آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ترکیب بند ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

بند اول
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم
هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات
احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات
تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات
لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم
بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم
تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل
تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل
مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل
مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها
همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»

سیدمحمد جواد شرافت


 
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

حسی زلال داری و حالی زلال تر
چشمان تو شده ست از این حس و حال، تر

آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر

آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند
در روشنی ندیده از او بی مثال تر

لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست
هر قدر آرزوی تو بوده محال تر

دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب
وقتی که دست توست ز پرسش سوال تر

پر می زند دلم به هوای زیارتش
هر روز خسته حال ترم خسته حال تر

خود را کبوتر حرمش فرض می کنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر

من نیز می روم که ببینم به چشم خود
حسی زلال دارم و حالی زلال تر

سیدمحمد جواد شرافت


 
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور/ سید محمدجواد شرافت
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سیدمحمد جواد شرافت

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت


 
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم/ سیدمحمدجواد شرافت
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سیدمحمد جواد شرافت

 تو آن ماهی که در پایت تلاطم می‌کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می‌کند دریا

نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شور‌انگیز با چشمت تکلم می‌کند دریا

دلش از غصه می‌گیرد، هزاران دفعه می‌میرد
همین که در پس ابری تو را گم می‌کند دریا

مگر بر سینه ساحل نشسته رد‌ّ پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم می‌کند دریا

تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم می‌کند دریا؟

 سیدمحمدجواد شرافت


 
شب های گریه تا به سحر حرف می زنم/ سیدمحمد جواد شرافت
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: سیدمحمد جواد شرافت ، شعر شیعی

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم

قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم

گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم

اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم

از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم


حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من


در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه

گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه

پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه

عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه

گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه


لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها



شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم

شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم

روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم

گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم

شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم


بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من


روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند

دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند

باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند

در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند


هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات


سیدمحمد جواد شرافت