، حسن بیاتانی ، شعر آیینی

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود


نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد


نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت
و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست
"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

...

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان
درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت
برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...
همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد
علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

...

صدای گریه ی مردی غریب می آید
تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه
به عزت و شرف لاإله إلاالله

...

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه پوش کند گنبد کبودش را

حسن بیاتانی

 فایل صوتی شعر


 
اگر امشب شب قدر است قرآنها چرا فردا.../میلاد عرفان پور
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، میلاد عرفان پور

چنان اسفند می سوزد به صحرا ریگ ها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

 تمام دشت را زینب به خون آغشته می بیند
مگر باران خون می بارد از عرش خدا فردا

برادر دل گواهی می دهد امشب شب قدر است
اگر امشب شب قدر است قرآنها چرا فردا؟..

همه در جامه احرام دست از خویشتن شستند
شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا

ببین شش ماه ات بی تاب در گهواره می گرید
علی از تشنگی جان می دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را
همانانی که می افتند زیر دست و پا فردا

 برادر وقت جان افشانی عباس نزدیک است
قیامت می شود وقتی بگوید یا اخا فردا

 برادر خوب می خواهم ببینم روی ماهت را
که می ترسم دگر نشناسمت بر نیزه ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می مانم
تمام هستی من، می روی بی من کجا فردا؟

میلاد عرفان پور


 
بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!/ محمدمهدی سیار
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، محمدمهدی سیار

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 از خار، گرچه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

محمدمهدی سیار


 
دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت/ محمد رفیعی
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، محمد رفیعی

ای کاش این غزل و غمش ابتدا نداشت
جغرافیای درد زمین کربلا نداشت

این شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد
این بیت ها مرا به چه رنجی که وا نداشت

 فرمان رسیده بود کماندار را و بعد
تیر از کمان رها شد و طفلی که نا نداشت...

قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست
تیری که قدر یک سر سوزن خطا نداشت

تنها حسین بود که دیگر به پیکرش
جایی برای بوسه ی شمشیرها نداشت

بر سینه اش نشست و خنجر کشید و ... نه!!!
دیگر غزل تحمل این صحنه را نداشت

این جنگ و سرنوشت غریبش چه آشناست
قرآن دوباره جز به سر نیزه جا نداشت

 تنها سه سال آه سه سال عمر کرده بود
اما کسی به سن کمش اعتنا نداشت

با چشمهای کوچک خود دید آنچه را
گرگ درنده هم به شکارش روا نداشت

پایان گرفت جنگ و به آخر رسید ... نه
این قصه از شروع خودش انتها نداشت

محمد رفیعی


 
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟/ سیدمحمدرضا شرافت
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سیدمحمد رضا شرافت

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبروارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان، چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه ی سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه، و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند

سیدمحمدرضا شرافت


 
دوبیتی! دست روی دست مگذار/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری ، شعر آیینی

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟


دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار



علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...


تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود


برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد


می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من


به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد


به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش


دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله


دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت



من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را


من و حس لطیف دست‌هایت
دو گلبرگ ظریف دستهایت
جسارت کرده‌ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دستهایت



بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک
به دندان می‌برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک!



دوباره مشک دریا ـ یک دوبیتی ـ
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین ـ یک چارپاره ـ
دو دستت روی شن‌ها ـ یک دوبیتی ـ

 

دوبیتی هم دو دست از دست داده است
دلم تنگ است یا باب الحوائج
...

سید حبیب نظاری


 
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن/ وحیده گرجی
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، وحیده گرجی ، شعر آیینی

فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن

دردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

هل من معین توست که لبیک می دهم
اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن

من روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبردم حساب کن

داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است !
با خون من محاسن خود را خضاب کن

گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کن

وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن

وحیده گرجی


 
ای حرّ دلم! سریع تصمیم بگیر
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: رباعی ، زهرا بشری موحد ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی

از دور تو را دیده، پسندیده امیر
ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر
دل دل نکن اینقدر، زمان کوتاه است
ای حرّ  دلم! سریع تصمیم بگیر


 
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد/ محسن ناصحی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، محسن ناصحی

این بار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خطّ مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد

این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضۀ ربودن معجر شروع کرد

برگشت، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:

ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد

یک کوچه باز کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد

محسن ناصحی


 
کی شود یک امینی دیگر شرح آن ضربه را کتاب کند؟/ قاسم صرافان
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، قاسم صرافان ، شعر آیینی

سرّ توحید احمدی اینست: که علی را فقط خطاب کند
عرصه‌ی جنگ هم که تنگ شود روی حیدر فقط حساب کند

آی مرحب! برو کنار بایست، هدف انگار کندن در نیست
شیر حق اینچنین که می‌غرّد آمده قلعه را خراب کند

روح انگار روح تازه گرفت، آمد از فاطمه اجازه گرفت
تا که در عرش، عکسِ حیدر را ـ درِ قلعه به دست ـ قاب کند
 
با دَم یا علی به هر دو دَمش، با هجوم سریع و پشت همش
ذوالفقار برهنه کاری کرد، ملک الموت اعتصاب کند

می‌پری آن طرف سواره، ولی، عمرو! آن سوی خندق است علی
جنگجویی ندیده‌ام چون تو سوی مرگش چنین شتاب کند

دلت از او شنید و نرم نشد؟ پیش خورشید بود و گرم نشد؟
پس لب ذوالفقار او تنها می‌تواند تو را مجاب کند

فرق او را شکافتی، بشکاف! مُحرِم است او و خواست قبل طواف
در وضویش به رسم عاشق‌ها روی خود را به خون خضاب کند

تیغ بر عمرو، پهلوان حیدر آنچنان زد که حضرت داور
ضربه‌ی روز خندقِ او را بهترین ضربه انتخاب کند

در میان عرب خبر پیچید، در دلش هر مبارزی فهمید
خاک خود را به باد خواهد داد رزم اگر با ابوتراب کند

همه دیدند امیر می‌آید زودتر از غدیر می‌آید
کی شود یک امینی دیگر شرح آن ضربه را کتاب کند؟

بیشتر بین عاشقانِ علی، حرف سلمان و مالک است ولی
رقص خرمافروش بر سرِ دار دل ما را همیشه آب کند

بعد یک عمر ذکر یا حیدر مطمئنیم ساقی کوثر
به دل کوزه‌گر می‌اندازد خاک ما ساغر شراب کند

قلب ما در لحد که می‌بویند، به رقیب و عتید می‌گویند
بنده‌ی حیدرند بگذارید او بیاید خودش حساب کند

شعرم از برق ذوالفقار رسید، روشن و گرم و بی‌قرار رسید
تا به ذره‌ نگاه یار رسید، می‌رود کار آفتاب کند1

شعر شمعی برای تو که نشد، قد گلدسته‌های تو که نشد 2
شادم اما، مگر شنیده کسی شاعرش را علی جواب کند؟


----------------------------------

1: به ذره گر نظر لطف بوتراب کند / به آسمان رود و کار آفتاب کند
2:اشاره به زمزمه ساده و خالصانه شمع سازی که مورد عنایت مولا قرار گرفت:
شمع میسازم برایت یاعلی / قد این گلدسته هایت یا علی

 

قاسم صرافان


 
عشق از هر نظر خودت هستی با خودت چه تفاهمی داری/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

عاشقی را به وجد می آری، یوسفانه تبسمی داری
به کدامین ملیح رفتی که، چهره ای سبز و گندمی داری؟

وصف آیینه کار شاعر نیست، از لب خود شنیدنی هستی
کاش می شد خودت بگویی که از خودت چه تجسمی داری

مرهم و زخم در نگاه شماست، حلقه ی اتحاد خوف و رجاست
بر سر مهربانی چشمت، مژه هایی تهاجمی داری

با یقین می رسم به این معنی، چارده نور واحدی، یعنی؛
عشق از هر نظر خودت هستی با خودت چه تفاهمی داری

کفر را جذبه های لبخندت، چاره ای نیست جز مسلمانی
خنده کن یا مکارم الاخلاق معجزات تبسمی داری

 سید حمیدرضا برقعی


 
ما را چه به غیر ها، پس از دیدن تو/ زهرا بشری موحد
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: زهرا بشری موحد ، رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی

کامل شده سیرها، پس از دیدن تو
ما را چه به غیر ها، پس از دیدن تو
 آیینه ای از ضریح شش گوشه شدند
چشمان زهیرها، پس از دیدن تو ...

زهرا بشری موحد

 

 


 
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 

 


 
در جزر و مد چاه، یک دریا علی مانده است/ مهدی جهاندار
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مهدی جهاندار

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی(ع)، تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

مهدی جهاندار


 
خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، محمد مهدی سیار

(تقدیم به اسطوره دادگری که قتل فی‌محراب عبادته لشده عدله»)

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند برسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

محمدمهدی سیار


 
ورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد/ سید علی شکراللهی
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید علی شکراللهی ، غزل ، شعر آیینی

ورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد
یقین کار خدا بود اتفاقی اینچنین افتاد

اذان ظهر بود از آسمان خورشید می بارید
نماز عصر شد پیشانی خورشید چین افتاد

هزار الله اکبر کیست این بانو که حتی کفر
به محض دیدنش یاد امیرالمومنین افتاد

همان بانو که در ادراک چشمانش حلولی سرخ
میان اتفاقات جهان زیباترین افتاد

به لطف لهجه ای سرخ از لبش این شعر بیرون ریخت
که از دستی شراب آلود "کاس من مَعین" افتاد

زمان رفت و سری پیچیده در سربند یا زینب
میان بارش خورشید در میدان مین افتاد

شهادت می دهد یکروز این سربند خون آلود
که بر ما چند روزی سایه روح الامین افتاد

سید علی شکراللهی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
و علی راهی آرامش دریا شده است/ سید ابوطالب مظفری
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید ابوطالب مظفری ، غزل مثنوی ، شعر آیینی

و علی راهی آرامش دریا شده است
فاتح خیبر نفس است که مولا شده است

این کرامت نه به او قوم به پیری داده است
خود پدر تیغ به او سهم دلیری داده است

پاس تیغی که شب خوف به خیبرزده است
شعله افروخته بر خرمن کافرزده است

پاس آن آهن تفتیده که در رزم شگفت
بر دو دست طلب نفس برادر زده است

یا که در نیمه شب های جهان نگران
 سر به حلقوم زمین برده وپرپر زده است

کوفه دیده است خلیفه گل ونان بردستش
نیمه شب آمده انگشت به این درزده است

کودک ازخواب سرآسیمه دویده دم در
تا ببیند چه کسی ازشب اوسرزده است

تا رسیده است کبوتر چه سبک بار اما
دانه را ریخته آرام ولی پرزده است

فرق محراب شق از هیبت پیشانی اوست
کربلا عرصه یک صبح گل افشانی اوست

سید ابوطالب مظفری- شاعر افغان

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت/ سیّدفضل اللّه قدسی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید فضل الله قدسی ، غزل ، شعر آیینی

دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع
شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت

کنار پنجره ها دیدگان پر اشکم
سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

نشان شعله و درد و نوای زهرا را
توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت

مصیبتی است علی را که پیش چشمانش
عدو امید دلش را به تازیانه گرفت

چه گفت فاطمه کانگونه با تاثر و غم
علی مراسم تدفین او شبانه گرفت

فراق فاطمه را بوتراب باور کرد
شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

سیّدفضل اللّه قدسی- شاعر افغان

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
فرمانده ای نبود زتو کم سپاه تر/ پروانه نجاتی
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، پروانه نجاتی ، شعر آیینی

درخانه نیست مثل تو بی تکیه گاه تر
هرگز ندیده ایم ز تو بی پناه تر

انگیزه گناه نخست است زن ولی
از همسر تو نیست کسی پرگناه تر

امشب پر از هوای غم انگیز گریه ام
اما بقیع هست ز من روبراه تر

تو وارث شجاعت بازوی حیدری
فرمانده ای نبود زتو کم سپاه تر

در پرتو درخشش الماس تشت خون
ترسیم کرده روی تورا هرچه ماه تر

حتی به جسم پرپر تو تیر می زنند
از دشمن تو نیست کسی دل سیاه تر

در بین مردمی که تو را می شناختند
از تیرها نبود کسی سر براه تر

مظلوم کوجه های غریب مدینه ای
از کوفه نیست شهر تو کم اشتباه تر

پروانه نجاتی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب- رمضان 1390


 
و کربلای سکوتی و چارده قرن است.../ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

غزلی برای امام حسن(ع)

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

سید حمیدرضا برقعی


 
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام آشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا-

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور "کوثر" و "تطهیر" و "نور" باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهَیکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم: از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه ی توست
 
سید حمیدرضا برقعی

 


 
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام/ عباس چشامی
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، عباس چشامی

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام
تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام

تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب
دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام

هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او
دور نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام

گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من
با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام

کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود
از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام

سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب
هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام

عباس چشامی


 
گفت: یک روز یک نفر اما.../ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
 مزن این خانهء مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما
 

گفت: آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
 و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما

 

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر، اما
 

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز یک نفر اما...

سید حمیدرضا برقعی


 
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم/ حسن بیاتانی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسن بیاتانی ، شعر عاشورایی ، شعر انتظار ، شعر آیینی

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

 یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

 یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

 با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

 وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

 فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم

 تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

 نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم

 با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم

 این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

 آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

 امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

حسن بیاتانی


 
انسان چه این "بلَی" را آسان گرفته بود/ حسن بیاتانی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، حسن بیاتانی

شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعله وری جان گرفته بود

باغ و بهار، آب روان، سایه ی بهشت...
اما هنوز هم دل انسان گرفته بود

آدم گناه داشت که بیرون شد از بهشت
عشق تو بود؛ حالت عصیان گرفته بود

پرسید نام کیست خدایا؟... که اینچنین...
این سرزمین کجاست؟... وَ باران گرفته بود

باران گرفته بود و سواری که غرق اشک
چیزی شبیه مشک به دندان گرفته بود

رعدی و بعد... وَ جُمِعَ الشّمسُ و القَمَر
کشتی شکسته بود... وَ توفان گرفته بود...

دارم به عهد روز ازل فکر می کنم
انسان چه این "بلَی" را آسان گرفته بود

حالا رسیده بود به گودال قتلگاه
خورشید، زیر پای سواران گرفته بود

بار جهان به روی زمین مانده بود و عشق
از کودکان قافله پیمان گرفته بود

خون موج می زد از دل گودال و ساربان
در مشت خود، نگین سلیمان گرفته بود

آهی کشید آدم، در روضة الحسین
عالم شمیم روضه ی رضوان گرفته بود

....
                باران...
             سه شنبه...
          مسجد سهله...
              دم غروب...
دارم به بوی پیرهنت فکر می کنم

حسن بیاتانی

 


 
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى/ آیت الله وحید خراسانی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى

زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى

آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوا
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى

تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى

از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى

مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى

در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق، ز محشر بگذرى

بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدم، گرچه او را دخترى

کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى

با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى

قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى

آیت الله وحید خراسانی


 
سوره‌ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق‌القمر نشان بدهد/ محمد حسین انصاری نژاد
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمد حسین انصاری نژاد

مشک بر دوش سوی علقمه رفت، تا که شق‌القمر نشان بدهد   
تا که چشمش هزار معجزه را، بین خوف و خطر نشان بدهد 

شیهه در شیهه اسب وگرد وسوار، آسمان مکث کرده تا چه کند؟ 
خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟! 

مشک لب‌تشنه گرم زمزمه شد، گریه‌های رقیه در گوشش 
تا که یک دشت لاله‌عباسی، غرق خون جگر نشان بدهد 

قبضه ی ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سر انگشتش
کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد 

با خودش فکر می‌کند که فرات، عطش باغ را نمی‌فهمد   
می‌رود معنی شکفتن را، فوق درک بشر نشان بدهد 

همه ی خشم خونفشان علی، در صدایش وزیده، می‌خواهد   
خطبة شقشیقه‌ای دیگر،‌ با رجز‌ها مگر نشان بدهد     

ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظة بعثتی شگفت آمد   
سوره‌ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق‌القمر نشان بدهد

محمد حسین انصاری نژاد


 
می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را/ محمد حسین انصاری نژاد
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، محمد حسین انصاری نژاد

این صدای کیست می خواند لهوف از قتلگاه
خون می افتد بر تمامی حروف از قتلگاه

ابن طاووس است آن سو تر می آشوبد مرا
روضه خوان تشنه می بیند کسوف از قتلگاه

جاده امشب از شمیم لاله عباسی پر است
می وزد حس علمداری رئوف از قتلگاه

نیزه ها ابن زیادند و سنان ها حرمله
دشنه پی در پی می آید در صفوف از قتلگاه

هیزم آوردند رقص شعله ها بر نیزه هاست
ریخت دستی طرح صحرایی مخوف از قتلگاه

"کاف، ها،..." این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست!
گل می اندازد تمام این حروف از قتلگاه

ساعتی بعد آن طرف تر راهبی با اضطراب
پشت هم می خواند آیات خسوف از قتلگاه

این قوافی کرده زنجیرم کمک کن ابر بغض
تا بخوانم روضه ای تنگ غروب از قتلگاه

خونی است اوراق مقتل بر گلویم آتش است
می وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه

خط شان کوفی ست مهر نامه شان شام خراب
شرمشان باد از عبور پایکوب از قتلگاه

این نزول سوره ی کهف است بی سر دیدنی ست
جشن گرگان را می آشوبد چه خوب از قتلگاه!

 می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را
تا که دارم یک سر مویی وقوف از قتلگاه

می نشینم در مدار خیمه های سوخته
با دو تکه ابر میخوانم لهوف از قتلگاه

محمد حسین انصاری نژاد


 
بیهوده ترک نخورده لب های کویر/ میلاد عرفان پور
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، رباعی ، میلاد عرفان پور

حق دارد اگر ز خلق دامن چیده ست
از داغ عزیزی ست اگر خشکیده ست
بیهوده ترک نخورده لب های کویر
لب های حسین بن علی را دیده ست

میلاد عرفان پور


 
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!/ قیصر امین پور
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مثنوی ، قیصر امین ‌پور

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ:

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

قیصر امین پور

 


 
حالا که میشود سر او تاج نیزه ها/ سید محمد حسینی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید محمد حسینی

بعد از هجوم خنجر و تاراج نیزه ها
آرام رفته بود به معراج نیزه ها

تصویر سبز صورت او سرخ شد ولی
خندید لحظه ای که شد آماج نیزه ها

خنجر به روی حنجرش امد ولی سرش
رفت و نشست بر سر مواج نیزه ها

گودال نیست تخت سلیمان کربلاست
حالا که میشود سر او تاج نیزه ها

شعر بلند پیکر او نیزه نیزه شد
آرایه کرده بود به خود واج نیزه ها

سید محمد حسینی


 
محرم است سلام ای طنین سینه زنی/ سید علی لواسانی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید علی لواسانی

برای سائلِ شاعر، حسینی و حسنی
چگونه از تو نگویم؟ تو بهترین سخنی!

چه دلبری! به همه آنقدَر نظر داری
که هر که آمده گفته فقط برای منی!

به چشم روشنی من شمیمی ازحرمت
بیاور از کرمت ای که پاره پیرهنی

مرا به کرببلا می بری یقین دارم
دل مرا تو ـ به فرقت قسم ـ نمی شکنی


محرم است خداحافظ ای سرودِ سرور*
محرم است سلام ای طنین سینه زنی...

سید علی لواسانی
----------------------------------------------
*تو ای خزان زده جنگل،مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است/ محمد مهدی سیار

 


 
ولی اینجا گلستانی در آتش/ اصغر عظیمی مهر
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، اصغر عظیمی مهر ، شعر آیینی

کویری کشتزاری یافت در خود
زمستانی بهاری یافت در خود
دو دست ِ در هوا یک رشته کوهند
   بیابان آبشاری یافت در خود!


محمد گفته دینی جز علی نیست!
خلافت را امینی جز علی نیست
همه الحق و الانصاف گفتند
امیرالمؤمنینی جز علی نیست


نبی را با صداقت می شناسند
ولی را با ولایت می شناسند
عبادت جای خود را دارد اما
علی را با عدالت می شناسند


همه اصحاب، جمع و مشکلی نیست
همه جویای حقّ و باطلی نیست
تو در دریایی از آدم ولی حیف-
کنارت آدم دریادلی نیست!!


گَـَهی رحمان، گـَهی جبار می شد
گـَهی قهار و گـَه غفار می شد
عبایش را که می پوشید مولا
خودش یک کعبه ی سیار می شد


کسی اهل نظر را می شناسد؟
صدای پشت در را می شناسد؟
کسی با کیسه ای از کوچه رد شد
کسی این رهگذر را می شناسد؟


نباریده ست بارانی در آتش
دری می سوخت پنهانی در آتش
بر ابراهیم آتش شد گلستان
ولی اینجا گلستانی در آتش ...


شب از تنهایی اش لبریز می شد
فضای کوفه وهم انگیز می شد
علی وقتی که سر در چاه می برد
میان چاه رستاخیز می شد


علی جز با خدا رازی ندارد
به غیر از گریه دمسازی ندارد
میان جمع تنها بود مولا
چه سرداری که سربازی ندارد!


" تعصب " خونبهای این خمیره ست
عرب پابند قانون عشیره ست
در اسلام ابوسفیان گمانم -
عدالت از گناهان کبیره ست!

اصغر عظیمی مهر


 
این شعر استعاره ندارد برای او/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، غزل ، شعر آیینی

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی


 
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

حسی زلال داری و حالی زلال تر
چشمان تو شده ست از این حس و حال، تر

آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر

آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند
در روشنی ندیده از او بی مثال تر

لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست
هر قدر آرزوی تو بوده محال تر

دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب
وقتی که دست توست ز پرسش سوال تر

پر می زند دلم به هوای زیارتش
هر روز خسته حال ترم خسته حال تر

خود را کبوتر حرمش فرض می کنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر

من نیز می روم که ببینم به چشم خود
حسی زلال دارم و حالی زلال تر

سیدمحمد جواد شرافت


 
منی که عمریه پایین پاتون .../ حسن بیاتانی
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

دلم -شاید یکی از کفتراتون-
حسابی خو گرفته با هواتون

شبا وقتی که می بندن درارو
دلم می مونه تو صحن و سراتون

یه عمره گنبدت خورشیدمونه
کجا خورشید کجا گنبد طلاتون

یه عمره عاشقونه هر شب و روز
توی شادی و غم کردم صداتون

صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !
شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !

ببخش از اینکه گفتم عاشقونه
نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟

سر راه حرم گاهی اگر چه
دوتا شاخه غزل چیدم براتون...

همه ش تقصیر خوبیتونه خانم
که کرده ما بَدارم مبتلاتون

همیشه درد دل کردیم و رفتیم
نشد با ما بگید از ماجراتون

اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی
مناجات رضا جانم رضا تون

وَ یا بین صدای ندبه خونا
صدای ناله ی آقا بیاتون

یه عمره سائلم اما یه بارم
شما چیزی بخواین از این گداتون

مگه تا کی قراره زنده باشم
بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟

چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک
منی که عمریه پایین پاتون ...

حسن بیاتانی

 


 
تا گفتم السلام علیکم شروع شد/ فاضل نظری
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، فاضل نظری ، شعر آیینی

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌ بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری


 
خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک/ محمدمهدی سیار
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند برسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

محمدمهدی سیار

 


 
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد/ عباس احمدی
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیش اگر خالی است، باده غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشک دیوار را درآورده ست
ناله خانم جوانی که هرچه دارد علی ازاو دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور "حتی تقاتلوا" دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

عباس احمدی

 


 
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور/ سید محمدجواد شرافت
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت


 
خاکم و از مهر او آیینه‌ام/ اقبال لاهوری
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، اقبال لاهوری ، شعر آیینی

خاکم و از مهر او آیینه‌ام
می‌توان دیدن نوا در سینه‌ام

مُرسل حق کرد نام «بوتراب»
حق، یدالله خواند در امّ الکتاب

هر که دانای رموز زندگی‌ست
سِرّ اسمای علی داند که چیست
 
خاک تاریکی که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
 
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گِل تاریک را اکسیر کرد
 
مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است
 
هر که در آفاق گردد بوتراب
بازگرداند ز مغرب، آفتاب
 
 اقبال لاهوری


 
ماهی تو و محرم تو فرق می کند/ سید محمد رضا شرافت
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

برای کریم اهل بیت امام حسن علیه السلام

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

سید محمد رضا شرافت


 
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد/ مجتبی احمدی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مجتبی احمدی ، غزل ، شعر آیینی

پیشکش به هشتمین پیشوای مهربانی ها؛ حضرت رضا علیه السلام

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست

شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست

آنجا که « راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست

حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست

پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست

حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟

ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست

آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست

تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست

غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست

 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست


ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!


آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد

مجتبی احمدی


 
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

تقدیم به حضرت فاطمه معصومه(س)

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
 
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو
 
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
 
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
 
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو
!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان...

سید حمیدرضا برقعی


 
شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی/ علی معلم دامغانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی معلم دامغانی ، شعر آیینی

دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا

دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!
بحر مروارید غم، گنجور مردستان، علی!

 

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم؛ بر این فریبستان، علی!
شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی!

 

دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی
زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!
تیره شد از بیش و کم آیینۀ هستان، علی!

 علی معلم دامغانی


 
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است/ سید محمدرضا هاشمی زاده
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

وسعت سوز مرا زمزمه ی ســاز کم است
زخمه ی ســاز مرا فرصـــت آواز کم است

کهکشانی ست به هر گوشه ی چشمت اما
در هـوای نظـــــــرت قدرت پرواز کم است

با ردیفی که دوچشمـــــــان غریبـــــت دارند
شعــــر موزون تو را قافیــــه پرداز کم است

شهـــــر در غربــــت بی همنفسی  می میرد
دستهــــــایی که کند پنجره ای باز، کم است

با بهــــــــــــاری که تو با آمـــــدنت آوردی
گر کنم جان به فدای قدمـــــت باز کم است

سید محمدرضا هاشمی زاده


 
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور

تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

تو پایه های زمینی سرت سلامت باد
که بی وجود تو آواری از غم است زمین

پرندگان به هوای چه اوج می گیرند؟
برای درک بلندای تو کم است زمین

حسین اگر پسر توست با اشاره ی او
سیاهپوش عزای محرم است زمین

کجایی ای پسر خاک و مونس دل چاه؟
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین

چقدر بی تو دل کوچه های کوفه پر است
چقدر بی تو پریشان و درهم است زمین

نداشت طاقت عدل تورا کسی افسوس
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین

میلاد عرفان پور


 
که آبرو ببرد جامه ی شرابی ام امشب/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور

دگر به ماه چه حاجت که آفتابی ام امشب
که داده چشم شما آسمان آبی ام امشب

مکن محبت از این بیش تا ز شرم نمیرم
حساب کن که همان مرد ناحسابی ام امشب

به جمع پاکدلانم کشانده ای نگرانم
که آبرو ببرد جامه ی شرابی ام امشب

ز پیچ و تاب جهان ایمنم، به زلف سیاهت
اگر گره بخورد زلف پیچ و تابی ام امشب

در آستان تو باید نماز شکر بخوانم
اگر اجازه دهد مستی و خرابی ام امشب

اگر به هرکه و هرچه تمام عمر تلف شد
تمام عمر فدایت! ابوترابی ام امشب

میلاد عرفان پور


 
من کوه ندیده ام چنین در جریان/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، میلاد عرفان پور ، شعر آیینی

رود است علی ، پاک و زلال است و روان
کوه است علی که استوار است و گران
من رود ندیده ام چنین پابر جا
من کوه ندیده ام چنین در جریان

میلاد عرفان پور


 
شمع چشم تو رو به خاموشی است/ یوسف رحیمی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است

 
روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد


کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند
جبروت تو را، جلالت را
 

چه غم از این که گوشه زندان
شب و روزش کبود و ظلمانیست
در کنار فروغ چشمانت
جلوه آفتاب پیدا نیست


همدمی غیر اشک و شیون نیست
در سحرگاه خیس تنهائیت
می شود در غروب عاطفه ها
تازیانه انیس تنهائیت


راوی اوج غربت و درد است
آه و أمّن یجیب تو هر روز
گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»
ندبه های غریب تو هر روز


از تمام صحیفه عمرت
آه چند آیه ای به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشی است
از تنت سایه ای به جا مانده
 

لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح تنت جراحت ها
شرمگین، بیقرار، بارانی
آسمان هم از این جسارت ها
 

چه به روز دل تو می آورد
کینه قاتل یهودی که
بر تن خسته تو گل می کرد
آنقدر سرخی و کبودی که
 

میله های کبود این زندان
شب آخر، شده عصای تو
زخم زنجیرها شده کاری
رفته از دست، ساق پای تو

 
پیکرت روی تکه ای تخته !
غربت تو چقدر دلگیر است
راوی روضه های بی کسی ات
ناله های کبود زنجیر است
 

شیعیان تو آمدند آن روز
پیکرت روی دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدنی زیر دست و پا گم شد


نیزه ها محو پیکر خورشید
محشری بود کربلا آن روز
بوسه نعل تازه گم می شد
بین انبوه زخم ها آن روز

 
عشق بر روی نیزه معنا شد
در حوالی قتلگاهی که
پیکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهی که ...

یوسف رحیمی


 
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی ، مثنوی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

 می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.


سید حمیدرضا برقعی


 
روشن مباد روز بشر وقتی خورشید انتهای سیه چال است/ سید محمد حسینی
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید محمد حسینی

از دست روزگار عسل تلخ است دیگر زبان شعر و غزل لال است
شیرین نشد دهان کسی از عشق انگور باغ مثنوی ام کال است

سیمرغ دل شکسته دگر خواب پرواز سوی قاف نمی بیند
وقتی کسی میان قفس باشد فرقی نمی کند که پر از بال است

دنیا پر از سیاهی و تلخی و بغداد هم پر از شب و تاریکی
روشن مباد روز بشر وقتی خورشید انتهای سیه چال است

پیری اثر نموده به رخسارش سنی نداشت حضرت خوبی ها
زندان چه جلوه های بدی دارد یک روز آن به سختی صد سال است

مانده است رد پای کسی بر او خاکی شده عبا و ردای او
انگار لطمه خورده به پای او حالا چنین شکسته و پامال است

در باز شد چهار غلام و بعد یک تکه تخته پاره و جسمی سرد
فریاد میزنند امام آمد یک لحظه بعد نوبت جنجال است

افتاده بود در کف بغداد و می خورد بر جراحت او باد و
مانده است بر تنش رد فولاد و خیلی شبیه کشته گودال است

سید محمد حسینی


 
ای کاش در این بیت بسوزم / سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند
آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را
جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی
 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

سید حمیدرضا برقعی


 
در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟/ نغمه مستشار نظامی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، نغمه مستشار نظامی ، شعر نو نیمایی

سالهاست
از میان کوچه های کربلا، نجف، دمشق
بی صدا عبور می کنی
زخمهای کهنه را مرور می کنی
عصرهای پنجشنبه بی گمان
قبل از آمدن به کاظمین و سامرا
دل به خلوت مدینه می زنی
 آه ای غریبه ای که نسبتت به مادری  عزیز می رسد
عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟

 نغمه مستشار نظامی

 


 
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد/ میلاد عرفان پور
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، میلاد عرفان پور

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

میلاد عرفان پور


 
علی در است و مفاتیح در نگاه تو پنهان/ مجتبی احمدی
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، مجتبی احمدی ، شعر آیینی

تویی تو صبح و مصابیح در نگاه تو پنهان
و مهر و ماه به تصریح در نگاه تو پنهان

که واژه واژه‌ی تکبیر در سکوت تو پیدا
و دانه دانه‌ی تسبیح در نگاه تو پنهان

و سوره سوره‌ی قرآن، میان جان تو جاری
و آیه آیه به تشریح در نگاه تو پنهان

و عشق، مبهم و در پرده مانده بود، اگر تو...
که رو نمودی و توضیح در نگاه تو پنهان

دلت اگرچه نمی‌دید عشق غیر علی را
سکوت کردی و ترجیح در نگاه تو پنهان

چه غم برای درِ خانه‌ی شما که بسوزد
علی در است و مفاتیح در نگاه تو پنهان

نشسته بود نمازت کنار حیدر و... دردی
پیمبرانه به تلویح در نگاه تو پنهان!

تو مادر همه‌ی قصه‌های خوب خدایی
بسا اشاره و تلمیح در نگاه تو پنهان


و چند قرن زمین، مشق اشتباه نوشته
تو آسمانی و تصحیح در نگاه تو پنهان

شبی غریب، کفن کرد شاعری غزلش را

و بعد...

مجتبی احمدی


 
کجاست قبر تو بانو، کجاست آن گل زرد/ مهدی زارعی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، مهدی زارعی ، شعر آیینی

اتاقِ کاهگلی بود و مَرد و یک گل زرد
که باد، عطرِ غم انگیزِ مرگ را آورد

اُتاق کاهگلی ماند و مرد و یک تابوت
و لحظه های پُر از اضطراب و ماتم و درد

ستاره ها همه از عمقِ آسمان دیدند
که یک ستاره ی پُر نور، در زمین شد سرد

اتاق کاهگلی ناگهان به خود لرزید
و سقف، در وسط خود دریچه ای وا کرد

دریچه پُر شده بود از مه غلیظ و غبار
و یک فرشته که می گفت: پیشِ ما بر گرد!

و از دریچه ی غمگین، گُلی به بالا رفت
به روی دوشِ هزاران فرشته ی شبگرد

دریچه بسته شد و سقفْ جای خود برگشت
و خانه ماند و فضای گرفته ای از گَرد

و بعد آن شب غمگین، کسی نمی داند:
کجاست قبر تو بانو، کجاست آن گل زرد

مهدی زارعی


 
آیینه ای میان غبار آفریده اند/ سعید بیابانکی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سعید بیابانکی

عاشقانه ای برای بوی خوش محمد(ص)


چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند انار آفریده اند

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس:
آیینه ای میان غبار آفریده اند

سعید بیابانکی


 
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

...ابتدای سفرم شادی و غم توام شد
شادی و غم غزلی شد، غزلی مبهم شد

فاصله مشکل من بود، که در این جاده
چارده مرتبه این فاصله کم شد، کم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره رویایی
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:
به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم
کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

روی سجاده خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد به محمد که میسر هم شد

من مسلمان شده مذهب چشمی هستم
که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سالها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ابریشم شد

سالها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...

سید حمیدرضا برقعی


 
آقای مهربان! کم تو فرق می کند/ سید محمد رضا شرافت
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد رضا شرافت

برای امام حسن علیه السلام

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

سید محمد رضا شرافت

 


 
من علیک السلام می خواهم/ سیدحمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

یک بند از ترجیع بندی علوی

 
زخمی ام التیام می خوهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

سیدحمیدرضا برقعی

 


 
که آفتاب بود آفتاب بر سر دست/ نصراللّه مردانى
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، نصرالله مردانی

قسم به جان تو اى عشق ، اى تمامى هست
 که هست هستى ما از خم غدیر تو مست

در آن خجسته غدیر تو دید دشمن و دوست
که آفتاب بود آفتاب بر سر دست

نشان ز گوهر آدم نداشت هر که نبود
به خم سراى ولایت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو کوثرى بهشتى بود
 که بر ولاى تو دلبسته بود صبح الست

در آن میانه که مستى کمال هستى بود
 به دور سرمدیت هر که مست شد پیوست

بساط دوزخیان زمین ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشک تو بر گونه زمان جارى است
ز بس که آه یتیمان، دل کریم تو خست

ز حجم غربت تو مى گریست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش همیشه آبى هست

هنوز کوفه کند مویه در غریبى تو
زمانه از غم تنهایى ات به گریه نشست

دمى که خون تو محراب مهر رنگین کرد
دل تمامى آیینه ها ز غصه شکست

نصراللّه مردانى


 
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت/ محمد کاظم کاظمی
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، محمد کاظم کاظمی

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد  
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد

این گیرودار ماوشما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد

آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد

آفت نبود تا طپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد

تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد

محمد کاظم کاظمی


 
بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد/ مهدی رحیمی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، مهدی رحیمی

 دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دوتا شانه به هم خورد

دستور رسید از تَهِ مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سرِ میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لَبَیک علی» قطره باران به زمین ریخت
"لَبَیک علی"  نور و تن دانه به هم خورد

یک روز گذشت و شب مستی به‌سرآمد
یعنی سرِسنگ و سرِدیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سرمستان‌ و پس از آن
بادی نوزید و درِ یک خانه به هم خورد
 
مهدی رحیمی


 
من کبوتر کبوتر مشهد/ یوسف رحیمی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، یوسف رحیمی ، شعر آیینی

در کمند نگاه تو قلبم
مثل آهو به دام افتاده
یا شبیه کبوتری خسته
که به پای امام افتاده


من اسیرم اسیر این مرقد
خاک من با غمت سرشته شده
من کبوتر کبوتر مشهد
رزق من در حرم نوشته شده

 
با کرامات چشم تو دیگر
کی گرفتار درد و غم هستم
جزء عمرم نمی شود محسوب
لحظاتی که در حرم هستم
 

دم به دم عطر یاس می بارد
از قدمهات از عبوری سبز
 دل خود را دخیل می بندم
به ضریحی که غرق نوری سبز


با تمام شکوه خود خورشید
در کنارت چقدر کم جلوه‌ست
حج مقبول مستمندانی
کعبه با مرقد تو هم جلوه‌ست


شاعر چشمهای تو هستم
با نگاهی کمیت می سازی
من قلم را به دست می گیرم
این تویی بیت بیت می سازی


 قیمتم نیست آنقدر آقا
دعبل آستان تو باشم
همه افتخار من این است
سائل آستان تو باشم
 

مهر تو شرط عاشقی کردن
عشق تو ابتدای ایمان است
تو انیس النفوس دلهایی
قیمت خاک بوسی ات جان است


عشق، بی تو چقدر نامفهوم
عشق بی تو چقدر مکتوم است
مستم از باده های چشمانت
مستی این شراب معصوم است
 

چشمهایت محول الاحوال
قصه سرنوشت را دیدم
با نگاهی شدم اسیر تو
من تمام بهشت را دیدم
 

من کویرم کویر لب تشنه
تشنه آیه های بارانت
چشمهایت تمامْ توحید است
قبله من! منم مسلمانت
 

مظهر رأفت خداوندی
به کسی نه نگفته ای آقا
ای امام رئوف قسمت کن
یک شب جمعه صحن کرب و بلا


یک سحر پای پنجره فولاد
مست عطر ملیح سیبم کن
خاک بوسیِ تربت پاک
قبر شش گوشه را نصیبم کن
 

عشق را تو برایم آوردی
بانی روضه های ما هستی
همه هستی ام فدای تو
تو خودت کربلای ما هستی

یوسف رحیمی
 


 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

خراسان در خراسان  نور در جان تو می‌چرخد
مگر خورشید در چاک گریبان تو می‌چرخد؟

خراسان مُهر دریا می‌شود با گام‌های تو
به دست ابرها تسبیح باران تو می‌چرخد

اگر شوق وصالت نیست در آیینه‌ها، درها
چرا آیینه در آیینه، ایوان تو می‌چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم‌های توست
سماع صوفیان هم گرد عرفان تو می‌چرخد

به سقّاخانه ات زیباست رقص کاسه‌های نور
در این پیمانه، آن پیمانه، پیمان تو می‌چرخد

بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه، صیّادی 
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می‌چرخد

در این آدینه لبریز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه‌ای در بیت پایان تو می‌چرخد

 شب میلاد امام رضا (ع) 1384

 

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
شیرین دلکم یک دو دهن شوربخوان، شور

ای سورۀ اعراف من، ای قبلۀ هشـتم
در ظلمت من پنجـره‌ای بـاز کن از نـور

ای طوس تو میقات همه چلّه نشینان
آبی تری از نور، درخشان تری از طور

از شهر سنـابـاد برایــم کفن آریــد
امّید که با نام تو سر بر کنم از گور

در حادثه موسای به هوش آمده ماییم
سبحانک یا نورتر از نورتر از نور!

 تیرماه 1378

علیرضا قزوه

 

 


 
وقتی گناه می کنم و آه می کشی/ حسن بیاتانی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، حسن بیاتانی

پنهان نموده چهره ز ما آه می کشی
تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که  سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

حسن بیاتانی


 
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد/ عباس احمدی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عباس احمدی ، شعر آیینی

ماه می آید از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیش اگر خالی است، باده غم سبوسبو دارد

ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاهگل های کوچه مرطوبند، اشک دیوار را درآورده ست
ناله خانم جوانی که هرچه دارد علی ازاو دارد

-از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است، شور "حتی تقاتلوا" دارد

حب او از نتایج سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

عباس احمدی


 
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر آیینی

غزلی نذر حضرت زهرا(س)

 همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر، به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری، فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد


و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم
به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

سید حمیدرضا برقعی


 
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ مولونا
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولونا


 
ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را/ یوسفعلی میرشکاک
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، یوسفعلی میرشکاک

ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی‌گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را

پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را

به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه‌ات خاک کف پای محمد را

جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را

محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را

شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می‌دید در آیینه سیمای محمد را

چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را

چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را

که می‌داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را

شب صبح ازل پیوند رؤیایی تو می‌گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را

سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می‌بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را

یوسفعلی میرشکاک


 
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید حمیدرضا برقعی ، شعر شیعی ، شعر آیینی

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

 
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی


 
مرد خلوت نشین سامرّا/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: چارپاره ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

به پیشگاه مقدس امام هادی

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود

یوسف رحیمی

 


 
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را/ سید حمیدرضا برقعی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید حمیدرضا برقعی

به ساحت مقدس حضرت ابالفضل العباس

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی

 


 
هر سال با حسین تو تحویل می‌شود/ رضا جعفری
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی

گفتند وزن و قافیه تعطیل می‌شود
قحطی استعاره و تمثیل می‌شود

قوت گرفت شایعه، می‌گفت بعد از این
هر صورتی به آینه تحمیل می‌شود

حتی خبر رسید که از سردی هوا
گل‌دسته چند ثانیه قندیل می‌شود

پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده: شعاع دایره تکمیل می‌شود

یک حوریه به قالب انسان حلول کرد
از این حلول هر چه که تشکیل می‌شود

در مصرعی خلاصه کنم حرف خویش را:
زهرا به قلب فاطمه تنزیل می‌شود

از آن شبی که روی زمین کرده‌ای نزول
هر آیه با شئون تو تحلیل می‌شود

تو چشمه شگفتی و انجیر می‌دهی
تحریف قطره‌های تو انجیل می‌شود

گاهی درخت می‌شوی و میوه‌های تو
خامش غذای سفره ی جبریل می‌شود

تو سیب می‌شوی و تو را میل می‌کند
سرخی گونه‌هاش که تکمیل می‌شود

تو می‌شوی خدیجه و او با وجود تو
حس می‌کند به آمنه تبدیل می‌شود

وقتی شما شدی نخ تسبیح قطره‌ها
هم مشرب فرات ، لب نیل می‌شود

وقتی تو ای الهه ی دریا غضب کنی
ماهی بال‌دار ، ابابیل می‌شود

طفل تو مبدا همه ی اتفاق‌ها‌ست
هر سال با حسین تو تحویل می‌شود

این شعر را ببخش اگر «تو» زیاد داشت
خانم ، غزل ، بدون «تو» تعطیل می‌شود

رضا جعفری


 
باید شبانه داغ علی را به خاک برد/ حسن بیاتانی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، حسن بیاتانی

ابریست کوچه کوچه، دل من، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند
 

با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد

حسن بیاتانی


 
می‌دیدم آغاز محرم های عالم را/ محمدمهدی سیار
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، محمد مهدی سیار

با هم صدا کردند ماتم های عالم را
وقتی جدا کردند همدم های عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای باغ های دور
از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

انگار یک جا بر سرم آوار می‌کردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم کرد
شرمنده خواهم کرد شبنم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرم های عالم را

محمدمهدی سیار

 


 
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود

آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود

دستی به دستگیره دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود

برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

از کوچه‌های شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود

پشت زمین شکست، خدا گریه‌اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

امید مهدی‌نژاد

 


 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وتیره شد

اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
 
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکست
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی تمام وسعت غم را پذیره شد
 
اف گفت بر سکوت بنی آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
 
امید مهدی نژاد


 
این زهر را برای ابد سرکشیده است/ طیبه تقی زاده
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی

درد از تمام روزنه‌ها سر کشیده‌ است
پا را ز حد خویش فراتر کشیده است

در امتداد بی‌کسی روزهای زخم
دیوار و در برای تو خنجر کشیده است
 
تقدیر زخم خورده، غروب غم تو را
در شعله‌های آتش این در کشیده است
 
این شهر در سکوت فرو رفته، بعد تو
این زهر را برای ابد سرکشیده است
 
طیبه تقی زاده


 
تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟ / ابراهیم قبله آرباطان
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی

در می‌زنند و پشت در آتش به پا شده‌‌ست
کوچه به درد ملتهبی مبتلا شده‌ست

در می‌زنند و شهر نفس هم نمی‌کشد
حجم سکوت ممتد بی‌منتها شده‌ست
 
در را شکسته‌اند و کسی ضجه می‌زند
بر روی شهر وقت نزول بلا شده‌ست
 
تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟
وقتی در آشیانه‌اش آتش به پا شده‌ست
 
نفرین به مردمان دغل کار روزگار
کز ظلمشان به آل پیمبر جفا شده‌ست
 
ابراهیم قبله آرباطان


 
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می‌پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت

امید مهدی نژاد

 

 


 
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام/ علیرضا قزوه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، علیرضا قزوه ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه


 
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست/ یوسف رحیمی
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، یوسف رحیمی

وقتی بلور اشک زلالش شکستنی ست
حالا که قلب پر ز ملالش شکستنی ست

مردم دگر نیاز به این کارها که نیست
آن قامت ز غصه هلالش شکستنی ست

شمشیر و تازیانه برای چه می برید
باور کنید او پر و بالش شکستنی ست

ای دستهای سنگی کوچه نگاه کن
او آینه ست در همه حالش شکستنی ست

این دست نیست شاخة طوبای عصمت است
بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست

یوسف رحیمی


 
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق/ علیرضا بدیع
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، علیرضا بدیع

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...

علیرضا بدیع


 
روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، ابراهیم واشقانی فراهانی

جاده آغشته ست ذرّه ذرّه با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

خاک وادی گرچه سیراب است از اشک فرات
روزه دارِ تشنگی مانده ست بعد از رفتنت

با هزاران آمدم اما چه تنهایم عزیز
با تمامِ ازدحامِ اِنس و جن بر مدفنت

تشنه لب نه، تشنه دل می آیم از راهی دراز
تشنه ی حرفی، نگاهی، خنده ای باریدنت

می شود آیا پس از این سال های بی شما
چشم را روشن کنم از شمع های روشنت؟

می شود سر بر ضریحت زیرِ حسِ چشم تو
شرح اشکم را بگویم سر به سر با دامنت؟

چتری از بال کبوتر، سقفی از دست خدا
خشتی از خورشید و از ماه است جنسِ مدفنت

تا نپیچد شب به پای هیچ کس در راه تو
خیره بر آفاق، بیدار است چشم مأذنت

در کجای آسمان جا مانده ای؟ اینجا زمین
در مداری تازه می چرخد برای دیدنت

دورتر از دور، ای نزدیک تر از من به من
چیست این در من اشاراتِ نهانی با منت؟

پلک بر هم می زنم انگار عاشوراست باز
روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت

در شب عریانِ عصیان، گرگ های بی نقاب
دوختند از ازدحام زخم ها پیراهنت

خون گرمت در افق پاشید و حالا هر غروب
در شفق تازه ست حزنِ قرنها جوشیدنت

گرچه می افتی به خاک ای سرو سبز دیرسال
دیدنی دارد شکوه لحظه ی روییدنت

آنطرف تر از زمین انگار می خواند کسی
تا همیشه همصدای بغض تنها خواندنت

زنده ای آنسان که جان زنده ست، گرچه قرن هاست
خجلت و خون است سهم خاک، از لمس تنت

و دوباره پلک بر هم می زنم، اینجا زمین
در مداری تازه می چرخد برای دیدنت

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
اینجاست دشت ناله حرم را بیاورید/ سید محمد حسین حسینی
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سید محمد حسین حسینی

اینجاست دشت ناله حرم را بیاورید
حالا که زائرید سرم را بیاورید

این آفتاب سرخ تنم را سیاه کرد
ای هم عشیره گان قمرم را بیاورید

خورشید داغ کرببلا زخم می زند
من پاره پاره ام سپرم را بیاورید

چشم انتظار چشم توام خواهرم بیا
چشمم سفید شد بصرم را بیاورید

من یوسف غریبم و کنعان نشین عشق
یعقوب من بیا پسرم را بیاورید

کو پس کجاست فاتح صحرای شهر شام
دلتنگ او شدم ثمرم را بیاورید

قلبم برای دخترکم درد می کند
کو پس رقیه ام جگرم را بیاورید

سید محمد حسین حسینی


 
تکلیف کودکان کربلا/ قیصر امین پور
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، قیصر امین ‌پور

راستی آیا
کودکان کربلا
تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب ! آب !
مشق ِ بابا آب بود ؟‌

قیصر امین پور

 


 
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست/ مصطفی محدثی خراسانی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مصطفی محدثی خراسانی

هر چند که مضمون غریبت تنهاست
نام تو سرِود موج موج دریاست
بالی ز علی (ع) است با تو ، بالی زحسین (ع)
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست

مصطفی محدثی خراسانی


 
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما.../سید حبیب نظاری
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، سید حبیب نظاری

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

سید حبیب نظاری


 
لب تشنه ی عباس نشسته ست فرات/ مریم حقیقت
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، مریم حقیقت

یک سو تپش مرگ به رگهای حیات
یک سو نفس زخمی بودن،هیهات
شرمنده ی لبهای عطشناک حسین
لب تشنه ی عباس نشسته ست فرات

مریم حقیقت


 
نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، علیرضا قزوه

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

اگر در کربلا توفان نمی شد کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

علیرضا قزوه


 
از گلوی غزه پیدایی هنوز آه مولایم تو تنهایی هنوز/ مرتضی حیدری آل کثیر
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

زخم می کاود گلوی خویش را
لاله گم کرده ست بوی خویش را

بادهایی که لبم را برده اند
حرف هایم را به لب آورده اند

چشم های من!مرا جاری کنید
پیش آبم ،آبرو داری کنید

من سکوت زخم های تشنه ام
چارده قرن است ،زیر دشنه ام

نیزه ای در من ، سرم را برده است
آسمان خاکسترم را برده است

دور ماندم از پگاه از مشرقین
از صدای نور از نای حسین

چارده قرن است ،گل ها پرپرند
نیزه ها آیینه ها را می برند

زنده ای مولا وبر سر می زنیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

از گلوی غزه پیدایی هنوز
آه مولایم تو تنهایی هنوز

از گلوی غزه می باری ولی
از درون ما خبر داری ولی

ما کجا و بانگ ـ هل من ناصرت
ما کجا و سایه ی انگشترت

زنده ای ،آهت می آید از نسیم
چارده قرن است که ما مرده ایم

مرتضی حیدری آل کثیر


 
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت/ سید ضیاء الدین شفیعی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت
بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد
آتش، سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ
خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

" اسبی ز سمت علقمه آمد" دگر بس است
تیری امام آینه ها را نشان گرفت

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من
چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش:
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

سید ضیاء الدین شفیعی


 
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟/ علیرضا قزوه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، علیرضا قزوه

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

علیرضا قزوه


 
این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است/ سعید حیدری
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سعید حیدری

شب میچکد...ونم نم ِ باران گرفته است
امشب دوباره حال خیابان گرفته است

حسی غریب در همه جا پرسه می زند
ودسته های ِ سینه زنی جان گرفته است

تصویرهای ِ محو وشلوغ ِ همیــــــــشگی
در کوچه های ِنم زده میدان گرفته است

تصویری از سری که سرافراز می شود
بالای نیزه مجلس قرآن گرفته است

طفلی که از گلوی خودش خون مکیده بود
یا خواهری که شام غریبان گرفته است

یا آستین خالی مردی که می رسد
و...مشک را به گوشه ی دندان گرفته است...

انگار خون به مغز  ِ یقینت نمی رسد
احساس می کنی رگ ایمان گرفته است

دست ردی است،این که توبر سینه میزنی
دستی که بوی دغدغه ی نان گرفته است

این چندقطره اشک...نه این آب،اشک نیست
روح تو را قساوت سیمان گرفته است

مجلس تمام می شود وفکر می کنی
بازار کار ِ حضرت ِ شیطان گرفته است

این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است
تاریــــــخ ، اگرچه آن را... آسان گرفته است...

سعید حیدری