آیات غمزه

دفتر شعر مجازی؛ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

مثنوی عاشقان/ سیدحسن حسینی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: معرفی شاعران ، سیّدحسن حسینی

سیدحسن حسینی

مثنوی عاشقان
 
 
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم
حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
 
کرامات نورانی
 
 
هلا ، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارت پنهانی چشم تو
هلا توشه راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
 
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشه‌گیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بی‌دادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشم‌های روشنت
باردیگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید

 

بیمارستان

بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
نگهبانی دست مرا می‌گیرد
و به سمت بهشت می‌برد
به غرفه‌های ستاره و گل
قدم می‌نهم
جام‌های بهشتی
یک‌بارمصرف است
سیگاری روشن می‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت می‌تکانم
سکوت می‌شکند
مومنان از زیارت هم جا می‌‌خورند
جام پنجره‌ها
لبریز از سوال
روی دست کنج‌کاوی‌ها چرکین می‌شود
فرشته من ساعت می‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی شیعیان جنوب لبنان
حراست می‌کند
ایندرال، آدرنالین، منشاوی، آرنولد...
خسته‌ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط‌کشی‌های منطقه‌دار
هستی
حس می‌کنم حوصله‌ی مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
و در حاشیه میدان شهدا
فرشته‌ی جوانی در دل آه می‌کشد
و آرزوهای گرسنه مرا بدرقه می‌کند...

 

شمشیر باستانی

در جایگاه تنگ فراموشی
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستی مرا کشید
با خون خصم
دستی مرا جلا داد
من
شمشیر باستانی شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ی قدیمی من کندند:
«یاران مصطفی
شمشیر زرنگار
حمایل نمی‌کنند...»
من
شمشیر باستانی شرقم:
پرورده‌ی مصاف
بی‌زار از غلاف!

 

نوش‌داروی طرح ژنریک

امانت
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهبانی» داد!

 

نان و پسته
شاعری می‌لنگید
ناقدی نان می‌خورد!

 

اشتباه
شاعری قبله‌نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

 

آرامش
شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

 

طریقت نو
زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!»

 


عطش و دریا
شاعر تشنه
ز دریا می‌گفت
اهل بیت سخنش را
به اسارت بردند!

 

تاجر و تریبون
شاعری پرپر شد
گل کرد!

 

مراعات نظیر
تاجری دسته گلی پرپر دید
یاد پروانه‌ی کسبش افتاد!

 

سرقت
شاعری
آینه‌ای را دزید
روی آیینه‌ی مسروقه نوشت:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود!

 

تفاّل
تاجری فال گرفت
غزلی لامیه آمد-
تاجر
چیزی از شعر نفهمید اما
چشم مبهوتش را قافیه‌ی «مال» گرفت

 


تقلا
تاجری قصه‌نویس
کودکان را به تفاهم می‌خواند
مگسی
روی گل لاله تقلا می‌کرد!

 

امضا
تاجری اره برقی آورد.
پای یک منظره را
امضا کرد!

 

براعت استهلال
تاجری
مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!

 

رابطه
شاعری ضربت خورد
تاجری شعرشناس
در ته حجره‌ی خود
شربت خورد!

 

گله و صله
شاعری از غم دوران گله کرد
تاجری خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!

 

فردا صبح بهار تحویل می شود
غروبی که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
ماهی ها دل تنگ!
سیر ها و سنجد ها در پلاستیک
بهار در دور دست ها
در راه پله ها
بوی تند سبزی پلو
پیچیده
تشدید پررنگی روی تنهایی من!
مقابل آئینه می ایستم
و از بهارهای رفته خجالت می کشم!
زبان تلفن بند آمده !
انگشت ها به مرخصی نوروزی رفته اند!
 
حلقه ای در دهن چاه توالت افتاد
کیمیا را بنگر!
تاجری تا آرنج
دست در خون دل دنیا کرد!

 

 در اتوبان سلوک
شاعری هروله ای کرد و گذشت
زاهدی چپ شد و مرد
عارفی پنچری روح گرفت.
 
شاعری شعر جهانی می گفت
 هم بدان گونه که می افتد و دانی می گفت
 
شاعری شوریده
از خودش بر می گشت
کاغذی در کف داشت
پی یک شاعر دیگر می گشت
 
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
 
شاعری شایعه بود
نقد تکذیبش کرد!
 
تاجری سر می رفت
شاعری حل می شد
ناقدی نیزه به دست
در المپیک غم اول می شد.
 
شاعری خم می شد
منشی قبله ی عالم می شد!
 
شاعری خون می گفت
زاهدی ایدر و ایدون می گفت
قصه ی لیلی و مجنون می گفت!
 
سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت
در مجاری اداری گم شد!
 
شاعری مادر شد
پدر بچه ی خود را سوزاند!
 
شاعری نی می زد
عارفی می نالید
زاهدی بست پیاپی می زد!
 
تاجری مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!

 

 راز رشید

به گونه‌ی ماه
نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
و پیمان برادریت
با جبل نور
چون آیه‌های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه‌گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غریبان
مرحوم سیدحسن حسینی
سکوت
سنگین و پرهیاهو
صف می‌آراست
گلوی شورشی تو
_ در خط مقدم فریاد_
بر یال ذوالجناح باد
دستی دوباره می‌کشید
و زیر تابش خورشید
آه از نهاد علقمه برمی‌خاست!
***
سکوت
سنگین و پرهیاهو
درهم می‌شکست
گلوی شورشی تو
بر یال ذوالجناح باد
شتک می‌زد
علقمه _سرخ و سیراب_
در زیر زانوان تو می‌غلتید
و خورشید
بر کوهان کوه‌های برهنه
به اسارت می‌رفت...
 
سیدحسن حسینی