آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مشورت نیز یک چنین چیزی است/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن، چراغ زنبوری

در ادارات ما که گلبیزی است
مشورت نیز یک چنین چیزی است

چون مدیران خبیر و هشیارند
چه نیازی به مشورت دارند

لیک در چارتها، بدون نیاز
جا برای مشاوران شده باز

گرچه این امر، خواه ناخواهی
باعث خیر می شود گاهی

گر رفیقی کند مراجعه دیر
یا سفارش شود کسی به مدیر

در همان دفتر مجاور او
لااقل می شود مشاور او

ابدا توی منصبی که گماشت
اطلاعی اگر نداشت، نداشت

آدم مطلع، شود گستاخ
یا برای مدیر، گردد شاخ
 
خامشی گر تواند او، بهتر
هر چه کمتر بداند او، بهتر
 
نظری هم اگر رساند به عرض
یا که جدی گرفت اگر که به فرض
،
عرض او را توان گرفت ندید
خوش خوشک، می توان نوکش را چید

تا به تدریج، کور و لال شود
حرف اگر داشت، بی خیال شود

گر مشاور شدی تو ای فرزند
تا توانی دهان خویش ببند

نکن اظهار فضل، پیش مدیر
که کند کم محلی و تحقیر

گر نظر داشتی، نکن نقلش
چون خودش می رسد به آن عقلش!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
زرومشورت هم قواعدی دارد/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای لبت مثل خنده ات نمکین
جان شیرین من، حسام الدین

هر مقامی فوائدی دارد
مشورت هم قواعدی دارد

خاصه چون گاه گاه و دیر به دیر
مشورت خواهد از تو شخص مدیر

یعنی آن وقتها که سفت و قشنگ
سر شخص رئیس، خورده به سنگ

در سئوالات چندمجهولی
مانده در گل، چهارچنگولی

(مشکلی گر از این قبیل نداشت
مشورت خواستن دلیل نداشت)

سرزنش کردنش کرامت نیست
وقت سرکوفت یا ملامت نیست

گر کنی در مصیبتش تشریک
می شوی بیشتر به او نزدیک

ابتدا صحبت از اداره بکن
محض یادآوری، اشاره بکن

که شما ناخدای توفانید
اوستاد مهار بحرانید

فتنه ها دیده اید از این بدتر
چه کسی از شما سرآمدتر؟

بگذارش چنین به مکر و دغل
چند تا هندوانه زیر بغل

هرچه خواهی به هم بدوز و ببر
باورش می شود، تو غصه نخور

بعد از آن هم به او بگو: «فعلاً
فرصتی مرحمت کنید که من

روی موضوع، خوب فکر کنم
آنچه دیدم صلاح، ذکر کنم»

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
دارد این پست ها حساب کتاب/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

هست پست و مقام، خواب و خیال
اندر این روزگار قحط رجال
این مدیران که صاحب کلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر کسی به حد نصاب
دارد این پست ها حساب کتاب
باید البته بود بایسته
وانگهی کاردان و شایسته
با مدیر آشنا، به ضرس یقین
اهل یک فرقه ای، مضاف بر این
مدتی پیشتر، گرفته ژتون
نام فامیلی اش دهان پر کن
نیست در انتخاب آدم پاک
ابدا مدرک و سواد، ملاک
بعد سالی که پایه اش شد سفت
می شود دکترا براش گرفت
شصت تا دستیار خواهد داشت
به تخصص چه کار خواهد داشت
پست های کلیدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا این پست ها که مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست
لیکن این پست ها، به شکل عجیب
نرسد مطلقا به غیر و غریب
مثل ما را فرا نمی خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن که رم زین رسوم نغز کند
باید اصلا فرار مغز کند!

ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
قربون اون دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مثنوی ، شعر طنز ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون 
گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه
باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا
شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن

تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ
خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم 
نصفه شبی،‌به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه
رولب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌اما دل‌مون کربلاست 
ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن
الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه
لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد
توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت 

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»
قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه
قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی
قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود
مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره
بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوی خیار تازه،‌توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟
نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟
حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟
خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش
کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره
با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه
رد وبدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا
عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا
وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه
آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده
دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره
می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»
می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»
می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»
کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»
می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»
اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید
عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه
نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»
حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم
خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم
شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی
کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا
به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سرسروری تو سرت کن 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!
فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه
ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!
تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد
 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره 
درسته،‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»
این روزا عمر عاشقی دوروزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه
زری، پری،‌سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست 
تو کوچه،‌غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه
تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن
دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر
من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش! 
پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش
حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!
اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه
ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»
حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر: 
 «با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپیمون 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!
چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب
چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!
خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست
اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده
قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تودلشون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب
کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قدوقامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روکلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !
مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟
ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی
گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟
یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون
یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست
یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود
قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم
لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت
مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون
کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود
کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت
معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه
مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری
اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟

فتنه و دعوا سرنونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...
مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی
سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر
با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو
تو هرکجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست
بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی
سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله
نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیرعمان
نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین
با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
توهر چی اظهارنظر می‌کنی
از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن
هرچی که چشمت دید و خواست،‌می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی
یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی
عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!

نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت
جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی
قدیمترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد
راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت
نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری
نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر
تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه
شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی
خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش
اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه
اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری
کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش
کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌و کینه‌ها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش روهرچی خط و مرزه
چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها
حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره
عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن
از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم
وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون
کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش
کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه
خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت
بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش
دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده
وگرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود
شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن
یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین
دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟
بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم
نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره
کنایه زیرلبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه
خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست
تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن
خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه
دنیا عجیب و بی‌دروپیکره
بپا که شصت پات‌تو چشمت نره
عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن
طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز
تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن
حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته
تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن
الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟
یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن
جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو
اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل‌توتوله
تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن

دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا
گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه
بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است
یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
در پنهان کردن شغل و مقام و معاونت از مردم روزگار و دلایل آن/ ابوالفضل زرویی نصرآ
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، شعر طنز اجتماعی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نکنی پیش این و آن عنوان
جز به معدودی از فک و فامیل
شغل خود را مگو، به چند دلیل
اولا روزگار، ناجور است
عده ای چشم و چارشان شور است
محو و پوشیده باش از نظرات
نظرت می زنند، این حضرات
ثانیا عده ای گرفتارند
قرض دارند یا بدهکارند
علم، پیدا ز منصبت چو کنند
طلب پول دستی از تو کنند
ثالثا هست هر کسی، ناچار
یا خودش یا برادرش بیکار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن کسی که دشمن توست
وای اگر باخبر شود، زین پست
گوید: این رفت تا رئیس شود
قسمتش بود کاسه لیس شود
یا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شریک دزد شده
تا که در دزدی تو شک نشود
عضو حساس او خنک نشود
شرح این نکته نیز، بی ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت دیگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی که مرموزند
بیشتر نیکبخت و بهروزند

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
منصبی خوشتر از مشاوره نیست / ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد ، شعر طنز اجتماعی

در منصب مشاورت فرماید - حفظه الله -

در عمل، گرچه جز محاوره نیست
منصبی خوشتر از مشاوره نیست
به تو فرضا فلان مدیر ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد
مشورت شیوه اعاظم نیست
پس وجود تو، هیچ لازم نیست
نیستی در امور دنیایی
صاحب اختیار اجرایی
پس نیایی به کار در عرصات
جز برای حضور در جلسات
رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند
نرسان جهل خویش را به ثبوت
که تو سنگین تری به وقت سکوت
پس می آید وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اکسسوار
وقت تصمیم و در عمل، روراست
چه نیازی به عز و جز شماست؟
چون که تصمیم نیست دست تو نیز
به چه کار آید آن وجود عزیز؟
بعد یک عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!

 ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

شعری در وصف حضرت مادر (س):

 

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست

کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست

ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟

ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم

سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟

ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید

بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود

نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده و سخت ولی سخت نیستید

بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

 ابوالفضل زرویی نصرآباد

 


 
دلای تک سرنشین/ ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر طنز ، مثنوی ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد
   
   
     
   برگرفته از دو منظومه‌ی بلند با بیان عامیانه و محاوره‌ای
(قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر - نیمه رمضان ٨٣)


ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست
یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت
هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا
مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

شعر کاملترش:

ای جماعت، چطوره حالات تون
قربون اون فهم و کمالات تون

گردنتون پیش کسی خم نشه
از سَر بنده سایه تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی تون، دُرست
حساب کتاب زندگی تون، درست

بنده می شم غلام دربست تون
پیش کسی دراز نشه دست تون

از لب خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش، نمی دونم چرا
بینی و بینی ش، نمی دونم چرا

خلافامون، از سر اختلاف نیست
خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک ها، به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشنا گز شدن

تنگ غروب که شهر، پر شد از ((رپ))
ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می نشست که ما پا شدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گِل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زَدَناش، قشنگه
به سیم آخر زدناش، قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی، به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح، گریه کردم

سِجل و مدرک نمی خواد که گریه
دستک و دنبک نمی خواد که گریه

ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگه سُست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بِش حَرَج نیست
شعر شکسته ـ بسته، بش حرج نیست

جیک جیک مستونم که بود، برادر
فکر زمستونم نبود، برادر

تا که میفته دندونهای شیری
روی سرت می شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می شه تشکیل
دِرو می شن بزرگترای فامیل

از جمع بچه ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت

یه دفعه، همکلاسیها پیر می شن
همبازیها، پیر و زمین گیر می شن

الک و دولک، الا کلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می شه

لی لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

((بی حرمتی)) با ((معرفت)) درافتاد
یه باره نسل لوطی ها ورافتاد

توی تنور خونه ها، کلوچه
بوی پیاز داغ توی کوچه
چطور شد؟ توم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پُشت بوم
ما موندیم و یه قصه نا تموم

بازم همون دوره بی سَواتی
قربون اون حرفای عشق ِ لاتی

قربون اون ((مخلصتم ، فداتم))
قربون اون ((من خاک زیر پاتم))

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حُسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دورۀ تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه باغی

قربون دوره ای که خوش بینی بود
تار سبیلها، چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل، نداره
شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه، توی ایوون
تو سفره ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتابهای کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!

آی جماعت، چطوره احوال تون؟
چی مونده از صفای پارسال تون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است
خدا گواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون می گیرم
برای تک تک شما می میرم

حتی اگه فقیر و بی پول باشید
دلم می خواد که شاد و شنگول باشید

خونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نیست؟
چی شده؟ خندتون چرا قشنگ نیست؟

حرفهای گریه دار نمی پسندین؟
می خواین یه جوک بگم، کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله ش
هوای عاشقی زده به کلّه ش

کسی که قلبش اتصالی داره
می دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، باز دلنشینه
((تپش، تپش، وای از تپش)) همینه

ردّ و بدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه، آه اول

دل میگه ـ هر چی بش بگی ـ فوتینا
خواب و خوراک و زندگی، فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا
((خاطر خواهی رسوایی داره)) والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا می شه
توی دلت یه باره غوغا می شه

آرزوهات خیلی دورَن انگاری
توی دلت، رخت می شورن انگاری

صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می شنوه و می خنده

دین و مَرام و اعتقادت می ره
اون که می خواستی بگی، یادت می ره

می خوای بگی: ((فدات بشم الهی))
می گی که: ((خیلی مونده تا سه راهی؟))

می خوای بگی: ((عاشقتم عزیزم))
می گی که: ((من عا عا عا عا، چی چیزم!))

می خوای بگی: ((بیام به خواستگاری؟))
می گی: ((هوای خوبی داره ساری))
کوزۀ ضربه دیده، بی تَرَک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست

می خواد بگه: ((برات می میرم اصغر!))
می گه: ((تمنا می کنم برادر!))

اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه، مثل آبِ زیر کاهه

بین شماها عشقو می شه فهمید
از تو نگاها، عشقو می شه فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیر دیگه
نگاه آدم که دروغ نمی گه

نگاه می گه: ((عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدی، بفرما))

حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده ام دعاگو

زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی ره پایین

شَبا همه ش یاد شما می کنم
می رم به آسمون نیگا می کنم

شما رو مثل ((ماه)) می کِشَم هی
شبا همیشه آه می کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا
نه جی جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ((ماریا کَری)) و ((گوگوش))
نوار گریه دار می کنم گوش:

((قشنگترین پیرهن تو تنت کن
تاج سَر سروری تو سرت کن

چشما تو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من ... ))

دلم می خواد که از سر محبّت
به عشق من بدین جواب مثبت
بگین ((بله)) و گرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می شم

اگر جواب ((نه)) بیاد تو نامه ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که ((نه)) نمی گه می شم
عاشق یک دختر دیگه می شم

تو بی لیاقتی اگه بگی ((نه))
اِندِ حماقتی اگه بگی ((نه))

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته؟
مثل تو صد تا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا ...
حرف زیاد نزن، برو ببینم با ااا ...

بشین عزیز، پرت و پلا نگو مَرد!
این مدلی، نمی شه عاشقی کرد

تو هر دلی، یه عشق موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره

... درسته، دیگه توی شهر ما، نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دلای بچگی مون
دلای با صفای بچگی مون

یه چیز می گم، ایشالا دلخور نشین
قربونِ اون دلای تک سر نشین!

این روزا عُمر عاشقی دو روزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق های بنده، توشه

زری، پری، سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه ای و پر کلاغی ...

هزار خانومند توی این لیست
با عده ای که اسم شون یادم نیست!

گذشت دوره ای که ((ما)) یکی بود
((خدا)) و ((عشق)) آدما، یکی بود

نامۀ مجنون به حضور لیلی
می رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می ره می شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست

تو کوچه، غوغا می کنند و دعوا
چهار تا یوسف، سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه، بی فروغه
اگه می گن ((عاشقتم)) دروغه

تو کوچه های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی، کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوبِ آب، گریه کردن؟

دلای بی افاده، یادش به خیر
دختر کای ساده، یادش به خیر

من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ می گم، بزن تو گوشم

تو قلب هیشکی، عشق بی ریا نیست
حُجب و حیا تو چشم آدما نیست

کُشتۀ دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاطش

پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر

دلا، قسم بخورـ اگر که مردی ـ
که دیگه گِردِ عاشقی نگردی
ما توی صحبت رُک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حالِ کذایی به شما ارزونی
عشق ریایی به شما ارزونی

زدم تو خال تون دوباره، آخ جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می گم همه ش شعاره
عشق و محبّت، شاخ و دم نداره

مُهم، فقط نحوۀ ارتباطه
اینه که این قَدَر سرش بساطه

ناز و ادا، همیشه بوده جونم!
حُجب و حیا، همیشه بوده جونم!

آدمو تو فکر و خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن

وعدۀ این که: ((من زن تو می شم
وصلۀ چاک پیرهن تو می شم))

حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خُب، به قول شاعر:

با اون همه قد و بالا تو قُربون
((با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غمزه داشتی، رفتی))
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!

چقدر مونده بی حساب و کتاب
نامۀ لاکتاب مون بی جواب

چقدر وعده های بی سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام

چقدر حرفای عاشقانه
چقدر آه و نالۀ شبانه

چقدر گریه های توی پستو
چقدر وصف خطّ و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!
چقدر خوابهای خوب و شیرین
چقدر، بعد خواب، ناله ـ نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل شکسته
قربون اون دستای پینه بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم نظیر و کمیاب

کیسه چپق ها به پر شال شون
لشکر بچه ها به دنبال شون

بیل و کلنگ شون همیشه براق
قلیون شون به راه، دماغ شون چاق

صبح سحر پا می شن از رختخواب
یک سره رو پان، تا غروب آفتاب

چار تای رستمند به قد و قامت
هیکلشون توپ، تن شون سلامت

نبوده غیر گرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام شون دُعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق شون بی ریا

مردای ناز دار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنۀ بی دلیل
مردای سر شکستۀ زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه کاری!

انگار آتیش گرفته ترمه هاشون
همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی

برای جستن از مظان شکها
دایرة المعارف کلکها

بچه به دنیا میارن با نُذور
اغلب شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می زنن
پشت سر امّا واسه هم می زنن

این جا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

 مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه


 
روی بام از بی کسی هم صحبت باد صباست/ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر طنز ، ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

آن شنیدستی که روزی دختری با مادرش
گفت: این «عباس احمد ریزه» خیلی بی حیاست
می رود آهسته هر مهتاب شب بر پشت بام
چونکه آنجا کاملاً مشرف به بام خانه هاست
دفتری همراه دارد و اندر آن تا نیمه شب
می نویسد چیزهایی را که حتماً نارواست
واقف از این داستان تنها فقط من نیستم
دختر «کبری کچل» هم واقف از این ماجراست
شاید او بر گونة پرجوش من دل بسته است
کز پس صد من کرم هم باز آثارش بجاست
گر چنین باشد که من پنداشتم پس این پسر
واقعاً‌ بدجنس و بدکردار و رند و ناقلاست
چند شب زین پیشتر «بی‌بی‌نسا» با دخترش
گفته این عباس، خیلی پخمه و بی دست و پاست
گرچه «دانشجوی دانشگاه آزادست»، لیک
وضع دخلش صدبرابر کمتر از بابای ماست
اتفاقاً دختر «کلثوم جان» هم، پارسال
رد شد از کنکور و الان همسر «حاجی رضاست»
پول باید داشت مادر جان که هر کس علم‌جوست
و، بلا نسبت به «مولانا جلال الدین» گداست
بالاخص تحصیل در جایی که باید پول داد
تازه از اینها گذشته، مدرکش پا در هواست
گر ببینم بار دیگر روی بام عباس را
سنگ خواهم زد به او هر چند با ما آشناست
مادرش خندید و گفت: او را مزن کاین بینوا
خورده چندی چوب دانشگاه و عمرش برفناست
نیست این بیچاره در فکر تو و امثال تو
گر در این اندیشه‌ای پندارت ای دختر خطاست
خود نمی دانی مگر کاین خاک برسر، شاعر است
پس حسابش از حساب اکبر و اصغر سواست
صرفه جویی می کند در برق و هر مهتاب شب
روی بام از بی کسی هم صحبت باد صباست

ابوالفضل  زرویی  نصرآباد