آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: غزل ، حمیدرضا حامدی

درخواب های من کسی از دور با فانوس
بر خاکِ شب می گسترانَد نور با فـانوس

از مُحکمی، رعدِ صدایش جُفت با طوفان
در روشنی، رنگِ ردایش جور با فانوس!

در هیأتِ یک نوعروس آهسـته می گیــرند
او را میانِ خویش، تاج و تور با فانوس

باجذبه،من را می کِشد سمتِ خوداین تلفیق:
" مژگانِ زرد و گیسـوانِ بور با فـانوس "

نور از بلورِ پیـکرش رد می شود شفّـاف
من ماتِ بازی های این مَنشور با فانوس!

بی ردِّ پا نزدیک می آیـد شبیـــهِ مــرگ
سر کرده بیـرون از دهانِ گور با فـانوس

ازترس، خُشکم می زند وقتی که می پیچد
بـوی غلیــظِ مُـرده با کــافـور بـا فـانـوس

دستش تکانی می خورد آنگاه و می بینم
تصویـری از فهماندنِ منظور بـا فـانوس

درسایه روشن ها، به دستم می سپارد طِیف
تاریــــکی ام را می زند هاشـــور با فـانوس

چیزی به این آسانی امّا کم نخواهد شد
از خوفِ این خاموشی منفور با فانوس

وهمِ سکوت و خِش خِشی مرموز، می گردم
اطراف را از هولِ مار و مور با فــانوس!

برق نگاهش می رود ناگاه و من تنها...
گُم می شوم در دَخمه های کور با فانوس

حمیدرضاحامدی


 
در سکوت ایستاده بی حرکت/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: چارپاره ، حمیدرضا حامدی

در سکوت ایستاده بی حرکت
چهره در چهره یک نفر با من
بسته آیا مسیر من را او ؟
یا که راه عبور او را من ؟

ناگهان چشمهای هر دوی ما
خیره شد در نگاه یکدیگر
دو دریچه به روی هم شد باز
گرچه بستیم راه یکدیگر

من در او با وضوح، تلفیقی
از غم و اضطراب می بینم
گاه شک می کنم که بیدارم
گاهی انگار خواب می بینم

دروجودش هراس و اندوهیست
که ندیدم مشابه آن را
قاب کرده ست بُهت چشمانم
همچنان عکس آن پریشان را

هر چه پرسیدم او سؤالم را
همزمان باز از خودم پرسید
هرچه انجام می دهم، به شتاب
درهمان لحظه می کند تقلید!

نه خودش می رود کنار، نه من
می گذارد از او عبور کنم
چه سرانجام مضحکی!؟ ازخویش
این سِمِج را چگونه دور کنم؟

صبر و خواهش نداشت تأثیری
کارم آخر کشیده شد به جنون
عاقبت مُشت محکمی پاشید...
همه جا خرده شیشه، آینه، خون

صورتش در شکسته ها پیداست
چارۀ من نه خشم بود و نه مُشت
می دهندش به من هنوز نشان
تکّه آیینه های ریز و دُرشت!

حمیدرضاحامدی


 
به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، شعر اجتماعی

به باغ فرش تو گل می کند چه زود گره؟!
به جای واژه نوشتی در این سرود گره...

تکان نمی خوری از پشت دار قالی ... آه
که خورده دست تو گویا به تار و پود گره!

بگو چگونه شدی چون کلاف سر در گم!؟
ـــ  اگر چه مونس تنهایی تو بود گره  ـــ

چه خس خسی است که درناله های مزمن توست
 : "مقصراست در این سُرفه کبود گره"

از این هنر به تو سودی نمی رسد هرچند
به دیگران برساند همیشه سود گره!!

نبود این همه سعی و تلاش لازم اگر...
کـسی ز بخـت سیـاه تـو می گشـود گـره

"معاشران گره از زلف یار باز کنید"
چه می شد اصلاً از اوّل اگر نبود گره؟!

چه عقده های فروبسته ای به دل داری
نـداشـت کـاشـکی از ابـتـدا وجـود گـره

 حمیدرضا حامدی


 
قصه یوسف و پیراهن خونینش را/ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر
چفیه و قمقمه اش...کوله و پوتینش را

رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را!

استخوانهای نحیفی که گواهی می داد
سن و سال کم از بیست به پایینش را

ماند سردرگم و حیران که بگیردخورشید
زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟

بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای
کنـد آرام دل مـادر غـمگینـش را...

بازهم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود
تلخی غربت اگر چهره شیرینش را

شب آخر پس از اتمام مناجات انگار
گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را

ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!
قصه یوسف و پیراهن خونینش را

کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...
ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟

حمیدرضا حامدی


 
بلوار کشاورز نمی داند.../ حمیدرضا حامدی
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حمیدرضا حامدی ، غزل ، دفاع مقدس

احوال تو پیداست دگر گون است !
صحبت سردشمن وشبیخون است

هرچند کلاهخود تو یک سطل ...
نارنجک تو اگر چه صابون است !

بگذار بخندند به رفتارت ...
بگذار بگویند که مجنون است

تنها نمک اند روی زخم اینها
بهتر که ندانند دلت خون است

بلوار کشاورز نمی داند ...
در قلب تو چند لاله مدفون است

درخاطر اهل این حوالی نیست
درنقشه کدام نقطه کارون است

یک فرقه شنیده اقتدارت را
از این بابت هم ازتو ممنون است

اما می گوید ارزش ایثار ...
بر طبق کدام اصل قانون است

ای کاش بیاورد به یاد امروز
این قوم به امثال تومدیون است

هستی تو هنوز و بی جهت شاعر
سرگشته میان لفظ و مضمون است

دیروز گذشت و جنگ پایان یافت
موضوع تو داستان اکنون است

شرح تو حکیم طوس می خواهد
ازعهده من وصف تو بیرون است!

حمیدرضا حامدی


 
شبـیـه رجـعـت زنبـورهـا بـه کنـدوهـا/ حمیدرضاحامدی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، حمیدرضا حامدی

غروب...عرشه یک لنج کهنه...جاشوها
نـبـرد تـن بـه تـن مـوج هـا و پـاروهـا!

ترانه خوان همه درحال بازگشت ازصید
شبـیـه رجـعـت زنبـورهـا بـه کنـدوهـا!

به گوشماهی ها خواب خوش حرام شدست
در ایـن کـرانـه از آوازهـا...هیـاهوهـا

دوباره در افـق امـا گرفتـه چشـم مـرا
شـکوه پـر زدن دسـته جمـعی قـوهـا

دلم برای تو تنگ است و می گذارم باز
به جـای شـانه امن تو سر به زانوها

تو آن پریچه که بادیدنت به جای ترنج
بریده اند سرانگشت خویـش چاقـوهـا

غروب شرجی ساحل هنوز یادم هست
چنـان که کوچ غـریبـانه پرستـوهـا!

شـروع پت پت فانوس پیر دریایی
وداع آخـر مـا بـود روی سـکّـوها

شبیه اسکله در عمق مِه فرو می رفت
نگـاه پاک تو آنگـاه تـا فراسـوهـا...

حمیدرضاحامدی


 
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم/ حمیدرضا حامدی
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، حمیدرضا حامدی

به صرف سرزدن چند اشتباه از هم
جدا شدیم به آسانی دو راه از هم!

بعید بود چنین دوری از من و تو بعید
شبیه فاصله‌ی آفتاب و ماه از هم

تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد
بهانه‌گیری یاران نیمه راه از هم؟

به هم پناه می‌آورد روحمان یک روز
به کی بریم در این روزها پناه از هم؟

گذشت دوره‌ی آه از زمانه گفتن‌ها
چرا عزیز من! آه از زمانه؟ آه از هم!

جریمه‌ی خودمان هیچ...جرم دیده چه بود؟
چگونه دل بکنند این دو بی‌گناه از هم؟

به شوق دیدن هم باز پلک می‌بندیم
سراغ اگرچه نگیریم هیچگاه از هم

چه کار عقل بداندیش را به جاده‌ی عشق؟
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم!

حمیدرضا حامدی