آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، علیرضا قزوه

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علیرضا قزوه


 
ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، چارپاره ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی

یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا می‌خواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا می‌خواند

لحظه دعا کردن
بی‌قرار و گریان بود
شانه‌هاش می‌لرزید
مثل مو پریشان بود

ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
 
بلبلی غزل‌خوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد

رفت و جای او در دشت
لاله‌ای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بی‌باک

گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست

هادی فردوسی


 
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است/ عباس احمدی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عباس احمدی

-خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است
پس مهماتمان چه شد... سید؟ هیچ امّید هست؟ -بسیار است

روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام یک و ژ٣
داغ سیصد هزار لاله ی سرخ؛ به گمانت کم است؟ بسیار است

دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب
داخل آلبومش ولی عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است

چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی
گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است

ساکنان حضیض بالاشهر طعنه اش می زنند گاه اما
گاهی اوقات درّه در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است

... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است

عباس احمدی


 
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید/ رضا شیبانی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: چارپاره ، رضا شیبانی ، دفاع مقدس

مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها
انگار انتظار تو را پیر کرده است
زود است باز این همه پیری برای تو
شاید منم که آمدنم دیرکرده است

مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم
جایی که بودم از نفس جاده دور بود
آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت
آیینه شکسته من پر غرور بود

دیرینه سال بود که در دور دست‌ها
یک سرزمین به گرده من بار درد بود
در من کسی شبیه یلان حماسه‌ساز
بی‌وقفه با زمین و زمان در نبرد بود

دیرینه سال بود که سرپنجه‌های من
چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد

قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من
تنها برای خاطر تو این چنین شدم...
... که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم
یک عمر استخوان گلوی زمین شدم

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم
یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید
تا ارتفاع شانه مردان شهرمان
از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید


مادر نمیر!...زندگی من از آن تو!
مادر نمیر!...زندگی از آن میهن است
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!..

رضا شیبانی


 
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم/ سعید بیابانکی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعید بیابانکی ، غزل ، دفاع مقدس

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرویم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

* : این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرد .

سعید بیابانکی


 
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده/ سعید بیابانکی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، سعید بیابانکی

 جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده

سعید بیابانکی


 
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را.../ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، عبدالحسین انصاری

در دلم هر غروب می ریزم، غصه های تمام عالم را
زیر و رو می کنند پنداری، در درونم هزار و یک بم را

سال پنجاه و چند خورشیدی، مردی آمد غریب و خاکی پوش
پشت هم هی مثال می آورد، زینب و کوفه و محرم را

مادرم گریه کرد و فهمیدم، گریه یعنی پدر نمی آید
بچه بودم پدر! نفهمیدم، واژه ای مثل جنگ مبهم را

با همان دست کوچکم رفتم، پاک کردم نگاه خیسش را
قول دادم که خوب تر باشم، برندارم مداد مریم را

بعد از آن هی سپیدتر می شد،موی مادر و قصه هایش آه!
اینکه بیژن به چاه افتاده ست، این که دیوی سیاه رستم را...

در همین کوچه ها قدم می زد، مادرم با پدر که باران بود
آه! شاید هنوز یادش هست، کوچه آن خاطرات نم نم را

عبدالحسین انصاری


 
بازیمان را خراب کردند/ عبدالحسین انصاری
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عبدالحسین انصاری ، شعر سپید، شعر آزاد ، دفاع مقدس

چشم بستم
تا قایم ...
موشک ها
بازیمان را خراب کردند

عبدالحسین انصاری


 
جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت/ وحید امیری
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، وحید امیری

مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
هنگام که می رفت سفر هیچ نداشت
گمنام ترین شهید را آوردند
جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت

وحید امیری

 


 
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ/ میلاد عرفان پور
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، میلاد عرفان پور

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
ما نسل سپیدبخت سوم بودیم
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

میلاد عرفان پور


 
بابای تو زنده است... هرچند که نیست/ میلاد عرفان پور
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، میلاد عرفان پور

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت:
بابای تو زنده است... هرچند که نیست

میلاد عرفان پور


 
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

مانند غروب زخمی دریا سرخ
مانند بهار در شقایق‌ها سرخ
یک روز شبیه غنچه در بارش نور
می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

هادی فردوسی


 
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

از زخم، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

هادی فردوسی


 
محدوده صبح را معین کردند/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

یراهنی از ستاره بر تن کردند
دل را به امید کوچ روشن کردند
آنجا که شب از رود خروشان تر بود
محدوده صبح را معین کردند

هادی فردوسی


 
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم
تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم
سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید
زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

هادی فردوسی

 


 
خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید/ بیژن ارژن
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، بیژن ارژن ، دفاع مقدس

آن‌سان که درخت، برگ را زیسته‌اید
در عریانی، تگرگ را زیسته‌اید
بیچاره به ما که زندگی را مردیم
خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

بیژن ارژن


 
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور ، دفاع مقدس

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟
گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ
گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

قیصر امین‌پور


 
از روز ازل مذهب‌تان سوختن است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، قیصر امین ‌پور ، دفاع مقدس

آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است
اندیشه روز و شب‌تان سوختن است
این چیست میان تو و پروانه و شمع؟
کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است

قیصر امین‌پور


 
موسیقی شهر بانگ رودارود است/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

موسیقی شهر بانگ رودارود است
 خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسکی که خون‌آلود است

قیصر امین‌پور


 
آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد/ قیصر امین‌پور
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد
یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد
وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست
گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد

قیصر امین‌پور


 
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش
جامی ز می لا زده بودیم ای کاش
آن شب که قراولان توفان رفتند
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

سیدحسن حسینی


 
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رباعی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی ، شعر انقلاب اسلامی

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

سیدحسن حسینی


 
خورشید غروب کرده را می‌مانند/ سیدحسن حسینی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حسن حسینی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

آنان که زبان عشق را می‌دانند
لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند
با رفتن‌شان ترنم آمدن است
خورشید غروب کرده را می‌مانند

سیدحسن حسینی


 
و آتش چنان سوخت بال و پرت را/ محمدکاظم کاظمی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمد کاظم کاظمی

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت
دلم گشت هر گوشه سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دست هایی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه آخرت را

وبا غربتی کهنه تنها نهادی
مرا آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!
ببر با خودت پاره دیگرت را

محمدکاظم کاظمی


 
گم‌نام، عشق ما و خدا، بی‌کران ... تمام/ محمدصادق خدایی
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمدصادق خدایی

حاجى! تمام گشته مهمات‌مان، تمام
ما مانده‌ایم و چند تنِ نیمه‌جان، تمام

ما مانده‌ایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام

خرچنگ‌ها محاصره را تنگ کرده‌اند
اما امید ماست خدا بی‌گمان تمام

حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیده‌ام
از پشت زخم‌های دل آسمان، تمام

این‌جا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفته‌مان، تمام

فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشه‌ی عمر جهان، تمام

تنها صدای خش‌خشِ بی‌سیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام


ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بی‌سیم تکه‌تکه و یک استخوان، تمام

حالا کنار تربت حاجى نوشته‌اند:
گم‌نام، عشق ما و خدا، بی‌کران ... تمام

محمدصادق خدایی


 
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته/ مهدی فرجی
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، مهدی فرجی

گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته
انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مهرم، پلاکم، چفیه‌ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید
از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه
تابوت را من می‌برم آهسته آهسته

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته

خواندم: پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت
از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته

مهدی فرجی


 
مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت/ رضا علی‌اکبری
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: رضا علی‌اکبری ، غزل ، دفاع مقدس

خیابان، دوربین و آب و قرآن، ... اولین برداشت
کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت

تریبون‌ها ـ پر از احساس ـ رفتن را هجی کردند
تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت

بیا «ای لشگر صاحب زمان آماده باش» اکنون
وطن یا دین؟ برای هردو باید تیغ کین برداشت
                        
در این‌جا ـ صحنه‌ی دوم ـ غبار و خون و باروت است
کلاش کهنه را بازی‌گر ما با یقین برداشت

دل‌اش در بند بود و ... بند پوتین خودش را بست
قدم‌های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت

ـ شروع جلوه‌ی ویژه‌ ـ شب و مین، کاوش و ... می‌ریخت
اناری دانه‌دانه خون خود را روی این برداشت

اناری دانه‌دانه بسته شد، مردی کبوتر شد
ولی در پشت‌جبهه مادری تا خورد، چین برداشت

... و روی شانه‌ی مردم، سبک‌تر می‌وزید از باد
مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت!

رضا علی‌اکبری


 
موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی/ رضا امیرخانی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی ، دفاع مقدس ، رضا امیرخانی

موسی! چهل شب شد؛ تو سی شب وعده کردی
چشمم مُکَوْکَب شد؛ تو سی شب وعده کردی...

... موسی! بلا در خانه افتاده ست؛ برگرد
محصولِ حیرانیت بر باد است؛ برگرد

دستت تقلب؛ اژدهایت ساحری شد
شیطانمان هارون؛ خدامان سامری شد...

...هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

گفتند: مستی تو! سیه مستی تو مسکین
علامةُ المهدیِّ رحمٌ بالمساکین

هر شیعه ای اینجا نه مسکین؛ مستکین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است

زنگار غم بر نقش بشکوه اوفتاده
صد تیشه بشکسته در کوه اوفتاده

شیرین؛ سیه عاشق؛ از اندوه اوفتاده
از خستگی فرهاد نستوه اوفتاده

فرهاد؛ کوهی مَردِمان خانه نشین است
آقا! دل مردم؛ دل مردم غمین است...

آقا زبان شاعری در کام خشکید
خون قلم در بندهای دام خشکید

اسطوره های شاعریمان مرده بودند
حق خدا، حق بشر را خورده بودند

دیگر سکوتم مولوی دیگر نیرزد
در گور باشی استخوان­هایت بلرزد

سنگینی دوران که حشر کاینات است
کی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات است

دیگر زمانه­ی شمس تو دیگر گذشته­است
این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته­است

وقتی که خون در قلب شمسم تخته می­شد
ای مولوی دکان شمست تخته می­شد

شمست اگر با پای دل بر آب می­رفت
در فاو شمس من ته مرداب می­رفت

گر عشق شمست را به میدان یکه­اش کرد
میدان مین شمس مرا صد تکه­اش کرد

شمست طبیب حاذق دل­ها اگر بود
در هور عمران شمس من امدادگر بود

وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است
در جبهه شمس من وصیت می­نوشته­است

بگذار در کنج خراباتش بمیرد
تا شمس من سهم غذایش را بگیرد

...

رضا امیرخانی


 
قصه یوسف و پیراهن خونینش را/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر
چفیه و قمقمه اش...کوله و پوتینش را

رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را!

استخوانهای نحیفی که گواهی می داد
سن و سال کم از بیست به پایینش را

ماند سردرگم و حیران که بگیردخورشید
زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟

بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای
کنـد آرام دل مـادر غـمگینـش را...

بازهم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود
تلخی غربت اگر چهره شیرینش را

شب آخر پس از اتمام مناجات انگار
گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را

ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!
قصه یوسف و پیراهن خونینش را

کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...
ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟

حمیدرضا حامدی


 
بلوار کشاورز نمی داند.../ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

احوال تو پیداست دگر گون است !
صحبت سردشمن وشبیخون است

هرچند کلاهخود تو یک سطل ...
نارنجک تو اگر چه صابون است !

بگذار بخندند به رفتارت ...
بگذار بگویند که مجنون است

تنها نمک اند روی زخم اینها
بهتر که ندانند دلت خون است

بلوار کشاورز نمی داند ...
در قلب تو چند لاله مدفون است

درخاطر اهل این حوالی نیست
درنقشه کدام نقطه کارون است

یک فرقه شنیده اقتدارت را
از این بابت هم ازتو ممنون است

اما می گوید ارزش ایثار ...
بر طبق کدام اصل قانون است

ای کاش بیاورد به یاد امروز
این قوم به امثال تومدیون است

هستی تو هنوز و بی جهت شاعر
سرگشته میان لفظ و مضمون است

دیروز گذشت و جنگ پایان یافت
موضوع تو داستان اکنون است

شرح تو حکیم طوس می خواهد
ازعهده من وصف تو بیرون است!

حمیدرضا حامدی


 
میان این همه ترکش، میان این همه موج/ پروانه نجاتی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

پدر شهیدترین اتفاق گردان است
حماسه‌ای‌ست که تنها بیانش آسان است

به عکس‌های خودش خیره می‌شود هر وقت
خطوط حسرتی از چهره‌اش نمایان است

درست مثل مسافر، درست مثل غریب
نگاه سوخته‌اش بی‌قرار باران است

پدر در آتش رگبار وهم می‌رقصد
سفیر حنجره‌اش سوزناک و لرزان است

پدر زمین و زمان را به توپ می‌بندد
برای او همه جا فکّه و مریوان است

«فرشته‌ای بفرستید ما محاصره‌ایم»
صدای خش‌خش بی‌سیم‌ها خروشان است

برای او که به پایان نمی‌رسد این شب
هنوز آن طرف خاکریز حیران است

به فکر اینکه مهمات را کجا ببرد،
به فکر خط و شکستن، به فکر طوفان است

میان این همه ترکش، میان این همه موج
پدر شهیدترین اتفاق، گریان است!

پروانه نجاتی


 
از روز اول در نگاهت شور رفتن بود/ محبوبه بزم آرا
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محبوبه بزم آرا

گفتی حلالم کن؛ حلالت کردم و رفتی
مشتی تغزل نذر بالت کردم و رفتی

ماندن و پوسیدن ، تمام درد تو این بود
پرواز را تعبیر فالت کردم و رفتی

در بند بغضی تلخ، راکد بود چشمانت
با گریه های شب، زلالت کردم و رفتی

از روز اول در نگاهت شور رفتن بود
دیگر نگو آشفته حالت کردم و رفتی!

 محبوبه بزم آرا


 
از آن زمان ریه‌هایش همیشه خس‌خس داشت/ سید ضیا‌ءالدین شفیعی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، سید ضیا‌ءالدین شفیعی ، دفاع مقدس

پیاده شد، ریه‌هایش هنوز خس‌خس داشت
نشست روی زمینی که اندکی حس داشت

نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطره‌ها
در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت

مرور کرد خودش را، نفس‌نفس تا صبح
چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت

رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق
به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت

نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود
نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت

فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت
از آن زمان ریه‌هایش همیشه خس‌خس داشت

 سید ضیا‌ءالدین شفیعی


 
آن روزها دیوار هم تعبیری از د‌َر بود/ محمدجواد شاهمرادی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

آن روزها دیوار هم تعبیری از د‌َر بود
در‌ آسمان چیزی که پ‍َر می‌زد، کبوتر بود

پس‌کوچه‌ها در عطر‌ِ قرآن چفیه می‌بستند
در کوچه‌ها هر عابری با تو برادر بود

تقویم و درس و زندگی‌مان رنگ قرآن داشت
ساعاتمان با آیه‌های آن برابر بود

نه حرص بود و نه تکاث‍ُر ... عشق بود و عشق
دست‌ِ دعا سرچشمه جوشان‌ِ کوثر بود

از شهر، مرگی رد نمی‌شد... در عوض، تا بود،
حرف‌ِ شهادت بود و آن هم شادی‌آور بود

تو زنده بودی... چهره‌ات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونه‌ات ت‍َر بود

آن روز‌ِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بار‌ِ آخر بود

 این بار‌ِ آخر بود که می‌دیدمت... آری
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود

با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسم‌ِ تو روی سنگ‌ِ مرمر بود

امروز هم اسم‌ِ تو روی کوچه ما هست
اما زمانه کاش فردا طور‌ِ دیگر بود

ای کاش فردا روزهای رفته برمی‌گشت
ای کاش برمی‌گشتی و دستت کبوتر بود

 تو گفته بودی راه‌ِ فردا راه‌ِ دشواری‌ست
تو رفته بودی و صدا در گوش‌ِ سنگر بود


محمدجواد شاهمرادی


 
تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر/ علی داوودی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، علی داوودی

نگاه منتظرش، مانده رو به در... که نمیرد
دلی شکسته و چشمی همیشه تر ... که نمیرد

و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِکوه نشسته
ترانه‌ای ز خدا می‌کند ز بر ... که نمیرد

چه آسمان بزرگی است در حوالی غ‍ُربت
به میله‌های قفس بسته بال و پر ... که نمیرد

نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آن‌قدر که نمیرد

نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دو کوهه
میان خانه‌ جان می‌دهد پدر... که نمیرد

تحمل تو مرا ک‍ُشت ای شهید مکر‌ّر
به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد

دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
نه آن جگر که نماند، نه آن هنر که نمیرد


نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد

چه ذره ذره دلم می‌دود به جان کندن
به پای عشق نخواهد رسید، هر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و... کاش بارانی!
دلی شکسته و قلبی همیشه ت‍َر... که نمیرد

علی داوودی
به سالهای پر اندوه همسران مفقودین

 


 
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند/ محمدرضا شفیعی کدکنی
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، محمدرضا شفیعی کدکنی

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره براشان گریستند
می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند

محمدرضا شفیعی کدکنی


 
سرودن علی رغم زنجیر اعجازشان بود/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، شعر نو نیمایی ، سید حسن حسینی

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
                  سرودن -علی رغم زنجیر-
                                  اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
                      ایمان بیاور!

سید حسن حسینی


 
کدر دین ما حرام است با چشم بسته مردن/ سید حسن حسینی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، سید حسن حسینی

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن

سید حسن حسینی


 
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها/ پروانه نجاتی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، چارپاره ، پروانه نجاتی

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

پروانه نجاتی


 
او سبز بود و گرم که افتاد/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، قیصر امین ‌پور

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

قیصر امین پور

 


 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست/ قیصر امین پور
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر نو نیمایی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول -
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین -
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
- بی هیچ خان و مان -
در گوششان کلام امام است
- فتوای استقامت و ایثار -
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

قیصر امین پور


 
جای برادران غیورم چه خالی است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف میزنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !

پروانه نجاتی


 
حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از   "می آید از سفرش زود" دم زدن

مردی گذشت از زن و فرزند و زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !

پروانه نجاتی


 
و رد جاده در گذر او سفید شد/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد!

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد

یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی  لودر ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !

پروانه نجاتی


 
ای کاش نامه ای، خبری، عطر چفیه ای/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

پروانه نجاتی


 
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا/ پروانه نجاتی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !
همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 پروانه نجاتی


 
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود
می خواستم صدا بزنم  بابا  اما چه داستان غریبی بود

لکنت گرفته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست
بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود

از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم  با ... با
نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود

در من چقدر حسرت این واژه است، در من چقدر حسرت این واژه است
ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود

من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید
یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود

از عمق قاب عکس نگاهم کن، آه ای غرور کوفته بر دیوار
تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت

 پروانه نجاتی


 
در کار عشق شاید و اما نداشتی/ پروانه نجاتی
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر انقلاب اسلامی ، پروانه نجاتی

افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی
چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی

در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار
در کار عشق شاید و اما نداشتی

سجاده ات گواه دل عاشق تو بود
بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی

مثل فرشته دل به دل زخم می زدی
در مهربانی آه تو همتا نداشتی

دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود
ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی

اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو
دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟

امروزهای ما همه آکنده از تو باد
مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی

 


 
غم‌ها هر آنچه بیشتر اما نهان‌ترند/ پروانه نجاتی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، پروانه نجاتی

 به همسران صبور جانبازان موجی

هم‌سن و سال‌ها همه از او جوان ترند
خوش آب و رنگ‌تر همه خوش‌استخوان‌ترند

گیسوی او سفید وَ لبهای او کبود
چشمان بی‌فروغش از این هم خزان‌ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی
در عشق، کشتگان ِ بلا سخت‌جان‌ترند

هر روز باید آینه باشد وَ بشکند
آیینه‌های گُل‌زده باری گران‌ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر
دیوارهای خانه از او آسمان‌ترند

نقل کلام محفل همسایه‌هاست ، آه
آنها که دایه‌های از او مهربان‌ترند!

موجی اگر بشورد و مَرد آتشین شود
مردم به سازگاری او بدگمان‌ترند

با این وجود صبر قشنگش شنیدنی‌ست
غم‌ها هر آنچه بیشتر اما نهان‌ترند

زن، سایه‌بان خستگی یک کبوتر است
غم‌های مرد شعله‌ورش بی‌کران‌ترند

پروانه نجاتی


 
گذری بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامی-دکتر قیصر امین پور
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نقدشعر ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، قیصر امین ‌پور


    * یک
    «فرزندم!
    رؤیای روشنت را
    دیگر برای هیچ کس بازگو مکن!
    -حتی برادران عزیزت-
    می ترسم
    شاید دوباره دست بیندازند
    خواب تو را
    در چاه
    شاید دوباره گرگ...
    می دانم
    تو یازده ستاره و خورشید و ماه
    در خواب دیده ای
    حالاباش!
    تا خواب یک ستاره دیگر
    تعبیر خواب های تو را
    روشن کند
    ای کاش...!»
    متولد ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در روستای گتوند خوزستان؛ متوفا در ۸ آبان ۱۳۸۶. شاعر، محقق، سردبیر ماهنامه سروش نوجوان، استاد دانشگاه. نام: دکتر قیصر امین پور، از پایه گذاران حوزه هنری (حوزه اندیشه و هنر اسلامی).
    در آغاز شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی یا همان حوزه هنری امروز، سه شاعر به عنوان چهره های شاخص شعر این مرکز فرهنگی مطرح بودند که همان زمان گفته می شد که از سرآمدان شعر ایران می شوند و تحولی ایجاد می کنند در شعر پس از انقلاب. سیدحسن حسینی، قیصر امین پور و سلمان هراتی اصحاب ثلاثه آن دوره بودند که «سلمان» خیلی زود در همان نیمه نخست دهه ۶۰ رفت و آنچه از وی به جا ماند، شاعری را به ما می شناسند که عمیقاً «درگیر شعر» و «رویکردهای خلاقه» در آن است. «هراتی» آینده ای درخشان در انتظار داشت که چرخ تقدیر به گونه ای دیگر چرخید و کار دیگر شد. سیدحسن حسینی این فرصت را یافت که بهترین آثارش را در حوزه شعر سپید آئینی خلق کند و پیش اهل نظر مقبولیت تام بیابد وبه آینده ای تابناک تر بیندیشد اما زود راهی شود. امین پور در آن کاروان، تنها ماند و امیدها برانگیخت آن «که» در «غزل نو» پیشنهادهای بسیار دارد و در «شعر نیمایی» از پرمخاطب ترین شاعران پس از انقلاب است، سال ها بزید، نزیست! شعر او نه تنها مورد اقبال «عام» قرار گرفت که از تأیید چهره های شاخصی همچون دکتر شفیعی کدکنی -شاعر، منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه- نیز برخوردار بود که علاوه بر تأیید ات مکرر شعر او، بر کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» وی نیز مهر تأیید زد. [کتابی که در واقع رساله دکترای امین پور بود که دوره دکترای زبان و ادبیات فارسی را با دکتر کدکنی گذراند.]
    دکتر تقی پور نامداریان -منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه - [که خود از شاگردان نامدار دکتر شفیعی کدکنی است] درباره امین پور می گوید: «آنچه که من از آثار وی می دانم، همین مجموعه شعرهای ایشان است که نمونه های بسیار خوبی از شعرهای موفق و متعالی معاصر دارد. کتابی هم که از او می شناسم، کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» است که فکر می کنم تحقیق و پژوهشی ارزنده در حوزه ادبیات معاصر باشد. در زمینه شعر هم امین پور یکی از بزرگترین شاعران دوران جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز است. زبان ساده، برداشت های بدیع و تصویرهای بسیار زیبای اشعارش باعث شده که در بین دوستداران شعر تبدیل به شاعری محبوب شود. امین پور از سال های بسیار دور شعر می گفت و من او را از سال های اولیه انقلاب و از دوران دانشجویی می شناختم و گویا درسی را هم با من گذراند. از همان موقع شعر می گفت. منتها مثل هر شاعری که در ابتدای راه شعر می گوید و اشعارش یک سیر تکاملی دارد، در یک جا می ایستد و تکرار می شود اما امین پور شعرش خیلی زود به تکامل و تعالی رسید. اگرچه بعضی وقت ها سبک کارش در برخی از آثار فرق می کرد اما این سبک ها به نظر من رو به کمال داشت و می توانست باز هم صورت های جدید و بدیع دیگری در شعر خلق کند. کتاب های آخرش را اگر با کتاب های اولش مقایسه کنید، متوجه می شوید چقدر فرق داشت. جهش در آثار این سال هایش مشهود است که هم در معناآفرینی هم در شکل و فرم نسبت به گذشته خیلی پیشرفته است.»
    «مرا
    به جشن تولد
    فراخوانده بودند
    چرا
    سر از مجلس ختم
    درآورده ام »
    کامیار عابدی- منتقد- می گوید: «پس از انقلاب به تدریج، شعر در وزن های نیمایی در حاشیه قرار گرفت و شاعران به شکل های شعری حاصل از این وزن ها، چه در حالت شکسته و ترکیبی و چه در حالت غیرشکسته و غیرترکیبی، اقبال چندانی نشان ندادند. امین پور از جمله معدود شاعرانی بود که در شعر به وزن های نیمایی از آغاز تا پایان عمر پابرجا بود. البته در این راه کمتر از نیما و بیشتر از سهراب سپهری و دکتر شفیعی کدکنی که در آثار مهمشان و نه همه شعرهایشان، به سبک عراقی در شعر آزاد توجه داشتند، تأثیر پذیرفت. امین پور حدود یک ربع قرن شعر گفت و اندک اندک خوانندگان درخور توجهی را به آثارش جلب کرده بود. برخی از این خوانندگان به دلایل ادبی و برخی دیگر به دلایل اجتماعی- فرهنگی به سروده های او علاقه داشتند. یعنی به آن جلوه هایی از آثار وی که در دوره نخست شعرگویی وی، متوجه فضای جنگ و آرمان های دینی و انقلابی شد.»
    «امین پور» سال های جنگ را با «شعری برای جنگ» می شناسیم، مشهورترین شعری که برای جنگ هشت ساله ایران و رژیم بعثی عراق سروده شده و ترجمه هم شده است. این شعر، شرح وضعیت است نه روایت غریوها.... شاید به همین دلیل است که هنوز -به رغم گذشت ربع قرن از سرودنش- غبار زمان بر آن ننشسته است. «امین پور» آن سال ها را می توان در رباعیات و دوبیتی های شاخص اش شناخت، حوزه ای که با سیدحسن حسینی بنیان اش نهادند و در واقع رباعیات آن دوره، تنها قالب را از رباعیات کهن به وام گرفته اند و کار «دیگر» کرده اند و سنگی دیگر بر بنای شعر فارسی افزوده اند:
    «من همسفر شراب از زرد به سرخ
    من همره اضطراب از زرد به سرخ
    یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
    چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ»
    یا
    «موسیقی شهر بانگ «رودارود» است
    خنیاگری آتش و رقص دود است
    برخاک خرابه ها بخوان قصه جنگ
    از چشم عروسکی که خون آلود است»
    رباعیات امین پور در آن روزگار، وجه احساسی اش بیشتر بود نسبت به رباعیات حسینی که روحیه حماسی داشت و البته تجسم این روحیه حماسی باز متفاوت بود با شعرهای اغلب شتابزده آن دوران؛ روحیه حماسی حسینی را می توان در آثاری چنین بازشناخت:
    «گامی به تولازده بودم ای کاش
    جامی ز می لازده بودم ای کاش
    آن شب که قراولان توفان رفتند
    چون موج به دریا زده بودم ای کاش»
    دکتر تقی پور نامداریان می گوید: «تعهد امین پور -تعهد اجتماعی اش- در مجموعه های اولیه اش بیشتر تعهدی بود که نسبت به انقلاب اسلامی و بخصوص نسبت به کسانی که به جبهه ها می رفتند و می جنگیدند خیلی محسوس تر و پررنگ تر بود. در مقطع پس از جنگ، او در پی کشف فضاهای تازه در شعر و در پی کشف برخی حقیقت ها بود که فقط در شعر می تواند مطرح و بیان شود. آن جرقه هایی که حاصل برخورد دو قطب عقل و جنون است، در آثار این سال های او دیده می شد و امین پور داشت به این سمت می رفت و من خیلی دلم می خواست که مجموعه های بعدی اش را ببینم و این خصیصه را که جستن نوعی حقیقت است، حقیقتی که با عقل ومنطق و فلسفه قابل بیان نیست و فقط از طریق شعر و شهود قابل است، در اشعار آینده اش بخوانم. حیف که نماند تا بشود این تصویرهای جدید را در شعرش ببینیم.»
    «بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
    نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
    بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
    همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
    بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
    رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
    سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
    بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
    به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
    بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
    شب و روز از تو می گوییم ومی گویند، کاری کن
    که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما
    نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
    که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
    بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
    همین حالابیاید وعده آینده های ما»
    دکتر علی موسوی گرمارودی - شاعر، منتقد، پژوهشگر، مترجم و استاد دانشگاه ـ می گوید: «در هندسه بیرونی و قالب و زبان و بیان و به طور کلی در فرم و صورت و ساختار، قیصر با اعتماد به نفس کامل، بی آن که دچار تزلزل در انتخاب فرم و صورت و ساختار شعر خود شود و یا حتی گوشه چشمی به مکتب های نوظهور و آوانگارد و پست مدرن داشته باشد، دوشادوش قریحه سرشار خود، گام برمی دارد یعنی بیرون شعر او را، درون شهر او و زبان او را، ذهن او انتخاب می کند. ویژگی دیگر شعر او این است که در عین باریک اندیشی تعقید روشنفکرانه ندارد و زیبایی های آن، محصول قریحه شگرف او و مضمون های متعالی و ایجاز و شناخت او از اعجاز و جادوگری های زبان بویژه تسلط و استادی او در زبان فارسی است به همین روی، شعر او، هم برای خواص دلچسب است و هم برای مخاطبان دیگر و همگان هیچ گاه در برخورد با شعر او، از «لذت کشف» محروم نمی مانند. از همین سمت و سوست که به حافظ نزدیک می شود بی آنکه غزل هایش رنگ و بوی قرن هشت و حتی سایه ای از تقلید را داشته باشد.»
    دکتر صابر امامی -شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر- می گوید: «قیصر کاری کرده که شاعری مانند او یا شاعرانی مانند او هیچ وقت نمی توانند بکنند. این کار را در واقع قیصر نکرده است، این کار را انقلاب اسلامی کرده است. انقلاب اسلامی نسل جدیدی از شاعران وهنرمندان را وارد عرصه کرد که در عین معاصر بودن در جهان شیطان زده معاصر- شیطان زده به معنای انسان زده بریده از آسمان معاصر- به آن دل سی پاره قرآنی رسیده بودند. افرادی مانند قیصر برای اولین بار توانستند شعری بگویند که ما در این شعرها صور خیال و موفقیت های شاعران آوانگارد معاصر را شاهد باشیم و از طرف دیگر، آن ارتباط قطع شده با آسمان دوباره متصل شود یعنی همان ارتباطی که در شعر کهن ما موجود بود و آن آثار را جهانی کرد.
    اکنون جهانیان دنبال آثار کلاسیک ما هستند چون در این آثار چیزی را می یابند که در آثار خودشان «یافت می نشود!» آنها تمایلی به شنیدن انعکاس صدای خودشان ندارند دنبال صدای تازه ای هستند که حرف تازه ای باشد کشف تازه ای باشد.»
    امین پور خود می گوید: «شاید شعر، اصلاً نقطه شروع نداشته باشد، بلکه خط شروع داشته باشد. و آدم موقعی بفهمد دارد شعر می گوید که روی خط شروع افتاده باشد. و شاید آن موقع هم نفهمد، و فقط در نقطه پایان بفهمد که دسته گلی را که به آب داده و یا سنگی را که در چاه انداخته است، شعر می گویند. و شاید هم شعر، نه نقطه و نه خط، بلکه حجم شروع داشته باشد. اصلاً وقتی که نقطه، هیچ باشد خط هم مجموعه ای از حاصل جمع هیچ هاست، یعنی هیچ است. و شاید هم شعر خطی بی آغاز و انجام باشد. چون هیچ وقت ندیده ایم که شعر برای آمدن به سراغ شاعر از منشی او وقت قبلی بگیرد. شاید برای این که شاعران اصلاً منشی ندارند. خودشان منشی هستند. منشی خودشان، یا منشی کسی دیگر، منشی دلشان! شعر، نه ناگهان، بلکه آنچنان آرام در را باز می کند و آنچنان شاعر را غافلگیر می کند که تازه بعد از رفتنش می فهمد که او با کفش روی فرش آمده بود و فقط جای پای او پیداست. اگر در شب امتحان جبر هم بیاید، شاعر بی اختیار تسلیم او می شود. نمی تواند با او اداری برخورد کند و بگوید فردا بیایید. چون اگر رفت، معلوم نیست که دوباره کی برگردد. اگر شاعران می دانستند که اولین شعرشان را در چه حالی و در زمانی سروده اند، هر ساله در همان حال و روز سالگرد تولد خود را جشن می گرفتند. شاعران شاید پایان شعرهایشان را بیشتر به یاد داشته باشند تا آغازشان را. مخصوصاً آغاز اولین شعرشان را. و یا شاید برای من این گونه باشد. چون آغاز شعر، همیشه در مه ای غلیظ فرو رفته است. آغاز هر شعر مثل آغاز بشریت پر از ابهام و ایهام است. شعر قطاری روشن است که از عمق یک تونل تاریک و طولانی بیرون می خزد. قسمتی از این قطار، همیشه در تاریکی و دود و مه، پنهان است. شعر شگفتی و شکفتگی است. آیا می توان از یک شاخه گل محمدی خواست که منحنی سیر صعودی رایحه را در آوندها و مویرگ هایش، از غنچگی و نهفتگی تا شکفتگی رسم کند
    اگر این راز را از یک غنچه بپرسیم به جز لبخند چه جوابی دارد »
    *دو
    «می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    دیدم نمی شود
    دیگر قلم زبان دلم نیست
    گفتم:
    باید زمین گذاشت قلم ها را
    دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
    باید سلاح تیزتری برداشت
    باید برای جنگ
    از لوله تفنگ بخوانم
    - با واژه فشنگ-
    می خواستم
    شعری برای جنگ بگویم
    شعری برای شهر خودم- دزفول-
    دیدم که لفظ ناخوش موشک را
    باید به کار برد
    اما
    موشک
    زیبایی کلام مرا می کاست
    گفتم که بیت ناقص شعرم
    از خانه های شهر که بهتر نیست
    بگذار شعر من هم
    چون خانه های خاکی مردم
    خرد و خراب باشد و خون آلود
    باید که شعر خاکی و خونین گفت
    باید که شعر خشم بگویم
    شعر فصیح فریاد
    - هر چند ناتمام-
    گفتم:
    در شهر ما
    دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
    اینجا
    وضعیت خطر گذرا نیست
    آژیر قرمز است که می نالد
    تنها میان ساکت شب ها
    برخواب ناتمام جسدها
    خفاش های وحشی دشمن
    حتی زنور روزنه بیزارند
    باید تمام پنجره ها را
    با پرده های کور بپوشانم
    اینجا
    دیوار هم
    دیگر پناه پشت کسی نیست
    کاین گور دیگری ست که استاده است
    در انتظار شب...»
    اهمیت «شعری برای جنگ» نه فقط در منحصر به فرد بودنش در حوزه ادبیات جنگ، که در وجه «توصیفی» آن است در روزگاری که تصویرگرایی به معنای «شعر محض» بود و اگر شعر به توصیف می گرایید لاجرم از دایره شمول شعر - به زعم بسیاری- بیرون می شد. هنوز بسیاری بر این باور بودند - و هستند- که فردوسی ناظم بزرگی بود و نه شاعری غول و بسیاری از آنان نه تعریف دکتر شفیعی کدکنی از صور خیال و انواع آن را خوانده بودند - و خوانده اند! - نه به شعور شعری خود اعتمادی داشتند که مد روزگار چنین بود! «شعری برای جنگ» در شعر نیمایی ایران یک تحول بود به دلیل پیشنهادهایی که به این حوزه وارد کرد و اکنون، آنقدر آن پیشنهادها در شعر موصوف به «دهه هفتاد» به کار گرفته شده اند و اسراف در مصرف یافته اند که دیگر کسی از مبدأ یادی نمی کند. یادآر ز شمع مرده یادآر! گر چه این شعر زنده تر از بسیاری از آثار سه دهه اخیر نفس می کشد و با ما در سخن است تأثیر گذار است هم در وجه عاطفی اش هم در وجه گزارشی اش هم در وجه شاعرانه اش هم در رویکرد معنا محورانه اش. شعر، گزارشی کامل از یک دوره تاریخی ست با همه بازتاب هایش:
    «... اما
    این شانه های گرد گرفته
    چه ساده و صبور
    وقت وقوع فاجعه می لرزند
    اینان
    هر چند
    بشکسته زانوان و کمرهاشان
    استاده اند فاتح و نستوه
    - بی هیچ خان و مان-
    در گوششان کلام امام است
    - فتوای استقامت و ایثار-
    بر دوششان درفش قیام است ...»
    همچنین گزارشی انسانی از وضعیتی غیرقابل توصیف پیش چشمان شاعر:
    «.... اینجا
    گاهی سر بریده مردی را
    تنها
    باید زبام دور بیاریم
    تا در میان گور بخوابانیم
    یاسنگ و خاک و آهن خونین را
    وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
    در زیر خاک گل شده می بینیم:
    زن روی چرخ کوچک خیاطی
    خاموش مانده است
    اینجا سپور هر صبح
    خاکستر عزیز کسی را
    همراه می برد ...»
    شعر، ساده است. راحت است، روایت اش ممتنع است. حکایت اش ما را نمی رماند. «زبان» در سهل بودنش قدرت نمایی می کند نه در پیچش و جهش های ناگهانی و آشنایی زدایی های مکرر از «معماری خود». این روش را امین پور، از همان نخست سرمشق قرار می دهد. می گویند در دورانی که وی در کلاس درس دکتر شفیعی کدکنی حاضر می شد، استاد پس از شنیدن شعری از وی، گفته بود همین است راه همین است رهایش مکن! رهایش نکرد. اقبال عامه از آثارش به همین دلیل است و البته بی غباری شعرهایش از پس این همه سال؛ چون با مد های متداول پیش نیامد تا با از مد افتادن فلان «روش»، شعرش نیز از سکه بیفتد؛ البته محافظه کاری پیشه کرد و خطر نکرد نه در گزارش زمانه، نه در تولید معنا، نه در آزمودن راه های نو در «زبان». می گویند در برخوردهای شخصی نیز، تصویری کامل از اعتدالی شرقی بود.
   
    * سه
    غزل امین پور، غزلی خاص اوست نه فقط به دلیل نوگرایی در خور تحسین اش [که پیش از او بسیاری در این حوزه کوشیدند و او نیز از این کوشش ها بسیار بهره گرفت] بلکه به دلیل استفاده از لحن روزمره و نزدیکی به نثر - در چارچوب وزن عروضی- و مجوز صادر کردن برای ورود کلماتی به غزل که پیش از او، مگر در آثاری معدود و با مخاطبانی محدود، مجوز ورود نداشتند:
    «خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
    شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
    آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین
    سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»
    و همین امر باعث شده که برخی منتقدان جوان به این باور برسند که امین پور بزرگترین غزلسرای ایران از مشروطه به این سوست که البته افراط و تفریط در ستودن درگذشتگان، همیشه مرگ زودرس ادبی را برای این گونه منتقدان در پی داشته و دارد؛ اما با رویکردی منصفانه می توان دریافت که کشف بزرگ امین پور در حوزه غزل، رسیدن به «فرم های روایی» در ابیات است؛ گرچه استفاده از فرم های روایی در شعر کلاسیک ما - خصوصاً شعر حافظ و بعدها در آثار بزرگان سبک هندی - مسبوق به سابقه بوده اما استفاده امین پور از آن، شکلی امروزی گرفته است و مصادف بوده با مطرح شدن این گونه فرم ها در شعر پست مدرن غرب؛ در حالی که در آن روزگار - اوایل دهه شصت - نه ترجمه ای از آن آثار موجود بود و نه آثار نظری پست مدرن - با اشارت مستقیم به فرم هایی روایی- در ایران ترجمه شده بود؛ بنابراین می توان این «رویکرد» را واقعاً «کشف» نامید؛ کشفی که بعدها توسط شاعران حرکت «غزل فرم» در دهه هفتاد مورد استقبال قرار گرفت و به وجه اصلی آثارشان بدل شد.
    «دلم قلمرو جغرافیای ویرانی ست
    هوای ناحیه ما همیشه بارانی ست
    دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
    همیشه برزخ دل تنگه پریشانی ست
    مهار عقده آتشفشان خاموشم
    گدازه های دلم دردهای پنهانی ست
    صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
    درون سینه من انفجار زندانی ست
    تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
    سخاوتی، که دلم خواهش بیابانی ست!»
    رضا عبداللهی - غزلسرا و پژوهشگر- می گوید: «خیلی از شعرا هستند که از دانش آکادمیک بی بهره اند و متکی اند به صرف شعر گفتن شان، به صرف استعدادشان؛ امین پور غیر از مقام آکادمیک اش، به تاریخ ادبیات خوب آگاه بود، شعر را خوب می شناخت و صنایع ادبی را هم خوب می شناخت عروض را هم خوب می شناخت و دنبال مضمون هم نمی گشت با وجود این که بسیاری از شاعران می گویند که بعد از حافظ مضمون به پایان رسیده است.»
    محمد رضا سهرابی نژاد - شاعر- می گوید: «دوشنبه ۸۶‎/۸‎/۷ در دانشگاه دیدمش. تکید ه تر و خسته تر از همیشه، به سختی نفس می کشید و گاهی هم به دیوار تکیه می داد. سمت راست سینه اش درد می کرد و به شوخی می گفت مگر قلب سمت راست است ! گفتم: شاید رگ هایش گرفته است. گفت: چکاب کرده ام! گفت - با لبخند گفت- گفته اند چیزی نیست. شاید هم تشخیص نداده اند!» می گویند حوالی ساعت ۲‎/۳۰ بامداد سه شنبه، شاعر از جهان گذرا رفته بود؛ البته بعضی ها او را در مراسم تشییع اش هم دیده اند که آن دور و برها گشتی زد و بعد آرام، در مهی که خیابان را دربرگرفته بود، ناپیدا شد.
    پایانی قابل انتظار برای شاعری محبوب.

یزدان سلحشور


 
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!/ بیژن ارژن
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر اجتماعی ، دفاع مقدس ، بیژن ارژن

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود- و آوارگی- و در‌به‌دری
سفر رسید وَ ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود -مثل اینکه نبود
و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار قشنگش قطار ِ رفتن بود
و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید و ما از قطار جا ماندیم
پلاکش آمد و ما با خبر بزرگ شدیم

قطار پوکه‌ی خالی -و زیرسیگاری
چقدر جای تو خالی پدر، بزرگ شدیم!

که ما بزرگ نبودیم -این شکوه تو بود
به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم...

بیژن ارژن


 
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد/ رضا عزیزی
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می‌سوزد، قصه‌ای مثل شاپرک دارد

خسته در خانه‌های بالاشهر پشت‌هم رخت چرک می‌شوید
در میان شکسته‌های دلش غمی اندازه‌ی فلک دارد

زخم‌ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمی‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می‌پرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی‌داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادر شکستنی، آنی‌ست، جانمازش همیشه بارانی‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف‌آلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد

 

رضا عزیزی


 
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها/ اسماعیل امینی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، شعر شیعی

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی


 
مادر نگفته بود که بابا شهید شد/ مریم سقلاطونی
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، مریم سقلاطونی

سالی گذشت... باز نیامد، و َعید شد 
گیسوی مادرم از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند و ... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و گریه کرد
حرفی نزد، نگفت: چرا ناپدید شد

ده سال، رنگ پنجره های اتاق من
همرنگ چشم های سیاه و سفید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد

مریم سقلاطونی


 
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش/ عبد الکریم زارع
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش


عبد الکریم زارع


 
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!/ الهام فرامرزی نیا
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

اندوه سارا (تقدیم به جانبازان شیمیایی)
 

 نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها
بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!
اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا.
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از آسمان از ابر از باران، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره ...

... سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد
نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت

الهام فرامرزی نیا

 


 
بابای او کجا و مردی که سر ندارد/ زهرا توقع همدانی
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس ، شعر اجتماعی

صد بار گفته بودی: "سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"
سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

زهرا توقع همدانی


 
گریه های مادرم یقتونو میگیره/ ابوالفضل سپهر
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، مثنوی ، شعر اجتماعی


دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه  ........... تو رو به جون بچه

        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ... 
                                    
 قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما ا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........
مرحوم ابوالفضل سپهر


 
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی/ مهدی رحیمی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس ، مهدی رحیمی

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

 مهدی رحیمی - متولد 1360- دلیجان استان مرکزی

 


 
با هرقلمی که می نویسم سرخ است/ هادی فردوسی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: هادی فردوسی ، رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، دفاع مقدس

هادی فردوسی ۲۰ساله اهل یکی از روستاهای سروستان فارس است. با قوت و قدرت رباعی می‌سراید. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی است.

 

 

 

ما دور مداری از خطر می گردیم
تا صبح بدنبال سحر می گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل
گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل

 
 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم
با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم
هروقت که نام عشق را می خوانند
هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 
 

خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است
می گریم و چشم های خیسم سرخ است
هرچند که سبز رفته ای نامت را
با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 
 

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز

  

سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود
لبخند تمام کوچه ها غمگین بود
آنروز که بردوش ترا می بردیم
تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است
در جام کمی شراب باقی مانده است
هر قطرة خون به قاصدکها می‌گفت
گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 


بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 
 
هادی فردوسی

 


 
زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم/ هادی فردوسی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، دفاع مقدس ، هادی فردوسی

ما دور مداری از خطر می گردیم

تا صبح بدنبال سحر می گردیم 

سوگند به لاله ها که همچون خورشید

زرد آمده ایم و سرخ برمی گردیم

 

  

شهر آینه دار می شود با یک گل

پروانه تبار می شود با یک گل

 گفتند نمی شود ولی می بینند

یکروز بهار می شود با یک گل

 

 

عهدیست که بسته ایم برمی خیزیم

با اینکه شکسته ایم برمی خیزیم

 هروقت که نام عشق را می خوانند

هرجا که نشسته ایم برمی خیزیم

 

 

 خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است

می گریم و چشم های خیسم سرخ است 

هرچند که سبز رفته ای نامت را

با هرقلمی که می نویسم سرخ است

 

  

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز 

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولی ادامه دارند هنوز

 

 

 سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود

لبخند تمام کوچه ها غمگین بود 

آنروز که بردوش ترا می بردیم

تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

 

 

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است

در جام کمی شراب باقی مانده است

هر قطره خون به قاصدکها می‌گفت

گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

 


پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

 

بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

 

 هادی فردوسی

 

 

 

 


 
مردهای بعد از قطعنامه ایم!/ آرش شفاعی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: دفاع مقدس ، شعر نو نیمایی ، آرش شفاعی

فکر ها علیل، ذکرها عبث

اوج ها به قدر سقف یک قفس

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند

ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها

شما؛

در زلال مغز آسمان رها

فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟

چرا، ولی چه فایده؟

آسمان قبولمان نمیکند

حال ما دچار عادت زمانه ایم

شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!

مرد های بعد از قطعنامه ایم !

 

آرش شفاعی


 
همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست/ رضا نیکوکار
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد بدون سر باشد
سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد

دیده ای تا کنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد
استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر باشد

فکر کن دیده ای یکشب ماه روی دوشش ستاره بگذارد
یک نفر بعد ِ رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد!

همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست
چشم هایم ندیده دریایی از دل تو بزرگ تر باشد

آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد ِ مرگ می خواهد بیشتر در تو شعله ور باشد

هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون اینست
عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد!

رضا نیکوکار


 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود/ ابوالحسن صادقی پناه
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، دفاع مقدس

 اشاره: شعری که در زیر می خوانید برنده ی یکی از کنگره های شعردفاع  مقدس بوده است.


خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو 
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود

 ابوالحسن صادقی پناه