آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

از این دست... علــم کــردی به عالم دستِ خود را/ سید حبیب نظاری
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سید حبیب نظاری ، دوبیتی ، شعر عاشورایی

دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد

می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من

به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد

به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش

دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت 
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت 
تو دست رود را رد کردی آن روز 
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری 
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری 
دو دستت گرچه افتادند بر خاک 
به خاک افتادگان را دست گیری

کسی جز دست تو آب آورش نیست
کسی سقّـای باغ پرپرش نیست 
دریــغ از او چــرا کــردنــد آن قــــوم 
مگر این آب، مهر مادرش نیست؟

عطش را با نگاه آورده بودند 
ولی سرشار آه آورده بودند 
تـمـام کودکان تشنه آن روز 
به دست تو پناه آورده بودند

من از تو شرم دارم دستِ خود را 
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را 
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا 
علــم کــردی به عالم دستِ خود را

سید حبیب نظاری