آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

از دل همه را تکانده ام الا تو/ جلیل صفربیگی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی


من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو

 

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد

 

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد
مانند زنی سبزه بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

جلیل صفربیگی


 
ای مرگ بیا گلوی ما را بفشار/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

در حنجره های  ما  صدا را بفشار
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار

تاریکی از این قشنگ تر می خواهی؟
ای  مرگ  بیا  گلوی  ما را بفشار

جلیل صفربیگی


 
این سوختگی هنوز صد در صد نیست/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

با آنکه برای شعله هایش حد نیست
از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست

می سوزد و می سوزد و... نه! می رقصد
این سوختگی هنوز صد در صد نیست

جلیل صفربیگی

 


 
مانند همیشه شام باران داریم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم

جلیل صفربیگی


 
انگار تمام باورم زخم شده/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

انگار  تمام  باورم  زخم  شده
یک ایل بلوط در سرم زخم شده

ایلام چه دست های زبری دارد
مثل کف دست پدرم زخم شده

جلیل صفربیگی


 
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی ، شعر اجتماعی

بر خاک نشست و غربت اندوزی کرد
بر دامن خویش ، زخم گل دوزی کرد

ایلام  ، زن  بلوطی  قصه ی  ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد

جلیل صفربیگی


 
ما منتظریم ماه کامل بشود/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انتظار ، جلیل صفربیگی

۱
یک عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

۲
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی
داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

۳
هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!

ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا!

 

۴
 سر تا سر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده

 

۵
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه

بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب کار تو هستیم همه

 

۶
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

۷
از مزرعه های کوچک بعضی ها
برچیده شود مترسک بعضی ها

آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها

 

۸
این مرد که در ره است باید او را...
می ترسم اگر سر زده آید او را...

از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی شناسد او را

 

۹
ای قبله ی ابرهای بار آور تو!
دریا به نماز ایستاده در تو

باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات می فرستد بر تو

 
جلیل صفربیگی


 
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: جلیل صفربیگی ، شعر سپید، شعر آزاد

در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم!

جلیل صفربیگی


 
هر لحظه شعری در من شهید می شود/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: جلیل صفربیگی ، شعر سپید، شعر آزاد

زیبایی ات
دیکتاتوری است
که کلمات را در من به گلوله می بندد
هر لحظه
شعری در من شهید می شود

جلیل صفربیگی


 
بت های بزرگ زودتر می شکنند/ جلیل صفربیگی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند

بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند

جلیل صفربیگی


 
از دل همه را تکانده ام الا تو/ جلیل صفربیگی
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد

مانند زنی سبزه  بهار عمرم
زنبیل به دست از کنارم رد شد

 

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو

جلیل صفربیگی

 


 
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، عشق ، جلیل صفربیگی

هم چشمه و هم رود کپک خواهد زد
هم آتش و هم دود کپک خواهد زد

شور و نمک تمام هستی عشق است
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد

جلیل صفربیگی


 
دنبال تو هر چه هست راه افتاده/ جلیل صفربیگی
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

هم رود خراب و مست راه افتاده
هم کوه عصا به دست راه افتاده

یک لحظه گذشتی از کنار دنیا
دنبال تو هر چه هست راه افتاده

جلیل صفربیگی


 
زنجیر زن دسته ی ما باران است/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، جلیل صفربیگی

دریا به خروش آمده و توفان است
ابر و مه و خورشید و فلک گریان است
با سوز و گداز نوحه می خواند باد
زنجیر زن دسته ی ما باران است


در واقعه ای مخوف خون می ریزد
از زخم تن حروف خون می ریزد
تن پوش تمام کلماتش زخم است
از هر ورق "لهوف" خون می ریزد


انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چار طرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده


فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه

جلیل صفربیگی


 
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد/ جلیل صفربیگی
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

جلیل صفربیگی


 
انگار که قحطی خدا آمده است/ جلیل صفربیگی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

ز بس که بلا سر دعا آمده است
از چارطرف سیل بلا آمده است

هر جا که نگاه می کنی شیطان است
انگار که قحطی خدا آمده است

جلیل صفربیگی


 
هر بوسه دعای مستجابی است به لب/ جلیل صفربیگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر آیینی ، جلیل صفربیگی

آمد رمضان و التهابی است به لب
هر لحظه مرا حسرت آبی است به لب
با شوق لب تو ربّنا می خوانم
هر بوسه دعای مستجابی است به لب

جلیل صفربیگی


 
داریم رکورد کوفه را می شکنیم/ جلیل صفربیگی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 
جلیل صفر بیگی


 
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست/ جلیل صفربیگی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، معرفی شاعران ، اشعار عاشقانه ، جلیل صفربیگی

جلیل صفربیگی خیام ایلام شاعر رباعی است. رباعی های بدیع و غافلگیرانه...

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

 

 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

 

 

عمری است که مشت بر درم می کوبند

پا بر سر و روی باورم می کوبند

مشتی کلمه مدام از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می کوبند

 

 

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

 

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بگذار که پاک آبرویم برود

بنویس که دوست دخترم باران است

 

 

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

 

در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم-

 

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

 

لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 

برای سید علی میر افضلی

این شعر چه نقش و آب و رنگی شده است

انگار که حک به روی سنگی شده است

بیت لب من به روی بیت لب تو

به به! چه رباعی قشنگی شده است

 

 

خورشید نشسته بر در چشمانت

زانو زده در برابر چشمانت

با بار ستار ماه لنگر زده است

در ساحل سبز بندر چشمانت

 

 

شب گم شده در سیاهی چشمانت

شد رود ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی

افتاده به تور ماهی چشمانت

 

 

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

 

 

وقتی (به سلامت )است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم

این بوسه امانت است روی لب تو

 

 

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

 

عمری است شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن هنوز لبهایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

 

 

من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست

از زندگی بدون تو شستم دست

می خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفشهایم را بست

 

 

برای فرهاد صفریان

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره ی رود تو را می گیرم

ای ماهی آبهای روشن ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

 

 

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است

 

 

دریا به سرش زده پری می رقصد

ناهید کنار مشتری می رقصد

بانو تو مگر چه کرده ای با عالم

با عشق تو رود بندری می رقصد

 

 

تا از لب تو شنید بوسه بوسه

از روی لبم پرید بوسه بوسه

پس کی تو مرا...؟کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟

جانم به لبم رسید بوسه بوسه

 

 

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت

یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت

با قرمز لبهای قشنگت تا صبح

بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

 

 

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

 

 

تا خرخره دفن می کنم شعرم را

در خاطره دفن می کنم شعرم

من شعر برای تو سرودم اما...

و چند سطر موزاییک می کشم رویش

 

 

برای عبدالرحیم سعیدی راد

در حق دلم چه کار خوبی کردم

با ماه و ستاره پایکوبی کردم

با بوسه تمام دوستت دارم را

بر روی لب تو خالکوبی کردم

 

 

برای سیامک بهرام پرور

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

 

 

باد آمد و رخنه کرد در باورها

پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه های من بسته شدند

درها درها درها درها درها

 

 

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم

روزی من و تو به هم

خدا می داند

شاید

شاید

شاید

شاید

برسیم

 

 

خسته شدم از دست جلیلی که منم

از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم

با جادوی عشق کاش گنجشک شوم

بیزارم از این کروکودیلی که منم

 

 

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیبا تر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم

 

 

کم زندگی مرا نمایش بدهید

تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم

لطفآ  دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 

 

امروز بیا چکامه ات را بنویس

با دست خودت ادامه ات را بنویس

حالا بلدم چطور بازی بکنم

ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس

 

 

یک بار نه صد بار نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید

فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 

 

با الهام از شعری از ساغر شفیعی

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

 هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم

 

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

 

 

یک عمر به اشتباه دعوا کردیم

شیطان و من و گناه دعوا کردیم

آدم شده بودم و نمی دانستم

عمری سر یک کلاه دعوا کردیم

 

 

با دیدن تو دست و دلم می لرزد

زیبایی تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره ای ندارم دیگر

دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟

 

 

خوش خط و تمیز و شیک عاشق شده است

افتاده به جیک جیک عاشق شده است

یک قلب کشیده است و تیری در آن

خودکار سیاه بیک عاشق شده است

 

 

شب آمده است آه! ماه اینجا نیست

یک شاعر خورشید نگاه اینجا نیست

دریا خفه کرده شاه ماهی ها را

یک ماهی کوچک سیاه اینجا نیست

 

 

من این همه از فروغ اگر می گویم

از کاهش بند و یوغ اگر می گویم

حرف دل من خدا وکیلی عشق است

من کور شوم دروغ اگر می گویم!

 

 

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

 

از این همه ابر لوس باران عزیز!

شد چهره ی من عبوس باران عزیز!

خشکید دوباره غنچه ی لبهایم

یک قطره مرا ببوس باران عزیز!

 

ترکیب (باران عزیز) از وحید امیری است.

 

یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من

در بین زباله ها ولو شد دل من

له گشت به زیر پایتان رهگذران!

در شهر شما پیاده رو شد دل من

 

 

دل-بی تو- درون سینه ام می گندد

غم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می خندد

 

 

من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم

 

 

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است

 

 

پیداست به زور وزن لبخند زده

تا قافیه و ردیف را بند زده

این شعر به سردخانه باید برود

بدجور درون شاعرش گند زده

 

 

صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

از گردنه های شعر بالا رفتم

بالا بالا بالا بالا رفتم

یک بچه غزل به تور من خورد فقط

ناچار به صید قزل آلا رفتم

 

 

امشب شده آن شبی که باید بزنی

این جام لبالبی که باید بزنی

گیرم که نریزد لب تو خونم را

از خون دلم لبی که باید بزنی

 

 

بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

 

 

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلاْ

شعر خودم است من تو را می بوسم

 

 

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

 

 

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم!

 

 

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی

 

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است
از بادم و آشیانه‌ام گم شده است
از آبم و رود، رود  سرگردانم
در خاک کلید خانه‌ام گم شده است

 

او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بی‌چاره ولی بی‌خوابی است
من گربه‌ی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چله‌ی قصابی است

 

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

 

من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمی‌برد به این زودی‌ها
باید دو هزار گرگ را بشمارم

 

از شعله شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

 

اسبی که به روی قالی خانه‌ی ماست
در تاخت و تاز خالی خانه‌ی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبخت‌تر از اهالی خانه‌ی ماست!

 

با سرعت بی‌مهار واگن هایش
با لشکر بی‌شمار واگن هایش
از   دور  قطار  زندگی  می‌ آید
تنهایی و مرگ، بار واگن‌هایش

 

 

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود 

 

در شعر خود اعتراض می‌کاشت جلیل
هی پنجره‌های باز می‌کاشت جلیل
میلیونر شهر می‌شد امروز اگر
جای کلمه پیاز می‌کاشت جلیل

جلیل صفربیگی

شاعر رباعی

کتابها:
انجیل به روایت جلیل

شکلکی برای مرگ

کم کم کلمه می شوم


 
آن روز تمام کربلا زینب (س) بود/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر شیعی ، جلیل صفربیگی

آن روز حسین (ع) یک صدا زینب (س) بود
آیینه غیرت خدا زینب (س) بود

زینب زینب زینب زینب زینب(س)
آن روز تمام کربلا زینب (س) بود

جلیل صفربیگی


 
خوابی دیگر/ جلیل صفربیگی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، رباعی ، جلیل صفربیگی

یک عمر به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر

هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر

جلیل صفربیگی


 
این سال جدید نیز تحویل شما/ جلیل صفر بیگی
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، جلیل صفربیگی

در حیرتم از این همه تعجیل شما

از این همه صبر و طول و تفسیر شما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

 

 

عمریست که من به سقف کوتاه خودم

آویخته ام چراغی از آه خودم

بگذار مرا به درد جانکاه خودم

تو راه خودت بگیر و من راه خودم

 

 

از بس که دچار نحسی و چله شدیم

از دست زمین و آسمان ذله شدیم

پا بر سر ما گذاشت هر کس برخاست

یک عمر برای دیگران پله شدیم

 

جلیل صفر بیگی


 
چند رباعی/ جلیل صفربیگی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، رباعی ، جلیل صفربیگی

چندیست دلم به کوچه‌ی عقل زده‌ست
-دیوانه چه داند که چه خوب و چه بد است؟-

عشق تو به غیر درد سر نیست ولی
قربان سری که درد کردن بلد است

***
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی‌ا‌ت را بردم
خیام! من از تو معذرت می‌خواهم!

***
گیسوی تو قصه‌ای پر از تعلیق است
جمعی‌ست که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی
خط لب تو چقدر نستعلیق است

***
باد آمد و رخنه کرد در باورها
پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه‌های من بسته شدند
درها درها درها درها درها

***
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است

***
دل-بی تو- درون سینه‌ام می‌گندد
غم از همه سو راه مرا می‌بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می‌خندد

***
کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می‌شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

***
هرچند که خشک‌چوب این جالیزم
از جای خودم درخت بر‌می‌خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم
دارم به خودم کلاغ می‌آویزم

***
ما با تو که روبه‌رو شدیم آقاجان!
پیش تو بی‌آبرو شدیم  آقاجان!

خواندیم تو را و خودمان خوابیدیم
چوپان  دروغگو  شدیم  آقاجان!

***
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم
لطفاً دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 جلیل صفربیگی