آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود/ حسین منزوی
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی


 
نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم/ حسین منزوی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، حسین منزوی

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 حسین منزوی


 
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ/ حسین منزوی
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی ، عشق

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

 حسین منزوی


 
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم/ حسین منزوی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسین منزوی ، غزل ، اشعار عاشقانه

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب ‌کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

حسین منزوی


 
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی/ حسین منزوی
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است؟
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

حسین منزوی

 


 
باید کـه ز خـون تـو بنوشنـد کویـران/ حسین منزوی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر آیینی ، شعر عاشورایی ، حسین منزوی

ای خون اصیلت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب‌وبلا آمده و آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزه‌ی تکثیر
ترکیـد بر آیینه‌ی خورشیدضمیران
 
ای جـوهـر سـرداری سـرهـای بـریـده
وی اصـل نمیـرنـدگـی نسـل نمیـران
 
خرگاه تو می‌سوخت در اندیشه‌ی تاریخ
هربار که آتش زده شد بیشه‌ی شیران
 
آن شب چه شبـی بود که دیدند کواکـب
نظـم تو پراکنـده و اردوی تـو ویران
 
وان روز که با بیرقی از یک تن بی‌سر
تا شـام شـدی قـافله‌سـالار اسیـران
 
تا بـاغ شـقایـق بشـونـد و بشکـوفـنـد
باید کـه ز خـون تـو بنوشنـد کویـران
 
تـا انـدکـی از حـقّ سخـن را بگـزارنـد
بایـد کـه ز خـونـت بنـگارنـد دبیـران
 
حدّ تو رثا نیست عزای تو حماسه‌است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران 

حسین منزوی


 
مگر نه هیمه ی عشقم؟ مرا بسوزانید/ حسین منزوی
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، حسین منزوی

مگر نه هیمه ی عشقم ؟ مرا بسوزانید
ولی در آتش آن چشمها بسوزانید

برای آنکه هوا را پر از ستاره کنید
شبانه دفتر شعر مرا بسوزانید

به جای خرقه ، تمام مرا ، برابر دوست
برای کم شدن ماجرا بسوزانید

خوش آنکه تا بَـرَدم سوی دوست ، خاکستر
مرا به راه نسیم صبا بسوزانید

کجاست مدعی عشق ، کامتحانش را
چو من در آتش این مدعا بسوزانید

مرا در آتش عشقی که بر دل و جانم
شرر فکنده ، برای خدا ، بسوزانید

حسین منزوی