آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

من در کجای قصه ی خود خواب مانده ام/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، ابراهیم واشقانی فراهانی

من شاعرم، اگرچه شبیه کبوترم
چاه است ارتفاع بلندی که می پرم

 وقتی که باد می وزد این باد لعنتی
صد گوشه پخش می شود اوراق دفترم

در باد، درک تازه ای از شاعرانگی ست
مانند شکل تازه ی اضلاع پیکرم

هرگز به درک کاملی از هم نمی رسند
پاهای ریشه بسته و دستان پُر پَرم

در پیله ی پرندگیم خاک خورد و مُرد
آن کودکی که گفت که یک روز می پرم

 و من چه قدر دیر- پس از مرگ آسمان-
پیوسته سعی می کنم و پیله می درم

 من در کجای قصه ی خود خواب مانده ام
که آشنای خواب نشد چشم بسترم؟

هر شب هزار مرتبه خوابم نمی برد
هر شب هزار مرتبه از خواب می پرم

حالم – چنان که پرسی و گویم - خراب نیست
رنجی – چنان که افتد و دانی - نمی برم

ای اشتباه کودکیم، وقت آن نشد
آوار لعنتت بکشد دست از سرم؟

 این دلخوشی بس است برایم که مُرده ام
این طعنه کافی است برایم که شاعرم

 من مُرده ام، وگرنه چرا دسته دسته گل
بر یک مزار خالی بی نام می برم؟

خودکار زندگیم پر از قطع و وصل بود
این فصل دیگری ست  وَ خودکار دیگرم

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، ابراهیم واشقانی فراهانی

او ساقه ی شکسته ی ما را ندیده بود
سرشاخه های خسته ی  ما را ندیده بود

آن سوی استوای همیشه بهار ما
پشت مدار بسته ی ما را ندیده بود

از انجماد قطب شمالم خبر نداشت
قطب جنوب خسته ی ما را ندیده بود

چیزی از انزوای عمیق زمین نگفت
منظومه ی گسسته ی ما را ندیده بود

تنها به کشف پوسته ای ساده دست یافت
آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود

حتی خدا که مخترع دوزخ است نیز
عمق دل شکسته ی ما را ندیده بود

آیا شبی که احسنِ تقویم می سرود
تقدیر ناخجسته ی ما را ندیده بود؟

وقتی اضافه بار امانت به ما سپرد
روح به گل نشسته ی ما را ندیده بود؟

سقط جنین نه، سقط جهان است خلقتش
او نطفه ی نبسته ی ما را ندیده بود؟

از بس عجله داشت که خورشید بشکفد
شبهای پیله بسته ی ما را ندیده بود

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، شعر آیینی ، ابراهیم واشقانی فراهانی

جاده آغشته ست ذرّه ذرّه با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

خاک وادی گرچه سیراب است از اشک فرات
روزه دارِ تشنگی مانده ست بعد از رفتنت

با هزاران آمدم اما چه تنهایم عزیز
با تمامِ ازدحامِ اِنس و جن بر مدفنت

تشنه لب نه، تشنه دل می آیم از راهی دراز
تشنه ی حرفی، نگاهی، خنده ای باریدنت

می شود آیا پس از این سال های بی شما
چشم را روشن کنم از شمع های روشنت؟

می شود سر بر ضریحت زیرِ حسِ چشم تو
شرح اشکم را بگویم سر به سر با دامنت؟

چتری از بال کبوتر، سقفی از دست خدا
خشتی از خورشید و از ماه است جنسِ مدفنت

تا نپیچد شب به پای هیچ کس در راه تو
خیره بر آفاق، بیدار است چشم مأذنت

در کجای آسمان جا مانده ای؟ اینجا زمین
در مداری تازه می چرخد برای دیدنت

دورتر از دور، ای نزدیک تر از من به من
چیست این در من اشاراتِ نهانی با منت؟

پلک بر هم می زنم انگار عاشوراست باز
روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت

در شب عریانِ عصیان، گرگ های بی نقاب
دوختند از ازدحام زخم ها پیراهنت

خون گرمت در افق پاشید و حالا هر غروب
در شفق تازه ست حزنِ قرنها جوشیدنت

گرچه می افتی به خاک ای سرو سبز دیرسال
دیدنی دارد شکوه لحظه ی روییدنت

آنطرف تر از زمین انگار می خواند کسی
تا همیشه همصدای بغض تنها خواندنت

زنده ای آنسان که جان زنده ست، گرچه قرن هاست
خجلت و خون است سهم خاک، از لمس تنت

و دوباره پلک بر هم می زنم، اینجا زمین
در مداری تازه می چرخد برای دیدنت

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
برای قافیه‌ی من، شبی ردیف شدی/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، اشعار عاشقانه ، ابراهیم واشقانی فراهانی

شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی
برای قافیه‌ی من، شبی ردیف شدی

شبیه خواب دمِ صبح، مثل ابری دور
شبیه سبزه‌ی باران‌زده لطیف شدی

حریف عشق تو من نیستم، تویی بانو
که در لباس غزل بر خودت حریف شدی

نه مثل خواب بخارا، نه مثل خاک بهشت
نه مثل، نه، که بسی بیشتر ظریف شدی

قشنگ‌تر شدی ای روح محض، در باران
علی‌الخصوص که از گِل کمی کثیف شدی

زمین مهمل اگر آسمان زیبا شد
تو فعل ربطیِ این مُسند سخیف شدی

در این زمانه که عشق از شرافت افتاده
مثال جالب یک عاشق شریف شدی

هم اعتبار جدیدی به عشق بخشیدی
و هم کسادی بازار بند کیف شدی

همیشه قابل تشخیصی ای همیشه فصیح
اگر شدید شدی یا اگر خفیف شدی

و این اشاره به یک شعر تازه است که تو
برای خاتمه‌ی این غزل ردیف شدی

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار / ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل مثنوی ، شعر آیینی ، ابراهیم واشقانی فراهانی

دنیا... همیشه قصه‌ی دنیا چنین نبود
یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود

یک روزِ پرشکوه که خورشید می‌وزید
یک آسمانِ تازه که امّید می‌وزید

شب، پرده‌های خسته‌ی خود را کنار زد
ابلیس، پشت پنجره خود را به دار زد

مثل شعاع نور که ریزد به دخمه‌ها
یک خون تازه در رگِ آفاق شد رها

دروازه‌های زندگی تازه وا شدند
حتی جنازه‌های کهن جا به جا شدند

شعری شگفت در نفس خواب کشف شد
یک ردّپای گمشده بر آب کشف شد

از یک سرودِ تازه که در بیشه‌ها نشست
خواب عمیق در سر مرداب‌ها شکست

شاید مسیح یا که کسی بود از اولیا
وقت سحر سه بار صدا کرد: ایلیا

تورات، صفحه صفحه ورق خورد و بازگشت
انجیل از مسیح نویی قصه‌ساز گشت

یک روح، یک فرشته، نمی‌دانم او که بود
پشت کرانه‌های افق نغمه‌ای سرود

می‌خواند و خار و خاک و خزف، ماه می‌شدند
از سرنوشت خوب خود آگاه می‌شدند

می‌خواند و روح در نفس باد می‌وزید
در دخمه‌های شب‌زده فریاد می‌وزید

آن شب شروع تازه‌ی عصری بزرگ بود
پایان خاطرات بدِ میش و گرگ بود

تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار
پاییز خواب ماند و نیامد سر قرار

تاریخ اگرچه در بن تاریک، ریشه داشت
خود را ورق زد و سرِ خط، صبح را گذاشت

یک رعشه‌ی شگفت گذشت از تن منات
بادی وزید و ریخت حروف معلّقات

دیوارِ کعبه نه، که دلِ لات چاک خورد
عُزّی به موزه رفت و از آن روز خاک خورد

دیوار کعبه نه که دل سنگِ بت شکست
آمد خلیلِ ثانی، آمد عصا به دست

آمد کسی که حاصلِ این کارگاه، اوست
کون و مکان، دو تشنه‌لبِ یک نگاه‌ِ اوست

موی زمان و چشم زمین را سفید کرد
مقصود انتظار که چشم سیاهِ اوست

آن آب زندگی که به جوش است تا ابد
شب‌گریه‌های ریخته در قعر چاهِ اوست

این طاق آسمان که زمین را احاطه کرد
تمثیل نیمه‌کاره‌ی چتر پناه اوست

بیش از دو راه نیست، سه‌راه عبور ما:
یا راه، راه اوست و یا راه، راه اوست

یک لحظه مکث می‌کنم و پلک می‌زنم
و باز پلک می‌زنم و مکث می‌کنم

اشکال و رنگهای عجیبی است در اتاق
گویی بخور شعر، به جوش است بر اجاق

یک دست، زیر چانه و یک دست، روی میز
انگار شعر ریخته در خانه ریز ریز

و پنجره که پرده‌ی شب را کنار زد
در کوچه یک غریبه خودش را به دار زد

ابلیس از آن به بعد، شبیه جنازه شد
و این طلوع روشن یک صبح تازه شد

ابلیسِ مرده را که سحر، بار می‌زدند
میلاد آب و آینه را جار می‌زدند

آری همیشه قصه‌ی دنیا چنین نبود
یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود

یک روزِ پر شکوه که خورشید می‌وزید
یک آسمان تازه که امّید می‌وزید

پاییز خواب ماند و نیامد سرِ قرار
تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار 

ابراهیم واشقانی فراهانی

 


 
وقتی که روزگار ازل آفریده شد/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، عشق ، ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی


 
وقتی که روزگار ازل آفریده شد/ ابراهیم واشقانی فراهانی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: غزل ، ابراهیم واشقانی فراهانی

وقتی که روزگار ازل آفریده شد
دنیا به افتخار غزل آفریده شد

تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان
کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد

منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات
یک صنعت جدید: مثل آفریده شد

اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن
خورشید سر کشید و بدل آفریده شد

تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو
یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

گل راضی است پیش شکوه بهار تو
راضی به اینکه حداقل آفریده شد

حالا به افتخار خودم دست می‌زنم
حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

ابراهیم واشقانی فراهانی