آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

شعرخوانی سعید بیابانکی
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سعید بیابانکی ، کلیپ تصویری


 
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، سعید بیابانکی

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

سعید بیابانکی


 
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن/ سعید بیابانکی
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قطعه ، شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن"

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

سعید بیابانکی


 
ما که قصد برادری داریم/ سعید بیابانکی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر طنز اجتماعی ، سعید بیابانکی

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جوک های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم!

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم!

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم؟

حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم!

سعید بیابانکی


 
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم/ سعید بیابانکی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعید بیابانکی ، غزل ، دفاع مقدس

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرویم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

* : این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرد .

سعید بیابانکی


 
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده/ سعید بیابانکی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، سعید بیابانکی

 جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده

سعید بیابانکی


 
جالیز را به مزرعه داران فروختند/ سعید بیابانکی
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سعید بیابانکی

ما را به یک کلاف به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند

اندوه و درد ازاین که خداناشناس ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

ای یوسف عزیز! تو را مصریان، مرا
بازاریان مومن ایران فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند

بازار مرده است ولی مومنین چه خوب
هم دین فروختند هم ایمان فروختند

بازاریان چرب زبان دغل به ما
بوزینه را به قیمت انسان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا مترسکان
جالیز را به مزرعه داران فروختند!

سعید بیابانکی


 
آیینه ای میان غبار آفریده اند/ سعید بیابانکی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، سعید بیابانکی

عاشقانه ای برای بوی خوش محمد(ص)


چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند انار آفریده اند

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس:
آیینه ای میان غبار آفریده اند

سعید بیابانکی


 
ای آب، نمی از نم باران دو دستت/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

ای آب، نمی از نم باران دو دستت
قربان تو و غیرت ویران دو دستت

دریا چو گدا ملتمس افتاده به پایت
چشمش به کرامات فراوان دو دستت

انداختن چنگ پر از وسوسه‌ی آب
بیت‏الحزن نظم پریشان دو دستت

مردانگی و غیرت و دلباختگی را
باید که بسنجند به میزان دو دستت

دست از دل و دامان کریمان جهان شست
آن دست که شد دست به دامان دو دستت

مشک و علم و چشم پر از خون برادر
خاموش‌ترین مرثیه‏خوانان دو دستت

سعید بیابانکی


 
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه‌ها
می‌دمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزه‌ها

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را
آه ـ‌ای خورشیدـ زخمی! رُخ متاب از نیزه‌ها

کهکشان است این بیابان، چون که امشب می‌دمد
ماهتابْ از نیزه‌ها و آفتابْ از نیزه‌ها

ریگ‌ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بی‌حساب از نیزه‌ها

یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خونْ غلتیده است
یادگار اسب‌هایی بی‌رکاب از نیزه‌ها

آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

باز هم جاری‌ست این جا رودْرود از سینه‌ها
بس که می‌آمد صدای آبْ‌آب از نیزه‌ها

گر چه این جا موجْ‌موج تشنگی‌ها جاری است
می‌تراود چشمه‌چشمه، شعر ناب از نیزه‌ها

سعید بیابانکی


 
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد / سعید بیابانکی
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری
کاسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من بر خیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از ان بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای باغ که هر روز بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
 
سعید بیابانکی

 


 
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود/ سعید بیابانکی
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر عاشورایی ، سعید بیابانکی

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود

فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود

گویی به پیشواز نزول فرشته‌ها
صحرا پر از ستاره دنباله‌دار بود

می‌سوخت در کویر، عطشناک و روزه‌دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود

نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدمه نوبهار بود

شن بود و باد، نخلِ شقایق‌تبار عشق
تندیسِ واژگون شده‌ای در غبار بود

می‌آمد از غبار، غم‌آلود و شرمسار
آشفته یال، و شیهه‌زن و بی‌قرار بود

بیرون دویده دختر زهرا ز خیمه‌ها
برگشته بود اسب، ولی بی‌سوار بود!

سعید بیابانکی