آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

و باز دست تکان میدهی برای خودت/ سعید حیدری
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سعید حیدری

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت...

سعید حیدری


 
این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است/ سعید حیدری
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، سعید حیدری

شب میچکد...ونم نم ِ باران گرفته است
امشب دوباره حال خیابان گرفته است

حسی غریب در همه جا پرسه می زند
ودسته های ِ سینه زنی جان گرفته است

تصویرهای ِ محو وشلوغ ِ همیــــــــشگی
در کوچه های ِنم زده میدان گرفته است

تصویری از سری که سرافراز می شود
بالای نیزه مجلس قرآن گرفته است

طفلی که از گلوی خودش خون مکیده بود
یا خواهری که شام غریبان گرفته است

یا آستین خالی مردی که می رسد
و...مشک را به گوشه ی دندان گرفته است...

انگار خون به مغز  ِ یقینت نمی رسد
احساس می کنی رگ ایمان گرفته است

دست ردی است،این که توبر سینه میزنی
دستی که بوی دغدغه ی نان گرفته است

این چندقطره اشک...نه این آب،اشک نیست
روح تو را قساوت سیمان گرفته است

مجلس تمام می شود وفکر می کنی
بازار کار ِ حضرت ِ شیطان گرفته است

این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است
تاریــــــخ ، اگرچه آن را... آسان گرفته است...

سعید حیدری


 
و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم/ سعید حیدری
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، سعید حیدری

من و تو آنشب، خیلی زیاد خندیدیم
درست مثل ِ دو موجود شاد خندیدیم

کتابهای ِ کم وبیش خوانده را بستیم
و بعد ، مثل ِ دو تا  بیســواد خندیدیم

برای ِ اینکه به یکدیگر اعتماد کنیم
کمی به فلسفه ی اعتماد خندیدیم

خدا اجازه نمی داد ما به هم برسیم
من و تو هم عوض ِ انتقاد خندیدیم

زمین تصادفاً آنشب درست می چرخید
دلیل داشت که آنشب زیاد خندیدیم

چقدر باد خودش را به پنجره می زد
چقدر آنشب از دست باد خندیدیم

بهشت را به همآغوشی خود آوردیم
و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم ...

سعید حیدری