آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

بنویس پیاده‌ها رکب خوردند، رندان سوارکار برگشتند/ امید مهدی نژاد
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند
بیرق آرام از نفس افتاد، گردان طلایه‌دار برگشتند

از بیشه صدای پای ببر آمد، فی‌الفور قراولان کمر بستند
ششلولی عطسه کرد: صبر آمد، از جاده الفرار برگشتند!

از هفت سوار آزمون‌ دیده اسبی بر جای ماند و دستاری
از هنگ پیاده هم خبر دارم، دستار به سر، سوار برگشتند

یک‌دسته به شیوه ساده‌تر بودند، از قلب سپاه راه کج کردند
یک‌دسته که عاقبت‌نگر بودند، پاورچین از کنار برگشتند

اسبان اصیل را که زین کردند، رفتن را بی‌نشان کمین کردند
تا گردش روزگار را دیدند، با گردش روزگار برگشتند


توفان بالا گرفت آهسته، کشتی بی‌ناخدا به راه افتاد
از جوشِ وحوش عرشه سنگین شد، مردان خدا به غار برگشتند

ما ساده پیاده‌های فرزینیم، حکم است که برکنار بنشینیم
خردیم، ولی درست می‌بینیم: گردان از کارزار برگشتند

تلخ‌اند این روزها حکایت‌ها، راوی! پایان قصه را بنویس
بنویس پیاده‌ها رکب خوردند، رندان سوارکار برگشتند

امید مهدی نژاد


 
دیوانه‌های سنگ‌پران نیز با سنگ‌ها به چاه می‌افتند/ امید مهدی نژاد
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر سیاسی اجتماعی ، امید مهدی ‌نژاد

وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند
مردم به خنده‌های نهانی، رندان به قاه‌قاه می‌افتند

یک عده اهل مال و منالند، یک عده اهل حیله و حالند
در انتخاب اصلح مردم، بعضاً به اشتباه می‌افتند

وقت حساب، دانه‌درشتان از فرط التفات به مردم
مثل سه چار دانه گندم در توده‌های کاه می‌افتند

امروزه روز جمعی از ایشان فرماندهان هنگ خروجند
لب تر کنند خیل پیاده از هر طرف به راه می‌افتند

اما همین گروه سواره، این ساکتانِ عربده‌فرمای
شب‌های بار، با کت و شلوار، در صحن بارگاه می‌افتند

یعنی برای آخر بازی، بسته به موقعیت صفحه
شد این‌طرف،‌ نشد طرف خصم، رسماً به پای شاه می‌افتند


این روزها به دل نه امیدی، نه اشتیاق حرف جدیدی
تنها همین دو رشته اشکند کز چشم گاه‌گاه می‌افتند

عاقل شدیم و گوشه گرفتیم تا با خیال تخت ببینیم
دیوانه‌های سنگ‌پران نیز با سنگ‌ها به چاه می‌افتند

امید مهدی نژاد


 
آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود/ امید مهدی نژاد
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قصیده ، امید مهدی ‌نژاد

ساقی بده از آن می مشدی ‌ت سبویی
تا قایمکی تر کنم از باده گلویی

زآن می که کند زاویه‌ی دید مرا باز
اعطا کندم پنجره‌ای رو به ویویی

کز خانه برون آیم و از خلق ببرّم
بالشت و تشک پهن کنم بر سر کویی

دیوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را
مستانه زنم چنگ به ریشی و به مویی

گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید
چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی

[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم
بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]

در باغچه‌ی شعر و سخن جنبی و جوشی
در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی

این طایفه‌ی طنز چه بی پشت و پناهند
این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...

ساقی بده از آن می مشدی به حریفان
تا هریکی از گوشه‌ای افتند به سویی

شاید که چو مولانا یک مرد برآید
دستی به سبوی می و دستی به کدویی

شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر
تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی

شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی
یا آن‌که برون آید از این دخمه دخویی

این جمله محال است، بیا تا بنشینیم
با یاری و دودی و کتابی لب جویی

ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم
از شاعر فحل و خفن و نادره‌گویی

آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد
آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی

آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود
ترکیبِ تنومندی و پیراسته‌خویی

آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت
آن معدنِ کم‌رویی و انبارِ نکویی

در فضل و هنر مثل گلی بین نواری
در صدق و صفا مثل پری روی ننویی

ماهی، جگری، باقلوایی، شکلاتی
کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی

هر تار سبیلش که اسارت‌گهِ جانی‌ست
صد بار زکی گفته به «زندان کچویی»

این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی... آری
استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی

باید بروم سر به سراپاش بمالم
پیدا نتوان کرد دگرباره چنویی

ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد
ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی

بی شوق تو بلبل نزند چه‌چهِ مشدی
بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی

هر مزّه که در پای سخن‌های تو ریزم
بی‌مزّه چنان شلغم در جنب لبویی

در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا
ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گویی

[این صنعت اغراق نه خالی‌ست ز واقع
ما چون تو نجستیم،‌ شما نیز نجویی]

*
گر زآن‌که قوافی نمی‌افتاد به تنگی
می‌شد که از این دست بگویی و بگویی

ای شاعر، از این بیش مشو مایه‌ی تصدیع
قافیه نمانده‌ست به‌جز «تویی» و «رویی»

اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:
ساقی بده از آن می مشدی‌ ت سبویی...

امید مهدی نژاد


 
بوی حرامی می‌وزد، شمشیر بردارید/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

جنگ است، فرزندانِ آرش! تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضۀ تکبیر بردارید

بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
برجا عصایی مانده از آن پیر، بردارید

در جاده‌ها ـ آنان که برگشتند می‌گویند
بوی حرامی می‌وزد، شمشیر بردارید

ای بیدهای سربه‌زیرِ باغِ خواب‌آلود!
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید

ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینه‌های روبه‌رو! تصویر بردارید

بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم می‌رسد، زنجیر بردارید

امید مهدی نژاد


 
دوران گذار است، مگر نه؟/ امید مهدی نژاد
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، امید مهدی ‌نژاد ، شعر سیاسی اجتماعی

در ساحت آرزوی سرخورده ما
امروز شمایید و دل مرده ما

دوران گذار است، مگر نه؟ باشد
این پای شماست، این هم از گرده ما

امید مهدی نژاد


 
عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

بیا و قافله‌ها را به راه برگردان
به پایتخت زمین، پادشاه برگردان

به بادهای پریشان امانتی بسپار
به چشم‌های عزیزان نگاه برگردان

عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا
و مار شعبده را در کلاه برگردان

بیا و گله بی‌پاسبان حیران را
از آستانه کشتارگاه برگردان

ستاره از رمق افتاد، شب مضاعف شد
چراغ راهنما را به ماه برگردان

به یک اشاره قطار غرور انسان را
از انتهای همین ایستگاه برگردان

میان خیل خدایان تازه گم شده‌ام
مرا به آن طرف لا اله برگردان

امید مهدی‌نژاد


 
بازیچه شد به دست شما بادبان مان/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان
این گونه شد به لطف شما داستان مان

دل خوش به قصه های قدیمی، نشسته ایم
تا از غبار سربرسد قهرمان مان

فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغان مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوش های کری را نشان مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده است
در چارچوب بسته ی دنیا جهان مان

ما خود شکسته ایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحان مان

ای بادهای بی جهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبان مان

حالا شریک کسب شماییم و بی دریغ
آغشته با هزار دروغ است نان مان

با لقمه های چرب شما بسته می شود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهان مان

امید مهدی نژاد


 
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است/ امید مهدی نژاد
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، امید مهدی ‌نژاد

تقویم ها را وارسی کردند: افسون مدار دور گردون است
افسون چشم ساحرانی که، دستان شان در دست قارون است

ردّی که برجا بود از خورشید، در های و هوی سایه ها گم شد
تنها همین مانده ست: رازی که در سینه­ ی فانوس مدفون است

مردی نمی بینیم در میدان چندان که می گردیم و می گردیم
آواز پای مرد؟ افسانه ست، این شور از خلخال خاتون است

بشنو؛ " هنوز آواز پایی نیست" در گوش بیهوش خیابان ها
در شهر بوی مرگ پیچیده ست، این گرگ وحشی تشنه­ ی خون است

ای سینه زن ها! از چه می گویید؟ این نینوا دشت شهادت نیست
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است

آن دورها گفتی سواری بود، اما همین گرد و غباری بود
آری، ببین دستان موسی باز در جستجوی دست هارون است

تقویم ها را وارسی کردند، امروز هم روز اباذر نیست
اینک تو و فردای دیروزت: آینده ­ی تلخی که اکنون است

امید مهدی نژاد

 


 
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود

آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود

دستی به دستگیره دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود

برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

از کوچه‌های شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود

پشت زمین شکست، خدا گریه‌اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

امید مهدی‌نژاد

 


 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وتیره شد

اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
 
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکست
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
 
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی تمام وسعت غم را پذیره شد
 
اف گفت بر سکوت بنی آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
 
امید مهدی نژاد


 
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، شعر آیینی ، امید مهدی ‌نژاد

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می‌پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت

امید مهدی نژاد

 

 


 
هرچند بزرگ، آسمان هم قفسی ست/ امید مهدی نژاد
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رباعی ، امید مهدی ‌نژاد

در دامنی از لای و لجن پابندی
بر اوج و فرودِ موج ها می خندی
ای رود که منکر شده ای دریا را!
یک روز میانِ بسترت می گندی


 

یک جفت نگاهِ هرزه پو، دیگر هیچ
یک دنیا حرف و گفتگو، دیگر هیچ
فردای تو را هم از قضا می بینم:
نعشی بر سنگِ مرده شو، دیگر هیچ
 
 

آزادی عشق نیست، شاید هوسی ست
می پنداری اگر در این خانه کسی ست
برگرد به لانه ات، قناری! برگرد
هرچند بزرگ، آسمان هم قفسی ست

 

یک مشت کتاب و دفتر و دیگر هیچ
اندوخته ای مختصر و دیگر هیچ
ـ یک مشت کتاب و دفتر و دیگر چه؟
یک مشت کتابِ دیگر و دیگر هیچ

 

آری، خود را خط بزن، از سر بنویس
یک بار نشد، دوبارِ دیگر بنویس
ـ سرمشقم را...
ـ کدام سرمشق؟ عزیز!
مشقی در کار نیست، از بر بنویس

 

در فکر کجایی؟ که نخواهیم رسید
ای دوست! نیایی، که نخواهیم رسید
ما نیز که یک روز از اینجا رفتیم
رفتیم به جایی که نخواهیم رسید

 

بازیچه ی آب، خاک را گِل می شد
وقتی که غرورِ موج نازل می شد
این تودۀ ماسۀ مذبذب هربار
دریا می شد، دوباره ساحل می شد


 امید مهدی نژاد

بی خاطره از باختن و بردن ها
پرریخته از آمدن و رفتن ها
به گردشِ روزگار می اندیشد
در حلقۀ کرکسان عقابی تنها

 


شب نامیراست، ای پلنگِ زخمی!
یادت با ماست، ای پلنگِ زخمی!
از راه مرو به غمزۀ آهوها
ماه آن بالاست، ای پلنگِ زخمی!
 

 

صدها شب با چراغ تمرین کردیم
نامت را در سکوت تلقین کردیم
مِن بعد تو دانی و خدایت، ای صبح!
ما اسبِ تو را شبانگهان زین کردیم

 
 

آهیخته و عرضِ تلاطم کرده ست
برخاسته قصدِ سرِ مردم کرده ست
دست تو مگر حریفِ شورَش بشود
تیغی که نیامِ خویش را گم کرده ست

امید مهدی نژاد


 
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو مانده‌ای/ امید مهدی نژاد
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده‌ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده‌ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا! تو مانده‌ای

السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده‌ای

ما گم نمی‌شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطۀ دریا! تو مانده‌ای

ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفته‌ایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو مانده‌ای

پایین نگاه می‌کنم و جمله رفته‌اند
رو می‌کنم به جانب بالا: تو مانده‌ای

تعظیم می‌کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده‌ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته‌ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده‌ای

ما مانده‌ایم و معرکه، ما مانده‌ایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو مانده‌ای

امید مهدی نژاد

 


 
حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!/ امید مهدی نژاد
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر فلسطین ، امید مهدی ‌نژاد

شعر قدیمی است.

درد هم قدیمی است.

هنوز همان و باز هم همان.

این چار کلام نذر خون پاک شهدای این‌روزهای غزه.

 

 

پیغمبرانِ فصِّ سلیمانیِ فرنگ!
آموزۀ هزارۀ­­تان جنگ بود و جنگ

انجیلیانِ رومیِ تلمود در بغل!
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!

از وادیِ کدام شبِ کفر می­رسید؟
با صد کرور لوحۀ مغلوط­تان به چنگ

از دورِ بعد رستمِ ما نیز می­رسد
هرکول­های کوکی! هان، اندکی درنگ

نخجیرگاهِ شرقیِ­تان گور می­شود
فرعون­های فربه! تیمورهای لنگ!

این دیو را به کشتنِ ما گرم کرده ­اند
ما بندگانِ منگِ خدایانِ هفت ­رنگ

خوابیم و پنجه بر رخِ مهتاب می­کشد
گیرم عبث ـ به ناخنِ پولاد این پلنگ

پیران­مان نشسته به امید و کودکان
در جنگِ نابرابر آیینه ­اند و سنگ

کو کاوه­ای که بیرقِ توفان عَلَم کند
اسکندرانه در شبِ ضحّاکیِ فرنگ؟

شاعر لمیده است و غزل ساز می­کند
در وصف خطّ و ­خالِ ظریفانِ شوخ و شنگ

کار از قلم نمی­رود آری، نمی­رود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!

 امید مهدی نژاد


 
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود/ امید مهدی نژاد
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر شیعی ، امید مهدی ‌نژاد

 

ازل برای ابد م‍ُلک لایزالش بود
چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود؟

حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام وسعت عالم به زیر بالش بود

وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه شب قامت هلالش بود

زمین‌ِ شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود

امید مهدی نژاد

 


 
تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم/ امید مهدی ن‍ژاد
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، امید مهدی ‌نژاد

نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم
رهی معیری


تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم

نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم

همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم

خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم

و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم

همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟

چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم

کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم

برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم

نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم

تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

امید مهدی ن‍ژاد


 
خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انتظار ، امید مهدی ‌نژاد

وقت اذان گذشت؛ و خورشید خواب ماند
افسوس، وعده‌های خدا در کتاب ماند

نم پس نداد ابری‌ِ بی‌خیر‌ِ آسمان
تنها درخت ناحیه بی‌آفتاب ماند

خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان
شیواترین سلام خدا بی‌جواب ماند

از لشگر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نام نامی‌ِ عالی‌جناب ماند

این جاده‌های گیج به جایی نمی‌رسند
مقصد فریب بود، دروغ‌ِ‌ سراب ماند

امید مهدی‌نژاد


 
خوابِ این خیل را پریشان کن/ امید مهدی نژاد
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر انقلاب اسلامی ، امید مهدی ‌نژاد

به کاروان‌سالار شعر انقلاب علی معلّم دامغانی

شاعر! از رجعتِ ستاره بگو
پیش از این گفته­ای، دوباره بگو

از سکوت تو مرگ می­زاید
چه نشستی به استخاره؟ بگو

خوابِ این خیل را پریشان کن
باز از تیغ و برگ و باره بگو

نعره­ای... هان، سکوت را بشکن
ناگزیریم، راه چاره بگو

شبِ غیبت به سر نمی­آید
حرفی از رجعتِ ستاره بگو

به صراحت نمی­توانی اگر
به کنایت، به استعاره بگو

بادۀ مولوی ست در جامت
مثنوی را به چارپاره بگو:

 می­شناسی رسم روزگارِمونو
هرجوری رسمِ روزگاره بگو

 امید مهدی نژاد


 
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ/چند رباعی از دو نسل/ امید مهدی‌نژاد
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: رباعی ، شعر انقلاب اسلامی ، نقدشعر ، امید مهدی ‌نژاد

پدیدآورنده:امید مهدی‌نژاد،

ریاعی از جذاب‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین قالب‌های شعر فارسی است. قالبی که می‌تواند عمیق‌ترین اندیشه‌ها و ناب‌ترین عواطف را در موجزترین عبارات و با کمترین تعداد کلمات جلوه‌گر کند. از همین‌روست که حکمای شاعر در طول تاریخ شعر فارسی همواره عنایتی خاص به این قالب داشته‌اند. امروزه نیز در این سرعت سرسام‌آور زندگی و در بحران «وقت» که زندگی انسان امروز را در خود فراگرفته، رباعی با همین ایجاز استثنائی توانسته در انتقال عواطف و اندیشه‌های شاعران به مخاطبان عام نقشی درخور ایفا کند.

 

رباعی نیز همچون مثنوی از قالب‌هایی بود که می‌رفت تحت سیطرة شعر نو و شاعران نوپرداز بر شعر فارسی، به فراموشی سپرده شود، تا اینکه رستاخیز شعر انقلاب، این قالب را هم از محاق بیرون آورد و اتفاقاً آن را به یکی از قالب‌های موفق شعر انقلاب تبدیل کرد. رباعی فی‌نفسه و به علت کوتاهی، قابلیت بر سر زبان افتادن را دارد و همین قابلیت موجب شد تا شاعران انقلاب که برخلاف شاعران برج عاج نشین جبهه روشنفکری توجه بسیاری به مخاطبه با مردم داشتند، از این قالب استفاده‌های بسیاری کنند. و شاید کمتر کسی بداند که بسیاری از دوبیتی‌ها و رباعی‌هایی که سنگ‌های مزار شهدا را زینت می‌بخشیدند، سروده شاعرانی چون «سیدحسن حسینی» و «قیصر امین‌پور» و «محمدرضا سهرابی‌نژاد» و دیگر شاعران انقلاب باشد.

 

در صفحه شعر این شماره، ده رباعی از دو شاعر نسل اول انقلاب و دوازده رباعی از سه شاعر از نسل‌های بعدی انتخاب کرده‌ایم. سیدحسن حسینی و قیصر امین پور شاعران نسل اولی هستند که آشناتر از آن‌اند که نیازی به معرفی داشته باشند. «بیژن ارژن»، «هادی فردوسی» و «میلاد عرفان‌پور» هم شاعرانی از نسل دوم و سوم هستند. بیژن ارژن، کرمانشاهی است و جزو شاعرانی است که همّ خود را بر رباعی‌سرایی متمرکز کرده است. ارژن شکل و فرمی نو برای رباعی‌سرایی برگزیده و یکی از کسانی است که رباعی را از لحاظ شکلی دگرگون کرده‌اند. هادی فردوسی و میلاد عرفان‌پور نیز که پیش از این هم شعرهایشان را در امتداد خوانده بودید، دو جوان شیرازی هستند. عرفان‌پور اهل خود شیراز است و فردوسی اهل یکی از روستاهای سروستان. و هر دو با قوت و قدرت رباعی می‌سرایند. فردوسی زبان محکم‌تری دارد و انگار از موضع مطمئن‌تر و با یقین بیشتری هم حرف می زند. رباعی هایش کوبنده‌اند و صریح و بی‌رودربایستی. اما عرفان‌پور در انتخاب مضامین و چینش واژه‌ها دقیق‌تر است. رباعی‌های عرفان‌پور طنطنه و شکوه کارهای فردوسی را ندارد، اما در عوض از تصاویر دقیق‌تر و شفاف‌تری بهره می‌برد.

 

مقایسه اشعار شاعران این دو نسل می‌تواند مختصات دقیق‌تری از پدیده‌ای به نام «شعر انقلاب» را به دست ما بدهد. مشترکاتی که در اشعار شاعران نسل‌های گوناگونی که در اعتقاد با هم شریک‌اند وجود دارد، لابد به آرمان‌هایی لازمان و لامکان مربوط می‌شود. یعنی آن آرمان‌هایی که با گذشت زمان کهنه نمی‌شوند و تا دنیا دنیاست و تا حق و باطل رودرروی هم صف کشیده‌اند، در جریان است. توجه به این مشترکات، راهگشای اینده شعر انقلاب هم خواهد بود.

 

قیصر امین‌پور

1

آن‌سان که نسیم برگ را می‌بوسد

 

یا حادثه زین و برگ را می‌بوسد

 

وقتی لبِ پلکِ خسته‌اش را می‌بست 

گفتی که لبان مرگ را می‌بوسد

 

 

 

٢

کس رازِ حیات او نداند گفتن 

بایست زبان به کام خود بنهفتن

 

هرچند میان خون خود خفت ولی 

سوگند که خون او نخواهد خفتن

 

 

3

موسیقی شهر بانگ رودارود است

 خنیاگری آتش و رقص دود است

 

بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ 

از چشم عروسکی که خون‌آلود است

 

 

4

آهنگ و سرود لب‌تان سوختن است 

اندیشه روز و شب‌تان سوختن است

 

این چیست میان تو و پروانه و شمع؟ 

کز روز ازل مذهب‌تان سوختن است

 

 

5

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟ 

گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ

 

گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید 

یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

 

 

سیدحسن حسینی

1

ما حادثه‌ای به زخم آراسته‌ایم 

کز تیرگی قدیم شب کاسته‌ایم

 

صبحیم که صادقانه از خواب گران 

با یک نفس عمیق برخاسته‌ایم

 

 

2

آنان که زبان عشق را می‌دانند 

لب بسته سرود عاشقی می‌خوانند

 

با رفتن‌شان ترنم آمدن است 

خورشید غروب کرده را می‌مانند

 

 

3

کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت 

با زخم نشان سرفرازی نگرفت

 

زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت 

حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

 

 

4

ای کاش سخن آینه جانم بود 

جان عرصه تُرکتاز جانانم بود

 

دل تنگ شد از نفاق دیرین، ای کاش 

یک ذره صداقت شهیدانم بود

 

 

5

 

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش 

جامی ز می لا زده بودیم ای کاش

 

آن شب که قراولان توفان رفتند 

چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

 

 

بیژن ارژن

1

آن‌سان که درخت برگ را زیسته‌اید 

در عریانی تگرگ را زیسته‌اید

 

بیچاره به ما که زندگی را مردیم 

خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید

 

 

2

چشمی هستی همیشه در خون مانده 

زلفی هستی به راه مجنون مانده

 

- پایی هستم به خاکریز افتاده 

دستی هستم ز خاک بیرون مانده

 

3

شادی می‌رفت، جای آن غم می‌ماند 

باران و شب و چهره درهم می‌ماند

 

با رفتن آن بزرگ از خانه ما 

شهنامه من بدون رستم می‌ماند

 

4

افتاد به خاک، آسمان غمگین شد 

تن‌پوش بی آستین به خون آذین شد

 

هر قطره خون تو سپیداری سرخ 

هر برگ شبیه پنجه‌ای خونین شد

 

هادی فردوسی

1

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم 

تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم

 

سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید 

زرد آمده‌ایم و سرخ بر می‌گردیم

 

2

پیراهنی از ستاره بر تن کردند 

دل را به امید کوچ روشن کردند

 

آنجا که شب از رود خروشان تر بود 

محدوده صبح را معین کردند

 

3

از زخم، شناسنامه دارند هنوز 

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

 

آنان همه از تبار باران بودند 

رفتند، ولی ادامه دارند هنوز

 

4

مانند غروب زخمی دریا سرخ 

مانند بهار در شقایق‌ها سرخ

 

یک روز شبیه غنچه در بارش نور 

می‌رویم و سبز می‌شوم اما سرخ

 

 

میلاد عرفان پور

1

یک دختر و آرزوی لبخند که نیست 

یک مرد پر از کوه دماوند که نیست

 

یک مادر گریان که به دختر می گفت: 

بابای تو زنده است... هرچند که نیست

 

2

برگی شدم و به دست بادم دادند 

تا فصل حضور امتدادم دادند

 

آیینه نبوده‌ام و لیکن بودن 

درسی ا‌ست که هشت سال یادم دادند

 

 

3

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ 

بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ

 

ما نسل سپیدبخت سوم بودیم 

از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

 

 

4

آن روز در آن معرکه مجنون رقصید 

بیخود شد و در کنار کارون رقصید

 

خورشید فرو رفت به اعماق زمین 

از شرم برادرم که در خون رقصید