آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی/ احمد محبی آشتیانی
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قصیده ، احمد محبی آشتیانی

بدمیده گلی به بر چمنی، به کناره ی بوته ی یاسمنی
زپس عبهر و لاله و نار و رزان، به ترنج و شقایق و نسترنی

زکران به کران در و دشت و دمن، ز طرف به طرف گل و سرو و سمن
همه سو، همه جا، همه آب روان، تو بگو که ختا، تو بگو ختنی

به کنار گل آمده بلبل و گل، غم او بخورد که: "که چه خسته شدی
که ندیده امت که شکسته شوی به پریدن و رفتن و آمدنی"

به جواب گل آمده بلبل و گویدش او که: "مگو که مگو سخنی
نظری کن از آن طرف و بنگر چه زنم سخنی، چه زنم سخنی

به دو زانوی بی رمقش بفتاده یکی پدری شیخی کهنی
به دو دست تکیده گرفته یکی بدریده به خون شده پیرهنی

رخ خوروش خود بنهاده بر آن، غم سینه نوان، نم دیده روان
گهش آه و فغان، گهش اشک دوان، ز دو دیده چکان گهر یمنی

که دو صد بودش پسر و همگی، همه یوسف و جمله به گمشدگی
همه پیرهنان بدریده به خون، همه با شغبی، همه با فتنی

بستاده جوانی از آن طرفش، که ز یوسفش آورد او خبری
چه ز یوسف مصر و چه قدس و چه قم، چه ز یوسف مکّه ای و مدنی

ولی از همه جا نبود خبری به جز آنکه دو پاره ی پیرهنی
بشِنو، بشِنو چه سرایدش او که ز من برده همه شکرشکنی"

بستاده جوان، عرقش به جبین، نگهی به پدر، نگهی به زمین
نگه دگرش پر از آتشِ کین، پی دشمن پست و عدوی دنی

که تو دشمن دون، تو عدوی حرون، بزنم به فنون بکشم به جنون
وگرت که دو صد دژ و باره و سد بودت به ستبری ذوالقرنی

به ستبری ابروی یار من ار نگری حذر از پس کنگره اش
که چو من کُشدت به دو برق دو دیده چنان که دو تیغه بوالحسنی

بنگر به جماعت مانده به پا، به سه تن: من و روح خدا و خدا
فَکَفَیت بِه علَماً و کَفی، نبود که نماز مرا شکنی

خم و می، نی و عاشق و نور خدا، ره میکده ای به ازین بنما
زکنار تو از چه روم به کجا، که نموده به پا چو تو انجمنی؟

به دمی بنشسته غمت به دلم، مگرم که سرشته شدی به گِلَم
مگرم که تو روح خدا شده ای که دمیده خدا به دمی به تنی

زدمی که دمیده دمی به دلم، به خطا سرِ دار جفا شده ام
چه عجب ز صلای انالحَق من که تو روح خدایی و روح منی

چو سخن به خطابه زنی چه کنم، که زنی سر ناوک غم به دلم
تو چه رستمی ای یله مرد خطابه! که تیر خطا، به نشانه زنی

بشکن، بشکن به سخن دل من، بکُشش بکشش به فنون و فتن
که فغان نکند چو تواش بکشی، که صدا نکند چو تو می شکنی

بت من بشکستی و خود شده ای بت من، بت من! تو چه بت شکنی
فَکَأن لَأنت کَبیرُهم، فَکَسرتَهم بیَد قمن

چه بود به خلیل جدل سخنم، که تو روح منی و روان تنم
چو تو گوییَم از همه دل بکنم، فَتُمیت و تُحیِی بالفتنِ

وگر از پس پرده نشسته کسی، که شکسته بتان و ندیده کسی
تو به مهر نشسته به پرده بگو که زمغرب خود کُند آمدنی

احمد محبی آشتیانی