آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

دوبیتی! دست روی دست مگذار/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری ، شعر آیینی

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟


دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار



علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...


تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود


برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد


می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من


به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد


به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش


دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله


دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت



من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را


من و حس لطیف دست‌هایت
دو گلبرگ ظریف دستهایت
جسارت کرده‌ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دستهایت



بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک
به دندان می‌برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک!



دوباره مشک دریا ـ یک دوبیتی ـ
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین ـ یک چارپاره ـ
دو دستت روی شن‌ها ـ یک دوبیتی ـ

 

دوبیتی هم دو دست از دست داده است
دلم تنگ است یا باب الحوائج
...

سید حبیب نظاری


 
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من .../ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری ، اشعار عاشقانه

سرودم از غم دستی که هرگز...
شکوه ماتم دستی که هرگز...
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من
بماند پرچم دستی که هرگز

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
بگیرد دست بابا را چه دستی؟/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
بدون دست‌های مهربانت/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری

من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست‌های مهربانت
چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
به روی شانه پرچم داشت باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به دل شور محرم داشت باران
هزاران قطره ماتم داشت باران
خودم دیدم، میان دسته آن شب
به روی شانه پرچم داشت باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
دل باران اگر می‌سوخت می‌شد.../ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

اگر هر چشم تر می‌سوخت
می‌شد...

دل از این بیشتر می‌سوخت
می‌شد...

به حال غنچه‌های تشنه‌ی باغ


دل باران اگر می‌سوخت
می‌شد...


"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی ، دوبیتی ، سید حبیب نظاری

هزاران چشم اشک آلود، باران
دوتا دست و تن یک رود، باران
همین دیشب میان هیئت ما
یکی از سینه‌زن‌ها بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
دو قطره اشک زینب بود باران/ سیدحبیب نظاری
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دوبیتی ، شعر عاشورایی ، سید حبیب نظاری

چه یکدست و مرتب بود باران
دلی از غم لبالب بود باران
رها، یکریز، با احساس، انگار
دو قطره اشک زینب بود باران

"از این دست"

 سیدحبیب نظاری


 
زمستان فصل ویرانی‌ست، ای برف!/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

تو هم دیوانه‌ی گنجشک‌ها باش
پری بر شانه‌ی گنجشک‌ها باش
زمستان فصل ویرانی‌ست، ای برف!
به فکر لانه‌ی گنجشک‌ها باش

سید حبیب نظاری


 
طرفدار دوبیتی گفتنم باش/ سید حبیب نظاری
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

تمام زندگی را بر تنم باش
گل گلدوزی پیراهنم باش
بمان مثل خودم گنجشک و یک عمر
طرفدار دوبیتی گفتنم باش

سید حبیب نظاری


 
تبرُّک می‌کند بال و پرش را/ سید حبیب نظاری
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به نیزه می‌کشد دائم سرش را
دل از برگ گل نازک‌ترش را
به بوی لاله، گنجشک غریبی
تبرُّک می‌کند بال و پرش را

سید حبیب نظاری


 
چرا وقتی عطش بارید، باران.../ سید حبیب نظاری
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی ، شعر عاشورایی

چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را؟

سید حبیب نظاری


 
از این دست... علــم کــردی به عالم دستِ خود را/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی ، شعر عاشورایی

دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد

می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من

به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد

به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش

دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت 
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت 
تو دست رود را رد کردی آن روز 
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری 
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری 
دو دستت گرچه افتادند بر خاک 
به خاک افتادگان را دست گیری

کسی جز دست تو آب آورش نیست
کسی سقّـای باغ پرپرش نیست 
دریــغ از او چــرا کــردنــد آن قــــوم 
مگر این آب، مهر مادرش نیست؟

عطش را با نگاه آورده بودند 
ولی سرشار آه آورده بودند 
تـمـام کودکان تشنه آن روز 
به دست تو پناه آورده بودند

من از تو شرم دارم دستِ خود را 
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را 
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا 
علــم کــردی به عالم دستِ خود را

سید حبیب نظاری

 


 
من و تو هر دو گنجشکیم اما.../ سید حبیب نظاری
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

به شوق پر زدن... یک فوج گنجشک
غریب و بی وطن... یک فوج گنجشک
من و تو هر دو گنجشکیم اما
تو یک گنجشک و من یک فوج گنجشک

سید حبیب نظاری


 
به شعرم بارها گنجشک دادی/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی

همین شوق دمادم می‏تواند...
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

 

به گل‏ها، خارها، گنجشک دادی
به گندم‏زارها گنجشک دادی
تشکر می‏کنم، در قحطی عشق
به شعرم بارها گنجشک دادی

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

نمی‌دانم در این‌جا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه می‏دهم تا چند گنجشک؟


برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند


چرا شعری نخوانم، سنگ باشم
فقط ساکت بمانم، سنگ باشم
نگاهم لهجه‌‌‌‌‌ی گنجشک دارد
چگونه می‌توانم سنگ باشم؟

تو می‏خواهی مرا انگار گنجشک
نگاهم می‏کنی هر بار گنجشک...
چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک


دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند


به من، غم های دنیا را سفر داد
سفر، باران به چشمم بیشتر داد
سفر می خواست من تنها بمانم
سفر گنجشک ها را بال و پر داد

مرا دیوانه و شبگرد، او کرد
مرا غمگین، مرا دلسرد، او کرد
سفر، با دست خود گنجشک را برد
"به او نفرین" که هر چه کرد، او کرد


نه تنها دامنت گنجشک دارد
گل پیراهنت گنجشک دارد
دوبیتی گفتنت را دوست دارم
دوبیتی گفتنت گنجشک دارد


پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...


جهان چشم تری دارد که انگار 
دل  ناباوری دارد که انگار
ولی من، هر چه بی  گنجشک باشم
دلم بال و پری دارد که انگار...


من و تو هیچکس را دوست داریم
بهار خار و خس را دوست داریم
نمی کوچیم از این غربت، من و تو
هوای این قفس را دوست داریم


به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

من و تو، خسته و ناچار، در شهر
دوتا گنجشک بی آزار، در شهر
دعا کن لااقل بعد از من و تو
نروید این همه دیوار در شهر!

رها باشیم از غم ها نترسیم
وَ از آوار ماتم ها نترسیم
بیا گنجشک هم باشیم، یک عمر
ولی از چشم آدمها نترسیم!


تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

نمی ماند تناور شانه ی من
فرو می ریزد آخر شانه ی من
مترسک هستم و بار گرانی ست
پر گنجشک ها بر شانه ی من


به یک رنگی تظاهر کرده بودند
حیاط خانه را پر کرده بودند
تو بودی، آن همه گنجشک اما
مرا بی تو تصور کرده بودند.

هوا سرد و پر گنجشک ها خیس
دو هم درد و پر گنجشک ها خیس
تمام شهر، ما را زیر باران
رها کرد و  پر گنجشک ها خیس


من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟

تو که هر شب غزل می خوانی از من
نگاهت می شود بارانی از من
مترسک نیستم، گنجشک ها را
چرا بیهوده می ترسانی از من؟

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند

سید حبیب نظاری


 
دوبیتی! دست روی دست مگذار/ سید حبیب نظاری
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: دوبیتی ، سید حبیب نظاری

دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار

تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد

می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من

به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد

به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش

دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله

سید حبیب نظاری

 


 
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما.../سید حبیب نظاری
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر عاشورایی ، شعر آیینی ، سید حبیب نظاری

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

سید حبیب نظاری


 
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی/ سید حبیب نظاری
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سید حبیب نظاری

همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی

و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد
نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی

دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم
و من که خسته‌ام از این شعارهای پیاپی

شبیه عقربه‌ها در توالی شب و روزم
رها نمی‌شوم از این مدارهای پیاپی

چقدر دل بسپارم به داغهای همیشه؟
چقدر سر بگذارم به دارهای پیاپی؟

شدم دچار جهان و فریب جاذبه‌هایش
چگونه بگذرم از این حصارهای پیاپی؟

و بی‌درخت، و بی‌تو چگونه دل بسپارم
به وهم خاطره‌ای از بهارهای پیاپی؟

تو سرپناه‌ترینی، اگر که باز نیایی
پناه می‌برد انسان به غارهای پیاپی

ز سمت مشرق حیرت بتاب، تا که نگیرد
دوباره آینه‌ها را غبارهای پیاپی

هزار چشم، هزار آینه، هزار تماشا
فدای تو همه این هزارهای پیاپی

سید حبیب نظاری